2777
2789
عنوان

زندگی من...

345 بازدید | 42 پست

چند وقت بود هرروز که میومدم تو نت حتما یه سر به اینجا میزدم.

با خودم میگفتم چقد اینجا آدم شبیه به من هست و کمتر احساس تنهایی میکردم.حالا امروز تصمیم گرفتم منم عضوی از این دنیای کوچیک و قشنگ باشم تا بتونم با هم نوعای خودم درد و دل کنم...

نمیدونم از کجا و چطور شروع کنم.من دختر یه پدر و مادر تحصیل کرده هستم.کسایی که تو هر مشکلی به همه مشاوره میدن و به همه کمک میکنن.ما 17 سال به خاطر فشار زندگی و مشکلات اقتصادی توی یه کوره دهات زندگی میکردیم تو دوتا اتاق که مجموعا مساحت خونه میشه 60 متر.همیشه تنها بودم از همون بچگی هردوشون میرفتن سرکار و من توی خونه تنها(به جز مدت مهد و مدرسه)یه قفل بزرگم روی در.بعدشم تا به خودم اومدم 12 سالم شد و برادرم به دنیا اومد و به خاطر افسردگی مادرم برای مرگ پدربزرگم بار بزرگ کردن یه نوزادم افتاد روی دوشم.حتی تابستونا نمیذاشتن از خونه پامو بذارم بیرون و باید به برادرم میرسیدم(البته همین الانم من حتی یه بار بدون اونا جایی نرفتم)

فقط تنها دارایی من هوش و استعدادم بود که باعث شد تیزهوشان قبول بشم(اونم از اون کوره دهات)و ما نقل مکان کردیم شهر.همه 6 سال دبیرستان رو با هزار مکافات و ... طی کردم.ولی جالب اینجاس پدر من که صاحب یه خونه ویلایی یه آپارتمان یه باغ بزرگ و یه ماشین خوبه منو لایق نمیدونن که شهریه مدرسمو بپردازن و با نقش در آوردن که ما فقیر و بیچاره ایم یه بخشی از شهریه مدرسه رو هرسال میدادن و منو میفرستادن.حالا شما حساب کنین چه وضع و اوضاعی بود اونجا برای یه دختر 16 17 ساله که تو اوج غرورشه.نه جرات داشتم کفش درستی بپوشم نه لباس مناسبی تو هیچ مراسمی نمیشد شرکت کنم.چون من فقیرم!!!!از طرفی ترحمایی که منو هرروز بیشتر میرنجوند و من هیچی نمیتونستم بگم.یه روز مدیر برام مرغ میخرید میاورد یه روز ....

حتی توی کلاسای کنکورم همین وضع بود.من به عنوان یه بچه فقیر وارد موسسه شدم(اونم فقط به خاطر یه درس!!!)جز فرم مدرسه هیچی نمیتونستم بپوشم

همش میترسیدم وقتی دارم سوار ماشین بابام میشم منو ببین و ...

حتی به دلایلی بچه هام فهمیدن که من کلاسو رایگان میرم و یه روز بدجور تحقیر شدم.

از طرفی من احمق که خدا میدونه چقدر الان پشیمونم با یه آقایی آشنا شدم و به شدت به هم علاقه مند شدیم.ولی شاید الان مسخرم کنین یا هر چیز دیگه ای...

من نرفتم حتی یه بار ببینمش .میترسیدم اگه جلو برم بهم دست بزنه یا کار خطایی انجام بده و حسرت دیدنش به دلم موند.اونم کم کم سرد شد و من مجبور سدم خودم واسه خرد نشدن غرورم ازش جدا شم. طرفای عید بود که دیدم با یه دختر عکس جشن نامزدی گذاشته خیلی خوشحال و شاد...از حال و روز اون موقع هیچی نمیگم...

شاید میشه گفت دلیل درس نخوندن و بر باد رفتن اون استعدادم همون اقا بود.چون من دائم بهش فکر میکردم.ولی بعد از عید خیلی خوندم خیلی تلاش کردم.خیلی زیادددد

هر شب سرم روی خاک میذاشتم و به خدا التماس میکردم که کمکم کنه.اونقدر در خونشو کوبیدم و هربار جیغ زدم خدایا درو باز کن من اینجا از این تاریکی میترسم از این همه تنهایی....

حالا امروز رتبه ها اومده و من 18هزار شدم در کمال ناباوری

بابام از بیرون اتاق داد میزد باز شروع شد:در این کلاس در اون کلاس

در حالی که من فقط در هفته همون یه کلاسو میرفتم.

نمیدونم چی شد که یهو از سرم پرید و بهش گفتم تو خیلی بیغیرتی اونقدر بیغیرتی که مردای دیگه باید به حال من ترحم کنن.بعد اونم اومد طبق معمول فحش و کتک کاری و... بعدشم رفت.

دوست ندارم کسی در مورد مامانم فکر اشتباه کنه اونم مجبور بود این چیزا رو بگه وگرنه پدر تحصیل کرده من نه منو مدرسه میفرستاد و نه کلاس

حالا خواهرای من شما بگین توروخدا بگین من با این زندگی که مونده رو دستم

با ناامیدیم از هر طرف چیکار کنم؟؟؟

با این وضع عجیب چیکار کنم؟؟


بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

اول اینکه پدرت چطور از دو تا اتاق تو.کوره دهات یه دفعه صاحب آپارتمان و ویلا و.باغ شد ؟ راز.موفقیتش رو بگو :)


دوم اینکه این احساساتت الان طبیعیه هم اقتضای سنت هست هم ناکامی که تجربه کردی

خودت رو جمع جور کن اگه واقعا هوش و استعدادی که ادعا میکنی داری فقط،کمی پشتکار بهش اضافه کن سال دیگه رتبه عالی به دست میاری


وصف رخساره خورشید ز خفاش مپرس  دوست عزیز لطفا متن امضاء من رو بخونید نی نی سایتی گرامی لطفا اگر با کامنتهای من مخالفتی داشتید احساستون رو کنترل کنید و من رو ریپلای نکنید مگر اینکه مستقیما شما رو مخاطب قرار داده باشم یا استارتر تاپیکی باشید که توش پست گذاشتم ، من مایل نیستم هیچ بحث و تبادل نظری با مخالفانم داشته باشم مگر اینکه خودم اعلام آمادگی کنم پس خودتون رو خسته نکنید و با اجتناب از هر بحث بیهوده ای در حق اعصاب و شخصیت من و خودتون لطف بزرگی بفرمایید
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز