داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_پنجم- بخش یازدهم
مدتی بعد دوتایی روی ماسه های سرد نشسته بودیم لاکو گفت : چقدر دریا موج هاش بلند شده ...
در حالیکه ساندویج ها رو از توی پاکت در می آوردم و یکی رو طرفش دراز کردم گفتم : قبلا دریا رو دیده بودی ؟
گفت : آره فکر می کنم خیلی زیاد هم دیدم ...
ساندویج رو گرفت و بازش کرد ..
اما اولین گازی که بهش زد وگفت: یک چیزی بهت بگم وقتی توی دانشگاه بودیم حس کردم یک جایی مثل اونجا قبلا بودم ..فکر کنم دانشگاه میرفتم ...
گفتم : این که نشونه ی خوبیه ...من مطمئنم به زودی همه چیز یادت میاد ...
یک گاز دیگه زد و همینطور که به دریا خیره شده بود لقمه ی توی دهنشو می جوید بغض کرد و اشک هاش اومد پایین ....و با همون حالت یک گاز دیگه زد ..
و بازم اشک ریخت ..دلم خون شده بود ..نمی خواستم لاکو رو اونطوری ببینم ....
آروم و بی صدا ساندویج رو می خورد و با پشت دستش اشکشو پاک می کرد ولی فورا قطره ای دیگه جایگزین اون می شد و لاکو به خوردن ادامه داد ...
ترجیح دادم به حال خودش بزارم ..
اونقدر اون روزا نَنه و مامان ازش سئوال می پرسیدن که خسته شده بود ولی با صبوری تحمل می کرد ...
ادامه دارد
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_ششم- بخش اول
و من با دیدن اون اشکها و وضعیتی که اون داشت حالم گرفته بود و دلم نمی خواست چیزی بخورم ...
متوجه شد و همینطور که هنوز نمی تونست جلوی اشکشو بگیره خنده ای کرد و گفت : پس خودت چرا نمی خوری ؟
گفتم : می خورم ...تو حالت خوبه ؟
گفت : آره ..میدونی چیه امیر؟ اولش اصلا نمی تونستم موقعیت خودمو تشخیص بدم ..
یکم که گذشت ..فکر می کردم به زودی پیدام می کنن ..
ولی حالا خیلی نگرانم ..نه هویتی دارم نه می دونم کی هستم و نه می دونم چرا سر از مرداب در آوردم ...
احساس می کنم پدر و مادر توام از این وضع خسته شدن ...
گفتم : حدس می زدم که حرفای مامان تو رو دلگیر کرده باشه ولی به خدا این طور نیست ..
اولا آدم از فرداش خبر نداره شاید یادت اومد ..
گفت : توی این مدت به جز خواب های بد و کابوس ؛من پیشرفتی نکردم حتی یک چیز کوچیک هم به خاطرم نیومده ..بعدام فکر می کنم آخه من از کجا اومدم که هیچکس دنبالم نمی گرده ..من کیم ؟ امیر خودتو بزار جای من ...
گفتم قبول دارم که شرایط خوبی نداری ..ولی کاریش نمیشه کرد فعلا جز صبر چیکار می تونیم بکنیم ؟