داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_ششم- بخش ششم
این بود که من سعی می کردم هر کاری بکنم تا پول بیشتری در بیارم ..
خوب هوا سرد شده بود و بازدید کننده از مرداب خیلی کم و اتفاقی و در آمد خوب نداشتم ..
رفتم با یک گروه ماهی گیری برای شیلات کار کردم ..
اما بازم نمی تونستم هزینه ی سفر اونو مهیا کنم ...
در حالیکه به عشق لاکو زندگی می کردم و مدام دنبال فرصتی می گشتم تا احساسم رو بهش بگم ..ولی اون کاری نمی کرد که من جرات همچین کاری رو پیدا کنم ...
لاکو به مامان کمک می کرد و به درس امید می رسید و حتی وقتی بابا از سر کار بر می گشت فورا براش چای میریخت ...اما هیچ حرفی از نارضایتی نمی زد ..
خونه ی ما توی یک کوچه ی خاکی و ماشین رو بود حیاط با صفایی داشتیم و چند درخت خرمالو و نارنج و پرتغال بهش صفای خاصی داده بودن....
یک هال بزرگ داشتیم و یک آشپز خونه و دوتا اتاق خواب ..و از پله های چوبی که کنار هال قرار داشت میرفت طبقه ی بالا که یک ایوون و یک اتاق بیشتر نداشت اون اتاق رو بابا به خاطر من درست کرده بود که درس بخونم ....
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_ششم- بخش هفتم
بیشتر اوقات که بر می گشتم خونه لاکو رو می دیدم که توی اون ایوون به دور دست خیره شده و با اومدن من میومد پایین ...
چون حساسیت مامان رو می دونست که دوست نداره من زیاد با اون تنها بمونم ...یک بار که متوجه ی ورد من به خونه نشده بود ..رفتم پشت سرش ایستادم و آروم گفتم : به چی فکر می کنی ؟
بدون اینکه برگرده گفت : تو چی فکر می کنی ؟ گفتم : می دونم ناراحتی چرا حرف نمی زنی ؟ گفت : وقتی با گفتن من چیزی عوض نمیشه چه گفتی داره؟ ....
گفتم : آدم ها با گفتن دلشون رو خالی می کنن ..
اینطوری که تو پیش میری فردا افسردگی می گیری ..
گفت : این طورام نیست منو سمیرا با هم خیلی حرف می زنیم ..
گفتم : خوب چرا به من نمیگی ؟
سکوت طولانی کرد و گفت : چون نمی خوام ...
گفتم : ولی تو برام خیلی عزیزی می خوام با غمت شریک باشم ..
چشمشو ریز کرد و گفت : امیر من نمی خوام تو رو توی درد سر بندازم ..شما ها آدم های خیلی خوبی هستین ..من نباید از خوبی شما سوءاستفاده کنم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar