خواهرشوهرم دوهفتس خونه ماس چون شوهرش زندانه(ما بامادرشوهرم بالا و پایین هستیم که در کل میشه گف یه خونه ایم)
هرلحظه که به شوهرم میگه بریم فلان جا شوهرم میبره و خلاصه شوهرم گوش به فرمانشه این دوهفته
دیروز من بایکی قرار داشتم که قراربود دوتایی بریم بیرون
شوهرم یهو گف ابجی ایناهم هستن اونارم ببر
گفتم نه طرف راحت نیست باخونواده(بعد گفتم مگه خواهرت تورو برمیداره میره جایی به منم میگه بیا بریم که منم بگم بهش؟؟؟)
گف باشه
خواهرشوهرمم از ماجرا خبر نداشت پاشد بچه هاشو برداشت رفت خونه خواهرصیغه ایش
شوهرم گف خودمن بیام باهات گفتم اره چه بهتر
رفتیم و خواهرشوهرم اینا زودتر ازما برگشته بودن و چراغا روشن بود خوابیده بودن بعد فهمیدم از لجشون خودشونو زدن به خواب
صبح خواهرشوهرم اصلا باهم حرف نزد دخترشم میگه زندایی کجا رفته بودین دیشب گفتم جایی کار داشتیم
گف رفته بودین دسته؟گفتم اره دسته هم رفتیم
خب مارو چرا نبردین هان؟(بالحن بد)
گفتم شما مگه مهمون نبودین
گف خب شما که میرین جایی باید میومدین ماروهم برمیداشتین باهم میرفتیم
گفتم ما با کسی بودیم جا نبود درضمن شوهرخالت داشت میومد دنبالتون
گف خب من بابام الان نیست شما باید هرجا برید مارم ببرید
من حرف بدی زدم بهش یا ما کار بدی کردیم کا انقد ازم ناراحتن؟؟؟
بعدشم خواهرشوهرم انتظار داره خودش که رفته مهمونی ما خونه باشیم جایی نریم