2777
2789


استاد:خـــــ ـــانـــــوم امیــریــ ــان!!

اوه اوه چه صدایی داره!مژه هام از ترس ریختن!!

آب دهنمو قورت دادم و گفتم:بله استاد؟!

استاد:حواستون کجاس؟نیم ساعته دارم صداتون میکنم!

من:عـــه؟شرمنده ی اخلاق استادیتون!

استاد:بار آخرتون باشه!

با یه لحن شیطون ونیشی باز گفتم:چـ ــشــ ــم!شما جون بخواه،کیه که بده!!

کلاس رفت رو هوا!!گوشکوب سعی داشت خندشو مخفی کنه که موفقم بود! با جدیدت گفت:شوخی بسه دیگه!خانوم امیریان شما بیاید این مسئله رو حل کنین.

با گیجی به مسئله ی ناشناخته ی روبه روم نیگا کردم!رشتمو دوس دارم ولی درس نمیخونم!

استاد:چی شد؟نمیتونین حل کنین؟

حواسم نبود و با بیخیالی روبه استاد نجفی گفتم:به جون خود گوشکوبت نمیـدونــ….

یه هو دستمو کوبیدم رودهنم!!کلاس ترکیــــــ ـــد!! استاد با اخمای فوق العاده در هم و چشمایی که از سرخی به جیگری میزد(!!) نگاهم میکرد!آب دهنمو قورت دادم و با ترس و لرز گفتم:چیــز…ام…استاد…از دهنم…چیز شد…ینی…در رفت…منظوری…نداشتم…

استاد اما همچنان با خشم و غضب منو نگا میکرد!

کل کلاس به خصوص برو بچ اکیپ خودمون داشتن با نگرانی به این صحنه نگاه میکردن!

کلاس مثه قبرستون شده بود!!ســـاکت و آروم….!!فقط صدای نفسای خشمگین گوشکوب وضربان قلب من میومد!!

یـــه هــو…..

اســتاد مـنـــفـــجــر شــد!!!! جوری قهقهه میزد که گفتم الان کل دانشگاه با جاش میاد پایین!!

همه با چشمای گرد شده واز حدقه دراومده به استاد نجفی که دستاش رو شکمش بود و داشت قهقهه میزد نگاه میکردیم!!

گوشکوب در حالی که میخندید گفت:امیریان خیلی بامزه ای!تا حالا کسی اینطوری به من گفته بود گوشکوب!شادم کردی دختر!

ینی جووووری چشمام گرد شده بود که گفتم الان مژه هام میره تو موهام!

من:ب…بلـــه!ایشاالله همیشه به شادی!!

خندش شدت گرفت!حالا دیگه همه میخندیدیم!چه فکرایی راجب به اخلاق نجفی کرده بودما!!خدایا تـــوبه!!



فصل پنجم

قــوقـــولـــی قــــوقـــو….!!پـــاشـ ــو پــاشـ ــو!!صبــح شـده!!

با صدای آلاارم گوشیم(!)که خیلیم قشنگ و ناناز بود،از خواب پاشدم!

همون جوری که چشمام بسته بود به طرف سرویس تو اتاقم رفتم!بعد از شستن صورتم آماده شدم واسه دانشگاه.حوصله نداشتم اون لباسای ده تنی رو بپوشم و برم پایین مثه اشرافیا صبحونه بخورم.یه جین قهوه ای پوشیدم با مانتوی مشکی کوتاه واسپرتی که عاشقش بودم.مقعه ی قهوه ایمم سرم کردمو آماده رفتم شدم!وای خدا…مهمونی فردا شبه…

چه غلطی بکنم؟!سوار لکسوز جیگرم شدم و راه افتادم به سمت دانشگاه.دستمو به طرف ضبط ماشین بردم.صدای مرتضی پاشایی تو ماشین پیچید.

باز دوباره با نگاهت

این دل من زیر و رو شد

باز سرکلاس قلبم

درس عاشقی شروع شد

دل دوباره زیر و روشد

با تموم سادگیتو

حرفتو داری میگی تو

میگی عاشقت میمونم

میگم عشق آخری تو

حرفتو داری میگی تو

میدونی حالم این روزا بدتر از همس

اخه هر کی رسید دل ساده ی من رو شکست

قول بده که تو از پیشم نری

واسه من دیگه عاشقی جاده ی یک طرفس

میمیرم بری

آخرین دفعس

ناز نفست مرتـضی!!

رسیدم به دانشگاه.ماشینو پارک کردم و سمت پاتوقمون!!

زکـی!چرا هیشکی نی؟

کجا رفتن اینا؟

شونمو بالا انداختم و راه افتادم به سمت کلاس.امروز با جهانبخش جیگر کلاس داریم!!والـــا!!خو خیلی جیگره کصافط!!

همین طور که داشتم از پله های دانشکده بالا میرفتم به فردا هم فک میکردم.امروز باید با سپیده برم یه لباس مناسب بخرم.

به در کلاس که رسیدم دیدم سر وصدای زیادی میاد!درو باز کردم رفتم تو!

من:ســــ ـــلـام!!

کسی جوابمو نداد!!ایـــش!!همه جزوه دستشون بود و داشتن درس میخوندن!

رفتم سمت بچه ها.

من:سلام کردما!!تو رو خدا جواب ندین خسته میشین!چراپا میشین!!بشینین ترو خدا!

دلسا:سلام سلام.آتا بیا بشین درس بخون.

من:بــاع!!درس چیه؟!

امیر:استاد جهانبخش جلسه ی قبل گفت نمیگه کی امتحان و میان ترم داریم!بیا بشین بخون که بیچاره نشی!



نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

 من:بیـخی بابا!خرخونا!!

سپیده:خــــاک تو سرت کامیون کامیون!!وقتی عین خر موندی تو سوالاش حالیت میشه!

من:اووو…!ترمز بگیــر آبجی!!از کجا معلوم امروز بخواد میان ترم بگیره؟؟تازه جلسه ی دومه که با ما داره!

سپی:اه…حالا بخونی چی میشه؟ضرر میکنی؟

خندیدم و گفتم:برو بابا حال داری!

یه فکری به ذهنم رسید!!از اون چراغ زرد پر مصرف ها بالای سرم روشن شد!!!

من:بچه ها میاین شرط ببندیم؟؟!

دلی:چه شرطی؟

امیر:باز از اون چراغا روشن شد؟؟!!

خندیدم:آره!!

سپی:خب بگو دیگه!

من:شما ها میگین که جیگر امروز کوییز میگیره،من میگم نمیگیره!بازنده امشب باید شام بده!!

سپیده:مـــوافقــم!

دلسا:یه شام مجانی افتادیم!!

امیر:ایول!

یه کوچولو،فقط یه کوچولو ترسیدم شرطو ببازم و پیش بچه ها خیط شم!

ولی بیخیال!!!

جیگر وارد کلاس شد!!با نگاه مغرورش کل کلاسو نگاه کرد!من که زود تر از بقیه متوجه استاد شده بودم،از جام بلند شدم وبلند گفتم:سـ ـــلام اســتاد!

بقیه ی بچه ها هم کم کم متوجه شدن و شروع کردن به سلام دادن!

جیگر لبخندی و زد و گفت:سلام صبح همگی بخیر!حالا چرا اینقدر شلوغ پلوغه کلاس که متوجه ورود من نشدید؟!

تینا با عشوه و نازگفت:داشتیم درس میخوندیم استاد!!آخه خودتون گفتید نمیگین که کی

کوییز داریم!!

استاد باز لبخند زد و گفت:به به!چه دانشجوهای حرف گوش کن و درس خونی!!

یه نگاه به من که بیخیال نشسته بودم و به حرفای بقیه گوش میدادم کرد و گفت:خانوم امیریان شما انگار خیلی بیخیال تشریف دارین!

یه هو دلسا خره گفت:آخه استاد این میگه شما کوییز نمــ….

آخ!

یه دونه با آرنجم کوبوندم به پهلوی دلی!هم به تلافی دیروزش هم به خاطر اینکه داشت میگفت شرط بستم .اون وقت استاد از لج منم که شده کوییز رو میگیره!

لبخندی زدم و گفتم:استاد من حالتم همین جوریه!(آره ارواح شیکمت!)

جیگر(استاد)رو به بچه ها گفت:آفرین به شما ها که به حرفای من گوش میدید و مثل یه دانشجوی موفق هر جلسه آماده اید!ولی امروز کوییز نمیگیرم!
اینو که گف صدای ناله ی بچه ها دراومد!ولی من….
من:یـــ ـــوهـــــ ــــــو!!!!روتون کم شد؟؟
هههه!!!!!!!شام امشب منو شماها باید بدینا!ایـــ ــــول!!
امیرو سپی و دلسا با اخم بهم نگاه میکردن!!!بقیه ی کلاسم داشتن با تعجب به ما نگاه میکردن!!
استاد به خودش اومد و گفت:اینجا چه خبره؟؟؟
دلسا با بیحالی گفت:استاد ما با آتاناز شرط بستیم که اگه شما امروز کوییز بگیرید اون به ما شام بده و اگه کوییز نگیرید ما به آتا شام بدیم!!
امیر ادامه داد:انگار بهش وحی شده بود که امروز کوییز نمیگیرید!!
با نیــ ـش بــ ــاز به حرفاشون گوش میدادم!!
استاد تک خنده ای کرد و گفت:جالبه!!پس امشب خانوم امیریان یه شام مجانی افتادن!!

 یه هوجدی شد و شروع کرد به درس دادن!!!

وا…!!استادم موجیه ها!!یه هو میخنده یه هو جدی میشه!!عجــبا!!

فصل شیشم

سپی:آتـــــا!!

من:چیـــه؟!

سپی:مسخرشو درآوردی!!خب یه لباسی انتخاب کن دیگه!

من:آخــه شاسکول،منگول،گاگول،من اگه میتونستم یه لباس خوب انتخاب کنم که به تو نمیگفتم بیای!تو تجربه ی این جور مهمونیا رو داری میدونی باید چی پوشید!اگه به من بود که همون لباس خواب خرسی آبیـَـمو میپوشیدم!

سپی:پس وقتی میگم اینو بخر باید بگی چشم!!

من:اهه…عجب گیری کردیما!باشه!

دلسا وامیر که رفته بودن اون قسمت پاساژ اومدن پیشمون.

امیر:چی شد انتخاب کردین؟

سپیده:اه…امیر تو یه چیزی بهش بگو!هر چی من میگم خوبه ازش ایراد میگیره!

دلسا:سپیده تو خودت تو این مهمونی نیستی؟

سپی:نه بابا!خانواده ی ما دوستای خانودگی آتا اینان!!این مهمونی

فقط واسه فامیلاست!!

امیر:میگم آتایی اون لباس سبزه چه طوره؟؟

نگاهم رو به لباسی که امیر بهش اشاره میکرد دوختم.

یه دکلته ی سبز بود.سبز تیره.درست همرنگ چشمام.بالا تنش سبزتیره بود و دامنش یه درجه روشن تر بود.روی قسمت بازو هاش ازپارچه ی دامنش یه بند خوشگل درست کرده بودن که دقیقا روی بازوها میوفتاد!چیزی که خیلی اشرافی کرده بودش رگه های طلایی رنگی بود که توی لباس به کار رفته بود.

سپیده جیـــ ـــغ بلندی زد وگفت:عــــ ـالیه! به خدا اگه اینم نخری خودم خفت میکنم!!

بلند خندیدم و گفتم: نه نترس!از این یکی خوشم اومد!بریم بخریمش!

سپیده نفس عمیقی کشید وگفت:الهی پیرشی امیر!منونجات دادی!الهی دست بزنی به آشغال طلا شه!

دلسا خندید و گفت:سپی جونم گند نزن توضرب المثل!!

سپیده هم که فهمیده بود چی گفته خندید وگفت:بیخی آجی!!

با خنده و شوخی رفتیم تو مغازه.به فروشنده گفتم:خانوم از اون لباس سبزه سایز منو میشه بیارید؟؟

خانمه لبخندی زد و گفت:عزیزم اون لباس تک سازه!ولی…فکر میکنم اندازه ی شما باشه!

رفت تا لباس رو بیاره!!

دلسا گفت:میگم آتا کفش ستش رو هم بگیر!

چشمامو چپول کردم وگفتم :خوب شدگفتی!آخه نخود مغز فکرکردی من تویه همچین مهمونی با دمپایی لا انگشتی میگردم یا جوراب پلنگ صورتی؟؟!!خو کفش باس بگیرم دیگه!انیــــشتن!!

دلسا:گفتم جهت یادآوری!!

من:خب رادیو دلسا ممنون از یادآوریت!!

دلسا جیغ خفیفی کشید و گفت:من رادیو دلسام؟؟

باشیطنت گفتم:وا دلی جون چراجیغ جیغ میکنی؟؟الان همین دو سه تا خاستگاراتم با این صدای نکرت میپرنا!!

دلسا با حرص گفت:تو نگران خاستگارای من نباش!خودم یکیشون رو حسابی تو تورم نگه داشتم!!

من:آهـــ ــا!!منظورت همون بابک کچله دیگه!!

اینبار دیگه بلــند جیغ زد و گفت:بـبــنـ ـد آتاناز!

 سپیده به جفتمون توپید و گفت:بسه دیگه!آبرومونو بردین!!این امیرم که فقط بلده بخنده!!
امیر با خنده گفت:خب چیکار کنم؟؟این آتاناز همه رو حریفه!!
خانومه اومد و نذاشت به بقیه ی کل کلم برسم!!
خانومه:بیا عزیزم!
رفتم تو اتاق پرو و لباس رو بابدبختی پوشیدم!!
اِِهه!نگارچند بار تو عمرم از این لباسا پوشیدم!!فوقش سه چار بار دیگه!!
wooooow!!!
واااااایییییی!!!خدایـــ ـــا!!
خیـ ــلی بهم میومد!!!
رنگ سبزش باچشمای سبز تیرم و موهای مشکی و پوست سفیدم هارمونی فوق العاده قشنگی به وجود آورده بود!!
با صدای مبهوتی سپیده رو صداکردم:س…سپی…سپیده…
سپیده در اتاق پرو رو باز کرد وگفت:چیه؟پوشـیــ…..
اونم دهنش باز مونده بود!!بس که لباسای اسپرت میپوشم تا حالا خودم رواینجوری ندیده بودم!!میشه امیدوار بود!!خوشگلم!!
سپی:وای آتایی حرف نداره!دلسا،امیر بیاید آتاناز روببینین!
دلساو امیرم بدترازسپی تعجب کرده بودن!
امیر:آبجی مگه مرض داری با این همه زیبایی تیپ پسرونه میزنی؟!
خندیدم و چیزی نگفتم.
کفش ستش رو هم گرفتیم!!
یه کفش پاشنه ده سانتی سبز که پاشنش طلایی رنگ بود.


 من:خب….دیگه بریم به من شام بدین که باس برم خونه!!

امیر:بعد به من میگه شکم پرست!

همگی سوار لکسوز من شدیم و راه افتادیم به سمت رستوران(….)!

من:بیریزین پایین بیــنم!

دلی:باز این لات شد!

زدم زیر خنده!سرمو روی فرمون گذاشته بودم وقهقهه میزدم!!خخخخ!!!!

آخــه لحنش خعلی باحال بود!

روی یکی از میزها نشستیم.گارسون اومد تا سفارش ها رو بگیره!

امیر:دلی تو چی میخوری؟

دلسا:ام…کوبیده!

سپیده:کوبیده!

امیر:منم کوبیده!

من:ماشاالله!!قربون هماهنگیتون!!

امیر:نمک نریز!بگو چی میخوری!

من:اوم…شیشلیک،برگ ،سلطانی!با مخلفات کامل!!

سپیده:یا خـــــدا!همه ی اینا رو میخوای بخوری؟؟

خندیدم و گفتم:بعله دیگه!مگه چند بار غذای مفت گیرم میاد؟؟از قدیم گفتن مفت باشه کوفت باشه!!!

امیر:از قدیمشو خوب اومدی!!

همه خندیدیم!بعد از خوردن غذا،همه رو رسوندم وساعت یازده برگشتم خونه.آروم از پله های بالکن رفتم تو اتاق.لباس خواب آبی آسمونیمو(!) پوشیدم و شیــ ـرجه به سمت تخت خواب!!

فصل هفتم

کل اهالی خونه در حال کار کردن بودن تا مهمونی امشب خوب برگزار شه!به جز عمه خانوم که وایساده بود بالای سر کارگرا!عینهو…."الله اکبر…!"آتا باز خواستی فحش بدی؟!"خاک تو سرت کنن!"بزرگترته بیچاره!"

باز این وجدان زیبای خفته ی من بیدار شد!!بابا فحش چیه؟؟خواستم بگم عینهو درخت سروِ خوش قد و بالا و رشیــــد!"آهـــا!"بعله!حالا هم گمشو برو به زیبای خفتگیت برس ومزاحم من نشو!

با صدای عمه جـ ــان(!)دست از درگیری های مسلحانه ی تو ذهنم کشیدم!!

من:بله رشیــ…اوخ!اهم…اهم…بله عمه جان؟

اوه اوه نزدیک بود بهش بگم رشید!!

عمه مشکوک نگاهم کرد و گفت:آتا جان خانوم سلیمی تا چند دقیقه ی آینده برای آرایش میاد اینجا!بهتره بری آماده شی!

آرایــــ ــــش؟؟!!یــ ـــا امــ ـــــام غــ ـــریـ ــب!!!تهاجم فرهنگی اینه دیگه!!

عمه:آتا جان حواست کجاست؟درست نیست یک خانوم اشراف زاده این قدر حواس پرت باشه.

دندونامو به طور نامحسوسی روی هم سابیدم و گفتم:چشــــم!عــذر میخوام!

عمه لبخند مضخرفی زدو گفت:میتونی بری تو اتاقت!

آخ…آخ!!بدجور دلم میخواست داد بزنم و بگم جمع کنین بساط اشرافیتتون رو!!که البته دلم خیلی غلط میکنه از این چیزای خطرناک میخواد!!

ازپله ها بالا رفتم و وارد پنجمین اتاق از سمت چپ راهروی طویل اتاقا شدم!!




ماشاالله!!میمونه اِستـَـبل!!والــا!!هی اتاق کنار هم ساختن!!دکور نارنجی_مشکی اتاقم بـــدجـــور خود نمایی میکرد!خــ ــب…بریم تو کار توصیـ ـف اتــاق بنده!!کاغذ دیواری اتاقم نارنجی یواشه!!میز آرایشم کنار در سرویس اتاقم بود!اون طرف در دست به آب(!)کمد دیواری فوق العاده بزرگم بود!دیوار روبه رویی در اتاق یه پنجره ی خیــــلی گنده داشت که کل اون دیوارو گرفته بود!! زیر پنجره تخت دونفره ی خوشکل و مشکیم قرارداشت!!کنار تختم یه میز کوچولو گذاشته بودم!بعدشم کتابخونه ی کوچیکم بود!کنار کتابخونه هم میز مطالعم بود!!کف اتاقم یه فرش کوچولوی تام و جری انداخته بودم!!خـــو مگه چیه؟؟!!این کارتونو خیلی دوس دارم!!عمه اتاقمو ندیده بود وگرنه گیر میداد که یه خانوم اشرافی نباید اتاقش اینجوری باشه وفلان و بهمان!!
تـــــ ــــق تــــ ـــق!!!
اِهــــ ــه!!سکته کردم!!صدامو صاف کردم وبا صدای مغرورم گفتم:بفرمایید!
"صدات تو حلقم".وجدان جان گمشو خواهشا!
در بازشد و خانم سلیمی آرایشگر خانوادگی ما وارد شد!خدایی کارش حرف نداشت!
خانوم سلیمی:وقتتون بخیر آتاناز خانوم!
من:وقت شماهم بخیر!
خانوم سلیمی:خانوم میتونم لباستون رو ببینم تا بتونم آرایش رو هماهنگ با اون انجام بدم؟؟
من:بله!چند لحظه لطفا!
لباس مامانی وخوشگلمو از تو جعبش درآوردم ونشون خانوم سلیمی دادم!بدجور از دیدن دوبارش ذوق کره بودم!
واسه همین حواسم نبود و رو به سلیمی گفتم:سلیم جوووووون نیگاش کن چه قد خوشمله!بدمصب خیلی خوش دوخته!
سلیمی چشماش گرد شده بود و با تعجب داشت منو نگا میکرد!نفس عمیقی کشیدم وگفتم:خانوم سلیمی بهتره سریعتر شروع کنید!
اون قدر محکم و با صلابت گفتم که لال شد!!
سلیمی:ب…بله!اگه ممکنه لباستون رو بپوشین و بفرمایید روی این صندلی بشینید!!
عــاقــا ما نشستیم و این شروع کرد!!!مثه کرگدن افتاده بود رو ملاج ما!!هی با این موهای ضریف ما وَر میرفت!منم که اصن نباس حرف میزدم!!به دو دلیل!اول اینکه یه خانوم اشرافی(اوووووققققق!)نباس هی بهونه بگیره و به عبارتی زر زر کنه!!دومم اینکه خعــ ــلی بد جلوش سوتی داده بودم و نمیخواستم دوباره استفراغ کنم تو رفتارم!!
بعداز موهام افتاد به جون صورتم!!هیچی از وسایلی که استفاده میکرد نمیدونستم!!ینی کلا نمیدونم لوازم آرایش چیه!!فقط یه رژ و ریملو میشناسم!!حالا خوبه رو میز آرایشم ازبهترین مارکا پره!
بعد از فک کنم دو ساعت گفت:خانوم چه زیبا شدید!البته زیبا بودید!با این آرایش چشم نواز تر شدید!
لبخندی زدم و گفتم:ممنونم!
بدون هیچ حرفی پارچه ای رو که روی آینه کشیده بود، برداشت و من چشمم به خودم افتاد!!
یــــــــ ــــــا خـــــ ـــدا!!!!!
ایـــ ــــن مــ ـــنــ ـــــم؟؟؟
موهای مشکی و صافم رو به طرز قشنگی بسته بود.دسته ای از موهامو روی شونم ریخته بود!
پوست سفیدم شفاف تر از قبل شده بود!نمیدونم چی مالیده بود بش!!رو چشمام خیلی کار کرده بود!!پشت چشمام رنگی بود!!معلوم نیس چی مالیده!!ترکیبی از مشکی وسبز تیره!نکنه با آبرنگ رنگم کرده؟!توی چشمام سیاه شده بود!آهــ ــــا!!ریملو مطمئنم که زده!"هنر کردی.همین یه قلمو بلدی از اون همه آرایش؟" خفه وجدان جون!لبامم صورتی شده بودن!عاقا خلاصش کنم خیلی خوشگل شده بودم!مخصوصا با این لباس شاهانم!!
مثه اینکه زیادی محو خودم شده بودم که خداحافظی خانوم سلیمی رو نشنیدم!!
هیییییییی…………نره به عمه بگه چه سوتی دادم؟؟واییییی…..نگه اتاقم فرش تام و جری داره؟؟؟؟
نه بابا!تو خانواده های اشرافی چغولی ممنوعه!!این سلیمیم یه عمریه داره این خانواده رو آرایش میکنه!!یه چیزایی حالیشه!!
آره…آره…!خیالت راحت آتا!!خودتو دریـــاب!!

 فصل هشتم

تو اتاقم نشسته بودمو داشتم مگس میکشتم!!کنایه نیستا!!واقعا داشتم مگس میکشتم!!مگس کش قرمزمو برداشته بودم و افتاده بودم به جون مگسای تو اتاقم!فک کـــن!!با اون همه دبدبه و کبکبه و چمیدونم آرایش و لباس وکوفت و زهرمار افتاده بودم دنبال این مگسای نکبت!!ینـــ ــی اصن یه وضــ ـــیا!!

یه هو یکی در زد!!منم همونجوری لنگ در هوا و مگس کش به دست خشک شدم!!

تکونی به خودم دادم و گفتم:بفرمایید؟؟

زهره خانوم:خانوم کوچیک،عمه خانوم فرمودن بفرمایید پایین!

اوهـــوک!!فرمودن؟؟!!خخخخ!

من:بله!متوجه شدم!

پوووووف……بریم برای مواجهه با این قوم نکبت!!

در اتاقو بازکردم و آروم آروم راه افتادم به سمت پذیرایی!!

ای بابا!!من با این کفشا یه قدمم نمیتونم راه برم!وای به حال اینکه بخوام از پله ها برم پایین!!ای سپیده ی نکبت!

همش تقصیر توعه دیگه!

آروم آروم و درحالی که سعی میکردم با اون کفشا کله پا نشم از پله ها اومدم پایین.اوووووف…چه قدر آدم!

یاد مرغداری افتادم!"این چه حرفیه؟بیتربیت"باز این زیبای خفته بیدارشد!جان مادرت برو بزار به حال خودم باشم!

مثه پرنسسا داشتم از پله ها پایین میومدم!یه هو همه ساکت شدن وبه من نگاه کردن!ای بترکی سپیده که همیشه این رویا پردازیات واقعیت از آب درمیاد!!الان این همه آدم دارن منو نگاه میکنن خو اعتماد به سقفم میشه اعتماد به زیر زمین!!

بالاخره به پذیرایی رسیدم!همه ی آقایون با کت و شلوار و پاپیون و کراوات بودن!خانوما هم با لباسای شیـــک و مجلسی!!

عمه جان به حرف اومد و رو به بقیه گفت:آتاناز جان دختر سهراب خدا بیامرز هستن!!

نگاش پر ازتحسین بود!!بعله با اون آرایش و لباس صغری کچلم خوشگل میشه!!

حـــالا زمزمه ها شــروع شد!!خانوما هی تیکه مینداختن که چرا نبودی تو مهمونیا وفلان و بهمان!منم زورکــی لبخند میزدم و چیزی نمی گفتم!

عمو متین نزدیکم اومد و گفت:آتا جان با خانواده ی عمت آشنا شدی؟

عمم؟؟کدوم عمم؟؟من که یه عمه دارم!اونم همینه که باش زندگی میکنم!!

با صدایی که سعی میکردم اشرافی باشه گفتم:عموجان مگه من عمه ی دیگری هم به جز عمه خانوم دارم؟؟

عمو لبخندی زد و گفت:دخترم شما یه عمه ی دیگه هم داری!

وا!جـلل الــجالب!!

همراه عمو راه افتادیم.بریم ببینیم این عمه ی تازه کشف شده کیه!!ولی خدایی عجب مهمونی خوشگلیه!!

کلی دختر و پسر حوری مثه این رمانا اینجان!!همه هم لباس قشـ ـــ ـــــنگ!!

با صدای عمو متین وعمه خانوم دست از تفکرات حوری شکلم کشیدم!!

عمو متین:آتا جان این عمه حمیرا،خواهر کوچک تر عمه خانومه!!

نگاهی به زن خوشگل رو به روم انداختم!واو!انگار چشم عسلی تو خانواده ی ما ارثیه!!

تکونی به خودم دادم و محکم سلام کردم.



 عمه حمیرا دستشو خیلی کم جلو دراز کرد!یه خورده فک کردم!!خو الان چی کنم؟!دس بدم؟با چشم غره ی عمه خانوم دستمو جلو بردم و مثه همیشه محکم و مردونه دست عمه حمیرا رو فشردم!!!

بیچاره قرمز شد!عمه خانومم با اخم داشت نگام میکرد!من امشب بدبخت میشم!حالا ببین!

عمه حمیرا به یه مرد فـــ ــــوق العــــ ـــاده جذاب اشاره کرد وگفت:ایشون همسر من آقا مجید هستن!!

اوهو!!واسه خودشونم اشرافین!!خخخخ!

آقا مجید دستشو دراز کردو من دوبـــ ــــاره همون جوری باش دست دادم!!حالااون چشماش گرد شده بود!وا! مگه چی شده!؟دس دادنم جرمه؟!

من:عصرتون بخیر آقا مجید!

عمه خانوم:حمیرا جان آرسین کجاست؟

عمه حمیرا:احتمالا پیش جوون تر های مجلس نشسته.

آرسین؟؟؟چه اسم قشنگی!!یادم باشه برم ببینم معنیش چیه!

با صدای مغرور و با صلابتی گفتم:عمه خانوم چرا من هچوقت سعادت دیدن عمه حمیرا رو نداشتم؟؟

عمه خانوم:وقتی شما اصلا به مهمونی ها نمیای،سعادت دیدن خیلی از اقوامت رو از دست میدی!

ایــــــ ــــــــ ــــــش!

لبخند محجوبی(!)زدم و آروم رفتم تا بشینم روی یکی ازصندلی های گوشه ی سالن!

بعد ازاینکه نشستم روی صندلی رفتم تو فکر چهره ی جذاب و آشنای آقا مجید!

چشمای مشکیش بدجور اشنا بود!!فک کنم یه جا دیدمش!!صورت مردونه و جذابی داشت!از این مردای چشم رنگی هیچ خوش نمیاد!!مرد باس چشم و ابرو مشکی باشه!!"خاک عالم!تو به شوهر عمت نظر داری؟"

باز این اومد!نظر چیه بابا؟دارم میگم قیافش مردونس!"خو مرده دیگه!نکنه انتظار داشتی زنونه باشه قیافش؟"

نخیر!چون همه تو این خانواده چشماشون عسلیه گفتم الان اینم چشم عسلی ازآب درمیاد!الانم گمشو برو چون حوصله ی کل کل ندارم!

آخ آخ!تشنمون شدا!!اووووف…!تا میز نوشیدنی ها کلی راهه!منم که نمیتونم با این کفشا این همه راهو برم!

از اون گذشته نمیدونم چه جوری باس آب بخورم!دوباره سوتی میدم!!ای خدا…چی میشد من تو این خانواده نبودم اصن؟!چپ میری اشرافی…راس میری…اشرافی!

پام خشک شد!پاشیم یه ذره راه بریم!!با بدبختی داشتم از بین اون همه مهمون با اون کفش پاشنه ده سانتی رد میشدم!یه هونمیدونم کدوم بنده خدایی خم شد تا دست همراه رقصشو ببوسه که با نشیمنگاه محترم کوبید به من بدبخت!چشمامو بستم گفتم الان آسفالت میشم!!ولــــ ــــی!امداد های غیبی رسید!یه بنده خدای دیگه ای کمرمو گرفت ونذاشت بیوفتم!

چشمامو باز کردم تا ببینم فرشته ی نجاتم کیه!

هــ ـــــــــ ـــــــ ــــــاننننننن؟؟؟؟؟؟

جیـــــــ ـــــگر؟؟؟؟استاد جهانبخش اینجا چه غلطی میکنه؟؟؟

به خودم اومدم و کمرمو از حصار دستاش آزار کردم و با همون صدای مغرورم گفتم:استاد؟شما اینجا چیکار میکنید؟

استاد یه تای ابروشو بالا انداخت ومغرور تر از من نگفت:باید به شما توضیح بدم؟

بیشعــــ ــــور!

من:خیر…اما اینجا خونه ی منه ومــ….

صدای عمه حمیرا حرفمو قطع کرد!

عمه حمیرا:آرســـــین!پسرم!

بله؟؟؟آرسین پسرم؟ینی پسرت!؟

عمه خانوم:آتا جان ایشون آرسین خان پسر عمه حمیرا هستن!

چــــــی؟؟؟؟؟؟



 من:خوشحالم از دیدنتون!!

تو چشماش شیطنت بیداد میکرد!!

آرسین:منم همین طور دختر دایی!!

عمه حمیرا:هانیه جان(عمه خانوم)بهتره ما بریم!مطمئنا این دو تا جوون حرفای زیادی برای گفتن دارن!!

نه بابا!من چه حرفی با این نکبت خوشگل دارم؟!

بعد از رفتن دو تاعمه های گرام،آرسین یا به عبارتی استاد جهانبخش خودمون گفت:خب آتاناز خانوم!که شمادختر دایی من هستی؟؟

دندونامو روی هم سابیدم و گفتم:تو میدونستی!

با شیطنت گفت:وقتی شما اون جوری خودتو کامل ودقیق سر کلاس معرفی کردی شناختمت!!فقط یه چیزی برام سواله!

من:چی؟

آرسین:تو چه جوری بیرون از خونه ان قدر شیطونی و توی خونه اشرافی؟!

نشستم روی مبل و آرسینم کنارم نشست!

با لحن غمگین و مسخره ای گفتم:هعی….دست رو دلم نزار که خونه!!من بدبخت اصن بلد نیستم اشرافی رفتار کنم.آتاناز واقعی همونه که تو دانشگاه دیدی!!فقط غرورم مثه ایناس!

آرسین موزیانه خندید و گفت:اون وقت عمه خانوم میدونه؟؟؟

چشمامو گرد کردم و گفتم:تو بهش چیزی نمیگی!اصن اگه بگی منم میگم توام همچین رفتارت مثه اشرافیا نیست!

آرسین:خانوم سیرینتی پیتی بیشتر جوونای این فامیل فقط تو مهمونیا اشرافی رفتار میکنن و بقیه ی مواقع راحتن.

البته جناب عالی حتی بلد نیستی تظاهر کنی!

من:عه؟من به عمه میگم همه ی شماها تظاهر میکنین!!

آرسین پوزخندی زد و گفت:با کدوم مدرک؟؟همه ی ما از بچگی خیلی شیک رفتار کردیم!اگه کل دنیا هم بسیج بشه هیچکس با ما کاری نداره!اشرافیت مال دوران قدیم بود!الان هیچکس حوصله ی رسم و رسومات مسخره ی اینا رو نداره!!

من:آهـــا!فک میکردم فقط من اینجوریم!!

بلند شد تا بره اما زمزمه ی آرومشو شنیدم:دایی سهراب استارت این تغییر رو زد.حالا نوبت دخترشه…

فصل نهم

همه داشتن دوتایی میرقصیدن!اونم چه رقصی!والس به صورت حـــرفه ای!!

داشتم به جمعیت رقصنده نگاه میکردم،که یه هو دستی جلوم دراز شد!چه دستای خوش فرمی!رفتم بالا تر به به چه کت خوشگلی!بالاتر!چه لبایی!!عجب دماغی!شیش تیغم که کردی!چشماشو!!مشـــ ــکی!

آرسین:اهــم…!

من:ها بله؟

با شیطنت آشکاری گفت:داری اِسکـَــنم میکنی؟؟دستم خشک شد!

من:دستتو چرا دراز کردی؟؟آخــی…گدایی؟!پول میخوای؟؟الان پول همرام نیست!ولی قول میدم بعد از مهمونی بهت کمک کنم!!

اخماشو تو هم کشید و گفت:خانوم بامزه پاشو برقصیم!واقعا نفهمیدی دارم درخواست رقص میدم؟!

چــ ـــی؟؟؟نهههه!بابا من هیچی بلد نیستم!!

من:آرسین تو که میدونی من هیچی بلد نیستم!بیخیال شوجان مادرت!

ریز ریز خندید وگفت:حالا سر کلاس منو مسخره میکنی؟دارم برات!

من:آرســــ ـــــــین!استاد جونم؟؟

نگاهی به عمه خانوم انداختم دیدم داره بدجور نگام میکنه!

ناچارا دستمو تودست آرسین گذاشتم.

من:بیچارت میکنم!

خندید و گفت:فعلا مراقب باش خودت بیچاره نشی!!چغولی ممنوعه تو این خانواده ولی میتونم کاری کنم که خود عمه بفهمه!!

من:بیــ ـــشعور!

رفتیم وسط.احمق دقیقا منو برد وسط جمعیت!!با دست راستش کمرو گرفت و با اون یکی دستش دستمو!منم همین جوری داشتم نیگاش میکردم!!!

آرسین:احمق جان دستتو بزار روشونم!

همین کاروکردم.اولش آروم تکون تکون میخوردیم!یه هو نمیدونم چیکار کرد که افتادم توبغلش!!همونجوری داشتم نگاش میکردم!

دندوناشو رو هم سابید وگفت:چرا این جوری وایسادی؟آبرومون و بردی!

من:درد!خوبه گفتم هیچی بارم نیس!نیمرخ چنگال!

باز نفهمیدم چیکار کرد که نتونستم خودمو کنترل کنم و شلـــ ــــپ!افتادم رو زمین!آهنگ قطع شد و همه دور ما جمع شدن!آرسین سعی میکرد خندشو بخوره!عمه با اخم وحشتــ ـناکی نگام میکرد!بقیه هم باتمسخر!چرا نفهمیدم موقع رقص ما همه کنار رفتن و دارن مارو نیگا میکنن؟؟!آرسین دستشو جلوم دراز کرد تا بلند شم اما من بدون توجه بهش خودم بلند شدم و با اعتماد به نفس رفتم روی صندلی نشستم!!دوباره آهنگ پخش شد و همه ریختن وسط!آرسین اومد نزدیکم.قبلا از اینکه چیزی بگه دهنمو بازکردم وگفتم:هیچی نگو آرسین!فقط گمشو از جلو چشمام!ضمانت نمیکنم که الان پاشنه های کفشمو توچشات فرو نکنم!عه…عه!پسره ی شاسکول!خوبه بهش گفتم بلد نیستم باز منو کشیده وسط!الــ ـاغ!

آرسین داشت میخندید!ماشاالله عین خیالشم نیس که دارم فحشش میدم!!



 من:ببند دهن اون گاراژتو!!اه اه!می مونه بیس پنج گرم تخمه چینی!!

در حالی که از زورخنده قرمز شده بود شکسته شکسته گفت:وای…خیلی…باحالی…تا…. حالا…اینقدر…نخندیده بودم!!

من:کووووووفت!

چند دقیقه بعد زهره خانوم اعلام کرد که وقت شامه!!شام به صورت سلف سرویس بود!!اوهو!

وایییییــی…غذا!اصن غذا که میبینم اسم خودمم یادم میره!اومم…همه چیم که بود!!!!خب…خب!!طبق عادتم اول سالاد کشیدم!!ملت آخر غذاشون سالاد میخورن من اول غذا!!خلم دیگه!!مقداری سالاد میریزیم،سپس اندکی سس میریزیم رو سالاد خوشمزمون!

قربونتون برم من!کاهو های جیگرم!!یاد ببعی تو کلاه قرمزی افتادم!کـ ـاهو!

از ذوق زیادم به خاطر دیدن غذا کلا مهمونی و اشرافی رفتار کردن یادم رفت!!رفتم نشتم کنارپله!اونم چهار زانو!بشقاب سالادمم گذاشتم جلوم!!آی میخوردم،آی میخوردم!در حالی که یه تیکه کاهو از دهنم بیرون بود سرمو آوردم بالا و دیدم….

وااااای…همه داشتن با یه حالت بدی نگام میکردن.تازه نگام به خودم افتاد!یا خدا!من چرا باز سوتی دادم؟!

سوتی از این خفن تر؟از جام بلند شدم و بشقابمو بردم و رو میز گذاشتم.یکی از اون دختر حوریا آروم رو به دوستش گفت:دختر سهراب امیریانه دیگه!دختر همون پدره!بایدم این جوری باشه!

دستامو مشت کردم و دندونامو رو هم فشار دادم.حیف…حیف که به بابا قول دادم…

با قدمای محکم از پله ها بالا رفتم و خودمو تو اتاق انداختم.

دخــ ــتره ی نکبت!با اون هیکلش!عینهو ماژیک وایت برده!!لباسمو دراوردم و پریدم رو تخت!چه شب افتضاحی.میدونستم گند میزنم…آیییی…من گشنمه!!!!

فصل دهم

قــــ ـــار….قــــ ـــور…!

با صدای شکم مبارک از خواب پاشدم!گوشیمو از روی میز برداشتم و نگاهی به ساعت انداختم.دو!

صدای مهمونا همچنان میومد!اه…پس کی میرن؟من گشنمه!یه ربع بعد صدای مهمونا خوابید! آروم آروم رفتم پایین!مثه این دزدا!!آخخخخ جوووون!!روی میز هنوزم پر از غذا بود!تا خواستم بشقاب بردارم صدای عصبی عمه خانوم که آغشته به داد هم بود پرده ی گوشمو پاره کرد!!

عمه خانوم:آتـــ ـــانــــ ـــاز!

سرمو برگردوندم.به به!عمه حمیرا اینا هم که این جان!البته فقط اینا بودن!بقیه رفته بودن!

با خونسردی گفتم:بله عمه جان؟

عمه غرید:برای من ادای خانومای اشرافی رو درنیار!امشب خوب شناختمت!پس برای همین بود که اصلا توی مهمونی های خانوادگی شرکت نمیکردی!

عمو متین:هانیه جان آروم باش!آتاناز مربی نداشته!

عمه خانوم:بله دیگه!اگه سهراب برای دخترش مربی میگرفت امشب آبرو ریزی نداشتیم!من فکر میکردم بعد از ده سال زندگی کردن توی این خونه یاد گرفته باشه چه طور رفتار کنه!

سکوت کرده بودم.حرفی برای گفتن نداشتم خب!!برای اولــ ــین بار هیچ جوابی نداشتم!

عمه خانوم ادامه داد:وای…خدای من!وقتی آقا بزرگ برگرده مهمونی بزرگی برای کل خاندان برگزار میشه!اون موقع چی کار کنم؟امشب همه خودمونی ها دعوت بودن.وای به حال اون شب!!

من:عمه جان…

عمه خانوم:آتا چیزی نگو!



 با صدای آرسین همه ساکت شدن:عمه خانوم؟

عمه نگاهی به آرسین انداخت ینی بنال!!نه نه!ینی بگو!!

آرسین:عمه من میتونم دختر دایی رو برای شیش ماه آینده که آقا بزرگ برمیگرده آماده کنم!

من:هــ ـان؟؟

عمه چنـــ ــــ ـــان چشم غره ای رفت که حس کردم زبونم تیکه تیکه شد!!

عمه حمیرا:فکر خوبیه هانیه جان!آرسین میتونه در طی این شیش ماه آتاناز رو حسابی آماده کنه!

عمو متین:منم موافقم!توی اون مهمونی نباید همچین افتضاحی به بار بیاد!

آقا مجید:به نظر من هم فکر خوبیه!

اخم کردم.حـ ــالا انگار مهمونی سران کاخ سفید بوده!!بابا چار تا پیرپاتال و شیش تا جوون جلف ترشیده بودن دیگه!!"بی تربیت"

عمه خانوم:و اما شما آتا خانوم!به دلیل اینکه ده سال ما رو به بازی گرفتی و امشب آبروی ما رو در خطر انداختی تنبیه میشی!!

جوری میگه ما رو به بازی گرفتی انگار دوس پسرشم و با احساساتش بازی کردم!!

من:چه تنبیهی؟

عمه خانوم:ماشینت رو تحویل میدی.همینطور لب تابت!روز ها فقط دانشگاه میتونی بری و سر ساعت هشت باید خونه باشی!

چـــــ ـــــ ــی؟؟؟

چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.به شدت نیاز داشتم عصبانیتم رو خالی کنم!بدون حرف رفتم بالا.سوییچ و لب تاب رو آوردم تحویل دادم.

عمه خانوم باز نطق کرد:شماره ی آرسین روهم بگیر تا ساعت آموزش رو هماهنگ کنید!

چنان میگه ساعت آموزش انگار قراره شکافتن اورانیوم یادم بده!!!

من:چشم!

باز رفتم بالا و گوشیمو آوردم.شماره ی آرسینو سیو کردم!

دارم برات آقا آرسین!منو زایه میکنی؟!

عم حمیرا اینا هم رفتن.منم با شکم گرسنه رفتم تا بخوابم.

سرمو رو بالش گذاشته بودم که اس ام اس اومد.بازش کردم آرسین بود!

"خــب خانوم سیرینتی پیتی تو دو درس شاگرد منی!حواست باشه!این بار عمه خانوم مجازم کرد چغولی بکنم!"

با حرص براش نوشتم:"بمیـــ ــــــ ــــــ ـــر بابا!!من هر غلطی بخوام میکنم!حال تو رو هم مطمئن باش میگیرم با اون رقصت!!"

چند تا شکلت خنده فرستاد!الان بهتره بخوابم تا فردا مغزم خوب کار کنه!!آره….یه لبخند خبیــ ــث زدم و چشمامو روهم گذاشتم!!

فصل یازدهم

سپیده:چی میگی تو؟الان پاشم بیام اونجا؟خوبه خودت داری میگی عمه خانوم تنبیهت کرده ها!!

من:با تو کاری نداره!نا سلامتی بابات شریک عمو متینه ها!

سپیده:اوکی!پس من تا نیم ساعت دیگه اونجام!

من:قربون دستت سر راه یه کیسه خوراکی موراکی بخر حال کنیم!

اینو گفتم و سریع قطع کردم!!منو سپیده از بچگی با هم دوست بودیم.تا الانم دوستیمونو حفظ کردیم!

آخ…آخ!!من یه بلایی سر این آرسین بیارم،که مرغای آسمون که هیچ،کل جانوران کره ی زمین به حالش گریه کنن!!

نیم ساعت بعد سپیده با صورتی سرخ و یه کیسه پر از انواع خوراکی ها وارد اتاقم شد!

من:به به سپی خانوم!!علیک سلام!

سپی:آتاناز دلم میخواد تا نفس دارم کتکت بزنم!

من:وا!!خاک عالم!!دست بزنم داری؟!

سپی:ده بار بهت گفتم گوشیو رو من قطع نکن، بدم میاد!!ولی کو گوش شنوا!

من:ای بابا!سپی جون ما با هم این حرفا رونداریم که!!

سپی:بمیربابا!حالا زود بگو دیشب چی شد!

من:الان؟؟بابا بزار یه چیزی بریزم تو این شکمم!!

سپی:من موندم تو چرا این همه میخوری چاغ نمیشی!

من:مگه فیلم هندیه خواهر من؟؟مثه گاو بخورم و چاغ نشم؟!نخیــر!بنده ورزش میکنم!

سپی:آهـــ ـــا!اون وقت چه ورزشی؟

من:محض اطلاع جناب عالی سالن ورزش داریم!!

سپی:بعله دیگه!مایه داری و هزار جور امکانات!!

من:جوری میگه مایه داری انگار خودش سر چار راه آدامس میفروشه!!

سپیده جیغ بلندی وزد و شروع کرد به کتک زدن من!!اون کلی انرژی مصرف میکرد و منو میزد،ولی من با یه حرکت کوچیک مهارش کردم!!پشت ساق پاشو گرفتم!

سپی:آییییییی….!

من:حقه!منو کتک میزنی؟؟منم با یه حرکت نابودت کردم!!

سپی:خدا نکنه آدم نقطه ضعفشو به تو بگه!!

من:این دیگه از خریت خودت بود که گفتی!!

سپی:بیشعـــور!

من:هستی!

سپی:بسه خواهشا!دیشبو بگو!

من:اهم…اهم…خب بریم سراغ دیشب!

شروع کردم به تعریف!اونجایی که جلوی سلیمی سوتی دادم انقده خندید که اشک چشاش دراومد!!همین طور که تعریف میکردم وچیپس میخوردم رسیدم به قسمتی که آرسینو دیدم!!عاقا این چشاش هی گرد میشد هی گرد مشد!

خلاصه گفتمو گفتم تا تموم شد!!!



سپی:نــ ـــ ـــه!

من:آره!

سپی:پس چرا من تومهمونیایی که مشترک بودن آرسینو ندیدم؟؟

من:شاسکول جون اون که نمیاد جلوی تو راه بره!مهمونی، بزرگ و پرجمعیته!هیشکی حواسش به بقیه نیس!

سپیده چنان جیغی زد که جفت گوشام کــر شد!!

سپی:واییییی استاد جهانبخش خودمون پسرعمته!!تازه مسئول آموزشتم هست!تو ام باهاش کل کل داری!!پس در آخر عاشق هم میشین!!عینهو این رمانا!!واییی!!

من:نچ نچ!من هی میگم اینقدر رمان نخون واسه همینه دیگه!بچه جان کجای زندگی من شبیه رمان بوده که ازدواجم شبیهش باشه؟

سپی:ایـــ ــــش!بی ذوق!

من:ببند!

سپی:حالا ساعت های آموزشتو گفته بهت؟

در حالی داشتم با بیخیالی پاستیل میخوردم گفتم:مگه باید بگه؟

سپیده دوبــ ـــاره جیغ زد:وای خداچه قدر تو بیخیالی!!

گوشامو گرفته بودم و چشمامو رو هم فشار میدادم!!

من:سپـــ ــــــ ــــ ـــی!

یه هو ساکت شد!بعله!منم بلدم داد بزنم!

ادامه دادم:کم جیغ جیغ کن!اعصاب نذاشتی برام!تا من یه کلمه میگم مثه آژیر آتش نشانی صدای جیغش درمیاد!

سپیده مظلوم گفت:خب ببخشید!هیجانی شدم!

خخخ!مرســ ـــی جذبه!!

خندیدم وگفتم:حالا نمیخواد ذات پلیدت رو پشت قیافه ی مظلوم قایم کنی!

سپیده:نکبت!به قول خودت میمونه نیمرخ چنگال!!

من:من شبیه تو نیستم گلم!!

دندوناشو رو هم فشار داد و هیچی نگفت!!

من:سپی پاشو گوشیمو بیار یه زنگی بزنم به این آرسین خره!

گوشیمو آورد و من شماره ی آرسینو که به اسم "سیفون"سیوش کرده بودم رو گرفتم!!

یه بوق…دو بوق…سه بوق…

آرسین:ها؟؟

من:بی شخصیت،بی نذاکت،بی اتیکت،بی شعور!!

آرسین خندید و گفت:فحشاتون تموم شد سوتی خانوم!

من:الــاغ به من میگی سوتی؟

سپیده اشاره کرد بزار رو اسپیکر!

گوشیمو گذاشتم رو اسپیکر صدای غرق در خنده ی آرسین تو اتاقم پیچید!

آرسین:خدایی دیشب با اون سوتی هایی که دادی این لقب حقته!!

من:خفه!زنگیدم برنامه ی آموزشو بریزیم!

آرسینم جدی شد.درست مثل وقتایی که باهاش کلاس داشتیم!

آرسین:یکشبنه و سه شنبه که با من کلاس داری!دیگه چه روزایی میری دانشگاه؟

من:ام…یکشنبه ودوشنبه و سه شنبه دانشگاه دارم.از صبح تا عصر!

آرسین:شنبه وچهارشنبه وپنجشنبه بیکاری دیگه؟

من:هعی…بیکار نبودم!بیکار شدم!قبل از تنبیهم با بچه ها می رفتیم صفا!!

خندید وگفت:اون وقت عمه جان فکر میکنه شما هر روز دانشگاهی!

من:خب پس روزایی که دانشگاه نمیرم میای!فقط چه ساعتی؟

آرسین:شیش تا هشت!

من:باشه!پس فعلا!

آرسین:خدافظ!

سپیده:چه خوش خنده بود!اون وقت تو دانشگاه یه پارچه زهرماره!

خندیدم و گفتم:خو باید زهرمار باشه تا ما دانشجو های شر ازش حساب ببریم!

سپی:چه قدرم که تو حساب میبری!

با لبخند سرمو تکون دادم.

سپیده:آتایی…آرسین راست میگه!

من:چی؟

سپی:نسل ما دیگه علاقه ای به رفتار اشرافی نداره.همه هم فقط توی مهمونیا و تو جمع بزرگای خانواده اشرافی رفتار میکنن.تو باید یاد بگیری سوتی ندی وتو جمع تظاهر کنی.

با گیجی سرمو تکون دادم و گفتم:آره آره راس میگی.

زمزمه کردم:ولی تا کی باید تظاهر کرد…



ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز