فصل سی و پنجم
اَچـــ ــــه!
آی…!دو روز از روزی که شهربازی رفتم و البته سرما خوردم میگذره!مثــ ـــه خـــ ـــر سرما خوردم!
اَچــ ــــــه!
ای بابا!هر دو ثانیه من بیچاره باید عطسه کنما!
دکتر خانوادگیمون همون شب اومد بالای سرم!کلی دارو و شربت و کوفت و زهرمار تجویز کرد!مرتیکه بـُــز!!
زهره خانومم که هی دم به دیقه سوپ میریزه تو حلق ما!
امیر و دلسا اومدن بهم سر زدن!سپیده هم امروز برمیگرده! خیر سرش!
اَچــــ ـــــه!
چشمام شده یه کاسه خون!صورت باد کرده،مو های ژولی و پولی و لبای ترک خورده!
اصــ ـــن یــه وضــ ــــی!
تمام مدت تو تختم دراز کشیدم و اصن نمیتونم تکون بخورم!
اَچــ ـــــه!
خیلی بد مریضما!!
تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد!
با صدای کلفت و دورگه ای به خاطر حالم بود گفتم:بلــه؟
آرسین با تعجب گفت:ببخشید!فکر کنم اشتباه گرفتم!
خندم گرفت ولی چیزی نگفتم!
بدون حرف قطع کردم!
دو ثانیه بعد دوباره زنگید!
من:بفرمایید؟؟
آرسین:چیز…ببخشید این گوشی خانوم امیریان نیست؟؟
زدم زیر خنده و گفتم:آرسین خره خودمم!آتانازم!
آرسین:پس چرا صدات مردونه شده؟!
من:گاگول سرما خوردم!
آرسین:عه؟!
من:درد!آره!
آرسین:آخــ ــــی!حالا هی سوپ بخور!
من:گمشو بابا!دو روزه خوابیدم تو تخت!اصن نمیتونم پاشم!
یه خورده نگران شد و گفت:به خاطر اون شبه؟من معذرت میخوام!نباید اون جوری از نقطه ضعفت سو استفاده میکردم!
من:نه بابا!اون روز که رفتم حموم،دیگه بعدش حال نداشتم موهامو خشک کنم!واسه همین سرما خوردم!
آرسین:احــ ـــمق!حقته بیوفتی بمیری!
مرسی واقعا!فک و فامیله ما داریم؟؟!!
من:حرف نزنا!شـَرت رو کم کن بزار بخوابم!
خندید و گفت:عصر بهت سر میزنم!
من:میخوام نزنی!پسره ی شاس!
آرسین:چــییییییی؟؟؟فحش ناموسی بود؟؟!!آره؟؟
پقی زدم زیر خنده!
من:احمق گاگول شاس مخفف شاسکوله!
آرسین:آهـــ ـــا!
من:بعله!گمشو دیگه!
آرسین:عصر میبینمت صدا قشنگ!!
من:درررررد!
گوشیو قطع کردم و خندم رفت هوا!!چه قدر ما دو تا سرخوشیم!!اصن انگار ساختنمون واسه خندیدن!!
چشامو رو هم گذاشتم تا یه ذره بخوابم.تازه تازه داشت چشمام گرم می شد که….
تـــ ــــق تــــ ـــــق!!
در اتاقمو زدن!
با همون صدای کلفت گفتم:بفرمایید!
یه هو باران پرید تو با جیغ گفت:آتـــ ـــــانـــ ــــاززز!!!
مثه جن دیده ها پریدم هوا و در حالی که دستم رو قلبم بود گفتم:دختــ ـــره ی کــ ــــودن!!وحشت کردم!
کوری مگه؟؟نمی بینی مریضم؟؟آخه الاغ این جوری میان عیادت؟؟احمق!خر!گوساله!
باران:بسه تو رو خدا!ولت کنن تا فردا همین جور یه ریز فحشم میدی!
من:خو حقته دیگه!آدم این جوری میاد عیادت مریض!
باران:عه خب دلم برات تنگ شده بود!دیدمت هیجانی شدم!!
من:بمیر بابا!
اداشو درآوردم:هیجانی شدم!
یه دفعه بقیه هم ریختن تو!
یــ ـــا ضامـــ ـــن یوز پلنگ ایرانی!!!
خشایار،الهام،کیان،پریا،سع ید،امین،آرمین و نوشین و باران!!
من:به به!میبینم که خانوادگی کودن تشریف دارین!!
کیان:باع!!چرا؟؟
من:آخه شاسکولا چرا گله ای اومدین عیادت!؟!عقل تو سرتون نیس؟؟!
خشایار:دیگه دلمون تنگیده بود برات!!
من:گند نزن تو زبان فارسی لدفا!!تنگیده بود!اووققق!!
خشایار مظلوم گفت:خب…از دوس دخترم یاد گرفتم!!
یه هو همه زدن زیر خنده!!
من:دوس دختراتم عین خودتن آخه!!
خلاصه با خنده و شوخی بچه ها کلا مریضی یادم رفت!!
پریا با دو اومد سمتم و گفتم:خــ ـــاله آتاناز،ملیض شدی؟
من:آره پریا جونم!نزدیکم نیا تا تو ام مریض نشی!
پریا:نه من ملیض نمیشم!دایی خشی میگه تا من داییتم هیچوقت ملیض نمیشی!!
بلند گفتم:زرت!!یکی باید مراقب دایی خشی جونت باشه تا توسط دوس دخترای سابقش ترور نشه!!
جمع ترکید!!خشایار درحالی که سعی میکرد خندشو بخوره و جدی باشه گفت:آهای!آتاناز خانوم،باز خوبه من یه سی چهل تایی دوس دختر دارم که سرم گرم شه!تو چی داری که حوصلت سر نره؟؟!
یه لبخند مهربون زدم و به بچه ها اشاره کردم و گفتم:من بهترین فامیل دنیا رو دارم!
همه به روم لبخند زدن!حتی پریا!!
من:نوشین؟
نوشین:هوم؟
من:رزیتا کجاس؟
نوشین:نیومد!
دیگه چیزی نپرسیدم!بچه ها تا عصر گفتن و خندیدن و مسخره بازی درآوردن.عمه هانیه و عمو متین دیشب رفتن یونان!
آخه واسه شرکت عمو تو یونان یه مشکلی پیش اومده بود که باید شخصا رسیدگی میکرد!!عمه هم که شوهرشو تنها نمیزاره!!ترسیده نکنه بره اونجا دو تا دختر بور ببینه،هوو بیاره سرش!!خخخخخ!!
نه بابا عمو متین سر به زیر تر از این حرفاس!!
سوییشرت امینو دادم بهش و تشکر کردم!
نزدیکای شیش عصر بود که بچه ها عزم رفتن کردن!
من:خیلی زحمت دادین!خیلی اذیت شدم!و خیلی خستم کردین!!!حالا زود تر گمشین برین!!
کیان:عــه عـــه!کی بود تا الان داشت از صدقه سری ما قهقهه میزد؟!
من:حالا ببین چه منتی میزاره!!این همه من شما رو خندوندم،حالا یه باز شما ها منو بخندونین!!
خلاصه بچه ها رفتن و من تونستم واسه یه ساعت چشمامو رو هم بزارم!!
اَچـــ ــــ ــــه!!