2777
2789

فصل بیست و یکم

 بعد از اینکه دیشب خیلی فک کردم تا یه راه خوب برای تلافی پیدا کنم،نقشه ی تووووپی کشیدم!!با اسم آرسین رفتم تا صبح چت کردم!!با یازده تا دختر،دقیق یازده تا قرار گذاشتم!با همشونم در یه جا و در یک زمان!!خخخ!امروز با آرسین قراره بریم بیرون!الان بهش زنگ زدم و گفتم تیپ سورمه ای _سفید بزنه که مثلا سِت بشیم!!ها ها ها!!فهمیدین نقشم چیه؟؟!خخخخ!یه شلوار جین سورمه ای پوشیدم با یه مانتوی سفید!یه شال سورمه ای خوشگل هم انداختم سرم!حالا بریم سراغ قسمت مهم و سخت ماجرا!آرسین دیروز گفت طول میکشه تا اعتماد عمه خانوم رو جلب کنم!واسه همین نمیتونم از پله های بالکن اتاقم برم بیرون!باید از جلوی عمه خانوم رد شم تا تیپمو ببینه!!چند وقت پیش با سپیده و دلسا رفتیم یه دست لباس مورد قبول عمه خانوم خریدیم برای روز مبادا!امروزم از اون مبادا ها بود!!شلوار پارچه ای مشکی و خوش دوختی که خط اتوش هندونه که هیچی آهنم میبره روشلوار جینم پوشیدم!!خو مجبورم!!!مانتوی سورمه ای تیره و کاملا رسمی رو هم رو مانتوی سفید و کوتاهم پوشیدم!شالم ولی خوب بود!حالا نمیتونستم تکون بخورم!!با بد بختی از پله ها پایین رفتم و رو به عمه خانوم که مشغول کتاب خوندن بود،گفتم:عصرتون بخیرعمه جان!قراره با پسر عمه بریم بیرون!چیزی از بیرون لازم ندارین؟!عمه با تحسین نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:نه آتا جان!خوش بگذره!من:خدانگهدار!با بدبختی خودمو به لکسوزم رسوندم!بعداز اینکه کلی قربون صدقش رفتم سوار شدم و اون لباسای حال به هم زنو درآوردم!آخـــ ــیــش!راحت شدما!لباسارو تو ساک، پشت ماشین گذاشتم و راه افتادم!نزدیک خونه ی آرسین اینا ماشینو پارک کردم و تک انداختم بهش!دو دقیقه بعد با بی ام و خوشگلش جلو پام ترمز کرد!آرسین:بپر بالا خانوم خوشگله!!منم خعلی شیک به حرفش گوش کردم و با یه حرکت سریع از روی کاپوت پریدم اون طرف!!بعدش خیلی قشنگ سوار شدم!!حالا یکی بیاد چشای درشت شده ی آرسینو جمع کنه!!آرسین:داره کم کم استعداد هات شکوفا میشه!من:بعله پس چی!!یه نگاه به تیپش انداختم.جین سورمه ای!تیشرت جذب سورمه ای با نوشته های انگلیسی سفید!کفشاشم که ندیدم!آرسین که دید دارم به تیپش نگاه میکنم گفت:چرا خواستی ست کنیم؟؟با بیخیالی شونمو بالا انداختم و گفتم:همین جوری!مگه بده آدم با پسرعمش ست کنه؟!مرموز نگام کرد و گفت:ولی من به تو شک دارم!!سرمو برگردوندم سمت پنجره تا لبخند خبیثم رو نبینه!!آرسین:این جوری از جلوی عمه خانوم رد شدی؟؟سرمو چرخوندم دیدم داره به تیپم اشاره میکنه!من:نه بابا!اون لباسایی که با سپیده و دلسا خریدیمو رو اینا پوشیدم بعد تو ماشین عوض کردم!سرشو تکون داد وگفت:پس واسه همین با ماشین اومدی!من:یس!چیزی تا مقصد ونقشه ی شوم من نمونده بود….!!

 فصل بیست و دوم

داشتیم به محل قرار با دخترا نزدیک میشدیم!!با همشون کنار بستنی فروشی(…)قرار گذاشته بودم!من:آرسیــن؟آرسین:ها؟من:درد!من بستنی میخوام!برو بخر!آرسین:شلوغه!بریم یه جای دیگه!من:نع!من تعریف بستنی های اینجا رو خیلی شنیدم!!از همین جا بخر!پوفی کرد و کلافه گفت:چه قدر دختر!یه دفه خندم گرفت و خندیدم!!مشکوک نگام کرد.من:چیه؟خو لحنت خیلی باحال بود!منم خندم گرفت!هنوزم داشت با شک نیگام میکرد!بدون برداشتن سوییچ رفت بیرون!سرمو از پنجره بردم و دوربین فیلم برداریو روشن کردم!!!یکی از دخترا با دیدن آرسین داد زد:آرسیــــ ـــــن،عشـــ ــــقـــم!آرسین بدبخت همون جوری خشک شد!!توجه بقیه ی دخترا هم به آرسین جلب شد!خخخخ!!حالا آرسین بین یازده تا دختر گیر افتاده بود!!دخترا دورش کرده بودن!!یکی از دخترا که مانتوی زرد و جیغی پوشیده بود رو به یکی دیگه از دخترا گفت:تو آرسین منو از کجا میشناسی؟اوهو!آرسین من!!!ههههه!!دختره:ببخشیدا ولی آرسین جونم دیشب تو چت باهام قرار گذاشت واسه امروز!دختر مانتو زرده:دیشب با منم قرار گذاشت!!کم کم بین یازده تا دختر پیچید که با همشون دیشب قرار گذاشته!!ینی من گذاشتم!!حــ ــــالــا دخترا افتادن به جون آرسین!!آرسینم هی میگفت:بابا اشتباه گرفتین!من اصلا دیشب با کسی چت نکردم!!دختر مانتو زرده:مگه تو آرسین نیستی؟مگه استاد دانشگاه نیستی؟تازه دیشب خودت گفتی تیپ سورمه ای میزنی!!آرسین داشت دیوانه میشد!!هی عرق رو پیشونیشو پاک میکرد!!مردم رد میشدن وبا حالت بدی نگاش میکردن!!دلم واسش سوزید!دوربینو خاموش کردم و پریدم پشت فرمون!جلوی آرسین و دخترا ترمز کردم.من:بپر بالا آرسین!!سریع در ماشینو بازکرد ونشست!! قبل از اینکه در ماشینو ببنده گاز دادم!!آرسین:وای خدا!دمت گرم!نجاتم دا…یه هو داد زد:کـــ ــــار تـــ ـــو بـــ ـــووود؟؟؟اینو که نگفت،زدم زیر خنده!!چنان قهقهه میزدم که صدای ضبط ماشین اصلا پیدا نبود!!دیگه نمیتونستم ماشینو کنترل کنم!زدم کنار!سرمو رو فرمون گذاشتم و از ته ته دلم خندیدم!!بعد از اینکه کاملا خودمو خالی کردم نگام به آرسین افتاد که با اخم داشت نگام میکرد!!من:اخم نکنا!!فک کردی الان من با خودم میگم با اخم چه جذاب میشه؟نه بابا!!با اخم فقط شبیه گلابی میشی!نیش باز بیشتر بهت میاد!!آرسین:این چه کاری بود؟من:تلافی کار دیشبت!!آرسین:انگار مراعات اصلا تو کارت نیست!!من:نـــ ــــچ!آرسین:عه؟پس منم دیگه مراعاتتو نمیکنم!!من:برو بابا!!دوربینو برداشت و گفت:این چیه؟من:کوری؟؟خو دوربینه دیگه!!چند لحظه به دوربین نگاه کرد.بعد با داد گفت:فیــ ــــلـــم گرفتــ ـــی؟؟؟خندیدم!من:آره!!میشه یادگاری!!با حالت با مزه ای سرشو خاروند وگفت:میشه ببینم؟؟من:بدش دست خودم نشونت میدم!ازاین هیچی بعید نیست!!ممکنه دوبینمونابود کنه!!اون وقت اثر به این مهمی بر باد میره!فیلمو پلی کردم!!!حالا دوتایی داشتیــ ـــم میخندیدیم!!خوشم میاد لوس و بی جنبه نیست!!جامونو عوض کردیم و آرسین پشت فرمون نشست!آرسین:جبران میکنم دختر دایی!من:بی صبرانه منتظرم پسر عمه!

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

فصل بیست و سوم
من:آرسین کجا میری؟آرسین:میریم همون رستورانی که دیروز با بچه ها رفتیم.من:دوتایی حال نمیده!خندید و گفت:دو تایی نمیریم!!من:چی؟؟درست زر بزن!ینی درست حرف بزن!آرسین:فک کردم نیازه با خانواد ی پدریت آشنا شی!!من:ینی چی؟؟آرسین:ینی بچه های عمو هات رو دعوت کردم!من:ایـــ ــــول!!مـــرسی!میخواستم بهت بگم ولی انگار خودت عقلت رسید!!آرسین:بعله دیگه!تا خود رستوران هی حرف زدیم!!بعد از رسیدن به رستوران به تابلوی رستوران نگاه کردم!"رستوران امیریان"بله؟؟؟؟من:آرسین میگم این رستوران چرا اسمش امیریانه؟؟آرسین:چون رستوران مال عمو بزرگته!من:چرا نگفتی؟آرسین:نپرسیدی!بعد از پارک کردن ماشین دو تایی راه افتادیم به سمت رستوان!شبا چه شلوغ میشه!فکرمو به زبون آوردم!من:شبا چه شلوغ میشه!!آرسین:هم غذاهاش عالیه هم به خاطر فضای سبزی که داره خیلی شلوغه!من:حالا نمیخواد پُز رستوران داییت رو بدی!آرسین:خنگول خان دایی من میشه عموی شما!!فقط خندیدم وچیزی نگفتم.رفتیم به سمت جایی که تاب ها قرار داشت!یعنی یه جای خصوصی پشت رستوران!چرا دیروز نفهمیدم این جا مثه بقیه ی جاهای رستوران نیست!!هیچکس به این جا دید نداشت!چون پشت آشپز خونه بود و مشتریا اصلا طرف آشپز خونه نمیومدن!!بالاخره رسیدیم!آرسین بلند گفت:ســ ــــلام بر اهل فامیل!!همه خندیدن و جوابشودادن!آرسین به من اشاره کرد و گفت:اینم آتاناز خانوم که همتون با سوتی هایی که شب مهمونی، خونه ی عمه خانوم داد میشناسینش!!من:سلام دوستان!آرسین:خب بچه ها همتون میدونید چون آتاناز مهمونیا رو همیشه میپیچوند با هیچکدوم از شما ها آشنا نیست!بریم سراغ معرفی!!دستمو کشید وبرد روی زیر اندازی که بچه ها روش نشسته بودن، نشوند!شروع کرد بهم معرفی!آرسین:خب…!آقا بزرگ که پدر بزرگ ما ها باشن به همراه همسرشون گل بانو شیش تا بچه داشتن!چهار تا پسر و دو تا دختر!بچه ی اولشون اسمش حسینه!که میشه عمو حسین شما و دایی حسین بنده!آقا حسین سه تا بچه داره!بچه ی اولش الهام خانومن!!الهام با لبخند رو بهم گفت:سلام آتاناز جون!خوشحالم ازدیدنت دختر عمو!!آرسین:داشتم میگفتم!الهام خانوم با این آقای نیمه محترم ازدواج کردن!آقا کیان شوهر الهام خانومن!کیان:نیمه محترم خودتی بی شعور!نگاهش به من افتاد و گفت:سلام بر آتاناز خانوم نا پیدا!کم پیدا نیستی نا پیدایی!خندیدم و گفتم:جالبه ها!شمابا این اخلاق شوختون با الهام که خیلی آروم به نظر میرسه ازدواج کردی!عجبا!کیان:دیگه دیگه!آرسین:این دو تا یه دختر چهارساله ی ناز و خوشگل دارن به اسم پریا!که البته الان غایبه و خونه ی مامان کیانه!آرسین ادامه داد:بچه ی دوم آقا حسین این سعید خر خونه!داره پیر پسر میشه بازم به فکر درسه!سعید:بی تربیت!سلام دختر عمو!آرسین:و اما پسر آخر دایی حسین که بسی شیطون و شر و خوشگل هستن،خشایار!!معروف به خشی!خشایار:قربونت!!خوشگل و خوب اومدی!!خدایی خیلی خوشگل بود!خشایار:سلام آتا سوتی!چه طور مطوری؟من:سوتی خودتی سی دی خش دار!!آرسین:خشی با آتاناز در نیوفت که آسفالتت میکنه!خشایار خندید وگفت:از وجناتش کاملا پیداس!آرسین:خب بریم سراغ فرزند دوم آقا بزرگ و گل بانو!عمه هانیه یا به عبارتی عمه خانوم!عمه هانیه یه پسر داره که ده سال پیش با آقا بزرگ رفتن آلمان!!اسم آقا پسر عمه هانیه رادمانه!!آرسین:بچه ی سوم، مامان بنده هستش!تو همین لحظه گوشیم زنگ خورد!عمه خانوم بود!من:هیـــ ــــس!عمه هانیس!همه خندیدن و ساکت شدن!من:بفرمایید؟عمه:آتا جان شام که نمیای؟من:خیر عمه جان!عمه:خوش بگذره!من:ممنون!خدانگهدار!آرسین:به به!!توام حرفه ای شدیا!من:خوبه استادم خودت بودی!!آرسین:بچه ی چهارم دایی حامده!دایی حامد دو تا دختر داره!نوشین و رزیتا!نوشین:ســلام آتا جونم!!خوفی؟من:سلام نوشمکی!!کیان:ایول آتاناز!نیومده شروع کرد!من:نوشین ناراحت میشی بهت بگم نوشمک؟؟نوشین:نه بابا!همه بهم میگن نوشمک!رزیتا پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:بزار برسی بعد واسمون لقب بزار!اه اه!الهام:رزیتا!شروع نکن!ما حرف زدیم!رزیتا:نمیتونم!نمیتونم الهام!من از این آتاناز خانوم متنفرم!!این باعث شد آقا بزرگ بره!آرسین:بیخیال دیگه!!بچه ی پنجم دایی سهرابه که بابای خودته و تو ام تک فرزندش هستی!بچه ی آخرم دایی سپهره!با سه قلو های معروفش!!دو تا پسر و یه دختر همزمان خندیدن!من:شما ها سه قلویین؟؟دختره:آره گلم!من بارانم!قل سوم!پسره:من آرمینم! قل دوم!پسر بعدی:منم امینم!قل اول!من:جوووون!!عجب فامیلی!!عاشقتونم!!همه به جز رزیتا گفتن:ما بیشتر!

فصل بیست و چهارم
شامو خورده بودیم!همه داشتن دوتایی یا سه تایی حرف میزدن!!هوا خیلی خنک و لذت بخش بود!نشسته بودم رو تاب و داشتم به فامیلایی که تازه شناختمشون فکر میکردم!چرا شب مهمونی عمو متین فقط عمه حمیرا رو معرفی کرد؟بد جور فکرم مشغول این مسئله بود!چرا بقیه رو معرفی نکرد؟؟!!آرسین کنارم رو تاب نشست.آرسین:چیه؟چراتو فکری؟من:شب مهمونیه عمه خانوم، عمو متین، فقط عمه حمیرا رو معرفی کرد!ولی بقیه رو نه!این ذهنمو مشغول کرده!خندید!لپمو کشید و گفت:مسئله به این کوچیکی ذهنتو مشغول کرده؟؟اون شب عمو متین وعمه هانیه تصمیم داشتن تو رو با همه ی فامیل پدریت آشنا کنن!اول با خانواده ی من آشنا شدی!قرار بود بعدش با همه آشنا بشی که اون همه سوتی دادی و کلا ذهن همه از معرفی کردن ومعرفی شدن پرت شد!!من:آها!چند تا سوال دیگه هم دارم!آرسین:بگو!من:گل بانو؟آرسین:گل بانو زن آقا بزرگ بود!وقتی دایی سهراب و مامانت تصادف کردن گل بانو سکته کرد و بلافاصله فوت کرد!من:چرا من هیچی یادم نیست؟؟آرسین:تو هم تو ماشین بودی!وقتی تصادف کردین بابا و مامانت در جا فوت کردن ولی تو به طرز عجیبی زنده موندی!البته دو ماه تو کما بودی!من:اینا رو میدونم!چرا قبل از تصادف چیزی از گل بانو یادم نیست؟!آرسین:چهار سالگی وقت آموزشت بود!دایی سهراب برات معلم نگرفت!یعنی بر خلاف قوانین چندین و چند ساله ی خانواده عمل کرد و آقا بزرگ طردش کرد!گل بانو حق دیدن دایی سهراب و تو رو نداشت!واسه همین یادت نمیاد!تا چهار سالگیتم که انگلیس بودین!پیش خانواده ی مادریت!من:آقا بزرگ چرا آلمانه؟آرسین:دیوونم کردی!بقیش بمونه واسه بعد!بلند شد و رفت!بیشعور!داشتم زر میزدما!!همه داشتن وسایلو جمع میکردن.ولی من تنها رو تاب نشسته بودم.آروم شده بودم.خبری از آتاناز شیطون و شوخ نبود.همیشه وقتی از گذشته حرفی زده می شد همین جوری میشدم.آروم و ساکت…آرمین اومد پیشم.کیفمو کنارم گذاشت و گفت:آتاناز چیزی شدی؟سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم.آرمین:پس چرا خبر از آتاناز شیطون و شلوغ عصر نیست؟من:یاد گذشته افتادم.دستمو گرفت و گفت:میدونم خیلی سخت بوده برات!ولی باید کنار بیای!همون طور که تا الان کنار اومدی!با خنده و شوخی و شیطنت ثابت کردی که گذشته در گذشته!الان مهمه!نمیگم به گذشته فکر نکن!برعکس! به گذشتت فکر کن اما نه برای حسرت خوردن و اشک ریختن،بلکه برای اینکه بتونی از گذشتت درس بگیری تا از حالت درست استفاده کنی و آیندت روبهتر بسازی!همیشه حرف تو و شیطونی هات رو زبون آرسین و حالا رو زبون همه ی ماست!آتاناز همیشه باید شاد و شوخ باشه!نه غمگین و ناراحت!یه نفس عمیق کشیدم و رو به آرمین گفتم:مرسی!حرفات خیلی آرومم کرد!خندید و گفت:دارم روانشناسی میخونما!!من:عــ ـــه؟؟پس بگو!منو باش فک کردم این حرفا رو داری خودت میگی!نگو از رو کتاب حفظ کردی!!بازم خندید و چیزی نگفت!عسلی چشماش مهربون بود!همه ی کسایی که امشب دیدم بدون استثنا چشماشون عسلی بود!فقط چشمای من سبز،چشمای کیان قهوه ای و چشمای آرسین مشکی بود!خشایار اومد سمتمون و رو به آرمین گفت:هوووی مرتیکه!با دخی عموی من چیکار داری؟من غیرتیم بد جووور!!دستشو میگیری،لبخند ژکوند میزنی؟ینی چه؟!داشتیم به مسخره بازیای خشایار میخندیدم!با همه شماره رد و بدل کردم!حتی با رزیتا!هرچند کلی پشت چشم نازک کرد برام!!با حرفای آرمین آروم شده بودم ولی هنوزم کلی مجهول تو ذهنم داشتم که تا حل نشن نمیتونم کاملا آروم شم!بعد از رسیدن به ماشینم سوار شدم ولباسای رسمیمو پوشیدم و راه افتادم به سمت خونه!



فصل بیست و پنجم

من:نمیدونم!نیم ساعت دیگه آرسین میاد واسه آموزش،ازش میپرسم!سپی:حتما بپرسیا!این واسه منم سواله!من:باشه!کاری باری؟سپی:نه برو!بای!من:بیتربیت غرب زده!بگو خدافس!سپیده:بمیر بابا!خدافس!امروز زنگیدم به سپیده و ماجرا های دیشبو تعریف کردم براش!چیزی که برای هر دومون سواله چشم عسلی بچه هاس!تــق تـــق!من:بفرمایید؟آرسین در رو باز کرد و گفت:چه عجب!من:باز تو سلام یادت رفت سیفون؟!آرسین:ســـ ـــلام بر دختر دایی گرام!!من:علیک!میگم آرسینــ ــــی!آرسین:خر شدم بگو!من:من که دیگه راه افتادم تو تظاهر کردن!!میشه کلاسا رو بپیچونی؟؟آرسین:اولا هنوز آموزش رقصت مونده!اونو نمیشه تظاهر کرد!بعدشم عمه هانیه پایین داره نگهبانی میده!چه جوری بپیچونیم؟؟من:روش های مختلفی داره که من توش استادم!یه عمری کارم پیچوندن عمه خانوم بوده ها!آرسین:بـــ ـــعله!من:اِم…یه سوالی بد جور ذهنمو مشغول کرده!آرسین:بپرس!من:خب کیا تو این خانوده چشم عسلین؟از تعجب چشماش گردشد!!آرسین:اینه سوالت؟؟مرسی مغز فعال!من:ببند!نکبـــ ــــتـــ!خندید و گفت:فهمیدم!واست سواله که چرا بیشتریا چشم عسلین!من:باریک!همینه!بلند خندید و گفت:آقا بزرگ و گل بانو دختر خاله پسر خاله بودن!از قضا جفتشون هم چشم عسلی بودن!واسه همین شیش تا بچشون چشم عسلی شدن!البته پررنگ و کمرنگیش تفاوت داره!بیشتر نوه ها هم چشم عسلی شدن!من:آهــ ــــا!!یه سوال دیگه!آرسین:دیــ ـــوانم کردی!!من:مـــرض!خب میگم ازدواج تو این خاندان چه جوریه؟با شیطنت گفت:ای بلا!نکنه دنبال شوهری؟!من:بمیـــ ــــر!!اورانگوتان!!واسه سپیده داشتم دیشبو تعریف میکردم،که این سوال براش پیش اومد!آرسین:بله!میشه واضح تر سوالتون رو بپرسین!من:پوووووف…!داماد ها وعروس ها باید اشرافی باشن؟؟آرسین:آهان!آره دیگه!اینم یه قانون دیگه تو خاندان اشرافی امیریانه!من:ینی بابات،عمو متین و زن عمو ها همه از خاندان های اشرافی بودن؟آرسین:آره!من:کیان؟آرسین:اونم از خاندان های اشرافیه!من:اووووف….!ینی این همه خاندان اشرافی پیدا میشه تو تهران؟؟لپمو کشید و گفت:مگه فقط باید تو تهران باشه؟؟خانوم دایی حسین و دایی حامد جنوبین!مامان خدا بیامرزت انگلیسی بود!عموم متینم شمالیه!من:بابات،کیان و خانوم عمو سپهر چی؟آرسین:اونا تهرانین!من:خیلی دوست دارم عمو اینا رو ببینم!آرسین:اونا هم همین حسو دارن!ولی چون ده ساله که از این خانواده فرار میکنی اونا فک میکنن تو نمیخوای باهاشون رابطه ای داشته باشی!واسه همینم مزاحم زندگیت نمیشن!حتی مامان منم همین حسو داشت!ولی اون شب دیگه دلو به دریا زد و اومد جلو!من:ولی دلیل فرار من اینه که میترسیدم سوتی بدم!نه اینکه از خانواده ی پدریم متنفر باشم!بابا سهراب تنفر رو به من یاد نداده!لبخند مهربونی زد و گفت:اونا اینو نمیدونن!آخر هفته خونه ی دایی حسین مهمونیه!بیا و ثابت کن که دربارت اشتباه فکر میکنن!من:باشه!یه چیز دیگه!بچه ها که لو نمیدن من دارم تظاهر میکنم و هیچی بلد نیستم؟؟اخم الکی کرد و گفت:مثه اینکه خودشونم تظاهر میکننا!!نترس!من:رزیتا چی؟آرسین:رزی دختر بدی نیست!فقط یه کم حسوده!همین!لو نمیده!خیالت راحت!اوه اوه!دو ساعت مثلا آموزشمون تموم شد!من برم دیگه!کاری نیست؟من:نه!مرسی که جواب سوالامو دادی!خدافس!آرسین:خدافس!

فصل بیست و شیشم

باید واسه فردا لباس بگیرم!حالا با کی برم خرید؟؟؟سپیده که رفته کیش!!امیر و دلسا هم با خانواده هاشون رفتن شمال!زکی!فقط من موندم!اصن اگه من شانس داشتم اسمم آتاناز نبود، شانس الملوک بود!آهـــ ـــــــا!آرسین سیفون هست!گوشیمو برداشتم و شماره ی آرسینو گرفتم!هنوز یه بوق نزده گوشیو برداشت!آرسین:بله؟چه عجب مثه آدم جواب داد!من:ســـ ـــــلام سیـــ ـــــفون!آرسین:آتاناز زود کارتو بگو!اصلا وقت ندارم!من:ای بابا!من میخواستم با هم بریم واسه فردا لباس بگیرم!آرسین:کلی کار رو سرم ریخته آتا!من:عیب نداره!خودم میرم!آرسین:اون پروژه رو قراره مهندسـ…من:آرسیــــ ـــــن!گوشت با منه!آرسین:هفت خودمو میرسونم!فعلا!من:ال…الو؟کـــ ــــــصــــ ـــــافــ ــــطـــ ـــــ!!خیر سرم داشتم زر زر میکردما!الان ساعت چنده؟شیش!خب بریم آماده بشیم!یه لی تنگ یخی پوشیدم با یه مانتوی تابستونی آبی!شال سفید و آبیمم سرم کردم!خب!حالا ما یه کم آرایش کنیم چی میشه؟!"نیس خیل بلدی"به تو چه!ریمل و رژ بلدم!"آفرین به تو"بعله!یه کم ریمل به مژه هام زدم تا پر تر نشونش بده!همین!لبام خودش قرمزه!نیازی به چیزای اضافی نداره!عمه خانوم امروز خونه نیست!رفته پیش خیاط خانوادگیمون تا لباس بدوزونه!عه ینی بدوزه!پس منم با خیال راحت و با همون تیپم از پله های بالکن اتاقم رفتم پایین!یه ربع به هفت!خب یه ربع مونده!نشستم تو ماشینم و ضبط رو روشن کردم!جوووون!یکی توی زندگیمه که براش جونمو میدمیکی توی زندگیمه، شده زندگی منیکی توی زندگیمه،قد خدا دوسش دارمیکی توی زندگیمه که تموم دل خوشیمهیکی هست که خیلی خوبهیکی هست که خیلی ماههیکی که وقتی باهامه همه کارا رو به راهههیچکی به چشمم نمیادمنم و خیال چشماشخیلی ناز و مهربونهدلم آرومه باهاشصدای بوووق ماشینی اومد!سرمو برگردوندن عقب!عه این که ماشین آرسینه!از ماشینم پیاده شدم و پریدم تو بی ام و خوشگلش!من:ســــ ـــــلام سیــــ ــــفونی!شرمنده تو فاز آهنگ بودم نفهمیدم اومدی تو حیاط!جوابی نداد.دور زد و از حیاط رفت بیرون!وا!من:هووووی جلــبـــ ـــک!کجایی؟!اخماش تو هم بود بدجووور!من:کـَـر شدی به امید خدا؟!با تو ام!الووو؟؟آرسین؟گوسفند؟سیفون جون؟جیگر؟استاد؟صدای محکم و مغرور و خشکش به گوشم رسید.آرسین:بسه!همین یه کلمه لالم کرد!نمیدونم امروز چشه!آرسین همیشه میخنده و نیشش بازه!هیچوقت عصبانی نیست!لابد کارای شرکتش خیلی بهش فشار آورده!اِهـــ ــــه!چه سکوت مضخرفی!بلند گفتم:آرســــ ــــــین؟!جوابی نداد!منم بدون توجه بهش حرفمو ادامه دادم!من:یه برنامه ای بریزیم با بچه ها بریم شمال!بازم سکوت!من:اه اه!هیچ خوشم نمیاد خودتو میگیریا!خو مگه مجبورت کردم بیای؟می موندی به کارای شرکتت میرسیدی!زیر لب ادامه دادم:نکبــ ــــت!اومده مثه عقرب سمی کنار من نشسته!حرفم که نمیزنه!لال شده!با همون لحن سرد و خشک و مغرور گفت:دارم میشنوم!زبونمو درآوردم براش و گفتم:عه نه بابا!آفرین!خواستی بگی گوش دارم؟!منم دارم میگم تا بشنوی!اخماشو که از اول تو هم بود بیشتر تو هم کشید و جوابی نداد!رسیدیم به پاساژ(….).ماشینو پارک کرد و بدون هیچ حرفی پیاده شد!اورانگوتان سیفون!دارم برات!تریپ اشرافی برداشتی؟!سوسکــت میکنم!میمونه قارچ سمی!!

فصل بیست و هفتم

من:آری؟؟اون مشکیه خوبه؟!سرشو تکون داد و گفت:آرهمن:واسه فردا شب مناسبه به نظرت؟آرسین:آرهمن:پس بخرمش؟آرسین:آرهمن:درد!مرض!آره و آجر پاره!همین یه کلمه رو از دایره لغات فارسی بلدی؟بدون توجه بهش راه مغازه رو در پیش گرفتم!به مرده گفتم لباس رو بیاره تا پرو کنم!پوشیدمش!یه دکلته ی ساده ولی شیک!خوشم اومد ازش!فیت فیت تنم بود!پارچه ی مشکی لـَـختی داشت و رو قسمت بالا تنش طرح های کوچیک سفیدی داشت!مثه طرح برف!لباسو در آوردم و کارت عابر بانکمو گذاشتم جلوی مَرده!من:شصت و یک،نوزدهبعله!واسه این جور آدما باید اشرافی بود تا یاد بگیرن چشمای وزغیشون رو بهت ندوخن!ینی ندوزن!گــ ــند زدم به زبان فارسی!نــدوخَـــن!خخخخ!آی فردوسی کجایی!!صفحه ی گوشی آرسین روشن شد!بلافاصله رفت بیرون!کنار در وایسادم تا بشنوم چی میگه!من فضول نیستما!اصلا و ابدا!!آرسین:کجایی؟طرف:……..آرسین:دارم میام!قطع کرد!همیــ ــــن؟!اگه کل مردم ایران همین قدر کوتاه و تلگرافی حرف بزنن،شرکت مخابرات ورشکست میشه خوووو!زود رفتم سر جای قبلیم وایسادم!اومد تو وبا همون لحنش گفت:میرم بیرون!همینجا وایسا!برمیگردم!من:گمشو!چنــ ــــان نگـــاه وحشتناکی بهم انداخت که حس کردم تو شلوارم سونامی شد!!پووووف….بالاخره رفت!مرد وزغیه گفت:آشناتون بودن؟من:ربطی داره؟وزغی:نه ولی درست نیست آدم با یه همچین خانوم زیبایی بیاد خرید و این جوری اخماش تو هم باشه!من:و همچنین درست نیست جناب عالی چشای وزغیتو بدوزی به دخترای مردم!به نظرم به جای اینکه تو لباس فروشی کار کنی،برو باغ وحش خودتو معرفی کن!به عنوان نایاب ترین وزغ جهان!تازه اسمت تو گینسم ثبت میشه!صدامو کلفت کردم و ادامه دادم:وزغی که بدنش انسان است اما چشم هایش وزغی است!آخـــ ــــیــش!بالاخره گفتم!وزغی قرمز شده بود و تند تند نفس میکشید!یه هو صدای قهقهه ی بلند کسی مغازه رو ترکــ ـــونــ ـــد!!آرسین خم شده بود و دستاشو رو شکمش گذاشته بود و همین طوری یه ریز میخندید!حتی نفسم نمیکشید!فقط میخندید!!شکسته شکسته گفت:وزغ…باغ وحش…گینس…خندش شدت گرفت!کارت و لباسو برداشتم و بازوی آرسینو کشیدم تا بریم بیرون!خندش که تموم شد گفت:خـــ ــــدا!آتاناز خیلی دلقکی!من:بمیـــ ــــر!یه دفعه با شک پرسیدم:رفتی بیرون چیزی زدی؟؟با گیجی گفت:چـــی؟بلند بلند گفتم:معتاد شدی؟آره؟انگل شدی؟سُرنگی!کراکی!حشیشی!اه اه!ایش!آرسین تند تند میگفت:چی میگی تو؟؟آروم تر!بابا آبرومونو بردی!!هر کی از کنارمون رد میشد اول یه نگاه به من مینداخت که داشتم داد و هوار میکردم و پاساژ رو گذاشته بودم رو سرم،بعد یه نگاه به آرسین که داشت بال بال میزد تا منو آروم کنه!بعدش سرشو به سمت آسمون میگرفت و از خدا طلب شفا میکرد واسه ما دو تا!!آرسین:چرا چرت و پرت میگی؟سُرنگی چیه؟معتاد ینی چی؟من که حالا صدامو پایین آورده بودم گفتم:پس چرا قبل از اینکه اون تلفن مشکوک بهت بشه اخمو و خشن و خشک ومغرور بودی،بعدش که رفتی بیرون و برگشتی دوباره شدی خودت؟؟!هان؟؟با من و من گفت:خب…خب…حالم خوب نبود!رفتم بیرون یه خبر خوب دادن بهم حالم خوب شد!!من:آها!دیگه نبینم واسه من تریپ اشرافی و مغرور برداریا!خیلی نکبت میشی!همین آرسین خوش خنده خیلی خوبه!آرسین:مخلص دختر دایی هم هستم!من:قربونم بری الهی!!راه بیوفت بریم کفش بخرم!آرسین:بریم!خخخخ!نفهمید چی بهش گفتم!یه کفش پاشنه شیش سانتی مشکی هم گرفتم!هنوزم نمیتونم با کفش پاشنه بلند راه برم!تو این مهمونی باید فقط یه جا بشینم!!بعد از تموم شدن خریدام،آرسین منو رسوند خونه و خودش رفت تا به کارای شرکتش برسه!

فصل بیست و هشتم

پووووف…حوصلم سر رفته!همین جوری که رو تختم دراز کشیدم،دارم به شبم فک میکنم!آخ آخ!بدجور دلم میخواد عمو هامو ببینم!بابا سهراب وقتی زنده بود همیشه میگفت بهترین خانواده ی دنیا رو داره!حتی با اینکه طردش کردن!همیشه آخر هفته ها میرفت دم خونشون و خانوادشو نگاه میکرد تا دلتنگیش بر طرف بشه!خیلی دوست دارم عمو سپهرو ببینم!آخه بابا میگفت با عمو سپهر بیشتر از بقیه صمیمی بوده!گوشیمو برداشتم و نگاهی به لیست مخاطبینم انداختم!اووووففف!قربون خودم برم!ماشاالله پر از اسم پسره!امیر،خشایار،بابک،آرمین،ام ین،سعید،کیان،سیفون(آرسین)، پرهام،سپنتا!به به!یه زنگی به این پرهام بزنم ببینم کدوم گوریه!یه بوق…دو بوق…سه بوق…صدای خواب آلودش تو گوشی پیچید!پرهام:بــلـه!کرم درونم شروع به فعالیت کرد!!صدامو ظریف کردم و گفتم:پرهام جونی!عزیزم!خواب بودی؟!همون طور گیج و خوابالو جواب داد:آره آره خواب بودم!من:گلم پاشو دیگه!لنگ ظهره!مگه قرار نبود امروز بریم بیرون؟!پرهام:ها؟نگار تویی؟!شرمندتم عزیزم!خواب موندم!الکی جیغی کشیدم و گفتم:نگار کیه؟!پرهام نگار کیه؟!تو منو بازی دادی!پرهام ازت متنفرم!پرهام با هول گفت:نه نه خانومی ببخشید اشتباه شد!گلم کجایی بیام دنبالت بریم بیرون؟!الکی ادای گریه درآوردم و گفتم:پرهام ازت انتظار نداشتم!تو پدر بچمی!چرا؟چرا این کارو باهام کردی؟!حالا من تنها و غریب با یه بچه تو شکمم چی کار کنم؟؟پرهام قشـــنگ سکته کرد!با نگرانی و هول و ترس تند تند گفت:ینی چی؟بچه چیه؟!بچه کجاست؟!دیگه نتونستم تحــمل کنم و پــ ـــقی زدم زیر خنده!گوشیو پرت کردم اون طرف و خودم رو تخت قهقهه میزدم!واااااای!چه حالــی داد!!صدای داد وهوار پرهام میومد!بعدش صدای بوق!قطع کرد!وا ینی منو نشناخته؟!بعد از اینکه کامل خندیدم زنگ زدم بهش!جواب نمیداد!اه اه!مثه این دخترا که تا شماره ی غریبه ی میبینن جواب نمیدن!اس ام اس دادم:"پرهام خر،آتانازم!جواب بده!"دلیور که شد،خودش زنگ زد!خندمو خوردم و گوشیو جواب دادم!من:بله؟صدای داد پرهام به گوشم رسید!پرهام:آتـــ ـــــانـــ ــــاززز!!خیلی بیشعوری!الاغ نفهم سکته کردم!!نتونستم جلوی خندمو بگیرم و دوباره زدم زیر خنده!!پرهام:کوفت!نیشتو ببند!دختره ی سلیطه!سکتم دادی اول صبحی!با خنده گفتم:وای پرهام!خیلی لحنت باحال شده بود!پرهام:درد بگیری آتاناز!من:لال باو!مگه شمارمو نشناختی؟پرهام:نه بابا!گوشیم فرمت شد،همه ی شماره هام پاک شد!من:حقته!تا تو باشی صد تا صد تا دوس دختر نداشته باشی!پرهام:بیشعور!حالا چی شده یادی از رفقای قدیم کردی؟!من:من همیشه به یاد رفیقای قدیم و جدیدم هستم!این تویی که رفتی سمنان کلا ما رو فراموش کردی!پرهام:آخ آخ!نمیدونی که!کلی کار ریخته سرم!من:بعله بعله میدونم!دوس دخترات مگه میزارن وقتی واسه دوستات داشته باشی!!حالا بیخیال!کی میای تهران؟پرهام:وقت گل نی!من:به به!میبینم نگار جون رو طبع شاعریت هم اثر گذاشته!با داد گفت:آتــــا!خندیدم!حال میده بقیه رو حرص بدی!من:خب دیگه گمشو برو به قرارت با نگار جون برس!خدافس!پرهامم خندید و گفت:بای آتایی!پرهام یه زمانی عضو اکیپمون بود!من و پرهام و امیر وسپیده و دلسا!ولی به دلایلی مجبور شد برگرده سمنان!!بگذریم!بریم آماده بشم واسه شب!!

 فصل بیست و نهم

 سوار بنز عمو متین شدیم.رانندش هم سوار شد و شروع کرد به رانندگی!اوممم!اشرافی بودن گاهی وقتا کیف میده!راننده ی شخصی!"اوپــ ــــس!"بالاخره رسیدیم به خونه ی عمو حسین!خونشون ویلایی بود!درست مثه خونه ی ما!راننده یه تک بوق زد!در قهوه ای حیاط باز شد و رفتیم تو!من و عمه هانیه و عمو متین پیاده شدیم.راننده ماشینو پارک کرد و تو ماشین موند!خو بیا تو!"باز یادت رفت اشرافی باشی؟"نخیــ ـــر!یادم هست!کنار عمه خانوم و عمو متین وارد خونه شدم!دقیقا همون مهمونای اون شب بودن!مهمونایی که حالا بیشتریاشون رو میشناختم!چند تا از دخترا تیکه انداختن که:اینو باش!با چه رویی باز اومده مهمونی؟!دلم میخواست برم جلو و دو سه تا فحش نون و آب دار بهشون بدما!!یه مرده که کنار در وایساده بود مانتو و کیفمون رو گرفت.عمه خانوم:آتاناز جان برو کنار جوون تر های مجلس! زمان آشنایی با عمو هات،اطلاع میدم!من:چشم!داشتم با نگام دنبال آرسین میگشتم که خشایار رو دیدم!اوووففف…!!لامصب چه جیگر شده بود!کت و شلوار مشکی و تنگ با پیراهن مردونه ی سفید!کراواتشم عسلی بود و با رنگ چشماش هماهنگی جالبی رو به وجود آورده بود!از کنارم رد شد ولی آروم زمزمه کرد:چه طوری خوشگل خانوم؟ریز خندیدم!مثه خودم شیطونه!الان این مثلا رد شد که بگه ما همو نمیشناسیم!!خخخخ!بالاخره آرسینو پیدا کردم!بـــ ـــه!سه چهار تا دختر مامان دورشو گرفته بودن!داشتم از خنده روده بر میشدم!آخ آخ!یادم اون روز جلوی بستنی فروشی افتادم!آروم و مغرور از بین آدما رد میشدم.خیلیا تیکه مینداختن خیلیا هم تحسینم میکردن!خدایی تحسین بر انگیز شده بودم!اولا لباسم فوق العاده شیک بود!دوما آرایش و مدل موهام که بازم کار خانوم سلیمی بود عالی شده بود!از آرایش که چیزی سر در نمیارم ولی،موهامو فر کرده بود و آبشاری بسته بودش!طوری که موهای مشکی و فر شدم مثه یه آبشار بزرگ تا قوس کمرم میرسید!خودم که از دیدنش حال میکردم!!رسیدم به آرسین!با همون لحنی که بار ها تمرینش کرده بودم گفتم:شبتون بخیر پسر عمه!بعد از دیدنم نفس راحتی کشید و رو به دخترا گفت:خانوم ها بنده رو عفو کنید!تندی اومد پیشم و گفت:بریم آتاناز!فقط بریم!منو از دست این گروه نجات بده!ریز خندیدم و راه افتادیم!رفتیم یه گوشه ی خلوت سالن!من:باز نجاتت دادم!ببین من چقدر خوبم!آرسین:آره خیلی!تلافیات هم خوبه!خندیدم و گفتم:حالا چرا اون جوری دورت کرده بودن؟یکم قیافه گرفت و گفت:پسر عمتو دست کم گرفتی؟؟!اینجانب جذاب و خوشگل میباشم!من:تــِــ ــــ ــــ ــــر!!

آرسین:بی نذاکت!نری اون وسط دهنتو باز کنی و بگی تـــ ـــ ــــر!انقدر باحال ادامو درآورد که ناخوداگاه بلند خندیدم!آرسین:هیــ ـــ ـــــس!ببند اون تونلو!الان میریزن سرمون!خندم داشت شدید تر میشد که صدای چند تا دختر اومد! نه!داشتن میومدن این سمت!سریع خودمو کشوندم پشت پرده!صدای آروم آرسین اومد:آتا؟کدوم گوری رفتی؟صدای یکی از دخترا به گوشم رسید!با ناز گفت:آقا آرسین!چرا اینجایین!بفرمایید وسط مجلس!ای جان!چه صدایی!آرسین مغرور گفت:حتما!این حتما کلی معنی داشتا!هم به معنی باشه بود هم به معنی گورتو گم کن!خلاصه دختره رفت و منم با نیشی باز از پشت پرده اومدم بیرون!آرسین با دیدنم چشماش گرد شد و گفت:تو پشت پرده بودی؟؟!من:یــس!آرسین:درد!منو بگو چه قدر صلوات فرستادم!با تعجب گفتم:صلوات؟؟با حالت با مزه ای سرشو خاروند و گفت:آره دیگه!اون جور که تو یه هویی غیب شدی،گفتن جنی،روحی چیزی هستی!یه دونه کوبوندم پس کله ی آرسین!آرسین:آخ!چه دستای سنگینی داری!من:حالا من روحم؟؟آره؟!آرسین:غلط کردم!نزن ترو خدا!گردنم رگ به رگ شد!داشت با مسخرگی گردنشو میمالود!یه نگاه به دستام کردم و یه نگاه به گردن آرسین!یه دفعه جفتمون زدیم زیر خنده!!من:خدا شفامون بده!آرسین:الهی آمیــ ــــ ــــن!انقدر با سوز گفت آمین که خندم شدت گرفت!آرسینم داشت میخندید!کار و بار ما هم معلوم نیستا!یه بار حال همدیگه رو میگیریم،یه بار با هم میخندیم!صدای خشایار اومد!خشی:چتونه شما؟؟صدای خندتون کل خونه رو برداشته!من:دروغ!ینی اینقدر بلند خندیدیم؟!خندید و گفت:نه بابا شوخی کردم!آرسین:گمشو برو،ما هم الان میایم!سرشو تکون داد و رفت.من:بریم دیگه!سهم خنده ی امشبمون رو هم مصرف کردیم!دوباره خندیدیم و راه افتادیم به سمت سالن!دوتاییمون مغرور و محکم قدم برمیداشتیم!عمه نگاهی بهم انداخت!نگاهش ینی بیا کارت دارم!همیشه که ملت حرف نمیزنن!باس خودت از رو نگاهشون بفهمی!به طرف عمه رفتم و گفتم:عمه جان با من کاری داشتید؟عمه نگاهی به رو روش انداخت و گفت:بهتره با خانواده ی پدریت آشنا بشی!سرمو چرخوندم!سه تا مرد به همراه خانوماشون وایساده بودن و منو نگاه میکردن!به طرف بزرگترین مرد رفتم!رو بهش گفتم:شما عمو حسین هستین؟مرد لبخندی زد و گفت:بله!من حسینم!فرزند اول خانواده!اینو خودم میدونم عمو جون!دستشو جلوم دراز کرد.آرسین بهم یاد داده بود که چه طور باید دست بدم!آروم نوک انگشتامو تو دست بزرگ و مردونه ی عمو حسین گذاشتم و با شصتم پشت دستشو فشار کوچیکی دادم!بر خلاف مهمونی قبل هیچکس تعجب نکرد!تازه همه با تحسین نگام میکردن!عمو آروم منو تو بغلش کشید.یه نفس عمیق کشیدم.بهم آرامش منتقل میکرد.اصلا از چشماش آرامش میریخت!از بغل عمو حسین بیرون اومدم و با خانومش که اونم فوق العاده آروم بود آشنا شدم!زن عمو ملیحه:چه قدر خانوم شدی آتاناز!لبخند محجوبی زدم و گفتم:ممنون زن عمو!زن عمو رو هم بغل کردم!بعدی عمو حامد بود.اونم بغلم کرد.عمو حامد مهربونی از قیافش میبارید.ولــ ـــی خانومش!!وای خدا!کپی برار اصل رزیتا بود!چندش و متکبر!اووووققق!من:وقتتون بخیر زن عمو نازیلا!با تکبر فقط سر تکون داد!حتی دستم نداد!الان انتظار داری من دستمو جلوت دراز کنم؟!بشیـــن تا من اینکارو بکنم!اگه بحث غروره، من از تو اون دختر نکبتت مغرور ترم!بدون توجه از جلوش رد شدم و به سمت کسی که دیدنش آرزوم بود رسیدم!عمو سپهر!چشماش شیطون بود!از همه هم جوون تر بود!فک کنم،چهل سالش اینا باشه!یه لبخند عمیـــ ــــق و از ته دل زدم!با تموم محبتم گفتم:عمو جون از دیدنتون خیلی خوشحالم!اینکه میگن دل به دل راه داره درسته ها!اونم متقابلا لبخند مهربون و صادقی زد و گفت:همیشه آرزوم بود دختر سهراب رو ببینم!چشمات فوق العاده زیباست!لحنش مثه اونای دیگه رسمی و خشک نبود!همه ی آدمای دور و برمون سکوت کرده بودن و به ما نگاه میکردن.ناخوداگاه خودمو تو بغلش انداختم.دستامو محکم دورش حلقه کردم.عمو سپهرم منو محکم تو بغلش گرفته بود.بوی…بابامو میداد

فصل سی

 آروم از بغل عمو سپهر بیرون اومدن.همه سرشون به کار خودشون گرم بود.عمو دستمو گرفت و با هم روی مبل های سلطنتی نشستیم.

عمو سپهر:آرسین خوب آموزشت داده!

چشماش شیطون بود!

با تعجب گفتم:بله!

عمو سپهر خندید و گفت:دختر، من میدونم جوونا تظاهر میکنن!خودمم هواشونو دارم!

چشمام تا آخرین حد گرد شده بود.

من:واقعا؟

عمو سپهر:آره عزیزم!من کوچکترین بچه ی این خانوادم و سنم از همه کمتره.به خاطر همین با بچه ها دوستم.اولین کسی که با این رسومات و رفتار های اشرافی مخالفت کرد بابات بود.بعدش من بودم.البته من مخفی نگه داشتم تا به وقتش.

من:وقتش؟نمیفهمم!شما و آرسین هی دم از وقت و موقع میزنین!

عمو لبخندی و زد و گفت:وقتی آقا بزرگ برگرده خیلی چیزا حل میشه!که البته مهره ی اصلی این ماجرا تویی!

اینو گفت و پاشد!بــ ـــه!اینم یه تظاهر کننده ی دیگه!البته از نوع بزرگش!

آرسین:دایی سپهرم تظاهر میکنه ها!

خندیدم!یه چیزی یادم اومد و تند به آرسین گفتم:آری ما رقصو تمرین نکردیم!یه وقت بیچاره نشم!

آرسین:اولا آری و درد!دوما نه نترس!حواسم بهت هست!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:عجب شبی!

آرسین:راستی الان همه به جز عمو سپهر فک میکنن تو بچه ها رو نمیشناسی.بریم با کسایی که قبلا آشنا شدی،آشنا شو!

رفتیم پیش بچه ها و مثلا تازه با هم آشنا شدیم!به هر کدوم یه چشمکی میزدم که ینی:بزرگترا سرکارن!!خخخخ!

ما جوونا کنار هم نشسته بودیم و حرف میزدیم.

من:آرسین؟

آرسین:ها؟

من:کوفت!میگم مگه فقط عمو ها عمه ها تو این مهمونی نیستن؟

آرسین:چرا!

من:پس چرا انقدر آدم غریبه میبینم!چرا اینقدر زیادن؟!

آرسین:تو فامیلای زن عمو ها و شوهر عمه هاتو حساب نکردیا!

من:آهــ ـــا!

امین:بچه ها میاید بریم شمال؟!این موقع از سال خیلی کیف میده!

خشایار با شیطنت گفت:داداش شما اول لحنتو درست کن تا مثه آتاناز سوتی ندی!

من:اینم یه کلمه از قربونی زیر پای عروس!!

بچه ها ترکیــ ـــدن!ولی سعی میکردن آروم بخندن تا ملت نفهمن!

خشایار:قربونی زیر پای عروس مگه حرفم میزنه؟!

من:چون شمایی،آره حرفم میزنه!

خشایار:تو دهات شما گوسفندا حرف میزنن؟!

من:آره دیگه!دهات ما دیگه شهر شده!پیشرفت کرده!گوسفندامون حرف میزنن!ولی چون دهات شما همچنان بوگندو و قدیمی و حال به هم زن مونده گوسفنداتون حرف نمیزنن!

خشایار:جالبه!

من:ها ها ها!کم آوردی!

همه داشتن به کل کل من و خشایار میخندیدن!

عمو حامد و عمو حسین داشتن میومدن طرفمون.

آرسین:بچه ها!

همین یه کلمه باعث شد بچه ها دوباره برن تو غالب اشرافیت!

عمو حسین:آتاناز جان احساس غریبی نکن.راحت باش!

خشایار:پدر جان آتاناز کاملا راحته!

عمو حامد و عمو حسین سری تکون دادن و رفتن!

صدامو کلفت کردم و رو به خشایار گفتم:پــ ــــدر جــ ــــان!

باز همه منفجر شدن!!

خشایار:درد!خب چی میگفتم؟میگفتم ددی جوووونم؟؟!!

همچنان داشتیم میخندیدم!

دو سه تا از پسرای مجلس میومدن و درخواست رقص میدادن که با کمک بچه ها دکشون میکردم!رزیتا همچنان با اخم باهام رفتار میکرد.ولی بقیه خوب و مهربون بودن!تو همین موقع ها عمه حمیرا آرسینو صدا کرد!

آرسین که رفت،منم پاشدم تا برم آبی،شربتی چیزی بخورم!آخه تشنم بود!

رفتم سمت میز نوشیدنی ها که آرسین و عمه حمیرا رو دیدم که داشتن با هم میحرفیدن!

حس فضولیم گـ ـُــل کرد خـــ ــفـــ ـــن!

گوشمو تیز کردم ببینم چی میگن!

"چه کار زشتی"

زر نزن وجدان!

عمه حمیرا:یعنی چی؟آتاناز درست شد حالا نوبت ایشونه؟!

آرسین:مادر جان کار که شوخی نیست!

بله بله!اسم منم اومد!پس فضولیم واجبه!یه دفعه صدای آرمین کنار گوشم،تنمو به لرزه انداخت!

آرمین:فضولی خوب نیستا!

هیــییییی…!

من:درد بگیری آرمین!سکته کردم!بوزیــ ـــنه!

خندید و گفت:بیا بریم!انقدر فضولی نکن!

من:بمیر بابا!چلمنگ!



فصل سی و یکم

ای خــ ــــدا!حوصلم سر رفــ ـــته!مهمونی دیشب به خوبی و خوشی تموم شد!تازه عمه کلی هم تشویقم کرد!

بعله!این سپیده هم معلوم نیس رفته کیش چه غلطی بکنه!یه هفتس رفته خیر سرش!

دلسا و امیرم که امروز میان!آخخخخ جووووون!!

اهه!امروز باز آموزش داریم!این رقصو من یاد بگیرم حله دیگه!اوووف…!دو ماه دیگه آقا بزرگ میاد!شونزده شهریور!هم میترسم هم هیجان دارم!آخه اونجور که آرسین میگه یه مرد مستبد و مغروره!هیجان هم دارم چون بابا بزرگمه!بابا بزرگی که تازه قراره ببینمش!

صدای زنگ گوشیم بلند شد!پوووووف!حالا بگرد دنبال گوشی محترم!!اصن من نمیدونم این لامصبو دیشب کجا انداختم!آهــ ــــا!گذاشتم تو جا صابونی!!با عجله رفتم تو دستشویی و موبایلمو برداشتم.

من:کــ ــــیـ ــه؟!!

خشایار:منم!درو باز کن!

من:آیفون خرابه!وایسا تا کلید بندازم پایین!

خشایار:باشه!زود باش!

قطع کردم و هــ ـــر هــ ـــر خندیدم!شاسکول!میخواست منو بزاره سرکار خودش رفت سرکار!!خخخخ!

ده دیقه بعد گوشیم زنگ خورد!بازم خشایار بود!

من:چرا نیومدی پس؟کلید رو انداختم برات!

خشایار:بیشعور من میخواستم بزارمت سر کار نگو تو از من حرفه ای تری!

من:بعــله دیگه!حالا زود کارتو بگو!

خشی:میخوایم با برو بچه ها بریم شهر بازی!

من:به من چه؟!آها زنگ زدی اجازه بگیری؟!برو مامان جان!برو فقط مراقب خودت باش!وسایل خطرناک سوار نشیا!آفرین!با غریبه ها هم حرف نزن!به دخترا نگاه نکنی یه وقت!!باشه؟برو برو!خوش بگذره!!

خشایار داشت اون ور خط میمرد از خنده!

در حالی که میخندید گفت:خدا نکشتت آتاناز!

من:در عوض تو رو بکشه!

با خنده گفت:خیله خب!هشت میام دنبالت!

من:هشت بشه هشت و یه دیقه خودت میدونیا!

خشی:چه بی تعارف!

من:خفه!گمشو بای!

خشی:دیوونه!بای!

ایول!برنامه ی امشبم جور شد!

دیگه باید آرسین پیداش بشه!

حالا تا آرسین بیاد بریم یه ذره ورزش کنیم!!تاب و شلوارک مشکی و آدیداسمو پوشیدم و رفتم سالن ورزش!حالا یک،دو،سه همه بیخیال غصه!چپ،راست،بالا و پایینشو چک کردم چه قدر خوبه ابعاد!

ورزش کردن منو باش!نیم ساعتی هم با تردمیل کار کردم!اوووف!شدم آبشار!از سرو کلم آب میچکه!الان حموم واجبم!رفتم تو اتاقم و دیدم اووووه!یازده تا میسکال از آرسین دارم.بهش زنگ زدم.یه بوق نزده برداشت!

آرسین:به دیار باقی شتافتی؟چرا جواب نمیدی؟؟

من:هوووی سیفون اورانگوتان سالن بودم!

آرسین:به!خانوم ورزشکار!

من:ساعت شیش و نیمه ها!نمیای؟!

آرسین:امروز آموزش تعطیله!با عمه خانومم حرف زدم!کارای شرکت بدجور زیاده!نمیرسم بیام!

من:خدا رو شکر!ینی شهر بازیم نمیای؟؟

آرسین:اگه رسیدم و تونستم کارا رو ردیف کنم میام!

من:باشه حالا گمشو تا من برم دوش بگیرم!

آرسین:اوه اوه برو!بوی عرقت تا این جا هم اومد!

من:کووووفــ ـــ ـــتــ ــــ!بیــ ـــشعــ ــور اورانگوتان خر!

خندید و قطع کرد!اصلا سلام و خدافظی تو کار ما نیست!



فصل سی و دوم

 اهه!حالا کی این موها رو خشک میکنه!اووووف!ساعت هفت و نیمه!چی کار کنم حالا!موهامو همون جوری خیس بستم!جوری که آب ازش میچکید!تیپ کرم زدم و منتظر خشایار شدم.جین کرم،مانتوی کرم قهوه ای، شال کرم با کالج های کرم!!کلا کرم تو کرم شد!!دقیق سر ساعت هشت خشی اس داد که بیا!

چه وقت شناس!!خوشمان آمد!!از پله های بالکن جیم زدم و رفتم بیرون!

سوار جنسیس قرمزش و شدم و گفتم:اووووو!!ماشینت تو حلقم!!

خندید و گفت:علیک سلام!

تازه نگام بهش افتاد!جین مشکی و تیشرت قرمز!

من:به به!با ماشینت ست کردیا!

خشی:جواب سلام واجبه ها!

من:آخ آخ!سلام سلام!نه اینکه کلا منو آرسین سلام و خدافظی نمیکنیم دیگه عادت شده!

بدون هیچ حرفی راه افتاد!پشت چراغ قرمز بودیم که یه گروه پسر سوار پراید سمت من بودن و یه گروه دختر سوار دویست و شیش سمت خشایار!

دخترا با جیغ و داد هوار میگفتن:جوووون!آقا خوشگله شماره بدم!

یکی دیگشون گفت:بابا ماشین قشنگ!

اون یکی:ماشین و صاحبش به هم میان!

پسرا از این طرف داد میزدن:خانومی؟؟چشم قشنگ؟؟شماره بدم، تک میندازی؟

یه پسر دیگه گفت:جیگرتو!

منو خشایار بریده بودیم از خنده!!من که ولو شده بودم رو صندلی و هر هر میخندیدم!خشایارم دستشو رو فرمون میکوبید و میخندید!

تو همین لحظه یه ماشین پشت سر ما وایساد که از ضبطش صدای نوحه میومد.

شیطنت وجودم گل کرد!!از سقف ماشین کلمو بردم بیرون و رو به پسرا و دخترا با داد گفتم:خانوما و آقایون جمیعا صلوات!!کل چهار راه صلوات فرستادن!!خخخخخ!!خود راننده نوحه ایه هم خندش گرفته بود!

چراغ سبز شد و خشایار راه افتاد!

سرمو تو ماشین آوردم و گفتم:چه حالی داد!!

خشی:ماشاالله صدا نیست که!انگار سیستم ماشین رو حنجرت بستن!!

خندیدم!

من:کورس بزاریم باهاشون؟؟!!

خشی:اوه اوه!پایه ای؟؟

من:چهار پایم!من از طرف خودم به پسرا علامت کورس دادم و خشایار از اون طرف به دخترا!

ویــ ــــ ــــ ـــــ ـــــژ!!!

ماشین ما کجا و ماشین اونا کجا!!خشایار تند تند از بین ماشینا لایی میکشید و رد میشد!!

دستمو به طرف ضبط بردم و روشنش کردم!اووووه!!یه آهنگ خارجی دوبس دوبسی پخش میشد!!همین آهنگ هیجانمو بیشتر کرد!!سرمو از سقف بردم بیرون و گذاشتم باد به صورتم بخوره!!و اصلا حواسم نبود که موهامو خشک نکردم!!خلاصه بعد از کلی هیجان و جیغ داد با دخترا و پسرا خدافظی کردیم و راه افتادیم سمت شهر بازی!

خشایار:اوخ اوخ ساعت نه شده!بچه ها سرمونو ازتنمون جدا میکنن!

من:بیخی بابا!به هیجانش می ارزید!!

خشایار:آره خعلی حال داد!!

من:بگاز تا زود تر برسیم!!



فصل سی و سوم

 باران:شما دو تا کدوم گوری بودیـــ ـــن؟؟!!

قیافمو مظلوم کردم و لبامو برچیدم!بدون حرف انگشتمو به طرف خشایار دراز کردم!!

ها ها ها ها!!چه ذات پلیدی دارم!!

باران:خشــ ـــ ـــی!میدونی چه قدر نگران شدیم!

خشایار با داد گفت:آتــ ــــانــ ـــاز!کی بود گفت کورس بزاریم ها؟؟خودتو الکی مظلوم نکن!

باران با اخم نگام کرد!یکم من و من کردم و گفتم:خب…چیز…اِم…بابا خب دلم هیجان خواست!

انقدر مظلوم و باحال گفتم که همه زدن زیر خنده!

خب خب ببینیم کیا اومدن!الهام و کیان و دختر سه سالشون که البته الان کیان و پریا نیستن!پدر ودختری رفتن سوار تاب بشن!،سعید،نوشین،رزیتا،امیـن و آرمین و باران!به اضافه ی منو خشایار!بس آرسین کو؟

من:بچه ها آرسین نیومده؟

خشایار:نه!گفت امروز کار داره نمیاد!

من:اه!بره بمیره نکبت!تریپ مهندسی برداشته واسه ما!

آرسین:بله بله!غیبت کنین!آفرین آفرین!

من:د بیا!کلا روحشم ما رو ول نمیکنه!همه جا صدای نکرش میاد!

همه داشتن میخندیدن!

من:به به!شما هم تحت تاثیر خوش خنده بودنش قرار گرفتین؟؟!به تــَـرک دیوارم میخندین!

خنده ها شدت گرفت!دستی رو شونم قرار گرفت!

برگشتم تا چهار تا لیچار بار طرف بکنم که آرسینو دیدم!

من:یــ ــــو؟؟

آرسین:مــ ـــی؟؟!

من:ینی الان صدای خودت بود نه روحت؟؟!

بلند خندید و گفت:خیلی دیوونه ای!

من:درد!!گــ ــــاومیــ ــــش!!

خشایار مثه مگس پرید وسط و گفت:مگه قرار نبود نیای؟؟

آرسین یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:شرمنده داداش!کارام تموم شد و اومدم!!

همه خندیدیم!آرسین رو به من گفت:راستی من کادوی مدرکت رو بهت ندادم؟؟!

من:نوچ!

یه جعبه جلوم گرفت و گفت:بفرما!!

آخخخخ جوووون!!من عاشق کادو ام!

جعبه رو با ذوق از دست آرسین قاپیدم!!واااییی!یه جعبه ی قرمز و شیک!!

همه یک صدا گفتن:اووووووو!

آرسین چشمکی به خشایار زد که معنیشو نفهمیدم!

جعبه رو باز کردم که یه هــ ــــو….

یه چیزی پرید رو پیشونیم!!صدای جیــ ــــ ــــغ بلند دخترا اومد!!

باران داد زد:آتــــ ــــا ســوسک!!

پسرا داشتن قهقهه میزدن!

سوسکه همچنان رو پیشونیم بود!آروم دستمو بالا بردم و گرفتمش!

با غرور رو به آرسین که حالا کپ کرده بود گفتم:آق پسر!من عاشق حشراتم!زدی به کاهدون!!

حالا صدای دست و هورای الهام و باران و نوشین و میومد!رزیتا که کلا هیچی!

خشایار با بهت گفت:ینی تو از سوسک نمیترسی؟؟!

ابرویی بالا انداختم و گفتم:نــــ ــــچ!

سوسک بزرگ و قهوه ای رو که تو دستم بود به آرسین نزدیک کردم!

بی حرکت سر جاش وایساده بود!

با مسخرگی گفت:من از سوسک نمیترسم کوچولو!!

من:میدونم!ولی باید بترسی!

آرسین:چرا اون وقت؟!

من:به خاطر این!

سوسکو با یه حرکت انداختم تو تیشرت مشکیش!!

بچه ها منفــ ـــ ـــــجر شددددن!!

بیشتر دختر پسرای شهر بازی داشتن به ما میخندیدن!

آرسین بالا و پایین میپرید و لباسشو تکون میداد!!دیگه داشت اشکش در میومد!!

آرسین:آتاناز بیچارت میکنم!!میکشمت!

دلم براش سوزید!فقط یه کم!رفتم جلو!پایین تیشرتش رو گرفتم و تکون دادم.سوسکه افتاد و فرار کرد!!

رنگ آرسین به زردی میزد!نشست رو نیمکت!

مدام فحشم میداد!!

من:بسه آرسین!!کم مونده فحش ناموسی بدیا!!

خشایار:خو حق داره!خود تو با اینکه از سوسک نمیترسی ولی اگه بندازن تو لباست وحشت میکنی!!

حتی از فکرشم تنم میلرزه!!

آرسین با صدای لرزونی گفت:حرکت پا ها و شاخکاشو رو بدنم حس میکنم!!

اینو گفت و دوباره لرزید!

رزیتا با عشوه گفت:یه وقت مراعات نکنیا!اه!بدم میاد از این دخترایی که با این جور کارا میخوان جلب توجه کنن!

بدون توجه به رزیتا آب معدنی که همیشه تو کیفم بود رو درآوردم و به طرف دهن آرسین بردم!عذاب وجدان داشت بیچارم میکرد!

آبو ریختم تو حلقش!

با حرکت دستش بطری رو کشیدم عقب!

من:آرسین حالت خوبه!

آرسین:آره خوبم!

همه پاشدن تا بریم یه ذره تفریح کنیم!

آرسین داد زد:جبران میکنم دختر دایی!

بیخیال جواب دادم:بی صبرانه منتظرم پسر عمه!

اینم شده بود شعار ما!!



فصل سی و چهارم

 من:نــ ــــه!من نمیام!

بچه ها میخواستن سوار چرخ و فلک بشن ولی من نمیخواستم!تو دنیا فقط از یه چیز میترسیدم!

ارتـــ ــــفــ ــــاع!

آرسین با شک نگام کرد و گفت:میترسی؟؟

من:نه اصلا!فقط چون چیز میز زیاد سوار شدم دیگه خسته شدم!

آرسین لبخند مرموزی زد و بازومو چسبید و کشوندم تو کابین!

من:چی کار میکنی!

انداختم رو صندلی و گفت: بشین!

من:بابا میگم نمیخوام سوار شم!عجبا!

دیر شده بود چون چرخ و فلک راه افتاد!

کابین ها رو باز بودن!و این ینی اوج بدبختی!!من و آرسین و خشایار و نوشین و رزیتا و باران تو یه کابین بودیم!

الهام وسعید و کیان و پریا و امین و آرمین تو یه کابین دیگه!

بالاخره تونستم پریا رو ببینم!دختر خیلی ناز و خوشگلی بود!درست مثه عروسکا!

کابین ما رسید به بالاترین نقطه که چرخ و فلک وایساد!!!

نه اینکه برق قطع بشه ها!نه!کلا چرخ و فلک تو هر دور پنج دقیقه می ایستاد!(اوهو!می ایستاد!)

از شانس گند من،دقیقا وقتی ما بالا بودیم وایساد!آرسین و خشایار به هم لبخند خبیثی زدن و شروع کردن به تکون دادن کابین!!

صدای جیغ باران و نوشین و رزیتا از یه طرف،خنده های شیطانی آرسین و خشایار از یه طرف و از همه مهم تر ارتفاع زیاد کابین و تکون هایی که میخورد،داشت نابودم میکرد!چشمامو بسته بودم و دسته ی کیفمو فشار میدادم!به حد مرگ از ارتفاع میترسم!به حد مـــ ــــرگ!حتی جیغم نمیتونم بکشم!

آرسین:چی شده دختر دایی؟چرا بلبل زبونی نمیکنی؟؟

خشایار:آخی!!ترسیدی؟!الهی!

زبونمو رو لبام کشیدم و چشمامو باز کردم.

آرسین وحشت زده گفت:آتاناز خوبی؟؟چرا این رنگی شدی؟!

خشایار:سکته نکنه آرسین؟؟!

من:کووووفت!گوسفند!میمونه نیم مثقال پی پی مرغ!!!زبونتو گاز بگیر!!

آرسین نفس راحتی کشید و گفت:وقتی فحش میده ینی سالمه!

عصبی شده بودم!بلند شدم و رفتم طرف آرسین.

من:کصافط بیشعور من از ارتفاع میترسم!!

آرسین بیخیال گفت:تلافی بود!

یه هو چرخ و فلک شروع به حرکت کرد!

افتادم کف کابین!

داشتم میلرزیدم.دندونام رو هم میخورد!سردم بود!خاک تو سرم کنن!

"وقتی موهاتو خشک نکنی،همین میشه!"

خب الان مثه گاو سرما میخورم!

آرسین بانگرانی و ترس گفت:آتاناز؟؟خوبی؟؟غلط کردم!آتاناز؟؟!

شکسته شکسته گفتم:فقط…خفه شو…آرسین…خفه…شو…

نوشین با احتیاط اومد رو به روم نشست و گفت:خوبی آتاناز!!

سرمو تکون دادم!

نوشین:چه قدر سردی!

چرخ و فلک وایساد!با کمک نوشین و آرسین از کابین اومدم بیرون!

نشستم رو زمین.خشایار تندی رفت تا برام یه چیز شیرین بگیره!

باران:آرسین خیلی احمقی!دختر بیچاره داره میمیره!

من:زبونتو گاز بگیر!!الاغ!

کیان:تو این شرایط بازم دست از فحش دادن بر نمیداریا!!

امین سوییشرتش رو درآورد و رو شونه هام انداخت!بدون تعارف سوییشرت رو دور خودم پیچیدم!

حالا میفهمم خشک نکردن یه خرمن مو چه نتیجه ای داره!

آرسین کنارم نشست و دستشو دورم حلقه کرد و گفت:آتایی؟؟حالت خوبه؟؟

من:ب…بمیر!

تو همین لحظه گوشی آرسین زنگ خورد!

آرسین:بله؟

طرف:….

آرسین نگاهی به من انداخت و گفت:نمیشه!الان کار دارم!

طرف:…..

آرسین:تو شهربازی یه اتفاقی افتاده!

من:آرسین برو!من…من حالم خوبه!

آرسین:نمیشه!نمیام!

داد زدم:الاغ،خــ ـــر نفهم!میگم گمشو بگو چشم!!

به یارو گفت:الان میام تا این منو نخورده!!

همه خندیدن ولی من یه لبخند خشک و خالی زدم!

آرسین با همه خداحافظی کرد و رفت!

خشایار با یه آب میوه ی سان استار اومد پیشمون!

خشایار:آرسین کجا رفت؟

کیان:طبق معمول!

خشایار سری تکون داد و آب میوه رو داد دستم!

خشی:بخورش!

من:اگه دست لامصبتو برداری میخورمش!!

آب میوه رو که خوردم حالم بهتر شد ولی همچنان سردم بود!

باران:چرا اینقدر میلرزی؟؟به خاطر ارتفاعه؟

من:نه نه!حموم بودم!موهامو خشک نکردم!

الهام:وای!باید زود تر بری خونه!خشایار؟خشایار؟

خشایار:جونم آبجی؟

الهام:آتاناز سرما خورده!زود ببرش خونه تا بدتر نشده!

خشی:باشه!برو بچ من میرم آتانازو برسونم خونه!

سر سری با همه خداحافظی کردم و راه افتادم به سمت جنسیس خشایار!



ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز