مجرد که بودم اتاقم جدا از خونمون بود اوایل همیشه بابام اونجارو مستاجر میداد بعد من که بزرگتر شدم شد اتاق من خیلی بزرگ بود پنجرش روبه بیرون بود همیشه موقع خاب بچه ها از کنار پنچره اش رد میشدن از دوسه ساله تا ده ساله اکثرن هم پسر بودن
من یه سری خواب بودم یهو بیدار شدم پهلو به پهلو شدم ...واقعا بیدار شدم. بعد یهو حس کردم یه نفر اومد کنارم دراز کشید و با یه تن صدای چندشی گفت ه به به چه خانوم خوشگلی باورتون نمیشه من پایین رفتن بالشو حس اینکه کنارت یکی دراز کشیده رو حس کردم