دختر كشيش - جرج اورول
داستان در مورد دوشيزه ي ٢٨ ساله اي هستش توي شهر كوچيك دو هزار نفري زندگي ميكنه كه ادمهاي مختلفي در اون هستن از يك شايعه پراكن حرفه اي تا كساني كه براي موقعيت هاي سياسي مواضع مختلفي رو انتخاب ميكنن. اين دختر خانم توي محيطي خشك و مذهبي بزرگ شده بخاطر شغلي كه پدرش داره با مفاهيم كليسا و مسيحيت حسابي خو گرفته و فرد با ايماني محسوب ميشه هرچند گاهي دچار ترديدهاي فكري ميشه كه خودش رو تنبيه ميكنه كه به اين ترديدا دامن نزنه) بدليل فوت مادرش كارهاي كليسا رو اون انجام ميده، از جمله انجمن هايي كه تشكيل ميدن ،جمع اوري پولهايي در قالب نمايش يا فروش خورده ريزه هايي كه مردم به كليساهديه ميكنن،ملاقات با مردمي كه خيلي علاقه مند به اومدن كليسا نيستن واسه ترغيبشون يا تشويق اونهايي كه علاقمند هستن و .... ضمنا زندگي تقريبا فقيرانه اي داشته چون پدرش درامد كليسا رو جز اون مقدار ناچيزي كه بهش ميداد سرمايه گذاري ميكرد و از دختر انتظار بهترين سرويس دهي رو داشت و اصلا به شكايت گاه گاه دختر در مورد پرداخت بدهي ها اعتنايي نميكرد
نويسنده جزء به جزء اينها رو توي داستان ميگه به طوري كه همش با خودم فكر ميكردم اخه اين همه ريز نگري خيلي كسل كننده ميشه ديگه
يك سري اتفاقاتي توي داستان پيش مياد كه اين دوروتي( دختر كشيش) وارد فاز ديگه اي از زندگي و اعتقادات ميشه، به زندگي سخت و نكبت بار كه حتي گاهي مجبوره براي سير كردن خودش دست به گدايي بزنه و به طور كلي اعتقادشو به مسيحيت از دست ميده هرچند نياز به ايمان رو مدام احساس ميكنه و با خودش ميگه اين همه موجودات و طبيعت نميتونه بدونه يك رهبر و فرمانروايي باشه و اون كسي كه ما رو افريده حتما خودش از ما عاقل تر هستش، (هرچند در ظاهر و به گفته ي اقاي واربرتون و خود دوروتي اون بي اعتقاد و بي ايمان شده اما به نظر من اون الان يك معتقد واقعي هستش چون از پوچي به وجود يك خالق رسيده بود و مجبور نبود به دليل محيطي كه توي اون بزرگ شده و كارهايي كه روتين زندگيش بوده تفكراتي رو بپذيره هرچند پاسخ قطعي و قانع كننده اي براي اونها نداشته براي مثال وقتي اقاي واربرتون باهاش در مورد مفهوم جهنم صحبت ميكنه ازش ميپرسه خب تو كه جهنمو نديدي چطور بهش اعتقاد داري و دوروتي پاسخي براي اين پرسش نداره كه بده)
توي اين فاز جديد ادمهاي مختلفي به طور زودگذر وارد زندگيش ميشن و اتفاقات زيادي براش پيش مياد و چند نوبت از پدرش تقاضاي كمك ميكنه و بالاخره كمك با واسطه پدر اون رو از فلاكتي كه بهش گرفتار بود نجات ميده
و نكته ديگه اينكه دوروتي به دليل تهمتي ٨ ماه از نايپ هيل(محل زندگيش) دور مي مونه كه هرگز حتي تا اخر داستان بهش مرتكب نميشه و اون رابطه با يه مرد غريبه و فرار عاشقانه اس، در صورتي كه در ادامه داستان وقتي بهش پيشنهاداتي ميشه به همه دست رد ميزنه و اين عدم علاقه به دوران كودكيش برميگرده اون زماني كه معاشقه پدر و مادرش رو ميبينه انچنان تاثير رواني روي اون دختر ميذاره كه هيچ مردي از لحاظ جنسي براش جذاب نيس
نويسنده ما رو با دوروتي توي مزارع خوشه چيني بعد از اون تا دل لندن ميرسونه و بعد توي يه مدرسه خصوصي ما رو درگير فكر كردن به ادمهايي ميكنه كه واسه دراوردن پول فقط مطيع حرفهاي چرند كارفرما ميشن بدون اينكه اونا رو از جهالتي كه دارن خارج كنن
و اخر به همونجايي ختم ميشه كه داستان وارد فاز جديد ميشد، و دوروتي برميگرده به همون شهر كوچيك با همون كارهاي روتين با اين تفاوت كه حالا از لحاظ اعتقادي فوق العاده دگرگون شده بود بدون اينكه كسي بويي ببره جز اقاي واربرتون!