2777
2789

فصل دوم.

سپیده:ســـــ ـــــ ــــلام عشــقم!!!

من:مـــــــرض!درد بی درمان!!نفهم، خر،الاغ!!چند بار بهت بگم هی جلوی من عشقم عشقم نکن؟؟!!

سپیده:دوس دارم!!کیف میده!

من:کیف میده؟؟!!یه کیفی نشونت بدم که صد تا کیف از کنارش بزنه بیرون!نکبت!می مونه نیمرخ چنگال!!خخخخخ!!

دلسا:سلام آتایی!

من:علیک دلی!!

امیر:سلام و صبح بخیـــر بر آبجی خودم!!

من:سلام و صبح بخیر بر داداش خل و مشنگ خودم!!حال و احوال؟؟!!

امیر:خــ….

قبل اینکه امیر جملشو کامل کنه مهناز حبیبی پرید وسط و گفت:بچه ها بدویین بیاین!!استاد صداقت تا دو ماه نمیاد!!

به جاش یه استاد جدید اومده!از این خوشگلاست!!

دلسا یه چشم غره ی باحال بهش رفت و گفت:ممنون از اطلاع رسانیت!میتونی بری!

مهناز:اوکی..!خواستم مطلعتون کنم!!

اینو گفت و رفت!


نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

شروع کردم به مسخره بازی!

من:وااااایییییی!!فک کنین الان من میرم تو کلاس با یارو لج میوفتم!!بعدش مثه این رمانا با هم کل کل میکنیم و آخرش عاشق هم میشیم!بعدش وقتی کلی ماجرا های سوزناک عشقولانه داشتیم میریم سر خونه زندگیمون!!

سپیده:تو فکر بچتم کردی لابد؟؟!!

من:بعــــله که فکر بچمم کردم!!!بچه اولم که به دیار ابدی میره !بچه ی دومم پسره که اسمشو میزارم شمس الدین!! ایشالا ده بیستا بچه ی دیگه هم میارم و کلا مهد کودک راه میندازم!!

دلسا و سپی و امیر داشتن قهقهه میزدن!!!آخه مگه من دلقکم که اینا این قدر به من میخندن؟؟؟!!!

امیر:خیلی باحالی دختر!!

من:خفه دیگه!!بریم که زمان درس است و کار!!!

سپیده:نیس تو خیلی درس میخونی!!

من:اصلا من تنبل!تو که خرخونی،تو که نخبه ای،تو که عقل کلی کجای دنیارو گرفتی به جز اون توالت فرنگی قدیمیه مامان بزرگت؟؟!!!


سپیده جیـــغ بلندی زد و شروع کرد به فحش دادن!!

دلسا:بسه دیگه!کلاس شروع شد و ما هنوز اینجاییم!

من:راس میگه!بریم !

امیر:نمیگفتی هم میرفتیم!

من:نه گفتم جهت اطلاع رسانی!

امیر:پس تو چــ….

با داد سپیده منو امیرلال شدیم!!

سپی:وااااااااایییییی!نیم ساعت از کلاس گذشته!بریــــم!!

من:بریــــم!!!



در کلاس بسته بود!امیر با نگرانی الکی گفت:آتاناز تو شجاع مایی…برو در بزن…!!

من:بسم الله….الهم عجل الولیک و الفرج….!!!

دلسا:چی میگی تو؟در بزن!

من:عــــه…!!داشتم ذکر میگفتم!خیر سرم دارم میرم تو دهن شیــر!

سپیده:آتاناز غلط کردیم اصن!دیگه لال میشیم!!توفقط در بزن!!!

من:آها این شد حرف حساب!

گرومب گرومب در زدم!در زدنمم عین آدم نیس آخه!

 یه صدای مغرور گفت:بفرمایید

با اعتماد به نفس درو باز کردم و رفتم تو کلاس!بچه ها پشت سر من بودن!

با غرور نگاهی به استاد جدیدمون انداختم!اوووه….!!جوووونم قیافه!!!

سریع خودمو جمع کردم و با غرور آتاناز اشرافی گفتم:میتونیم وارد کلاس بشیم؟!

همه به غیر از سپیده از تعجـــب دهناشون باز مونده بود!!آخــه من این آتای اشرافی رو نشون کسی نداده بودم خب!!

استاد جیگره:خانوم نیم ساعت از کلاس گذشته اون وقت شما الان اومدی؟!!

من:بله!الان اومدم!میشه بیام تو یا نه؟؟!

از این همه رک بودنم تعجب کرد و گفت:این جلسه چون جلسه ی معارفه بود تاخیرتون رو نادیده میگیرم!اما از جلسات بعد حتی یک دقیقه تاخیر هم جایز نیست!

بابا لفظ قلم،کتابی،مولانا!!نکبتــــ فک کرده کیه؟!به آتاناز امیریان دستور میده؟!!شیطونه میگه یه جفت پا برم تو صورت قشنگشا!!!

من:بله!بچه ها بیاین!

استاد:مثل اینکه گروهی تاخیر داشتین؟!گروه بی انظباط ها!!

چـــــــی؟؟؟؟دست گذاشت رو نقطه ضعفم….

من:اگه شما بی انظباطی رو تو تاخیر کردن میبینین ،بله من و دوستام بی انظباتیم!!

استاد:اون وقت میدونین مجازات آدم بی انظبات چیه؟؟!!

من:شما که بدونی واسه هفتاد و پنج میلیون جمعیت ایران کافیه!!

یه لحظه از عصبانیت به خودش لرزید!بعــله!از مادر زاییده نشده کسی بخواد به دوستای من توهینی بکنه!!

استاد:خانوم محترم بهتره درست صحبت کنی!

من:صحبت کردن من ایرادی نداره!شما باید به عنوان یه استاد یاد بگیرین با دانشجوهاتون چه طوری رفتار کنین!

استاد:اگه دانشجــ….

امیر حرفشو قطع کرد و گفت:ببخشید استاد دیگه تکرار نمیشه!آتا بیا بریم!

خواستم چیزی بگم که دلسا آروم گفت:آتاناز ترو خدا بس کن!آخر ترمه،میندازتت ها!!

من:غلط کرده ی مرتیکه ی ایکبیری!!

سپیده:کجاش ایکبیریه؟؟لامصب مثه شخصیت این رمانا میمونه!!

من:خفه دیگه!استاده داره نگاه میکنه!

استاد:خب بهتره برای دانشجو های تازه از راه رسیدمون همه چیز رو توضیح بدم!!

من:بفرمایید استاد!

یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:بله حتما!

ادامه داد:من استاد جهانبخش هستم و به جای استاد قبلیتون اومدم!سر کلاس من همون طور که گفتم تاخیر و غیبت باید دلیل موجه داشته باشه!در غیر این صورت نمره ی پایان ترمتون از پونزده حساب میشه!من خبر نمیدم که کی میان ترم دارین و شما باید همیشه سر کلاس من آماده باشین!بچه هاهمه معرفی شدن فقط مونده شما چهار نفر!!

سپیده با ذوق و شوقی که از دیدن این استادچندشه به دست آورده بود گفت:بله بله!من سپیده حاجیان هستم!

دلسا:منم دلسا طهماسبی!

امیر:امیر صادقی!

استاد و بقیه داشتن به من نگاه میکردن!یه هو کرم شیطنتم شروع به فعالیت کرد…!!

من:سیرینتی پیتی!!

چند لحظه کلاس ساکت شد…!انگار نفهمیدن!یه هــــویی کلاس ترکیـد!!

بعد از اینکه بچه ها کاملا خودشونو خالی کردن استاد با اخم گفت:خانوم محترم مزه پرونی ممنوعه!!

من:اووووه!پس یه دفعه ای بگین این جا زندانه دیگه!!

با خشم و عصبانیت و صدایی که داشت سعی میکرد کنترلش کنه گفت:بـــله!!زندانـه!

با شیطنت گفتم:زندان بانش شمایین؟؟؟

یه هو چشماش گرد شد…آروم آروم اخم کرد و گفت:خیر!من رئیس زندانم!

من:وا..!رئیس زندان که قاطی زندونیا نمیشه!میشه؟!

اینا رو با لحن خنده داری بیان میکردم!جوری که امیر داشت منفجر میشد اما خودشو کنترل میکرد!!

استاد:لطفا خودتون رو معرفی کنید!بدون مسخره بازی!

کاملا جدی گفتم:بسم الله الرحمن الرحیم….!اینجانب آتاناز امیریان…ملقب به آتا…فرزند سهراب امیریان…. متولد هفت دو هزار و سیصدو هفتاد و یک… صادره از تهران…

این بار خود استاد ترکیــد از خنده!!!با خنده ی استاد کل کلاس رو زمین پهن شدن!!

اصن من دلقکیم واسه خودم…!!

استاد با خنده گفت:خانوم امیریان شما خیلی شیطونی!

با اعتماد به نفس گفتم:میـــدونم!یه چیزجدید بگین!!

بقیه ی کلاس هم به مسخره بازیای من و اخم ها خنده های ناگهانی استاد گذشت!!!اوپـس ! چه ادبی شدم!!!

تا عصر یه کی دو تا کلاس دیگه هم داشتم…!اونا رو هم با خنده و شوخی گذروندیم!!

داشتیم با بچه ها به طرف پارکینگ دانشگاه میرفتیم که امیر گفت:عـــه…بچه ها اون استاد جهانبخش نیست؟؟

همه نگاهمون به سمتی که امیر اشاره میکرد منحرف شد…

من:آره خودشه!خب که چی؟

سپیده:چرا داره پیاده میره؟ماشینش که اینجاس!

من:سننه..!

دلسا:بیتربیت!

من:ای بابا!!مگه شما ها مفتشین؟؟بیخیال دیگه!

امیر:خب منو دلسا که باید با هم بریم!

من:چرا اون وقت؟

امیر:چون امشب خونه ی ما دعوته!!

امیر و دلسا دختر عمه و پسر دایی بودن!!و البته….دلسا بد جووور عاشق امیر بود…!!بین خودمون بمونه ها…!!

دلسا با خوشحالی آشکاری گفت:خب بچه ها…فعلا بای!!

با نگاه شیطون و مرموزی که مخصوص خودم بود رو بهش گفتم:خــوش بگــذره دلسایی!!!

یه چشم غره ی توپ با اون چشمای خوشگل عسلیش بهم رفت!

دلسا:ممنون آتا جونم!

با یه خنده ی بلند گفتم:خــدافظ!

امیر:خدافظ زلزله!

با سپیده به طرف لکسوز خوشگل و قرمزم به راه افتادیم.!

سپی:آتــــا اینقدر جلوی امیر سوتی نده!

من:سوتیه چی؟؟

سپی:همین نگاه ها و حرفات به دلی دیگه!

من:آهـا….!آخــه سپی تو که میدونه کرم من می لوله!!باید یه جا خالیش کنم!!

زد زیر خنده:آخخخخخ از دست تو!!

من:بیا بریم که امشب خونه ی مایی…!

سپی:همین جوری واسه خودت دعوت کنا!!

من:خفه بابا!تو که از خداته!

سپیده:لال شو!گوسفند!

من:سپیــده؟؟؟باز اصالتت رو فراموش کردی؟؟

سپی:ینی چی؟؟

من:گوسفند دیگه!!نژاد توعه!!

چند ثانیه با گیجی نگام کرد و یه دفعه داد زد:آتـــا………!!

هر هر داشتم میخندیدم!!!

من:بیا بریم سپی گوسفنده!!

سپیده :خــفه!

با غرور نگاهی به استاد جدیدمون انداختم!اوووه….!!جووووونم قیافـــه!!!


فصل سوم.

من:هیـــــس…!!یواش یواش برو بالا!

سپیده:اه….خدا مرگت بده آتا!!

من:لال باو!!

با سپیده داشتیم از راه پله ی بالکن اتاقم میرفتیم بالا!!!

لباسامو درآوردم و خودمو پرت کردم رو تخت!!

سپیده:تو چه طوری میتونی تو خونه اشرافی باشی و بیرون خونه شیطون؟؟!!

من:دیــــگه!!ولی خدایی خعـــلی سخته!فقط غرورم مثه اشرافیاس!وگرنه خیلی سوتی میدم تو خونه!

سپیده:ههه!لباسای مجلسیت رو بپوش تا بریم پایین!

من:نـــــــچ!!میخوام برم حموم!

سپی:اه….گمشو برو دیگه!

من:بای بای!!

بعد از اینکه حسابی تو حموم آب بازی کردم و خوشگل شدم(!)اومدم بیرون!!

سپیده با یه صورت قرمز بلند گفت:دیـــرتر میومدی!

من:باشه…!پس من برم دوباره تو حموم!

سپی:خــــــفه آتاناز!!

من:خخخخخ!!!خیلی حال میده اذیتت میکنم!!

سپی:بله میدونم!!شما کلا کرم داری ملتو اذیت کنی!!

من:مخـلصیم!!

سپی:درد!لباسای مخصوصت رو بپوش تا بریم شام!
من:اوکی!
بعد از اینکه دوتاییمون آماده شدیم و دوباره اون لباسای صد تنی رو پوشیدیم از پله ها به سمت پایین راه افتادیم.
من:اهه…گندت بزنن!!
سپی:چته باز؟



من:تو چه جوری میتونی با این لباسا راحت راه بری؟؟!!

سپی:واسه این که من عادت دارم!بیست و دو ساله دارم این جوری لباس میپوشم!!

من:آهــا…!!خب من ده ساله دارم این جوری لباس میپوشم!!اونم فقط تو خونه!!!

سپی:آخ که چه قدر دلم واسه عمه خانوم تنگ شده!!

من:خـــــاعــک!!همون عمه خانوم به درد تو میخوره!!

بالاخره به سالن رسیدیم.عمه و عمو متین بازم مثه صبح خیلی مجلسی پشت میز نشسته بودن.

من:سلام!

عمه:سلام آتا جان!خسته نباشی!

سپیده:سـلام عمه خانوم!

عمه:سلام سپیده جان!خوبی؟

سپیده:بله ممنون!

رفتیم و نشستیم پشت میز.

عمو متین:خب بهتره دیگه شروع کنیم!

من:بله،چشـم!

شامو توی سکوت حال به هم زنی خوردیم!!بعد از تموم کردن شام طبق قانون رفتیم و توی پذیرایی نشستیم!

من:اه…استفراغ به قوانین این خونه!!

سپیده خیلی جلوی خودشو گرفت تا بلند نخنده!

سپی:الهی بترکی آتاناز!!این حرفارو از کجات درمیاری؟!!
من:هییی….!ینی بگم از کجام درمیارم؟؟!!زشته!!ولش کن!!
یه هو سپیده ترکید!!!!چنان قهقهه میزد که گفتم الان عمه خانوم میاد جفتمونو کارتون خواب میکنه!!
من:یـــ ــواش!!
سپیده همچنان با خنده گفت:آخخخخ دلــ ـــم!!!
من:ای درد!!ای مرض!!بسه دیگه!
سپی:آتا خیلی دلقکی!!
من:بمیــر باو!!


تو همین لحظه عمه خانوم و عمو متین اومدن پیشمون!عمه خانوم با لحن مشکوکی پرسید صدای خنده ی بلند کسی اومد؟؟

من:خیـر عمه جان!!صدای کلیپ گوشی سپیده بود!!

عمه جان:بله…متوجه شدم!

زیر لب با خودم گفتم:متوجه نمیشدی جای تعجب داشت!!

عمو متین:خـب سپیده جان پدر خوبه؟مادر چه طوره؟

سپیده با متانت گفت:خوبن!سلام دارن خدمتتون!!

عمه:آتا جان برای پنجشنبه شب برنامه ی خاصی نداری؟؟!!

با بی فکـری تمــام گفتم:خیر عمه!

عمه:عالی شد!مهمونی داریم!این بار باید حتما باشی!برنامه ای هم که نداری!

با کلافگی گفتم:چشــم!اگه کاری پیش نیومد حتما!

عمه با یه کوچولو عصبانیت گفت:هیچ کاری مهم تر این مهمونی نیست!باید باشی!دیگه نمیتونی نیای!!باید به همه معرفی بشی.

من:بــله چشم!

وقتی خود عمه خانوم بیاد بگه ینی کار بیخ پیدا کرده!!!توی خانواده های اشرافی به ویــــژه خانواده ی نکبــت ما رسمه که هر ماه یکی از بزرگا مهمونی بده!!

من همیشه به بهانه های مختلف در میرفتم!!!اما اینبار نمیــشه!!بابا آخه من نمیتونم مثه دخترای اشرافی تو مجلس خانومانه رفتار کنم!! بالاخره یه جا سوتی میدم!!از بچگی جیم میزدم!ینی این خانواده ها تا حالا مشرف به دیدن بنده نشدن!!به جز زمان طفولیت!!

سپیده:آتـــ ـا؟؟؟کجایی؟؟عمه و عمو رفتن!بیا بریم بخوابیم!فردا با محمودی کلاس داریم!دیر برسیم راه نمیده ها!
من:بــاشه!بریم!
وارد اتاق که شدیم سپیده گفت:آتاناز میخوای چی کار کنی؟این بار رو نمیتونی بپیچونی!!
من:هعـــی…..نمیدونم والا!!فک کنم باید این قوم نکـــ ــبتو ببینم!!


سپی:خوشحال باش بابا!!فک کــن!!یه هو دختر سهراب امیریان از پله ها پایین میاد و چشم همه روش خیره میمونه!!

من:لــال!!!از وقت خوابت گذشته داری هذیون میگی!!

سپی:بیــــشعور من هر شب ساعت یک به بعد میخوابم!!

من:آره…آره میدونم!!!دو سه بار اس دادم بهت،خبرشودارم!!!

سپی:آتـ ـــ ــا!!

من:جووون؟؟!!

سپی:درد!بگیر بکپ!

من:چشـــم!!شب بخیر خانوم گوسفنــــده!!

سپیده با جیــ ـــغ بلندی گفت:خـــ ـــفه!!

من:شـــــــو!!!

با حالت گریه گفت:غلط کردم!ترو خدا بخواب!!بزار منم بخوابم!

فصل چهارم.

دلسا:که این طور…

امیر:بابا آتاناز برو!یه حالیم میکنی!مهمونیه دیگه!

من:ای بابا…من هی میگم نره شما ها میگین بدوش!!گاگولــا!!

امیر:خو تو الان دقیقا مشکلت چیه؟چرا نمیری؟

من:پوووووف….تو این مهمونی ها باید اشرافی وخانومانه رفتار کرد… بنده مشکلم اینه…من فقط غرورم مث اوناس…ولی رفتارم…حرف زدنم…اینا رو چی کنم؟؟اگه سوتی بدم عمه قیمه قیمه میکنه میده باهام نذری بپزن!

سپیده:نچ نچ!هی من میگم بیا برات کلاس اشرافی رفتار کردن بزارم تو میگی نه!!

من:خفه لدفا!یه فکری کنین بچه ها…

امیردرحالی عمیقا تو فکر بود(!)گفت:خب چرا نمیپیچونی؟؟

من:تـــِِِــر!!ادیسون جان ده ساله دارم می پیچونم!ااینبار نمیشه!شخص عمه خانوم گفتن!

امیر:اوه اوه…تو با این لحن حرف زدنت اصن نرو مهمونیا!!

من:ببند بابا!واسه من دبیر ادب شده حالا!!

دلسا:سپی تو چرا بهش یاد نمیدی چه جوری رفتار کنه؟

نزاشتم سپی دهنشوباز کنه و خودم گفتم:چون اولا تو سه روز نمیشه چیزی یاد گرفت.ثانیا من علاقه ای به این طور رفتار کردن ندارم و وقتی علاقه نباشه نمیشه چیزی رو یاد گرفت.ثالسا تو خانواده های اشرافی بچه ها از بچگی واسه اشرافی رفتار کردن معلم دارن و آموزش می بینن. چون تو چگی بهتر و سریعتر میشه یاد گرفت.

دلسا:پس چرا تو بلد نیستی؟بچه بودی معلم نداشتی؟
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:بابا و مامانم نمیخواستن منو تو منگنه بزارن.وقتی خودم علاقه ای نشون نمیدادم اونام بیخیال شدن.آروم ادامه دادم:که همینم باعث طرد شدنشون شد….
سپیده که دید دارم توگذشته ها میرم سریع گفت:بـــچــه ها پاشیـــن!الان با گوشکوب کلاس داریم!بریم یه ذره هرو کر کنیم!!
بلند زدم زیــــر خـــنده!!هر هر هر میخندیدم!
من:ایـــول!!بریم که خنده ی خونم افت کرده!!



دلی:تو اگه یه مین نخندی خنده ی خونت افت میکنه؟؟

من:بعله پس چی؟خنده غذای روح منه!

دلی:مسخره بازیم لابد دسر روحته!!

من:آزار و اذیت دیگرانم پیش غذامه!

امیر:بسه بابا!هی حرف از غذا و دسر میزنین نمیگین من گشنم میشه؟!

من:خخخخخ!!جون به جونت کنن شکم پرستی!!

امیر صداشو زنونه کرد و با ناز و عشوه گفت:وا…خاک عالم!ینی هیکل رو فرمم رو نمی بینی؟!بلا به دور…!

بلند تراز قبل خندیدم و گفتم:باشه خوش هیکل جون تو که راس میگی!فعلا بیا بریم سر کلاس!

با خنده و شوخی به سمت کلاس راه افتادیم!مثه همیشه اول از همه من وارد شدم وپشت سرم بقیه!یه سلام بـلند به کل کلاس دادم.همه جوابمو دادن به جز اکیپ تینا اینا!

دختره با خودش درگیره!!من نمیدونم چه هیزم تری به این فروختم که این جوری واسه من پشت چشم نازک میکنه!

مجید یکی از پسرای باحال کلاس رو به امیر گفت:داش امیر خوب نیس پسری به آقایی شما با سه تادختر بپلکه!مردم حرف درمیارن!

همه ی اینا رو با یه لحن خنده دار میگفت!میدونستیم داره شوخی میکنه!

ولی مهناز که تو اکیپ تینا اینا بود با تمسخر گفت:به نکته ی خیلی خوبی اشاره کردی مجید جون!

یه نگاه به امیر انداخت و گفت:کل دانشگاه دیگه آقای صادقی رو میشناسن به خاطر اینکه با سه تادختر میپره!والا ابرو هرچی پسره بردن ایشون!

داشتم جوش میاوردم.کسی حق نداشت به دوستای من توهین کنه.

با خشم رفم جلوش وایسادم و با تمسخری بدتر از خودش گفتم:مهنازجون چراخودتو نمیگی که تو دانشگاه به آویزون معروف شدی!بس که دنبال پسرا راه میوفتی وموس موس میکنی!اول یه نگاه به خودت بنداز بعد برو بالای منبر واسه ما حجت الاسلام شو!!امیر با هر کی بخواد میپره و به کسی ربطی نداره!در ضمن یه لطفی بکن اول صب یه مسواکی به اون دندونای اسبیت بزن که وقتی حرف میزنی گاز اشک آور نپیچه تو کلاس!والا ما جونمون رو دوست داریم!!

چشماش از عصبانیت قرمزشده بود!عینهو گراز هی نفس های عمیق میکشید!!تــــازززه پره های دماغشم بازو بسته میشدن!!دیگه واقعا گراز شده بود!!

روبه بچه ها گفتم:بریم!

مثه گله ی گوسفندا پشت سرم راه افتادن و اومدن!خخخ!

کلاس ساکت شده بود!ینی جونم جذبه!!

امیرسمت راستم نشسته بود و دلی سمت چپم.سپی هم کنار دلسا نشسته بود

امیر سرشو آورد کنار گوشمو گفت:دمت گرم آبجی!باید حالش گرفته میشد!ولی کاش میزاشتی خودم دهنشو آسفالت مکردم!

ریز خندیدم و گفتم:داداش تو که میدونی تحمل هیچ توهینی به دوستامو ندارم!یه هو آمپرم رفت بالاو بدون توجه به اطرافم دهنمو باز کردم!!

دلسا پرید وسط حرف زدنمون وگفت:عاشق همین دفاع کردناتم!
استاد اومد و حرفامون نصفه موند.
خـــب…بریم تو کار استاد!استاد نجفی معروف به: گوشکوب!دلیل لقب:دماغ گوشکوب شکل!اوضاع اخلاق:افــتضـ ــاح! همین جوری که مشغول مسخره کردن گوشکوب توذهنم بودم آرنج دلسا فـــــرو رفت تو پهلوم!
بدون توجه به اینکه الان تو کلاسیم با داد گفتم:هووووی نکبــــت چته؟!پهلوم سواخ شد!میمونه دریل!!!!
دلسا با یه قیافه ی سرخ به سمت تخته اشاره کرد.برگشتم و دیـــ….


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز