2777
2789
عنوان

خسته شدم

185 بازدید | 13 پست

یه بچه ی تقریباچهارماهه دارم, دورازخونوادم, هیچکسی کمکم نیست, شوهرم هم یاهمش سرکاره یاماموریت! شباهم که میاد فقط میرسه بخوابه ,انقدخستس خودم دلم نمیاد بگم بچه رو نگه دار, ازطرفی بچم مثل چسب چسبیده بهم!!! دیروزرفتیم خونه ی مادرم وخالم, شبم پارک بوودیم, بچم از یه طرف چسبیده بود بهم وگریه می کرد که چرامنواوردی بین اینا! شوهرمم همش سرش توگوشی, چون یماه دیگه باید برن یه ماموریت خارج کشور وشوهرم چون زیادرفته مدیریتشودادن به این! نشسته بود هتلوایناسرچ میکرد برارزور! حتی یدقه بچه رونگه نداشت, بعدم برگشته بمن که بسه دیگه پاشوبریم بچه گریه میکنه! بخدابعدمدتهافامیلمودیده بودم. بخاطرخواب خودش وبچش قبل ساعت ده میگفت پاشو! پاشو! وقتیم گوش ندم بغ میکنه, شام نمیخخوره! که چراپانمیشی! خیلی خستمممم... ازالان دارم فک میکنم یماه دیگه شوهرم بره حتی امیدندارم شبم بیاد خونه, چیکارکنم بابچم!؟ انقداین بچه بمن چسبیده حتی نمیتونم نصف روزبزارمش برم دفاع کنم فارغ التحصیل شم! یساله درسم تموم شده  

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

کسی بوده بچش انقدوابسته؟؟؟؟ له کرده منو... ازصبح تاالان بمن اویزون بودتازه گذوشتمش, خوابه, توخواب میچسبه بمن پاشم میفهمه بیدار میشه! 

همه میگن این چرااینطوریه! وقتی میرم توجمع انقدحرفای بقیه رومخمه که چرابچت این مدلیه کوفتم میشه... 

رابطم باشوهرم کلاریخته بهم. درسوکارو بوسیدم گذاشتم کنار. حتی نمیرسم به کارخونه برسم. ازوقتی دنیا اومده ارایشگاه نرفتم برای اصلاح! همش توخونه  

چیکارکنم یکم ازدستش راحت شم! خسته شدم بخدا

خونه مادرم هم نمیتونم برم, چون اونا خودشون دارن خونه ی جدیدمیسازن, فعلارفتن اجاره نشینی, دوتابرادردارم, اتاق. بمن نمیرسه, بچم هم توسروصدای اونانمیخوابه, ووقتایی که اونجام ازبس میچسبه بهم بیشترکلافه میشم

یعنی بچم جدامیشه بالاخره؟؟؟ 

من فاصله بچه هام دوساله.‌بچه اولم نوپا و شر و شبطون و بچه دومم نوزاد. یه نوزاد فوق العاده وابسته. تمام مدت  یک دستم نوزادم بغلم بود و با دست دیگم باید غذا درست میکردم به پسر اولم رسیدگی میکردم و کارهای خونه رو انجام میدادم‌ تو شهر غریبم بودم و همسرم هم تمام مدت سرکار بود و میومد خونه حسابی خسته‌ . ولی خب دخترم وقتی تونست چهاردست و پا بره خیلی وابستگیش کمتر شد و دیگه لااقل بغلی نبود. میگذره سخت نگیر

چنان نماند و  چنین نیز نخواهد ماند 
من فاصله بچه هام دوساله.‌بچه اولم نوپا و شر و شبطون و بچه دومم نوزاد. یه نوزاد فوق العاده وابسته. تم ...

وای عزیزم. چقدخسته شدی! من ازطرفی غصه میخورم براش که سرییع یه بچه ی دیگه بیارم این تنهانباشه, ازطرفی این وضعیت بخوادبدترشه دیگه نمیکشم. 

وای عزیزم. چقدخسته شدی! من ازطرفی غصه میخورم براش که سرییع یه بچه ی دیگه بیارم این تنهانباشه, ازطرفی ...

اره خیلی سخت گذشت. نوزادم هم یه نقص مادرزادی داشت که باید جراحی میشد و من شبها همش کارم گریه بود.ولی شکر خدا الان همه چیز اروم و خوبه. بچه هام شش ساله و چهارساله هستن و حسابی باهم همبازی هستن. اومدم تو شهر مادری زندگی میکنم و دیگه غریب نیستم و تمام اون سختیها برام یه خاطره شده

چنان نماند و  چنین نیز نخواهد ماند 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792