فصل سی و چهارم
من:نــ ــــه!من نمیام!
بچه ها میخواستن سوار چرخ و فلک بشن ولی من نمیخواستم!تو دنیا فقط از یه چیز میترسیدم!
ارتـــ ــــفــ ــــاع!
آرسین با شک نگام کرد و گفت:میترسی؟؟
من:نه اصلا!فقط چون چیز میز زیاد سوار شدم دیگه خسته شدم!
آرسین لبخند مرموزی زد و بازومو چسبید و کشوندم تو کابین!
من:چی کار میکنی!
انداختم رو صندلی و گفت: بشین!
من:بابا میگم نمیخوام سوار شم!عجبا!
دیر شده بود چون چرخ و فلک راه افتاد!
کابین ها رو باز بودن!و این ینی اوج بدبختی!!من و آرسین و خشایار و نوشین و رزیتا و باران تو یه کابین بودیم!
الهام وسعید و کیان و پریا و امین و آرمین تو یه کابین دیگه!
بالاخره تونستم پریا رو ببینم!دختر خیلی ناز و خوشگلی بود!درست مثه عروسکا!
کابین ما رسید به بالاترین نقطه که چرخ و فلک وایساد!!!
نه اینکه برق قطع بشه ها!نه!کلا چرخ و فلک تو هر دور پنج دقیقه می ایستاد!(اوهو!می ایستاد!)
از شانس گند من،دقیقا وقتی ما بالا بودیم وایساد!آرسین و خشایار به هم لبخند خبیثی زدن و شروع کردن به تکون دادن کابین!!
صدای جیغ باران و نوشین و رزیتا از یه طرف،خنده های شیطانی آرسین و خشایار از یه طرف و از همه مهم تر ارتفاع زیاد کابین و تکون هایی که میخورد،داشت نابودم میکرد!چشمامو بسته بودم و دسته ی کیفمو فشار میدادم!به حد مرگ از ارتفاع میترسم!به حد مـــ ــــرگ!حتی جیغم نمیتونم بکشم!
آرسین:چی شده دختر دایی؟چرا بلبل زبونی نمیکنی؟؟
خشایار:آخی!!ترسیدی؟!الهی!
زبونمو رو لبام کشیدم و چشمامو باز کردم.
آرسین وحشت زده گفت:آتاناز خوبی؟؟چرا این رنگی شدی؟!
خشایار:سکته نکنه آرسین؟؟!
من:کووووفت!گوسفند!میمونه نیم مثقال پی پی مرغ!!!زبونتو گاز بگیر!!
آرسین نفس راحتی کشید و گفت:وقتی فحش میده ینی سالمه!
عصبی شده بودم!بلند شدم و رفتم طرف آرسین.
من:کصافط بیشعور من از ارتفاع میترسم!!
آرسین بیخیال گفت:تلافی بود!
یه هو چرخ و فلک شروع به حرکت کرد!
افتادم کف کابین!
داشتم میلرزیدم.دندونام رو هم میخورد!سردم بود!خاک تو سرم کنن!
"وقتی موهاتو خشک نکنی،همین میشه!"
خب الان مثه گاو سرما میخورم!
آرسین بانگرانی و ترس گفت:آتاناز؟؟خوبی؟؟غلط کردم!آتاناز؟؟!
شکسته شکسته گفتم:فقط…خفه شو…آرسین…خفه…شو…
نوشین با احتیاط اومد رو به روم نشست و گفت:خوبی آتاناز!!
سرمو تکون دادم!
نوشین:چه قدر سردی!
چرخ و فلک وایساد!با کمک نوشین و آرسین از کابین اومدم بیرون!
نشستم رو زمین.خشایار تندی رفت تا برام یه چیز شیرین بگیره!
باران:آرسین خیلی احمقی!دختر بیچاره داره میمیره!
من:زبونتو گاز بگیر!!الاغ!
کیان:تو این شرایط بازم دست از فحش دادن بر نمیداریا!!
امین سوییشرتش رو درآورد و رو شونه هام انداخت!بدون تعارف سوییشرت رو دور خودم پیچیدم!
حالا میفهمم خشک نکردن یه خرمن مو چه نتیجه ای داره!
آرسین کنارم نشست و دستشو دورم حلقه کرد و گفت:آتایی؟؟حالت خوبه؟؟
من:ب…بمیر!
تو همین لحظه گوشی آرسین زنگ خورد!
آرسین:بله؟
طرف:….
آرسین نگاهی به من انداخت و گفت:نمیشه!الان کار دارم!
طرف:…..
آرسین:تو شهربازی یه اتفاقی افتاده!
من:آرسین برو!من…من حالم خوبه!
آرسین:نمیشه!نمیام!
داد زدم:الاغ،خــ ـــر نفهم!میگم گمشو بگو چشم!!
به یارو گفت:الان میام تا این منو نخورده!!
همه خندیدن ولی من یه لبخند خشک و خالی زدم!
آرسین با همه خداحافظی کرد و رفت!
خشایار با یه آب میوه ی سان استار اومد پیشمون!
خشایار:آرسین کجا رفت؟
کیان:طبق معمول!
خشایار سری تکون داد و آب میوه رو داد دستم!
خشی:بخورش!
من:اگه دست لامصبتو برداری میخورمش!!
آب میوه رو که خوردم حالم بهتر شد ولی همچنان سردم بود!
باران:چرا اینقدر میلرزی؟؟به خاطر ارتفاعه؟
من:نه نه!حموم بودم!موهامو خشک نکردم!
الهام:وای!باید زود تر بری خونه!خشایار؟خشایار؟
خشایار:جونم آبجی؟
الهام:آتاناز سرما خورده!زود ببرش خونه تا بدتر نشده!
خشی:باشه!برو بچ من میرم آتانازو برسونم خونه!
سر سری با همه خداحافظی کردم و راه افتادم به سمت جنسیس خشایار!