من قبلا اعتقاد نداشتم اما از وقتی ازدواج کردم باورم شده
مادرشوهرم اوایل هی ب من میگفت خونه فامیلا میری آیه الکرسی و ۴ قل بخون من میخندیدم تو دلم بهش
وقتایی بود خودش میخوند برامون ولی از وقتی عروسی کردیم تنهایی مهمونی میریم نشده برم و چیزیم نشه
ی بار مراسم ختم یکی از آشناها با مادرشوهرم رفتم خیلیا اولین بار بود منو میدیدن تمام مدت منو نگاه میکردن شب ک اومدم خونه سردرد شدم ولی گفتم سردرد ک چیز مهمی نیست چشمتون روز بد نبینه تو خواب حس کردم یکی محکم با پتک میکوبه تو سرم انقد درد شدید بود هی تحمل کردم آخرش ۴ صبح زدم زیر گریه از شدت درد همه بیدار شدن زار میزدما التماس میکردم ب شوهرم میگفتم تورو خدا ی کاری بکن من دارم جون میدم دیگه طاقت ندارم بیچاره اونم پا ب پام گریه میکرد رفتم بیمارستان و کلی دارو و مسکن تا خوب شدم
دیروزم رفتیم خونه مادربزرگش همه بودن بعد یهو من پام ب ناکجاآباد گیر کرد پرت شدم شانس آوردم با دستام خودمو تونستم نگه دارم تو ده سانتی زمین
اگه خورده بودم زمین صورتم رو اون موزاییکا له میشد
شبشم رفتیم خونه خاله اش باز سردرد شدم
دیگه واقعا باورم شده هروقت میرم پیش فامیلاش ی مرگیم میشه بالاخره