2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154550 بازدید | 1207 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و چهارم- قسمت آخر ..بخش اول







نمی دونم فکر و خیال بود یا بازم بازی تقدیر که همون شب خواب لاکو رو دیدم اومده بود و با اون چشمهای درشتش به من نگاه می کرد پرسیدم تو واقعا اومدی یا خواب می ببینم گفت من جایی نرفته بودم امیر می خوای ترکم کنی ؟ 

بلند شدم که بگیرمش از خواب پریدم ...و همون نیمه شب رفتم توی ایوون و مدتی در حالیکه اشک میریختم با خدا راز و نیاز کردم و قسمش دادم  که خودش راه رو جلوی پام بزاره ...

غروب پنجشنبه مامان زنگ زد و گفت سر راه گل و شیرینی بخر و بیار دیر نکنی مردم منتظرن ...

لباسم رو از خشکشویی گرفتم و رفتم یک دست لباس قشنگ برای ساره خریدم ..

بعدم با بی میلی دستور مامان رو اجرا کردم و رفتم خونه ...

سمیرا هم اومده بود تا توی اون خواستگاری همراه ما باشه خوب من برای اولین بار بود که این کارو می کردم ....

همه آماده بودن و منتظر من ؛؛  داشتم  لباس ساره رو عوض می کردم که صدای فریاد امید بلند شد ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و چهارم- بخش دوم 







مامان ننه افتاده زمین ...

همه با هم هراسون رفتیم توی اتاقش و دیدم درحالیکه عصاش توی دستش بود به پهلو روی زمین خوابیده  ...

احساس کردم نفس نمی کشه فورا  بغلش کردم و دویدم طرف ماشین و بابا و مامان هم سوار شدن و  بردیمش بیمارستان ..

ولی گفتن خیلی وقت پیش تموم کرده ...و ما عزا دار ننه شدیم که چشم و چراغ خونه ی ما بود ...

ننه از همون اول با ما زندگی می کرد و هرگز ندیدم حرفی بین مادر منو و اون زده بشه که ناخوشاید باشه گاهی ننه حرفهای تندی بهش می زد ولی مادر من نشنیده می گرفت و با خنده رد می کرد ....

و بعد از فوت ننه فهمیدم که چقدر دوستش داشت ...خوب دیگه  خواستگاری هم انجام نشد که نشد و من  اینو نشونه ای از طرف خدا دونستم و دیگه هرگز زیر بار نرفتم و دلم می خواست تنها باشم ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و چهارم- بخش سوم 








دخترای زیادی سر راهم قرار می گرفتن ولی هیچ کدوم رو نمی دیدم و از اینکه با کسی رابطه داشته باشم خوشحال نمی شدم ....

حالا تنها به خاطر لاکو نبود می ترسیدم کسی رو توی زندگی ساره وارد کنم و اون اذیت بشه ...

تا سال نود و هفت یک روز مونده بود به تولد ساره ..

من یک خونه نزدیک مرداب ساختم  همون طوری که به لاکو قول داده بودم ....و حالا  ده سال بود که منو ساره اونجا زندگی می کردیم البته به کمک همیشگی مامان ....

من از سر کار که برگشتم ساره کلاس زبان بود .. 

سخت دلم تنگ بود ..آدم احساساتی مثل من نمی تونه تنها زندگی کنه نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن  ..روز به روز بی حوصله ترم می کرد  ..




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و چهارم- بخش چهارم 






رفتم با قایق دوری توی مرداب زدم و داشتم بر می گشتم که از دور ساره رو دیدم که برام دست تکون می داد یک آن به نظرم رسید لاکو برگشته حالا اونقدر بزرگ شده بود که گاهی با لاکو اشتباه می گرفتمش ....

قد بلند و ظریف با چشمانی درشت و صورتی مهتابی و لب های قرمز با موهای بلند و خرمایی رنگ که حلقه حلقه دورش میریخت درست  مثل این بود که لاکو رو توصیف می کنم  ..

همینطور که  دست تکون می داد و فریاد می زد زود باش ..بابای بد زود باش بیا ...

ساره تمام هستی من بود و همه ی زندگیم رو وقف اون کرده بودم ..

سالها بود که از مادرش می گفتم ..از خوبیهاش از صبرش و گذشتش ؛ ده ها بار داستان عشقمون رو براش تعریف کرده بودم  و اون هر بار مشتاق تر بازم می خواست بیشتر بدونه ...اما  ..

با این تغییر که من با لاکو  ازدواج کردم و اون ثمره ی این عشق  بود و بار ها براش توضیح دادم که مجبور به رفتن شد ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و چهارم- بخش پنجم 







اما با همه ی تلاشی که می کردم از اون کینه ای به دل نگیره بازم ساره همیشه یک سئوال ذهنشو آزار می داد.. و مدام ازم می پرسید منو دوست نداشت ؟ نمیفمم چرا رفت ؟ مخصوصا هر وقت به مشکلی بر خورد و یا نیاز به مادر پیدا می کرد ....غم دلشو نمی تونست پنهون کنه ...

به محض اینکه از قایق پیاده شدم گفت :بابا ؟  آخه چه وقت مرداب رفتنه من فردا شب مهمون دارم باید بریم خرید ..خیلی بی خیالی بابا آقا ...

گفتم : تو کلاس زبان بودی منم رفتم دور بزنم حوصله ام توی خونه سر رفته بود ..حالا میریم دیر نشده بابا سر شبه ..

دست منو گرفت و راه افتادیم طرف خونه ..

گفت : بزار بگم چند تا مهمون دارم ..نُه تا همکلاسی هام ...دو تا دوست صمیمیم ...مامان فریبا ..عمه سمیرا و دختراش ...

مادری و خاله مه لقا ..زن عمو امید ...

دیگه همین ..پس باید اینایی که لیست کردم بخری ....




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و چهارم- بخش ششم 







ساره همینطور حرف می زد و دستور می داد ....و من طبق معمول می گفتم چشم ..چشم .. 

نزدیک خونه که رسیدیم دیدم امید و خانمش و مامان جلوی در ایستادن ..

بی موقع بود و نیم ساعت پیش من با مامان حرف زده بودم چنین  قراری نبود ..

نگران شدم و قدم هامو تند کردم ..

مامان هم میومد طرف من ...به ساره گفتم بدو درو باز کن عمو رو ببر توی خونه ....

اونم از دیدن امید خوشحال شده بود جلوتر رفت ...

مامان با رنگی پریده به من رسید و صبر کرد ساره دور بشه ...

بعد گفت : امیر جان ..نمی دونم چطوری بگم ؟ خدا به داد اون بچه برسه ..

گفتم : مامان تو رو خدا زود تر بگو چی شده ؟ 

گفت : امید اومده بود خونه ی ما داشتم با اون و زنش حرف می زدم که تلفن زنگ زد ...

گفتم : خوب ؟ بگو دیگه ...

گفت لاکو بود ..برگشته ..می خواد ساره رو ببینه ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و چهارم- بخش هفتم 






زانوهام سست شد ..

انگار یکی همه ی نیروی بدنم منو به یکباره ازم گرفت ..

گفتم : شما چی گفتی ؟ 

گفت : چه بدونم ..والله از دستش عصبانیم ساره هم همینطور آخه این همه سال از بچه اش یک خبر نگرفته حالا پاشده اومده که چی بگه ؟ ساره که دیگه بچه نیست می فهمه ..راستش بدت نیاد امیر گفتم : دیر کردی ..خیلی دیر ..باید زود تر به فکر بچه ات میفتادی شهر هرت که نیست بچه رو گذاشتی رفتی حالا اومدی ؟ 

فکر نمی کنی دوباره می خوای با احساسات ساره بازی کنی ؟ از کجا معلوم دوباره ولش نکنی و بری  ؟ 

 گفتم : ولی مامان ساره حق داره خودش تصمیم بگیره ..فردا اگر بفهمه ما نذاشتیم ازمون دلگیر میشه ...اجازه بده من باهاش حرف بزنم هر چی اون گفت همون بشه ...

مامان گفت : امیر تو چی ؟ باید بازم فدا بشی ؟ بازم بیاد و تو رو هوایی کنه و بره ؟ نه امیر جان درست فکر کن ...

ممکنه بخواد ساره رو از تو بگیره اونوقت چه خاکی تو سرمون بریزیم ؟ من یکی که میمیرم ..نمی تونم بدون ساره زندگی کنم ..بابات اگر بفهمه داغون میشه ...

پرسیدم بالاخره چی شد ؟ 

گفت قراره من از تو بپرسم و بهش خبر بدم ...تو که نمی خوای باهاش حرف بزنی ؟ هان امیر ؟




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و چهارم- بخش هشتم 







گفتم : نه ...

مامان راست می گفت؛ و با همه ی شوری که دوباره توی قلب یخ زده ی من به پا شده بود اینو می فهمیدم ..و نمی تونستم تصمیم بگیرم چیکار کنم ...

به مامان گفتم  شما برین من و ساره میریم خرید یواش یواش بهش میگم نمی تونم این حق رو از اون لاکو بگیرم هر چی می خواد بشه توکل به خدا ...

تصمیم نهایی رو اون باید بگیره ..اگر گفت نه منم نمی خوام ببینمش ...

اونشب ساره منو از این مغازه به اون مغازه می کشوند و خرید می کرد و من کلامی پیدا نمی کردم که سر حرف رو باز کنم ..

چند بار خواستم به لاکو زنگ بزنم ولی یک دلخوری شدید توی دلم بود که مانع می شد تمام این پونزده سال به این فکر می کردم که چرا حتی یک پیغام برای من نفرستاد حتی یکبار جویای احوال ساره نشد ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar‌

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و چهارم- بخش نهم 







وقتی خرید ها رو گذاشتیم توی خونه ، ساره گفت ببخشید بابا معذرت می خوام مثل اینکه زیاده روی کردم و اوقات تو تلخ شده ..منو می بخشی ؟ هان ؟ از اینکه زیاد خرج کردم ناراحتی ؟ تو رو خدا دیگه اخم نکن ...

می دونم زیاد خرج رو دستت گذاشتم ..

گفتم : این نیست  بابا جون یک مطلب دیگه پیش اومده که من باید با تو در میون بزارم ....

کمی به من نگاه کرد و گفت : من فهمیده بودم مامان فریبا وقتی اومد اینجا یک چیزی به شما گفت که ناراحت شدین ..

می خوای عروسی کنی ؟آره ؟ باز براتون دختر پیدا کرده ؟

   لبخندی زدم و گفتم : چرا هر وقت می خوام با تو حرف بزنم این سئوال رو ازم می کنی ؟ صد بار گفتم خیالت راحت باشه من  این کارو نمی کنم .. ..

گفت : ولی اون همکارت خانم شافی بد جوری چشمش دنبال شماست ..هر وقت میام سر کار شما حسابی منو تحویل می گیره فکر می کنه من نمیفهمم که ...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و چهارم- بخش دهم 







گفتم :ساره جان مامانت برگشته ایران ؛ می خواد تو رو ببینه ؛

 بچه ام رنگ از روش پرید عقب عقب رفت و نشست روی مبل احساس کردم گلوش خشک شده و به نفس نفس افتاد ...

فورا یک لیوان آب براش آوردم و گفتم : بخور بابا جون هر چی تو بگی اگر نخوای نمی زارم بیاد انزلی اون به حرف من گوش می کنه ...

پرسید میاد که بمونه ؟ 

گفتم:  هیچی نمی دونم ...ببین بابا من اول خواستم با تو حرف بزنم دیگه بچه نیستی باید احتمالات رو در نظر بگیریم ..

شاید ازدواج کرده باشه شاید بخواد برگرده بره ..من هیچی نمی دونم ..بیا با هم فکر کنیم که چیکار کنیم  که درست باشه  ...

در حالیکه اشکهاش صورتشو خیس کرده بود و دل منو آتیش می زد گفت : برام فرق نمی کنه می خوام ببینمش ..

خوب اون مادرمه باید بهم توضیح بده چرا منو نخواست ..باید از زبون خودش بشنوم که چرا این همه سال منو ول کرد و رفت بدون اینکه خبری از من بگیره ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و چهارم- بخش یازدهم 







گفتم بابا جون دخترم ؛ ببین این همه سال نذاشتم گریه کنی ..حالام نکن ..نمی تونم اشک تو رو ببینم خواهش می کنم نگران نباش دنیا که آخر نشده دخترم تو بخوای میاد؛  نخوای بهش میگم نیاد ؛  من که بهت گفتم با عشق از هم جدا شدیم ..

دعوا نداشتیم .....خودت برو به مامان فریبا زنگ بزن و هر چی می خوای بگو نظر تو مهمه ...

ساره به مامانم گفت که دلش می خواد سوگند رو ببینه ..

و موقعی که با هزار استرس و گریه خوابش برد خودم به مامان زنگ زدم و گفتم : به لاکو گفتین ساره می خواد اونو ببینه ؟ 

گفت : آره مادر چاره نداشتم ..ولی شرط گذاشتم که اگر می خواد دوباره ولش کنه نیاد ...

گفتم : خوب کاری کردین اون چی گفت ؟ نگفت کی میاد ؟

مامان  گفت : چرا مادر صبح راه میفته ..

اونقدر گریه می کردکه نمی فهمیدم چی داره میگه ولی فردا میاد می  گفت  نه ؛؛ نمیخوام دیگه از ایران برم ..

مثل اینکه خوشحال شده بود بهش اجازه دادی ساره رو ببینه ...منم بایدفردا  برای تولد ساره میومدم حالا زود تر میام ببینم روزگار برای ما چی خواسته ؟ تو نگران چیزی نباش من هستم ...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و چهارم- بخش دوازدهم 







حال هر دوی ما خراب بود من سرکار نرفتم و ساره هم مهمونی رو تعطیل کرد . 

نمی تونست آروم بمونه مرتب راه میرفت وخونه رو تمیز می کرد .. 

گاهی قطره های اشک از گوشه ی چشمش میومد پایین  ...و حال منو که هیچ حسی توی بدنم نبود خراب تر می کرد و  نگران احساسات اون بودم که این همه سال منتظر یک خبر از مادرش بود و ظاهرا این انتظار بیشتر از اونی بود که من تصور می کردم ..

رفتم بازوشو گرفتم و گفتم : آروم باش ..آروم ..نمی خواد تمیز کنی ..لباس بپوش بریم قدم بزنیم ؛؛  

تازه ساعت نه شده اگر بیاد بعد از ظهر می رسه ...

الان مامان فریبا میاد  من نمی دونم باید چیکار کنم یعنی بلد نیستم خودت می دونی چقدر مامان ما رو لوس بار آورده ... 

 پرسید: بهش زنگ نمی زنی ؟ 

گفتم : نه ..اون شماره ی منو داره اگر بخواد زنگ می زنه ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و چهارم- بخش سیزدهم 







گفت : تو که گفتی دعوا نداشتین ؟ازش دلخوری ؟  

گفتم : نداشتیم ..ولی من برای خودم ازش دلخور نیستم چون می دونم چرا رفت و می دونم برای چی با من تماس نگرفت ولی نمی دونم چرا از تو  نپرسید ..

بزار بیاد می فهمیم ...شاید ما در موردش اشتباه کرده باشم بهت که گفتم مادرت زن فهمیده و مهربونیه حتما دلیلی داشته قربونت بره بابا حاضر شو بریم قدم بزنیم می خوای با قایق  بریم توی مرداب و بگردیم تا بیاد ؟ ...

گفت : نه ..می خوام منتظرش بمونم ..اگر بیاد ما نباشیم شاید برگرده بره ؛؛ 

گفتم : اولا اینجا رو بلد نیست میره خونه ی مامان فریبا و امید اونجاست باهاش میاد ..دوم اینکه از خونه دور نمیشیم ..اینجا منم داری عصبی می کنی ...

ساره بسه دیگه خودتو کنترل کن ببین دستت یخ زده دخترم فدات بشه بابا ..آروم باش قلبت چرا اینقدر تند می زنه ؟ تو تا بعد از ظهر که اون برسه می خوای همینطور باشی ؟ 

به گریه افتاد خودشو انداخت تو بغلم گفت : نمی دونم باهاش چطور بر خورد کنم ؛؛ تو میگی چیکار کنم ؟






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و چهارم- بخش چهاردهم 








گفتم : بهش فرصت بده ..حرفشو بزنه ما که نمی دونیم توی دل اون چی گذشته شاید از تو بیشتر مشتاق باشه ..

عاقلانه رفتار کن ؛؛ بزار بدونه چقدر دختر خوب و فهمیده ای هستی ...

ولی ساره با این حرفا آروم نمیشد ..

زنگ زدم به مامان و گفتم : کجایین زود باشین بیان ساره داره خیلی اذیت میشه ..

گفت پشت درم باز کن ..اون زمان وجود مامان برامون خیلی آرامش بخش بود ..تا وارد شد پرسیدم زنگ نزده ؟ 

گفت : نه ؛ ولی خوب معلومه تا از تهران برسه رشت و بیاد اینجا طول میکشه ..من برای شما ناهار درست کنم  ...

ساره خودشو انداخت تو بغل مامان . و گفت: مامان فریبا دارم سکته می کنم  میشه یک زنگ بزنین ؟ 

مامان زد به دنده ی خنده و شوخی تا بتونه اونو آروم کنه و گفت : فدای اون چشمهای قشنگت بشم دختر جان ..

داره میاد دیگه من لاکو رو میشناسم آدمی نیست که بگه میام و نیاد؛؛ آروم باش بزار وقتی مادرت اومد خوشگل باشی تا بفهمه این همه سال چی رو از دست داده ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و چهارم- بخش پانزدهم 







بعد خودم خدمتش میرسم ازش حساب پس می گیرم بهت قول میدم .

گوشش رو بتابونم ...

می دونی اونوقت ها مامانت  از من می ترسید ..کاری نمی کردم به خدا ..جبروتم زیاده ..

گفتم : مامان منو و ساره میریم قدم بزنیم اگر خبری شد زنگ بزن زود بر می گردیم ...

دست بچه ام رو گرفتم تا احساس آرامش کنه ..

آهسته قدم زنون راه افتادیم بطرف مرداب هنوز پنجا ه متری نرفته بودیم که صدای ماشین شنیدیم برگشتم ماشین امید رو دیدم که در خونه نگه داشت ...

موهای تنم راست شده بود یک لرز خفیف وجودم رو می لرزوند ..

لاکو پیاده شد ...

ساره بغض کرده بود و هق و هق به گریه افتاد .و با ناله گفت : بابا اومد ...خودشه ؟






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و چهارم- بخش شانزدهم 







گفتم : آره بابا .....و دست همدیگر محکم فشار دادیم ..

بغض امونم نمی داد گفتم : برو پیشش ..برو دخترم ..

لاکو شروع کرد به دویدن بطرف ما ساره هم بی اختیار دوید ...

یکم بهم خیره شدن  و همدیگر رو بغل کردن ..دیگه طاقت نداشتم رو برگردوندم و به راهم ادامه دادم ..و ازشون دور شدم ..

نمی دونم چرا ؟؟ شاید فکر می کردم تنها باشن بهتره ...

اما بار سنگینی که سالها روی شونه هام احساس می کردم زمین گذاشته بودم ..

چون هرگز سعی نکرده بودم ذهن ساره رو  نسبت به اون خراب کنم خیالم راحت بود که به زودی با هم کنار میان ...

یک ساعت بعد من رو به مرداب ایستاده بودم و فکر می کردم مثل این بود که خوشحال بودم و دیگه غمی توی دلم نبود ....

صدای ساره رو از پشت سرم شنیدم که گفت  : بابا جونم ..ما اومدیم ..

قلبم با گفتن این ,, ما ؛؛ چنان لرزید که زانوهام سست شد ..

ساره دست دور کمرم انداخت و گفت :بابا ؟ مامانم  اومده بمونه می زاری ؟ قبولش می کنی ؟ ...




پایان

انشاالله همیشه دلتون شاد باشه❤️








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان سلام من هنوز داستان و نخوندم بدوعم برم بخونم داستان جدید هم انشالله تاپیک جدید میزنم و یکشنبه احتمال شروع بشه لینکش و همین جا میذارم بیاین یکشنبه همین تاپیک 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
خسته نباشی.دستت درد نکنه گلم

فدات عزیزم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام به شما که با محبت های بی دریغ تون منو همراهی می کنید 🌺🌺🌺🌺🌺🌺


عزیزانم بارها این مطلب رو یاد آوردی کردم که یک داستان اهداف خاص خودشو داره ..و وقتی نویسنده به هدفی که می خواد به خواننده القا کند برسد بقیه ی توضیحات اضافی به نظر میاد ..اما بهتر ه من به سئوالات شما پاسخ بدم 

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹


س _ چرا اینقدر کشش میدین خسته شدم 

پ _ به والله این طور نیست مدیون شما باشم اگر قصدم تلف کردن وقت شما باشه

س – چرا بیشتر توضیح نمیدین اول داستان حتی ریزه ها  رو می نویسن و آخر داستان تند رد میشد؟  

پ – اول داستان باید خواننده با جو قصه آشنا بشه  و بعد  ضرورتی نداره  اونوقت  یکی پیام میده چرا کشش میدی 

س – چرا روز شنبه رو تعطیل کردین من اون روز بیکارم و جمعه سرم شلوغه ..

پ- ای خدا به دادم برس 

س- من این قصه رو باور ندارم مردی توی این دنیا مثل امیر پیدا نمیشه ...

پ- مثل هری پاتر ..بابا لنگ دراز ..مرد عنکبوتی پیدا میشه ؟ چرا باور می کنید ..چون دنیای قصه همینه بردن ما به  خیال و رویا  و باور اونچه که زیباست و متعالی انسانیت بزارید در قصه ها بیاد تا به واقعیت رسیدن راهه کوتاهیست 

س – لاکو توی پانزده سال کجا بود و چرا نیومد و چرا رفت ..امیر چیکار کرد اونو دید آیا بخشیدش ..چرا توضیحات لاکو رو ننوشتید ؟ آخرش مبهم تموم شد ...من نفهمیدم اصلا لاکو چرا از دخترش خبر نگرفت ..وووووو

پ – اول یک سئوال من از شما دارم هر وقت کتاب می خونین یا فیلمی تماشا می کنید از نویسنده اش توضیح می خواین ..خوب این فکر من و داستان من بود که ذهن شما رو به چالش بکشم ..تمام این سئوالات برای من پیش بینی شده بودچون دوست داشتین  سیراب نشدین ..و این یعنی قصه ما  اثر خودشو گذاشته ..و روشن کننده ی اینه که  فرق آدم های خوب و بد فرق کار درست و غلط و فرق تصمیم های به جا و نابجا توی ذهن شما نقش بسته ..

من با پایان باز یک داستان کاملا مخالفم ..چرا که خواندن یک قصه و یا تماشای یک فیلم تنها برای یاد گیری نیست باید به شخص آرامش بدهد .. و او را از دنیا پر هیاهوی روزانه دور کند اما داستان من پایان باز نداشت لاکو رفت چون در روند  داستان کاملا معلوم بود و در نامه ی خودش کامل توضیح داد ..کجای این باز بود ؟ برگشت چون زمانش رسیده بود و صبرش تموم ...یکساعت با ساره حرف زد اون قانع شد که از پدرش خواست اجازه بده بمونه ..و شما با لاکو آشنا بودین و احساسش رو می دونستین ..

یک بار دیگه نامه ی اونو به امیر  بخونین لطفا 

س -امیر با لاکو  چیکار کرد؟ 

پ- عزیز دلم وقتی  .. گفت بار سنگین غم رو  از روی شونه هام بر داشتن ..گفت که دیگه خوشحال بودم ..و از گفتن ما از زبان ساره حالی به حالی شد ..خوب من دیگه چی بگم ..به خدا وندی خدا اضافه بود حتی یک خط ...

 س- خانم گلکار به نظرتون یکم هندی نبود ؟

پ – چرا عزیزم من فیلم هندی خیلی دوست دارم .... اتفاقا وقتی ماه پیش که  انزلی بودم به امیر خودم گفتم که زندگی شما مثل فیلم هندی شده من اونو می نویسم ...

لاکو و ساره و امیر و فریبا خانم به همه ی شما سلام می رسونن ❤️❤️❤️❤️❤️❤️

ارادتمند شما ناهید

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان عزیزم این پیام هم بالا بخونید از خانم کلکار شاید جواب سؤالاتتون راجع به داستان باشه داستان هم گویا واقعیته 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792