2777
2789

فصل دوازدهم

من:ولی عمه!

عمه خانوم:ولی نداره.این تنیبه!

من:عمه مگه من بچه ی سه سالم که تنبیهم میکنید؟؟

عمه:کاش بچه ی سه ساله بودی!اون طوری آموزشت راحت تر بود!

د بیا!کلا همه چیو به آموزش و اشرافیت ربط میدن!

من:عمه من نمیتونم کل روز رو تو خونه بشینم و در ودیوار اتاقمو دید بزنم!

اخم کردو گفت:این چه طرز صحبت کردنه؟بیا کنار من بشین تا یاد بگیری چه طور باید اشرافی بود!

پوووف…!

بدون هیچ حرف اضافه ای راه اتاقمو در پیش گرفتم.تازه ساعت دو بود.اهه…چهار ساعت دیگه باید صبر کنم تا این آرسین بیاد!!

ولی برنامه ها دارم براش!!بیچارش میکنم!!ها ها ها ها(خنده ی شیطانی مخصوص آتاناز)!!

به هر طریقی بود چهار ساعت گذشت.و ساعت شیش شد.همون لحظه صدای تق تق در اتاقم اومد.

من:کیه؟!!

صدای خنده میومد!عه اینکه صدای خنده ی آرسینه!!

من:بیا تو آرسین!

در اتاقم باز شد وآرسین اومد تو!

با خنده گفت:قدم اول برای آموزش!کیه نه!یا بگو بله یا بگو بفرمایید!

من:اولا سلام!دوما به توچـ ــه گاگـ ـول!

بازم خندید!

آرسین:خب خب!شروع کنیم؟!

با شیطنت گفتم:استاد شما نمیخوای چایی چیزی بخوری؟!

آرسین:آخ آخ آخ!گفتی چایی!!بدجور هوس کردم!

رفتم از اتاق بیرون ودوییدم به سمت آشپزخونه!واسه خودم یه چایی معمولی ریختم ولی واسه آرسین یه چایی پــر رنگ ریختم که اصن آبجوش نداشت!!قندونم گذاشتم و رفتم بالا!

خوبه حداقل چایی روحذف نکردن!والا اگه به اینا باشه میگن چایی اشرافی نیس!البته عمه خیلی سعی کرد این کارو بکنه ولی عمو متین نذاشت!!

در اتاقو بازکردمو چایی رو گذاشتم رومیز مطالعم!آرسین رو صندلی پشت میز نشسته بود.منم صندلی میز آرایشمو آوردم گذاشتن کنارش!سریع چایی معمولیه رو برداشتم.آرسینم چایی پررنگ رو برداشت!یه ذره نگاش کرد و گفت:آتا؟

من:هوم؟

آرسین:این یه خورده پر رنگ نیست؟

من:نمیدونم والا!من همین جوری بلدم چایی بریزم!

باا تعجب سری تکون داد و لیوانو برد سمت دهنش.یه قلپ که خورد قیافش رفت تو هم!

ارسین:اه!چه تلخه!

با لبخند پر از شیطنتی گفتم:خو قند بردار!

دستشو برد سمت قندون که تنها چهار تا قند توش بود!!اینم کار خودم بودا!!

منم سریع دستمو بردم سمت قندون و دو تا قند براشتم!اولی رو لیس زدم و گفتم:نه نه!این خوشمزه نیس!قند لیس خورده رو گذاشتم تو قندون!اون یکی رو هم لیس زدم وگفتم:اینم زیادی شیرینه!

رفم سراغ دو تا قند باقی مونده!آرسینم همین جوری مات و مبهوت داشت به من نگاه میکرد!

اون دو تا قندم لیس زدم و گفتم:ای بابا!این دو تا هم که یه نمه شور میزنه!!پوووف…!زهره خانومم رفته خرید! منم که نمیدونم بقیه ی قندا کجاس!یه قند درست وحسابیم تو این خونه نیس!

آرسین حالا با شک نگام میکرد!



با بیخیالی گفتم:وا!چرا نمیخوری؟قند بردار بخور دیگه!

آروم آروم نگاهشواز من گرفت وبه قندون و قندای لیس خورده نگاه کرد!به طور نا محسوسی قیافش جمع شد!

سرشو تکون داد و در حالی که با حسرت به لیوان چایی چشم دوخته بود گفت:مرسی!چایی نمیخورم!بهتره آموزشو شروع کنیم!

تو دلم قاه قاه خندیدم!!

آرسین:خب اول از راه رفتن شروع میکنیم!

خودش پاشد وایساد و ادامه داد:قدماتو محکم بردار.انگار که داری به زمین زیر پات فخر میفروشی!سرتو بالا بگیر!شونه هاتو بده عقب!سینتو بده جلو و در حالی که به جلوت نگاه میکنی خیلی محکم وصبور بدون هیچ قوصی راه برو!

خودش همین طوری داشت راه میرفت!!

عاقا ما هی تمرین کردیم اون جوری که این میگه راه بریم ولی آخرش نتونستیم!!دیگه داد آرسین در اومده بود!یه ساعت فقط داشت رو اینکه قوز نکنم کارمیکرد!!دیــوانه شد اصن!!

آرسین:اِهــــ ـــــه!!آتـــ ـــانـــ ـــاز!!

من:ها؟؟چیه؟؟خو نمیتونم!مگه زوره!وقتی از بچگی یاد نگرفتم الانم نمیتونم یاد بگیرم!!بابا من بیست و دو سال این جوری زندگی کردم.نمیتونم شیش ماهه خودمو عوض کنم!!

آرسین:یــواش!نفس بگیر دختر!!همه ی ما جوونا ازاین رفتار های مضخرف اشرافی تنفر داریم!ولی مجبوریم!

تو ام باید یاد بگیری تظاهر کنی!من کاملا درکت میکنم!ولی تو مهمونی که واسه برگشتن آقا بزرگ میگیرن کوچکترین حرکات همه ی ما زیر زره بینه!به خصوص تو که دختر دایی سهرابی!همه سعی دارن یه جور ازت ایراد بگیرن!!این شیش ماهو نمیگم به خودت فشار بیار تا یاد بگیری!چون میدونم چه قدر مشکله!ولی یاد بگیر تظاهر کنی!

من:خــب بابا!!از بالای منبر بیا پایین!

آرسین خندید وگفت:در ضمن،فهمیدم واسه تلافی منوازخوردن چایی محروم کردی!

هــر هــر زدم زیر خنده!!

من:وای قیافت خیلی باحال شده بود!

آرسین:جبران میکنم دختر دایی!!

یه لبخند مرموز و خبیث زدم وگفتم:بی صبرانه منتظرم پسر عمه!

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷


فصل سیزدهم

امیر:ایــول!!ینی استاد جیگر ما پسر عمه ی شوماس؟!

من:یس!ولی امیر کسی نباید بدونه ها!وگرنه واسه خودم بد میشه!

دلسا:چه عجب شما یاد گرفتی دور اندیش باشی!

من:والا از حسنات با شما پلکیدنه!!

منو سپیده و امیر و دلسا که به خوش خنده ها معروف شده بودیم درکنار هم راه افتادیم به سمت کلاس!

طبق معمول چهارتایی کنار هم نشستیم!بابک یکی ازبچه های دانشگاه بود که بـــ ـد فــ ـــرم دلسا رو میخواس!

بعد این بابک خان مجنون همچین یه نمه کچل بود!!نه اینکه فک کنید کلا کچل باشه ها!نــه!یه دو سه تا تار ناقابل رو شیقه هاش داشت وسه چهار تای دیگه هم در ناحیه ی پشت کله!قسمت های ناگفته کچل بود!ما که نشستیم این بابک خان هم اومدن.هویجوری مشغول حرفیدن بودیم که بابک کچل اومد سمتمون!

با قیافه ی خجالت زده و قرمزش روبه دلسا گفت:دلسا خانوم،میتونم خصوصی باهاتون صحبت کنم؟؟

بـــ ــــ ــــه!!مام که چغندر!!!

من:اهــــ ــــم!آقای بابک خان مجنون و شیدا ما هم این جا حضور داریما!!

بابک:ببخشید!این روزا حواس ندارم!!

بعله دیگه!اگه منم بودم با دیدن دلسا هوش و حواس ازسرم میپرید!!

بابک رو به دلی ادامه داد:دلسا خانوم چند لحظه لطفا!

دلسا:آقا بابک ما حرفامونو زدیم!پس دیگه نه خودتون رو عذاب بدین نه منو!!

بابک کلافه گفت:دلسا من دوستت دارم!چرا متوجه نیستی؟!

دلسا نیم نگاهی به امیر که بیخیال مشغول حرف زدن با چند تا ازپسرا بود انداخت و نم اشک تو چشماش نشست.("اوهو")!

منو سپیده که دیدیم اوضاع قاراش میشه(!)هم زمان گفتیم:بــابــ ـک!

با تعجب بهمون نگاه کرد.

من:بابک بعدا همگی با هم حرف میزنیم واین مسئله روحل میکنیم.ولی الان زمانش نیست.الان برو!!

آهی کشید و سرشو پایین انداخت.

بابک:باشه.آتاناز من بهت اعتماد دارم.یه جوری حلش کن!

د بیا!!شدیم مامور صلیب سرخ!! تو شیطنت رودست همه زدم بعد تو مهربونی و دلسوزیم ترکوندم!!اصن هر چی میکشم از این دل مهربونه!

من:باشه. خیالت راحت!

بدون هیچ حرف اضافه ای رفت و ته کلاس نشست!

امیر خرم همچنان داشت بابقیه میحرفید!!

من:دلی؟؟دلسا؟؟

سرشو رو با دستاش گرفته بود وچیزی نمیگفت!

سپیده:دلسا جونم چرا ناراحتی؟خب امیرم حواسش نبود!

صدای آرومشو شنیدیم:چند وقتیه که فهمیدم امیر منو فقط به چشم دختر عمه میبینه نه بیشتر!

من:پوووف…دلسایی یه کم صبر داشته باش!

بایه حرکت سریـــ ــ ـــع دستاشو از صورتش برداشت وداد زد:چه قـــ ــــــدر؟هـــــ ــــان؟چه قدر صبر کنم؟ از اول راهنمایی دارم صبر میکنم!هی به خودم میگم صبر کن،صبر داشته باش!ولی آخرش که چی؟

به هق هق افتاده بود.امیر با تعجب گفت:چی شده؟

فقط نگاش کردیم.رو به دلسا گفت:دلی؟دخی عمه؟!چته؟چرا گریه میکنی؟

گریه ی دلسا شدید تر شده بود.کل کلاس داشتن به ما چهار تا نگاه میکردن!این آرسینم معلوم نیست امروز کجا مونده!

رو به امیر بالحن جدی و محکمم گفتم:امیــر این کلاسو برو یه جای دیگه بشین تا ما دلی رو آروم کنیم!

امیر:خب دختر عممه!باید بدونم چرا داره گریه میکنه!

دلسا با صدای ضعیفی گفت:بهم نگو دختر عمه!

به!بابکم به جمعمون اضافه شد!با نگانی گفت:دلسا خانوم چی شده؟؟حرفای من ناراحتتون کرده؟؟ببخشید!دیگه اصلا حرفشو نمیزنم!

سپیده جوووش آورد و داد زد:بــ ـــســـ ـــه!امیر و بابک برین بزارین ما سه تا تنها باشیم!

هیچی نگفتن و رفتن!



 حالــا ما شروع کردیم به دلداری دادن!!عشق یه طرفه هم خیلی بده ها!!

بعد از نیم ساعت آرسین،نه نه!تو دانشگاه میشه استاد جیگر!بعد از نیم ساعت استاد جیگر وارد شد!!

اول از همه چشمش به اکیپ از هم پاشیده ی ما افتاد!!امیر که رفته بود ته کلاس!دلسا سرشو رو دسته ی صندلیش گذاشه بود!سپیده اخم کرده بود و مدام کاغذ خط خطی میکرد!منم ولو شده بودم رو صندلی!

از تعجب چشماش اندازه ی توپ پینگ پونگ شده بود!!حق داره خب!!ز اکیپی که همیشه نیششون باز بود این جور رفتار کردن عجیه!

همه سلام و صبح بخیر گفتن.ما هم خیلی آروم سلام دادیم!جیگر بدون هیچ حرفی درس دادنو شروع کرد!

یــ ـــه نفس درس داد!درس دادنش که تموم شد گفت:خب بچه ها شما ها دارین لیسانس میگیرین!باید پایان نامتون رو ارائه بدین!از همین امروز شروع کنید!وقت زیادی ندارین!

جیگر داشت از کلاس بیرون میرفت که اکیپ تینا اینا یک صدا و هماهنگ گفتن:اسـ ــتاد!اسم کوچیکتون چیه؟!

کل کلاس رفت روهوا!ولی ما چهار تا حتی لبخندم نزدیم!

مجید:خدا وکیلی چند وقت تمرین کردین این همه هماهنگ باشین؟؟!

باز کل بچه ها خندیدن!!

تینا با اخم و عشوه گفت:به شما ربطی نداره!

قشــ ــنگ معلوم بود آرسین داره منفجر میشه از خنده!!ولی جلوی خودشو میگرفت!مثه خودم خوش خندس!! تو دانشگاه مجبوره اخم کنه و سگ باشه تا دانشجوها رو سرش سوار نشن!

تینا با ناز گفت:اســـ ــــتاد!نمیـ ــگین؟!

آرسین لبخندی زد و گفت:اسم کوچیکم آرسینه!

قشنـــ ــــگ تو چشمای اکیپ تینا اینا پرژکتور روشن شد!فک کنم آرسینم به همین فک میکرد چون دوباره خندش گرفت!خو برو بیرون قشنگ بخند!

مهناز:استاد معنی اسمتون چی میشه؟!

تا آرسین خواست دهنشو باز کنه وجواب بده من تند گفتم:یعنی پسر آریایی!

تینا با شک نیگام کرد!با بیخیالی گفتم:چیه؟چرا اونجوری نگاه میکنی؟اسم پسرعمم آرسینه!منم معنیشو میدونم!

آرسین دیگه نمیتونس تحمل کنه!!گوشیشو درآورد و الوالو گویان از کلاس زد بیرون!!

آخ آخ!!الان داره قهقهه میزنه!!



 

فصل چهاردهم

من: بچه ها من چهار تا کلاس بعد رو نمیام!

سپی:چی؟دیوونه شدی؟جلسات آخره!ممکنه نکته های خاصی رو بگن استادا!

من:حال و حوصله ندارم جون سپی!دلسا اول صبحی حوصلمو پر داد!

سپی:پوووف…هر جور مایلی!

منو سپیده و دلی نشسته بودیم تو پاتوق!!پاتوقمون یه جای مخفی پشت درختا و بوته ها بود!خودم روز اول کشفش کردم!فک کن!همه ی سال اولیا با خجالت یه گوشه وایساده بودن ولی من با پرویی دانشگاه رو وجب به وجب میگشتم و به ملت تیکه مینداختم!!


من:اهه!دلسا بس کن دیگه!هی داره آبغوره میگیره!

تو همین لحظه امیر با اخمای در هم اومد پیشمون!چون همیشه میخنده و نیشش بازه الان اخم کردنش یه خورده عجیبه واسمون!

امیر:این چه کار بود کردین سرکلاس؟دلسا قبل از اینکه دوست شما باشه دختر عمه ی منه!سپیده چرا داد زدی سرمن؟هان؟نمیفهمی هر آدمی شخصیتی داره؟اون جوری که جناب عالی سر من داد زدی هر چی غرور و شخصیت داشتم پیش بچه ها خورد شد!مگه ما یه اکیپ نیستیم؟مگه ما چهار سال پیش عهد نبستیم که هر چی شد به همدیگه بگیم؟؟مگه ما توی همه ی مرحله ها با هم نبودیم؟؟چی شد که امروز من شدم غریبه؟چی شد که امروز استاد جهانبخشی که فقط سه جلسه ما رو دیده اینجوری از رفتارامون تعجب کرده بود؟هان؟جواب دارین؟

سپیده سرشو پایین انداخت.میدونم پشیمونه.خدایی بدجور سر امیر داد زد!

من:امیر آروم باش!همین جوری پشت سر هم حرف زدیا!!نفس بگیر برادر!آهــا!دم،بازدم!یه بار دیگه!همه با هم!دم،بازدم!از هوای کثیف تهران لذت ببرید!!

لبخند رولبای همه نشست!بعله دیگه!اینجوریاس!باید اسم منو تو لیست شاد کننده ها اضافه کنن!

امیر که حالا اخمش رفته بود و لبخند همیشگی رولباش بود رو به دلسا گفت:دلی؟نمیگی چی شده؟

دلسا با تمنا و خواهش بهم نگاه کرد!

من:بابا این بابک زیادی بش گیر میده!دلسا هم که حساس!!زود اشکش درمیاد!

امیربا شک نگام کرد و گفت:من خورجین پوشیدم؟؟

با تعجب گفتم:نه!حالت خوبه؟

امیر:آخه مگه من خرم که داری چرت و پرت به خوردم میدی؟؟

دلسا و سپیده داشتن با نگرانی بهم نگاه میکردن!!به به!اینا هم تا کارشون گیر من میوفته مظلوم میشن!

خعلی خونسرد به امیر گفتم:دلسا عاشق شده!

حالا دلسا داد زد:آتــ ـــانـــ ـــاززز!!

من:درد بی درمون!خفه تا توضیح بدم بهش!!

امیر:خب خب بقیش!!

اینو باش!انگار دارم براش قصه ی شاهزاده و گدا تعریف میکنم!

من:هیچی دیگه!بعد اون طرف دلسا رو به یه چشم دیگه می بینه و اصن حالیش نیس که دلسا دوسش داره!صبح دلسا واسه همین ناراحت شد و قاطی کرد!!

میر:حالا طرف کی هست؟؟

دلی با بغض نگام کرد!

من:اونش دیگه به تو مربوط نی!!نپرس چون نمیگم!تا همین جا بسه!رودل میکنی!

بدون توجه روبه دلی گفت:اووووه!!مرسی دختر عمه!!از اول راهنمایی طرفو میخوای؟؟

دلی:اوهوم!

امیر:دوستت نداره؟؟

باز تو چشای دلسا اشک جمع شد!

دلی:فک نمیکنم!اون اصن منو نمی بینه!!

امیر:اه اه!انقدر بدم میاد از این جور آدما!

دلی خواست چیزی بگه که امیر نذاشت و ادامه داد:پسره الاغ نفهم!آخه مگه کوری که دخی عمه ی منو نمیبینی؟

پسره ی شاسکول گاگول!!ملت چه نکبت شدن!خجالتم نمیکشه پسره ی یالغوز!!

حالــ ـــا این طرف ما سه تا مرده بودیم ازخنده!!داشت به خودش فحش میداد!!

امیر هی میگفت و ما هم خندیدنمون شدیدتر میشد!!




فصل پونزدهم

امیر:مطمئنی نمیای؟

من:نــچ!برین!فقط عین آدم جزوه بنویسین که من بتونم بخونم!

دلسا:تو فقط کلاسا رو بپیچون خب؟

جو بینمون خوب شده بود وهمه باز داشتیم میخندیدیم!!

من:به جان خودت اصن امروز رو فرم نیستم!عمه ماشین و لبتابمو گرفته!منم که جونم اون دوتاس!!

سپیده بلند خندیدوگفت:اوخییی….عین بچه سه ساله ها تنبیه شدی؟

من:بمیر بابا!خو من برم!کاری باری؟!

امیر:بروآبجی!خدافظ!

دلی:بای آتایی!!

سپیده:خدافظ!

از دانشگاه زدم بیرون.هعی…دلم واسه لکسوز قرمزم تنگ شده!!همین جوری داشتم راه میرفتم که صدای بوق ماشینی باعث شد سرمو برگردونم!اوووفففففف…!جــ ـــ ـــووونــ ـــ ـــم ماشین!!یه بی ام و مشکی و خوشششگل کنارم وایساده بود!وا خاک عالم!این الان مزاحم من شده؟!الان باید سرمو بندازم پایین و آروم راه خودمو برم یا اینکه برم جلو یه ده بیستا فحش رکیک و ناموسی بدم بهش؟؟!!

یارو دوباره بوقیــد!!عه ینی بوق زد!"بوقید چیه دیگه؟"باز این اومد!این وجدان از یه طرف صدای بوق بلند ماشینه هم یه طرف!دیوانم کردن!!آخر رفتم جلو.شیشه ی سمت کمک راننده پایین بود.سرمو عین غاز کردم تو ماشین و درحالی که داشتم به تجهیزات ماشین نگاه میکردم بلند بلند گفتم:ببین عمو جون من اهل این کارا و این بساطا و چمیدونم پسر بازی و اس ام اس بازی و زنگ و زونگ و قرار و مدار و بیرون و ولنتاین و بوس و موس و در آخر خونه خالی و نی نی کوچولو و این حرفا نیستم!تازه انقدر شیطون و پررو و بی ادبم هستم که خودت از ماشین شوتم میکنی بیرون!افتاد؟!!

یه دفعــه یارو ترکیـــ ـــــ ـــــ ــــــ ــــــ ـد!!!با صدای قهقهه ی فوق العاده بلندش سرمو از تجهیزات ماشین گرفتم و به طرف نگاه کردم!!عــه این که آرسین جیگره خودمونه!!سرشو رو فرمون گذاشته بود.یه دستش رو شکمش بود و یه دستشو مشت کرده بود و رو فرمون میکوبید!!جوووری میخندید که کل هیکل خوشگل و بیستش میلرزید!!بعد از ده دقیقه که آقا قشنگ خنده هاشونو کردن سرشو بالا آورد.اووووه!!از زور خنده از چشماش داشت اشک میومد!تا قیافه ی منو دید دوبـــ ـــاره زد زیرخنده!بدون هیچ حرفی سوار شدم وگذاشتم تا دلش میخواد بخنده!!یه ربع بعد در حالی که نفس نفس میزد و صداش هنوز ته مایه های خنده داشت گفت:تــومعــ ـــرکه ای آتاناز!!آدم با تو باشه پیر نمیشه!!

من:در اینکه معرکم شکی نیست!ولی مگه من دلقکم که آدم با من باشه پیر نمیشه؟؟اصن چرا تو تا منو میبینی میزنی زیر خنده؟؟!

با خنده گفت:خودت نمیدونی چه قدر باحالی!!اصن همه ی کارا و رفتارات جوکه!!

من:ایییییش!اورانگوتان!!

بازم خندید و راه افتاد!!عاقا این تا نگاش به من میوفتاد میخندید!دو سه بار قیافمو تو آینه بغل ماشین نیگا کردم ببینم احیانا دماغ قرمزی،موی هفت رنگی یا هر چیز دیگه ای که منو شبیه دلقکا کنه روی صورتم موجوده یا نه؟



 بالاخره آقا دست از خندیدن کشید و گفت:مگه تو تا عصرکلاس نداری؟؟

من:ای بابا!چراکلاس دارم!ولی پیچوندم!حوصله ی دانشگاه موندن رو ندارم!!

آرسین:وای خدا!امروز بهترین روز زندگیم بود!!

من:چرا؟؟دوست دخترتو عوض کردی؟؟

خندید و گفت:دوس دختر کجا بود؟امروز انقدر خندیدم فک کنم یه پنجاه سالی به عمرم اضافه شد!!

این بار منم خندم گرفت:سر کلاس داشتی منفجر میشدیا!!

آرسین:آخ آخ!انقدره باحال و هماهنگ پرسیدن اسم کوچیکت چیه که دهنم کف کرد!!اونجایی که توچشمای تینا پرژکتور روشن شد رو دیگه نگــو!!

من:منم به همین فک میکردم تو اون لحظه!

آرسین:منم چون میدونستم تو داری به این فک میکنی خندم گرفت!!اوه اوه اونجا که گفتی اسم پسر عمم آرسینه دیگه تحمل نکردم وزدم بیرون!!وای خدا!الانم که دیگه هیچی!!

بازم خندید!مرتیکه ی پر رو!!

من:خیلی خوش خنده هستیا!!

آرسین:به شما که نمیرسم!!راستی امروز چرا اکیپتون آشفته بود؟؟

من:هیچی بابا!یه مشکلی بود که حل شد!!

آرسین:آها!اکیپتون میدونن من پسر عمتم؟

من:اوهوم!ما چهار ساله رفیقیم!تازه با سپیده هفده ساله رفیقم!از پنج سالگی!

آرسین:آره میدونم!باباش شریک عمو متینه!وقتی که دایی سهراب زنده بود با بابای سپیده خیل صمیمی بودن!

من:مامانامونم صمیمی بودن!

آرسین:اصلا بهشون سر میزنی؟

من:راستش نه!

آرسین:اشتباه میکنی!بهشون سر بزن!

من:چشـــــ ــــــم بابابزرگ!!

با هول و نگرانی گفت: راستی یه خبر بد دارم!!

من:چـــ ــــی؟؟؟

آرسین:برگشتن آقا بزرگ دو ماه جلو افتاد!

من:ی..ینی شهریور ایرانه؟

آرسین:آره!و این ینی برنامه ی آموزش شما فشرده میشه!!

من:ای بابا!مگه قرار نشد تظاهر کنم؟!

آرسین:انیشتن جان برای تظاهر هم بالاخره باید یه چیزایی بارت باشه!!

من:بـــ ـــعله!



 فصل شونزدهم

روز های تکرای همین طوری میگذشت و میگذشت!برنامم شده بود دانشگاه،خنده،اذیت کردن آرسین سر آموزش و دانشگاه،هر وکر با آرسین،خوردن و خوابیدن!!پایان ناممو ارائه داده بودم!نمره ی خوبی گرفته بود!عمه همچنان لب تاب و ماشینمو نمیداد!حتی آرسینم باش حرف زده بود ولی خرش یه پا داشت!نه نه مرغش یه پا داشت!!تو خرداد بودیم و امتحانا شروع شده بود!!

آرسین نامردم تو دوره امتحانا آموزشو تعطیل نمیکرد!!هر چند مجبور بود بیچاره!!من هیچی یاد نمیگرفتم!!این اواخر تازه تونسته بودم طرز راه رفتنمو درست کنم!!

فردا امتحان درس خودشو داشتیم!هیـــچی نخونده بودم!اون موقع هم که خود استاد صداقت بود من درس نمیخوندم!وای به حال الان!!با گوشیم رفتم سایت دانشگاه و نمره هامو دیدم!بــ ـــ ـــ ـــه!!بالاترین نمرم سیزده بود!

الانا دیگه سر و کله ی آرسین پیدا میشه!امروزم آموزش داریم!ببینم میتونم یه کوچولو از زیر زبونش سوالا رو بکشم بیرون!!

یه هو در باز شد و آرسین مثه گاو اومد تو!

من:تو داری به من آموزش میدی؟یکی باید به خودت آموزش بده!!آخه مگه این جا طویلس که همین جوری سرتو پایین انداختی و اومدی تو!!تازه طویله هم که میخوای بری اول یه اهم اوهومی میکنی تا گاوا و سایرین آماده شن و یه وقت در شرایط ناجور نباشن!

آرسین:حرف نزن!زود باید شروع کنیم!امروز وقت ندارم!

من:چرا؟؟

آرسین:برای دانشجو های فوق سوال طرح نکردم!

من:بیخی بابا!

آموزش شروع شد!امروز طرز غذا خوردن رو داشت یاد میداد!

آرسین:چاقو رو تو دست چپ بگیر و چنگال رو تو دست راست!!تومهمونی های مهم ورسمی برنج سرو نمیکنن!

یه جور نخور که یه لپت باد کنه!یه مقدار کوچیکتر از دهنت گوشت ببر!آروم و بامکث و حوصله بجو!و….

همین جوری داشت توضیح میداد و منم یک هزارم حرفاشو میفهمیدم!!

آرسین:خب برای امروز بسه!من برم دیگه!

من:هه!فک کردی عمه خانوم میزاره کمتر از دوساعت همیشگی به من آموزش بدی؟؟

آرسین:خب چیکار کنم؟؟سوالا رو طرح نکردم!امتحان فرداساعت یازدهه!!باید فردا صبح برسونم دانشگاه تا چاپ کنن!

من:جزوه دادی بهشون؟

آرسین:نه کتاب دارن!

من:الان کتابه همراته؟؟

آرسین:آره چه طور؟

من:خووو شاسکول با هم سوال طرح میکنیم!

آرسین:تو؟؟!!

من:نه پس تو؟

خلاصه اینکه نشستیم و شروع کردیم به سوال طرح کردن!یـــ ـــنی سوالایی طرح کردم،مشـــ ــــت!!

مثه خر میمونن توگـِِـل!

آرسین:اوووه!!توام استادی هستیا!!

من:بعله پس چی؟؟به وقتش جبران میکنی!!

آرسین:پر رو!پس کمک کردنت هدف داره!!

من:بمیر بابا!زندگی یعنی هدف!!

آرسین:خب حالا چه جوری جبران کنم؟؟

من:اصلا کار سختی نیست!فقط یه روز تمام بی ام و رو میدی دست من!!

آرسین:چیییی؟؟ماشینمو بدم بهت؟؟

من:یس!

دندوناشو رو هم سابید وگفت:جبران میکنم دختر دایی!!

من:بی صبرانه منتظرم پسرعمه!!



فصل هفدهم
لعــنت بهت آرسین!انقدر دیروز حواسمو پرت کرد که نتونستم سوالا رو از زیر زبونش بکشم بیرون!!
پوووف…خدا زد پس کلم!!وقتی من اونجوری سوال طرح میکنم واسه ترم بالاییا خودمم اینجوری میمونم!
آرسین تو قالب سخت و سگش فرو رفته بود تا کسی ازش سوال نپرسه!یه لحظه روشو برگردوند طرفم.لبخونی کردم:جبران میکنم پسرعمه!
اونم لبخونی کرد:بی صبرانه منتظرم دختردایی!!
بیــــ ــــــ ـــــشعور!دارم برات!
از بچگی کاریکاتور کشیدنم عالی بود!!وسط برگه کاریکاتور آرسینو در حالی که لباس زنونه ی اشرافی پوشیده بود کشیدم!یه چوبم دستش کشیدم که مثلا داره آموزش میده!!واااای خدا!خیلی طبیعی شد!!دماغ گنده!گردن باریک!!کله ی داز!لبای کوچولو!!چشای وزغی!!به به!!چی شد!!با خونسردی برگمو تحویل دادم!!
رفتم به سمت پاتوق!ایـــنم از آخرین امتحان!!راحت شدما!!
"تو که راحت بودی،نه درسی خوندی نه استرسی داشتی!"
باز تو اومدی!ببینم تو خانواده نداری هی تو ذهن من پلاسی؟
"وا"
والا!
سپی و امیر و دلی هم اومدن!!
امیر:خدا این پسرعمتو به خاک قرمز بشونه!این چه سوالایی بود؟!از دوازده تا سوال فقط نه تاشو جواب دادم!
دلسا:خاک تو سرت!تو اصلا درس میخونی؟؟من یازده تا کامل جواب دادم و یکیم ناقص!چون آخری واقعا پیچیده بود!!
سپی:من ده تا تونستم جواب بدم!!
بـــ ــــ ــــه بـــ ــــ ــــه!!رفقای ما رو باش!
امیر:تو چند تا جواب دادی آتا؟
دلسا:استاد، پسر عمشه ها!!مطمئنا یا سوالا رو بهش داده یا باهاش کار کرده!!
با بیخیالی گفتم:برگموسفید تحویل دادم!
سه تاشون با هم گفتن:بــــ ــــله؟؟
من:سفید سفیدم نه!وسط برگم کاریکاتورشو کشیدم!!
سپیده با داد گفت:احــ ــــمق!!
امیر:واسه چی همچین کاری کردی؟؟
من:سوالا سخت بود!منم واسه خالی نبودن عریضه براش کاریکاتور کشیدم!!
دلسا:آره سخت بود ولی نه تا حدی که برگتو سفید بدی!حالا اون هیچی!چرا کاریکاتورشو کشیدی؟
قضیه ی دیروز و کل کلامون رو براشون تعریف کردم!!
سپیده:ببین من کی گفتم!ماجرای شما داره شبیه رمانا میشه!اگه آخرش به هم نرسیدین!!
من:بمـــ ــــیر!!من هی میگم انقدر رمان نخون گوش نمیدی که!!بابا تو ترکوندی سایت نودهشتیا رو!!
سپی:به تو چه!
به!اینم از رفیق هفده ساله ی ما!
امیر:میگم حالا زنگ بزن بش بگو ماشینو بده!!طبق ماجرای دیروزتون!!
من:باش!
گوشیمو درآوردم و اسم سیفون رو لمس کردم!
دلسا:سیفون؟؟
سپی:آتاناز به آرسین میگه سیفون!!
دلسا:دیوونه!!پسر به این جیگری!!
بالاخره آقا گوشیشون رو جواب دادن!زدم رواسپیکر!!
آرسین:بــنال!
من:خفه!کجایی؟
آرسین:دستشویی!
من:ای وای!!پس مزاحم کارت شدم؟؟!برو دستشویی ها رو تمیز کن!هر وقت کارت تموم شد زنگ بزن!
بچه ها ترکیده بودن!!
آرسین:این شغل شماست خانوم!!
من:نفرمایید!من کار و کاسبی شما رو کـِـساد نمیکنم!!
قشنــگ داشت حرص میخورد!
آرسین:شما استاد مایی!!
من:دست پرورده ایم حاجی!!
آرسین:سرمو بردی!بگو چیکار داری!
من:ها ها ها!!کم آوردی!واقعا دستشویی؟؟!
آرسین:نه تو دفترم!
من:منم تو کتابم!
امیرگفت:آتاناز بسه!
آرسین:اون صدای امیر بود؟؟
من:پــ نــ پـــ!یکی رو آوردیم تقلید صدا کنه!
آرسین:بگو چی مخوای؟
من:سوییچ ماشین!
آسین:ها؟
من:طبق قرار دیروزمون!
آرسین:عمه خانوم اجازه دادن شما بری صفا؟؟!
غریدم:من دیگه بچه نیستم آرسین!
آرسین:آره ولی انگار عمه خانوم اینجوری فک نمیکنه!
من:بدبخت خسیس!بخیل حال بهم زن!اه اه!!اوووققق!!
آرسین خندید و گفت:با بچه ها بیاین دم کوچه پشتی!
من:چییییی؟
آرسین:پوووف…به عمه خانوم زنگ زدم اجازتو گرفتم که واسه تفریح بعد از امتحانات بریم بیرون!البته با شخص خودم!!
من:ایـــ ــــ ــــول!!الان میایم!
بدون خدافظی قطع کردم!
من:جمع کنین بریم کوچه پشتی!
امیر:این آرسینم عجب بچه ی باحالیه!
دلسا:چه کل کلی کردین!!
سپی:بریم که امروز قراره بعد از مدت ها صفا کنیم!!

 فصل هجدهم

من:امیر برو جلو بشین!تو بزرگتری!امیر:ای بابا!باشه!من:قشنگ معلومه از خداته ها!!همگی سوار بی ام و آرسین شدیم!امیر جلو نشسته بود.منو سپیده و دلسا هم عقب!که البته من وسط بودم!آرسین:آتاناز گفتی امیر بزرگتره؟؟امیر:آره استاد!دو سال از بچه ها بزرگترم!!به خاطر سربازی رفتنم دو سال دیر کنکور دادم!آرسین:جالبه!امیر من تو دانشگاه استادم!این جا آرسینم!سپی:میگم آرسین الان داری ما رو کجا میبری؟؟آرسین:یه رستوران توپ!!من:آخ جوووون غذا!!آرسین:باز حرف غذا اومد خانوم غش و ضعف کرد!!دلسا:آرسین کی برگه ها رو تصحیح میکنی؟آرسین:اگه برسم امروز!میخوام زود تر نمره ها تون بره تو سایت!امیر:خدایی خیلی سخت گرفتی!!آرسین:برووو!!به اون آسونی!فقط باید دقت میکردی!دلسا:نمیدونم چرا بعضیا برگشون رو ســ…جوووری زدم رو پای دلسا که مطمئنم کبود میشه!!دلسا:آی!چته؟از لای دندونام غریدم:خفه دلسا جان!آرسین از آینه داشت نگام میکرد!با شک گفت:این حرکتت مرموز بود!باز چه خوابی دیدی دختر دایی؟من:خواب چیه؟من اصن این چند وقته از زور استرس خوابم نمیبرد!!سپیده:آره جون خودت!من رمزتو دارم!رفتم سایت نمره هاتو دیدم!همه ی نمره هات ده و یازدس!من:ســپـــیــده!بیشعور بی شخصت!تو نمیدونی نمره مثه گوشی یه چیز شخصیه!؟آرسین:این برای منم سواله که چرا نمره هات از ده بالاتر نمیره!با خونسردی گفتم:وقتی با ده پاس میشم چرا بیخودی بخونم؟؟آرسین:منطقــت کف معدم!!ادامه داد:خب…دیگه امتحانات تموم شد!پایان نامتون رو هم که ارائه دادین!پس میشه الان بهتون گفت لیسانس دارین!تا رستوران با کل کل های منو آرسین و جوک ها و مسخره بازیای امیر و دلی و سپیده گذشت!آرسین خیلی زود با بچه ها مچ شد!بد تر ازخودم روابط عمومیش بیسته!اصن از قدیم گفتم حلال زاده به دختر داییش میره!رسیدیم به رستوران!از این سنتی ها بود!از شهر یه کم دور بود!!از در که وارد میشدی یه راه سنگی خوشگل جلوت بود!دور تا دور درخت و گل و سبزه بود!!یه حوض گرد قشنگ هم وسط بود!دور تا دور باغ تخت گذاشته بودن!به به! عجب جایی!!فکر منو دلسا به زبون آورد!دلی:عجب جایی!!امیر:ایول داری!

آرسین:خب بریم بشینیم!همگی رو یکی از تختا نشستیم!آرسین وامیر کنار هم.ما سه تا هم کنارهم!گارسون اومد و بعد از خوشامد گویی واین حرفا منو رو داد دستمون!آرسین:خب چی میخورین؟؟من:اوممم….ماهیچه!دلسا:جوجه!امیر:منم ماهیچه!سپی:برگ!آرسین:ماشاالله چه بی تعارف!!گفتم الان باید نیم ساعت بگم ترو خدا تعارف نکیند!هر چی خواستین سفارش بدین!امیر:داداش ما تعارفی نیستیم!آرسین:قربونت!همه خندیدیم!خودشم ماهیچه سفارش داد!تا غذا ها رو بیارن مشغول حرفیدن شدیم!آرسین:بابا دیوانم کرده!!هر چیزی رو باید سی بار براش انجام بدم تا یاد بگیره!!من:خفه شو آرسین!خب من از بچگی یاد نگرفتم!سپی:میتونی تظاهر کنی؟من:آره بابا!راه افتادم!دلسا:خوبه باز!حداقل مثه اون مهمونیه سوتی نمیدی!!آرسین:شما ها خبر دارین چه سوتی هایی داده؟؟امیر:اوووووف!پس چی؟انقدر خندیدیم بهش!این بار خود آرسین شروع کرد به تعریف!این قدر با آب و تاب و هیجان حرف میزد که خود منم خندم گرفته بود!!بعد از کلی خنده،غذا ها رو آوردن!افتادم به جون غذا!!واییی خدا…این شکمو از من نگیر!غذامو تا تـــ ـــه خوردم!ولی بازم گشنم بود!یه نگاه به ظرف آرسین انداختم!نصفشو خورده بود!بقیشو نخورد و کشید کنار!آرسین:وای ترکیدم!در یه حرکت انتــ ـــحــ ـــاری بشقابشو گذاشتم جلوم و شروع کردم به خوردن!!بچه ها با بیخیالی نگام میکردن!ولی آرسین بیچاره کپ کرده بود!!با بهت گفت:یا خدا!تو غذای خودتو کامل خوردی هیچ،به غذای منم رحم نکردی؟مگه معدت پارکینگ طبقاتیه؟!درحالی که دهنم پر بود گفتم:خب…گشنم…بود!!آرسین:اصن دهنی و غیر دهنیم برات مهم نیس!!من:اوووووووق!!من از اینی لوس بازیا خوشم نمیاد!دهنی همه رو میخورم!!بعد از غذا آرسین گفت:این پشت دو تا تاب بزرگ هست!بریم اونجا!فضای سبز قشنگی داره!مثه جوجه اردک ها که دنبال مامانشون راه میوفتن ما هم دنبال آرسین راه افتادیم!اووووفـفـفـــ ــــ!!چه جایی!همش درختای سبز وبلند داشت!با کلی گل های رنگی رنگی!!یه راه سنگی داشت تا برسی به دو تا تاب ها!دو تا تاب سفید و بزرگ که رو به روی هم قرار داشتن!امیر و آرسین رو یه تاب ما سه تا هم رو یه تاب نشستیم!امیر:این جور جا ها رواز کجا پیدا میکنی تو؟؟آرسین:من زیاد بیرون میرم!به خاطر همین این جور جا ها رو کشف میکنم!!من:جوری میگه کشف میکنم انگار مقبره ی فرعون کشف کرده!!آرسین:نگو که خوشت نیومد از اینجا!!من:غذاش که عالی بود!!دلی:شکمو!تو همین لحظه گوشی خوشگل آرسین زنگ خورد!همون طوری که روی تاب نشسته بود جواب داد!آرسین:بــ ـــه!سلام حق خور!چه طوری؟!طرف:…….آرسین:با دوستام اومدیم بیرون!طرف:………..آرسین:برو بابا!من کی بیکارم؟!دانشگاه،شرکت،آموزش آتاناز!بازم بگم؟طرف:…………آرسین:بعله پس چی!اول صبح خبر دادم بهشون!طرف:…………..آرسین:یه مهمونی گرفته، توپ!طرف:………..آرسین:حرف نزن شما!الان در عمل انجام شده قرار گرفتی!طرف:…………آرسین:سرم میره زیر گیوتین جونه داداش!!طرف:………آرسین بلند خندید و گفت:چشم چشم!شما منو کتک نزن!طرف:………..آرسین:باشه بابا!خدافظ!بعد از قطع کردن رو به ما که کنجکاو داشتیم نگاش میکردیم گفت:پوزش!ادامه داد:اوه اوه!خوب شد این زنگه یادم انداخت!آتا امشب مهمونیه! خونه ی ما!با ناراحتی گفتم:نــه!ترو خدا!آرسین من نمیام!آرسین:نترس همون مهمونای مهمونی خونه ی خودتون هستن!خودیا!من:بعد از اون همه سوتی من حال ندارم بیام!بعدشم من یه ماهه از خوشی و صفا های همیشگیم دور شدم!نه ماشین نه لب تاب نه دور دور با رفقا!این چند وقته هم زیادی درس خوندم!امشب اصلا نمیتونم بیام!خســـ ــــتم!آرسین:عمه خانومو چیکار میکنی؟؟بعد از اون ماجرا فکر میکنی بازم بزاره خودت تصمیم بگیری؟من:تو راضیش کن!عمه هانیه بهت اعتماد داره!لــدفــ ـــا!خندید وگفت:باشه!من:یه کاری کن ماشین و ولب تابم رو هم بده!!آرسین:سعی میکنم!ولی بیشتر به خودت بستگی داره!تو این مدت جلوش خیلی خوب تونستی ظاهر سازی کنی!الانم که رفتی خونه همین کارو بکن!من بهش میگم!ولی بهتره خودتم بگی!که مثلا تو نمیدونی!!من:اوووووو!!تو ام اینکاره ای!!بلند خندید و گفت:مخلصیم!

فصل نوزدهم

 آرسین اول از همه دلی رو رسوند خونشون بعد امیر و سپیده!تو راه خونه ی عمه خانوم ،آرسین زنگ زد به عمه هانیه و با کلی دنگ وفنگ ازش اجازه خواست. قطع که کرد پرسیدم:چی شد؟اجازه داد؟لب تاب و ماشین چی؟آرسین خندید وگفت:برو به جون من دعا کن!هر دوتاش حل شد!ولی یادت باشه تو نمیدونیا!!الان که رفتی خونه فقط درباره ی مهمونی ازش اجازه بخواه!من:پس لب تاب وماشین چی؟آرسین:پوووف….توچیزی نگو!یه کم از رفتار هایی که با هم تمرین کردیمو انجام بده!!آخخخخ جوووون!!با خوش حالی رو به آرسین گفتم:دمـت بــخــاری!مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی!!بلند خندید و گفت:خواهش خواهش خواهش خواهش خواهش!دم در خونه پیاده شدم وبا آرسین خدافظی کردم!حالا یه نفس عمیق!بروآتا!تو میتونی!زنگ خونه رو زدم!منتظر شدم تا حاج محمد در رو باز کنه!یه حسی بهم میگفت عمه خانوم از پنجره منو دید میزنه!با لبخند مغرور واشرفی به حاج محمد روز بخیر گفتم!طبق تمرین هایی که کرده بودم محکم و بدون عجله راه میرفتم!!خخخخخ!چه کیفی میده اشرفی رفتار کنی بعد تودلت بهشون هر هر بخندی!!وارد خونه شدم.عمه روی مبل نشسته بود!مغرور واشرافی گفتم:روزتون بخیر عمه جان!عمه در حالی که چشماش از تحسین برق میزد گفت:خسته نباشی آتا جان!بدون هیچ حرفی لبخند مغروری زدم و راه اتاقمو در پیش گرفتم!!ایییییول!!دمت گرم آرسین!بعداز عوض کردن لباسام رفتم پایین!رو مبل رو به رویی عمه هانیه نشستم!پای راستمو رو پای چپم انداختم.عمه:آتاناز جان بهتره حاضر بشی!امشب منزل حمیرا جان مهمونیه!ما هم دعوتیم!من:عمه جان در طی این مدت به دلیل فشار امتحانات وهم فشار آموزش یه کم خسته هستم!اگه ممکنه امشب منو از اومدن به مهمونی عفو کنید!عمه چنان لبخندی زد که گفتم الان از خوشحالی میاد وسط قر میده!!عمه:به دلیل تعریف های آرسین و هم رفتاری که ازت دیدم،قبول میکنم!با اندکی مکث(!)بلند شدم وگفتم:ممنونم!همین!یــ ــــو هـــ ــــو!!!خودمو انداختم تو اتاقم!یه لباس راحت پوشیدم و اون لباس قهوه ای و طلایی که کابوس شبام بود رو انداختم گوشه ی اتاق!!تازه نگام به میز مطالعم افتاد!!اووووه!سوییچ لکسوز و لب تاب اپلم روش خود نمایی میکرد!!ای جـــان!!رفتم سوییچ و لبتابمو بغل کردم و بوسشون کردم!!"دیوانه"وای وجدان جونم خیلی خوشحالم!"کاملا مشخصه".رفتم سرغ گوشیم!یه اس ام اس مشت برای آرسین فرستادم:"سوزن رفاقت در تیوپ قلبم فرو رفت و گفت:فییییس!تازه فهمیدم پنچرتم رفیق!!"زود جواب داد:"اوکی شد؟"نوشتم:"آرررره!دمت گرم!خیلی با مرامی!"آرسین:"دست پروده ایم!"دیگه جواشو ندادم و با لب تابم رفتم تو اینترنت صفا!!

فصل بیستم

 ساعت ده شب بود و دو ساعتی از رفتن عمه خانوم اینا می گذشت!انقدر با لب تابم تو اینترنت گشتم که چشمام داره از حدقه در میاد!لب تابو رو میز گذاشم و پریـدم رو تخت!آخ آخ!اصن این چند وقته که بچه هام ازم دور بودن خواب درست وحسابی نداشتم!!"بچه هات؟"آره دیگه!لب تابم و ماشینم!"خدا شفا بده"ایشاالله!چشمامو رو هم گذاشتم و لــا لــا!!خـُــ ــــر….پــُــ ــــفـــــ ــــ….خــُـــ ــــر….پـُـــ ــــفــــ ـــــ….!!زیــــ ـــــــنـــــ ـــــگــــ….زیـــ ــــنـــ ــــگــــ….!!با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم!البته نه کامل!!لـعنت!چرا سایلنت نکردم این لامصبو آخه!در حالی که چشمام بسته بود،صفحه ی گوشیمو لمس کردم!با صدایی که از شدت خواب دو رگه شده بود گفتم:هـــا؟؟!اون طرف صدای چند نفرمیومد!صدای خنده وحرف زدن!صدا:سلام!من:هوم!صدا به بقیه گفت:دیدین!من میدونم این خواب باشه هیچی حالیش نیست!!هیچی از حرفاش نمی فهمیدم!یه صدای دیگه:آری حرف بزن دیگه!الان قطع میکنه!صدا:آری و درد!ادامه داد:خوبی جیــگر؟من:خوبم قلوه!تو خوبی؟مامان بابا؟خانواده؟همشون خندیدن!صدا:جیگرم خونه آمادست!من:عه؟قولنامه بستی؟خدا رو شکر!خونه ی خوبیه!قشنگ و مُدرنه!بازم صدای خنده!صدا:نه گلم!منظورم خونه خالیه!خونه خالی آمادس!من:خب پرش کن!آخی جهاز نداری؟خونه ی خالی که به درد نمیخوره!شوهرت میاد سیاه و کبودت میکنه!صدا:جیگرم انگار منظورمو نگرفتی!من:مگه منظورم گرفتنیه؟؟وسیلس؟صدای خنده ها شدید تر شد!خواب از سرم پرید!!به خودم اومدم!یه نگاهی به شخص تماس گیرنده انداختم!آرســـ ــــیـــ ــــن؟؟کصـــافط!من:هی آرسین!بیشعور منو اسکل میکنی؟از خواب بودنم سو استفاده کردی و کلی خندیدی آره؟آرسین با صدایی که دیگه اثر خنده توش پیدا نبود بود گفت:حالا کاریکاتور منو میکشی؟میدونی چه قدر اینا بهم خندیدن!تازه بهم نمیدنش!میخوان بزارن تو فیس بوک!!تو منو بیچاره کردی!اینم تلافیش بود!!یه صدایی از اون طرف گفت:دمت بمب اتمی دختر عمو!!کلی خندیدیم!!من:این کی بود؟!آرسین:پسر عموت!من:پسرعمو؟آرسین:نه اینکه شما خیلی تو مهمونی ها شرکت میکنی، به خاطر همینم کل فامیلتو میشناسی!یه بار تو یه مهمونی شرت کردی که همش مشغول سوتی دادن بودی!!باز همه خندیدن!با عصبانیت گفتم:آرسیــــ ـــــن گـــ ــــاومـــ ــــیـــ ــــش دارم برات!!جبران میکنم پسر عمه!!خندید و گفت:بی صبرانه منتظرم دختر دایی!!قطع کردم!یه کم فک کردم به حرفای آرسین!یه دفعـه زدم زیرخنده!!فک کن!کاریکاتور استاد آرسین جهانبخش،نوه ی دختری حاج ناصر امیریان، تو فیس بوووک باشه!!خخخخخ!!هر هر هر هر هر!!کم کم خندم تبدیل به لبخند و بعدش تبدیل به اخم شد!پسر عمو؟؟؟انقدر خودمو از خانواده دور کردم که دیگه هیچ کس رو جز عمه خانوم و عمو متین نمیشناسم!باید سر فرصت به آرسین بگم کامل بهم درباره ی خانواده ی پدریم توضیح بده!خانواده ی مادریم که هیچی…ولی اول باید تلافی کار امشب آرسینو در بیارم!

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

لطفا بیاید

goli1385m | 1 دقیقه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز