فصل سیزدهم
امیر:ایــول!!ینی استاد جیگر ما پسر عمه ی شوماس؟!
من:یس!ولی امیر کسی نباید بدونه ها!وگرنه واسه خودم بد میشه!
دلسا:چه عجب شما یاد گرفتی دور اندیش باشی!
من:والا از حسنات با شما پلکیدنه!!
منو سپیده و امیر و دلسا که به خوش خنده ها معروف شده بودیم درکنار هم راه افتادیم به سمت کلاس!
طبق معمول چهارتایی کنار هم نشستیم!بابک یکی ازبچه های دانشگاه بود که بـــ ـد فــ ـــرم دلسا رو میخواس!
بعد این بابک خان مجنون همچین یه نمه کچل بود!!نه اینکه فک کنید کلا کچل باشه ها!نــه!یه دو سه تا تار ناقابل رو شیقه هاش داشت وسه چهار تای دیگه هم در ناحیه ی پشت کله!قسمت های ناگفته کچل بود!ما که نشستیم این بابک خان هم اومدن.هویجوری مشغول حرفیدن بودیم که بابک کچل اومد سمتمون!
با قیافه ی خجالت زده و قرمزش روبه دلسا گفت:دلسا خانوم،میتونم خصوصی باهاتون صحبت کنم؟؟
بـــ ــــ ــــه!!مام که چغندر!!!
من:اهــــ ــــم!آقای بابک خان مجنون و شیدا ما هم این جا حضور داریما!!
بابک:ببخشید!این روزا حواس ندارم!!
بعله دیگه!اگه منم بودم با دیدن دلسا هوش و حواس ازسرم میپرید!!
بابک رو به دلی ادامه داد:دلسا خانوم چند لحظه لطفا!
دلسا:آقا بابک ما حرفامونو زدیم!پس دیگه نه خودتون رو عذاب بدین نه منو!!
بابک کلافه گفت:دلسا من دوستت دارم!چرا متوجه نیستی؟!
دلسا نیم نگاهی به امیر که بیخیال مشغول حرف زدن با چند تا ازپسرا بود انداخت و نم اشک تو چشماش نشست.("اوهو")!
منو سپیده که دیدیم اوضاع قاراش میشه(!)هم زمان گفتیم:بــابــ ـک!
با تعجب بهمون نگاه کرد.
من:بابک بعدا همگی با هم حرف میزنیم واین مسئله روحل میکنیم.ولی الان زمانش نیست.الان برو!!
آهی کشید و سرشو پایین انداخت.
بابک:باشه.آتاناز من بهت اعتماد دارم.یه جوری حلش کن!
د بیا!!شدیم مامور صلیب سرخ!! تو شیطنت رودست همه زدم بعد تو مهربونی و دلسوزیم ترکوندم!!اصن هر چی میکشم از این دل مهربونه!
من:باشه. خیالت راحت!
بدون هیچ حرف اضافه ای رفت و ته کلاس نشست!
امیر خرم همچنان داشت بابقیه میحرفید!!
من:دلی؟؟دلسا؟؟
سرشو رو با دستاش گرفته بود وچیزی نمیگفت!
سپیده:دلسا جونم چرا ناراحتی؟خب امیرم حواسش نبود!
صدای آرومشو شنیدیم:چند وقتیه که فهمیدم امیر منو فقط به چشم دختر عمه میبینه نه بیشتر!
من:پوووف…دلسایی یه کم صبر داشته باش!
بایه حرکت سریـــ ــ ـــع دستاشو از صورتش برداشت وداد زد:چه قـــ ــــــدر؟هـــــ ــــان؟چه قدر صبر کنم؟ از اول راهنمایی دارم صبر میکنم!هی به خودم میگم صبر کن،صبر داشته باش!ولی آخرش که چی؟
به هق هق افتاده بود.امیر با تعجب گفت:چی شده؟
فقط نگاش کردیم.رو به دلسا گفت:دلی؟دخی عمه؟!چته؟چرا گریه میکنی؟
گریه ی دلسا شدید تر شده بود.کل کلاس داشتن به ما چهار تا نگاه میکردن!این آرسینم معلوم نیست امروز کجا مونده!
رو به امیر بالحن جدی و محکمم گفتم:امیــر این کلاسو برو یه جای دیگه بشین تا ما دلی رو آروم کنیم!
امیر:خب دختر عممه!باید بدونم چرا داره گریه میکنه!
دلسا با صدای ضعیفی گفت:بهم نگو دختر عمه!
به!بابکم به جمعمون اضافه شد!با نگانی گفت:دلسا خانوم چی شده؟؟حرفای من ناراحتتون کرده؟؟ببخشید!دیگه اصلا حرفشو نمیزنم!
سپیده جوووش آورد و داد زد:بــ ـــســـ ـــه!امیر و بابک برین بزارین ما سه تا تنها باشیم!
هیچی نگفتن و رفتن!