متوجه م چی میگی
من خودم نمیتونم جلوی زبونمو بگیرم میشه در اصل ما خودمون نمیخایم
منم شوهرم جلسه اول که صحبت کردیم گفت من فقط یه چیز میخام تو زندگیم اونم ارامش چون خونه بابام آنقدر جنگ ودعوا دیدم دلم نمیخاد بشم مثاونا و هیچ وقتم نمیخام کسی از انفاقی که تو زندگیم خبردارشه حتی پدرومادرمون..
ما دوتاآدم که زمین تا آسمون چه از نظر فرهنگی چه اخلاقی فرق داشتیم
اون یه آدم کاملا آروم با ده کلاس سواد
من یه آدم لیسانسه با یه اخلاق تند و زبون تلخ..
میدونی از زندگی باهاش یه چیزی فهمیدم اون از من که تحصیل کرده م یه توقعی داره که شاید اگه با یکی مث خودش ازدواج میکرد نداشت
منم مث تو باهاش اتمام حجت کردم هیچ وقت مزار رومون به هم باز بشه که اگه شد من به کسی بند نیستم
الان یه سال ازدواج کردم یاد گرفتم که میشه این زبونم کنترل کنم حرف نزنم سکوت کنم