داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_هفتم- بخش اول
گفتم : چی میگن آقای دکتر محاله ..شاید اشتباه کرده باشین ...
گفت : راستش وقتی شکمشو معاینه می کردم زیر دست من کاملا معلوم بود ....
چنان رنگ از صورتم پرید و آشفته شده بودم که دکتر فهمید و پرسید : چی شده ؟ شما نمی دونستین ؟ چه نسبتی با اون خانم دارین ؟
در حالیکه صدام می لرزید و کنترلم رو داشتم از دست می دادم گفتم : به خودش که نگفتین ؟
گفت : نه منتظر جواب آزمایشم ...
گفتم : لطفا ؛ خواهش می کنم ازتون صبر کنین تا من خودم بهش بگم ...شما هیچی بهش نگین اون مریضه نباید یک مرتبه این خبر رو بشنوه ...
احساس می کردم سرم باد کرده و نمی دونستم باید چیکار کنم ..دنیای من به یک باره روی سرم خراب شده بود ....و جواب دکتر رو که ازم پرسید چه مریضی داره ندادم و رفتم به یک پرستار گفتم : برو ببین چیکار می کنه ..
رفت و برگشت و گفت : زیر سرم خوابش برده ...
نفهمیدم با چه سرعتی زدم بیرون ..
سوار ماشین شدم و با سرعت سر سام آور راه افتادم ..نمی دونستم می خوام چیکار کنم ..
ولی اینو می فهمیدم که باید آروم بشم تا بتونم این موضوع رو به لاکو بگم ...
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_هفتم- بخش دوم
چند ناله از گلوم در اومد و دیگه نتونستم تحمل کنم زدم کنار خیابون و در حالیکه فریاد می زدم با صدای بلند گریه کردم ..
کاری که هیچوقت نکرده بودم .. اونقدر شنیدن این خبر داغونم کرده بود که دلم می خواست یک جایی خودمو نابود می کردم ولی دوباره با لاکو روبرو نمی شدم ....
مدتی به همون حال توی ماشین موندم ..ولی نمی تونستم اونو تنها بزارم ..و می دونستم با شنیدن خبر بارداریش حالش از منم خراب تر میشه ...
اما توان جمع و جور کردن خودمو نداشتم ..این بود که تصمیم گرفتم برم خونه و مامان رو در جریان بزارم ....
با اینکه در باز بود زنگ زدم ..
امید دوید توی حیاط و گفت : داداش تویی ؟ در که بازه ..چرا نمیای تو ؟
گفتم : زود به مامان بگو حاضر بشه با من بیاد ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar