2777
2789

فصل سی و پنجم

اَچـــ ــــه!

آی…!دو روز از روزی که شهربازی رفتم و البته سرما خوردم میگذره!مثــ ـــه خـــ ـــر سرما خوردم!

اَچــ ــــــه!

ای بابا!هر دو ثانیه من بیچاره باید عطسه کنما!

دکتر خانوادگیمون همون شب اومد بالای سرم!کلی دارو و شربت و کوفت و زهرمار تجویز کرد!مرتیکه بـُــز!!

زهره خانومم که هی دم به دیقه سوپ میریزه تو حلق ما!

امیر و دلسا اومدن بهم سر زدن!سپیده هم امروز برمیگرده! خیر سرش!

اَچــــ ـــــه!

چشمام شده یه کاسه خون!صورت باد کرده،مو های ژولی و پولی و لبای ترک خورده!

اصــ ـــن یــه وضــ ــــی!

تمام مدت تو تختم دراز کشیدم و اصن نمیتونم تکون بخورم!

اَچــ ـــــه!

خیلی بد مریضما!!

تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد!

با صدای کلفت و دورگه ای به خاطر حالم بود گفتم:بلــه؟

آرسین با تعجب گفت:ببخشید!فکر کنم اشتباه گرفتم!

خندم گرفت ولی چیزی نگفتم!

بدون حرف قطع کردم!

دو ثانیه بعد دوباره زنگید!

من:بفرمایید؟؟

آرسین:چیز…ببخشید این گوشی خانوم امیریان نیست؟؟

زدم زیر خنده و گفتم:آرسین خره خودمم!آتانازم!

آرسین:پس چرا صدات مردونه شده؟!

من:گاگول سرما خوردم!

آرسین:عه؟!

من:درد!آره!

آرسین:آخــ ــــی!حالا هی سوپ بخور!

من:گمشو بابا!دو روزه خوابیدم تو تخت!اصن نمیتونم پاشم!

یه خورده نگران شد و گفت:به خاطر اون شبه؟من معذرت میخوام!نباید اون جوری از نقطه ضعفت سو استفاده میکردم!

من:نه بابا!اون روز که رفتم حموم،دیگه بعدش حال نداشتم موهامو خشک کنم!واسه همین سرما خوردم!

آرسین:احــ ـــمق!حقته بیوفتی بمیری!

مرسی واقعا!فک و فامیله ما داریم؟؟!!

من:حرف نزنا!شـَرت رو کم کن بزار بخوابم!

خندید و گفت:عصر بهت سر میزنم!

من:میخوام نزنی!پسره ی شاس!

آرسین:چــییییییی؟؟؟فحش ناموسی بود؟؟!!آره؟؟

پقی زدم زیر خنده!

من:احمق گاگول شاس مخفف شاسکوله!

آرسین:آهـــ ـــا!

من:بعله!گمشو دیگه!

آرسین:عصر میبینمت صدا قشنگ!!

من:درررررد!

گوشیو قطع کردم و خندم رفت هوا!!چه قدر ما دو تا سرخوشیم!!اصن انگار ساختنمون واسه خندیدن!!

چشامو رو هم گذاشتم تا یه ذره بخوابم.تازه تازه داشت چشمام گرم می شد که….

تـــ ــــق تــــ ـــــق!!

در اتاقمو زدن!

با همون صدای کلفت گفتم:بفرمایید!

یه هو باران پرید تو با جیغ گفت:آتـــ ـــــانـــ ــــاززز!!!

مثه جن دیده ها پریدم هوا و در حالی که دستم رو قلبم بود گفتم:دختــ ـــره ی کــ ــــودن!!وحشت کردم!

کوری مگه؟؟نمی بینی مریضم؟؟آخه الاغ این جوری میان عیادت؟؟احمق!خر!گوساله!

باران:بسه تو رو خدا!ولت کنن تا فردا همین جور یه ریز فحشم میدی!

من:خو حقته دیگه!آدم این جوری میاد عیادت مریض!

باران:عه خب دلم برات تنگ شده بود!دیدمت هیجانی شدم!!

من:بمیر بابا!

اداشو درآوردم:هیجانی شدم!

یه دفعه بقیه هم ریختن تو!

یــ ـــا ضامـــ ـــن یوز پلنگ ایرانی!!!

خشایار،الهام،کیان،پریا،سع ید،امین،آرمین و نوشین و باران!!

من:به به!میبینم که خانوادگی کودن تشریف دارین!!

کیان:باع!!چرا؟؟

من:آخه شاسکولا چرا گله ای اومدین عیادت!؟!عقل تو سرتون نیس؟؟!

خشایار:دیگه دلمون تنگیده بود برات!!

من:گند نزن تو زبان فارسی لدفا!!تنگیده بود!اووققق!!

خشایار مظلوم گفت:خب…از دوس دخترم یاد گرفتم!!

یه هو همه زدن زیر خنده!!

من:دوس دختراتم عین خودتن آخه!!

خلاصه با خنده و شوخی بچه ها کلا مریضی یادم رفت!!

پریا با دو اومد سمتم و گفتم:خــ ـــاله آتاناز،ملیض شدی؟

من:آره پریا جونم!نزدیکم نیا تا تو ام مریض نشی!

پریا:نه من ملیض نمیشم!دایی خشی میگه تا من داییتم هیچوقت ملیض نمیشی!!

بلند گفتم:زرت!!یکی باید مراقب دایی خشی جونت باشه تا توسط دوس دخترای سابقش ترور نشه!!

جمع ترکید!!خشایار درحالی که سعی میکرد خندشو بخوره و جدی باشه گفت:آهای!آتاناز خانوم،باز خوبه من یه سی چهل تایی دوس دختر دارم که سرم گرم شه!تو چی داری که حوصلت سر نره؟؟!

یه لبخند مهربون زدم و به بچه ها اشاره کردم و گفتم:من بهترین فامیل دنیا رو دارم!

همه به روم لبخند زدن!حتی پریا!!

من:نوشین؟

نوشین:هوم؟

من:رزیتا کجاس؟

نوشین:نیومد!

دیگه چیزی نپرسیدم!بچه ها تا عصر گفتن و خندیدن و مسخره بازی درآوردن.عمه هانیه و عمو متین دیشب رفتن یونان!

آخه واسه شرکت عمو تو یونان یه مشکلی پیش اومده بود که باید شخصا رسیدگی میکرد!!عمه هم که شوهرشو تنها نمیزاره!!ترسیده نکنه بره اونجا دو تا دختر بور ببینه،هوو بیاره سرش!!خخخخخ!!

نه بابا عمو متین سر به زیر تر از این حرفاس!!

سوییشرت امینو دادم بهش و تشکر کردم!

نزدیکای شیش عصر بود که بچه ها عزم رفتن کردن!

من:خیلی زحمت دادین!خیلی اذیت شدم!و خیلی خستم کردین!!!حالا زود تر گمشین برین!!

کیان:عــه عـــه!کی بود تا الان داشت از صدقه سری ما قهقهه میزد؟!

من:حالا ببین چه منتی میزاره!!این همه من شما رو خندوندم،حالا یه باز شما ها منو بخندونین!!

خلاصه بچه ها رفتن و من تونستم واسه یه ساعت چشمامو رو هم بزارم!!

اَچـــ ــــ ــــه!!



فصل سی و شیشم

داشتم خواب شیشلیک و کوبیده میدیدم که حس کردم دستی داره موهامو نوازش میکنه!

دلم نمیومد از اون خواب شیرین دست بکشم ولی باید بیدار میشدم!

آروم آروم چشمامو باز کردم و آرسینو دیدم که لبخند به لب موهامو نوازش میکنه!

با یه لبخند مهربون گفت:نمیخواستم بیدارت کنم!

من:ولی کردی!

آرسین:بیشعور!لیاقت نداری باهات مهربون باشن!!

من:خفه!آرسین اینقدر نزدیکم نشو!تو ام سرما میخوریا!

خندید و گفت:من اگه سرما هم بخورم مثه تو جنازه نمیشم!

با مظلومیت گفتم:خب من بدنم ضعیفه و بد مریضم!!

صدای خندش اتاقو پر کرد!!

آرسین:مظلوم نشو که اصن بهت نمیاد!!

من:یه نگاه به ساعت کردم.هفت و نیم!

من:از کی اینجایی؟؟

آرسین:نیم ساعتی میشه!تو خواب خیلی معصوم میشی!!

من:خووو شاسکول همه تو خواب معصوم میشن!

خندید و گفت:یه بنده خدایی رو میشناسم که تو خوابم اخم میکنه!!

من:یا حســـ ـــین!این دیگه کیه؟!

آرسین:آتا؟

من:ها؟

آرسین:کوفت!الان که عمه خانوم اینا نیستن تنها تو این خونه نمون!

من:تنها نیستم!کلی خدمتکار و نگهبان هست اینجا!

آرسین:به من ربطی نداره!باید بیای خونه ی ما!

من:چــی؟برو بابا!من با این حالم بیام کجا؟تازه عمه خانوم نمیزاره!

آرسین:فک کردی الکی گفتم؟؟مامانم با عمه هانیه حرف زده!خود عمه خانوم گفته نذارید آتاناز تنها بمونه!

من:باشه ولی من بیام اون جا همتون مریض میشین!نمیام!ولش کن!

آرسین:تو که نمیخوای بچسبی به ننه و بابای من!هیچی نمیشه!بپوش بریم!

من:اهــ ـــه!گیر دادیا!

آرسین:حرف نزن فقط راه بیوفت!

حالم نسبت به صبح خیلی بهتر شده بود.واسه همین تونستم از جام بلند شم و لباسامو بپوشم!

حال ندارم توصیف کنم لباسامو جون شما!!

رفتم تو حیاط و سوار بی ام و آرسین شدم!

ماشینش بوی خاصی میداد!یه عطر خوشبو!بی اختیار یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:عطر جدید خریدی ناقلا؟

آرسین:نه بابا!عطر…دوستمه!

چرا مکث کرد و گفت دوستمه؟؟!!

من:چه دوست خوش سلیقه ای!!

خندید و چیزی نگفت.کل راه آرسین از شرکتش و کارای زیادی رو سرش ریخته زر زد!!نه ببخشید!حرف زد!

تا حالا خونه ی عمه حمیرا نیومده بودم!به همین خاطر ذوق زیادی واسه دیدن خونشون داشتم!!

جلوی یه در بزرگ مشکی وایساد و دو تا تک بوق پشت سر هم زد!!

در مشکی باز شد و رفتیم تو!اووووففففف….چه حیاطی!!از خونه ی خودمون و خونه ی عمو حسین گنده تر و خوشگل تر بود!!

من:جووووون!عجب حیاطی دارین!

آرسین خندید و ماشینو کنار نمایشگاه ماشیناشون پارک کرد!

با بهت از ماشین پیاده شدم!!بی اختیار سوتی زدم و گفتم:بــ ــــه!نمایشگاس؟؟!

آرسین خندید و گفت:فقط این بی ام و مال منه!

یه نگاه به ماشیای تو پارکینگ انداختم وگفتم:هیچی لکسوز قرمز و خوشگلم نمیشه!!

آرسین:انگار خیلی دوسش داری!

من:عاشـــ ــــقشم!!چهار ساله دارمش!تو همه ی شرایط باهام بوده!کلی باهاش کورس گذاشتم!!

بلند خندید و گفت:راه بیوفت بریم خونه!مریضیت بد تر میشه ها!

من:جوری میگه مریضی انگار هپاتیت نوع خ گرفتم!!

زد زیر خنده و گفت:هپاتیت نوع خ چیه دیگه؟بیماری جدیده؟؟

با اعتماد به نفس گفتم:بعله!خودم کشفیدمش!!

آرسین:اعتماد به لوسترت کف معدم!!

سرفه ای کردم و گفتم:معدت اندازه ی اعتماد به لوستر من نمیشه!

هر هر خندید و با خنده گفت:بیا بریم تا خفه نشدی!



نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

فصل سی و هفتم

عمه حمیرا:آتاناز جان طبقه ی بالا سمت چپ اتاق های مهمونه!با سیمین( خدمتکار خونشون)برو تا نشونت بده!

من:چشم!

بعد از سلام و احوال پرسی با عمه حمیرا و آقا مجید میخواستم به خاطر مریضیم یه کم استراحت کنم و پیششون نباشم!چون ممکنه ازم بگیرن!

سیمین جلو راه افتاد و منم پشت سرش!جلوی یه اتاق وایساد و گفت:خانوم،بفرمایید!

من:ممنون!

در اتاقو باز کردم و بدون نگاه کردن به اطرافم خودمو پرت کردم تو تخت!!شال و مانتومو درآوردم و با شلوار جینم خوابیدم!!

خـــــ ـــــــر پــــ ــــــفـــ ــــــ……خــــ ـــــر پــــ ـــــفــــ ـــــ…..

زینگ…زینگ….زینگ…زینگ…

صدای ضعیفی میومد!فک کنم گوشیم داره زنگ میخوره!!سرما خوردم که هیچ!کـــَـر هم شدم!!

گوشیو از تو کیفم درآوردم و جواب دادم!

من:بله؟

سپی:آتاناز کجایی؟

من:سلام!

سپی:سلام سلام!میگم کجایی؟؟

من:خونه ی عمه حمیرا!

سپی:حالت خوبه؟آتانازی که من میشناسم اینقدر بی حال نیست!

من:سپیده ی الاغ دو هفته رفتی کیش و از رفیقت اصن خبر نگرفتی!نکبت سرما خوردم!

سپی:عــه!ببخشید!رفتم کیش اصن همه چی یادم رفت!

من:بعله بعله!کاملا مشخصه!

سپی:خیر سرم الان اومدم خونه ی عمه خانوم تا سوپرایزت کنم که جناب عالی نبودی!

من:عمه خانوم و عمو متین رفتن یونان!منم اومدم اینجا!

تو همین لحظه آرسین اومد تو!

آرسین:با کی حرف میزنی؟!

من:سپیده!

سپی:صدای آرسین بود؟

من:آره!

آرسین:بگو بیاد اینجا!دور هم خوش باشیم!

من:شنیدی که!

سپی:نمیشه!زشته!من با عمه حمیرا چه نسبتی دارم آخه!

آرسین:گوشیو بده به من!

گوشیمو گرفت و رفت بیرون!

پوووووف…نیس حال من خیلی خوبه اینم هی مهمون دعوت میکنه!

آخ خدا!سرم داره منفجر میشه!

بلند شدم تا برم یه آبی به سر و صورتم بزنم که در اتاق باز شد و آرسین اومد تو!

من:تو چرا نمیفهمی باید در بزنی؟!

آرسین:بیخیال!سپیده رو راضی کردم!

من:آفرین!حالا گمشو بیرون!

آرسین:آتا حالت خوبه؟!

من:آره خیلی خوبم مشخص نیست؟!منو با این حالم آورده مهمونی!

آرسین:سیمین الان برات سوپ میاره.قرصاتم فک کنم وقتش شده باشه.بخور و بخواب!

من:آها اونوقت سپیده بیاد ور دل تو بشینه؟!

آرسین:وقتی مریض میشی چه قدر تلخ میشی!

من:نکنه انتظار داری شیرین بشم؟؟!مثه اینکه مریضما!

آرسین:خوب میشی!

من:اگه تو بزاری حتما!

تو همین بحث ها بودیم که در اتاق زده شد!

من:بفرمایید!

سیمین با ظرف سوپ وارد شد و گفت:خانوم سوپ درست کردم!بخورید براتون خوبه!

لبخندی زدم و گفتم:مرسی!زحمت کشیدی!

سیمین هم لبخندی زد و گفت:وظیفمه خانوم!

چیزی نگفتم و رفت بیرون!

آرسین:چه مهربون!

من:مگه خدمتکارا آدم نیستن؟!باید باهاشون درست رفتار کرد!

آرسین:اوووه!معلم اخلاق نشو واسه ما!

طبق معمول گوشی آرسین زنگ خورد!

آرسین:بله؟

طرف:….

آرسین:توی کشو سومیه!

طرف:…..

آرسین:نه نه!اونی که قفله!

طرف:….

آرسین:آره خودشه!میگم مامان خیلی قاطی کرده!

طرف:…..

آرسین:به جون خودم منم همینا رو گفتم بهش!ولی چی کار کنم عصبانیه!!

همون طور که داشت حرف میزد از اتاق رفت بیرون!

این کیه که مدام به آرسین زنگ میزنه؟!!مشــ ــــکوکــ ـــه!



فصل سی و هشتم

 صدای احوال پرسی ضعیفی از پایین میومد.فک کنم سپیده اومده!یه هو دراتاق باز شد و سپی مثه گاو پرید تو!

سپی:آتا جوووونم چی شده؟؟!

من:هووووی نزدیک نیا!تو ام مریض میشی!

سپیده:چی شده؟چرا سرما خوردی؟

براش کل قضیه رو تعریف کردم!اون جا که سوسک انداختم تو لباس آرسین انقدر خندید که قرمز شد!!

سپی:خدا کنه زود تر خوب شی!من این آتاناز مریضو دوست ندارم!

من:رفتی کیش یه چیزی خورده تو سرتا!!نیس من خیلی آتاناز مریضو دوس دارم!

سپی:لیاقت نداری باهات عین آدم بزنن!همون باید به تو فحش داد!

من:گمشو!!می مونه نیم کیلو سبزی خوردن!!

سپی:سبزی خوردن بهتر از قیافه ی داغون توعه!!

من:قیافه ی خودت داغونه سلیطه!

سپیده جیغ بلندی زد و گفت:به من میگی سلیطه؟؟خیلی بیشعوری!

من:تو رو خدا جیغ نزن!صدات سلول های بدنمو به کشتن میده!!

بازم جیغ جیغش شروع شد!

آرسین با خنده وارد شد و گفت:سپیده جیغ نزن خواهشا!!الان مامانم میاد سه تامونو میندازه بیرون!

سپیده با خجالت گفت:ببخشید!

من:تو رو جون هر کی دوس دارین بزارین من بخوابم!!بابا این قرصای لامصب خواب آوره!

آرسین:باشه باشه!تو حرص نخور پوستت چروک میشه!

من:عامل چروک شدن پوست همه ی آدما جناب عالی هستی!حالا هم گمشین بیرون!

سپیده:تو بخواب من بالای سرت میمونم!

من:لازم نکرده!با آرسین که آشنایی!پاشو باهاش برو!

سری تکون دادن و رفتن!

آخیــــ ــــــش!!حالا بریم لا لا کنیم!!



فصل سی و نهم

یه هفته از اون روز میگذره!حالــ ـــم عالیه عالیه!!عمه خانوم اینا دیروز اومدن!
ینی من نزدیک یه هفته خونه ی عمه حمیرا بودم!!یه حالی داد که نگو!!اینقدر با آرسین مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم که جونم دراومد!!
امروز قراره سپیده و امیر و دلسا رو با بر وبچ فامیل آشنا کنم!
قراره بریم شمال،ویلای خشایار!
خب خب!برییم آماده بشیم!!یه جین سبز تیره پوشیدم.رنگش درست همرنگ چشمامه!مانتوی مشکی و اسپرتمو که خیلی دوسش دارم تنم کردم! و در آخر شال سبز_مشکیمو روی سرم انداختم!
کفشای مشکی و اسپرتمو پام کردم و از پله ای بالکن راه افتادم به سمت لکسوزم!
باید برم دنبال امیر و دلسا و سپیده!امیر میخواست خودش ماشین بیاره که من نذاشتم!واسه چی هوای آلوده ی تهرانو آلوده تر کنیم؟!!
خب حالا بریم سراغ رفقا!!
*****
جلوی خونه ی سپیده اینا ترمز کردم و به گوشیش تک انداختم!!
اووووفففف….!تیپت تو حلقم خواهر!!
نشست جلو و گفت:سلام!
من:علیک!راس بگو واسه کی این جوری تیپ زدی؟!میخوای پسر عمو های منو تور کنی؟!آره؟!
سپی:برو بابا!آدم نمیتونه همین جوری واسه دل خودش تیپ بزنه!؟!
من:آره ارواح شیکمت!من تو رو میشناسم!خیر سرت هفده ساله رفیقیم!!
سپی چیزی نگفت و من ماشینو روشن کردم!صدای بنیامین داشت ماشینو منفجر میکرد!
من:سپی ضبط رو کم کن!
سپی:نمیخوام!
من:الهی خودم سنگ قبرتو بشورم!الهی جنازت تو قبر جا نشه!الهی خودم سر قبرت کاج بکارم!
سپی:بسه بابا!
دلسا و امیرم سوار کردم و راه افتادیم به سمت شمال!!
خشایار آدرس ویلاشو اس ام اس کرده بود!!پس دیگه نیاز نبود بهش بزنگم!!
امیر:آتاناز؟
من:بنال!
امیر:بی ادب!
من:حرفتو بزن!
امیر:فامیلات چه جورین؟؟
من:ینی چی؟
دلسا:ینی خودشون رو میگیرن؟؟
من:خیلی چلغوزین!!
سپیده:فحش جدیده؟؟!
من:گاگولا مگه بهتون نگفتم اونا هم مثه منن!خودشونو اصلا نمیگیرن!البته به جز یه مورد!!
دلی و امیر و سپیده با هم گفتن:کــ ــــی؟؟
من:رزیتا!دختر عمومه!
امیر:خب از یه مورد میشه گذشت!!
من:اوهوع!
دلسا:سپی ضبط رو بلند کن!
هر چی آهنگ شاد و باحاله تو این فلش لامصب منه!!حالا هم که سپیده صداشو بلند کرده دیگه ماشین رو هواس!!
تا خود شمال گفتیم وخندیدیم وچرت و پرت گفتیم!!
داشتن رفیق باحالم نعمت بزرگیه ها!!!از جمله خودم!!!خخخخ!!

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز