2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157616 بازدید | 1207 پست
وایییی  خیلی داستان قشنگیهههه  ممنون معصومه جان

خواهش میکنم عزیزم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفتم- بخش اول






گفتم : چی میگن آقای دکتر محاله ..شاید اشتباه کرده باشین ...

گفت : راستش وقتی شکمشو معاینه می کردم زیر دست من کاملا معلوم بود ....

چنان رنگ از صورتم پرید و آشفته شده بودم که دکتر فهمید و پرسید : چی شده ؟ شما نمی دونستین ؟ چه نسبتی با اون خانم دارین ؟ 

در حالیکه صدام می لرزید و کنترلم رو داشتم از دست می دادم گفتم : به خودش که نگفتین ؟ 

گفت : نه منتظر جواب آزمایشم ...

گفتم : لطفا ؛ خواهش می کنم ازتون  صبر کنین تا من خودم بهش بگم ...شما هیچی بهش نگین اون مریضه نباید یک مرتبه این خبر رو بشنوه ...

احساس می کردم سرم باد کرده و نمی دونستم باید چیکار کنم ..دنیای من به یک باره روی سرم خراب شده بود ....و جواب دکتر رو که ازم پرسید چه مریضی داره ندادم و رفتم به یک پرستار گفتم : برو ببین چیکار می کنه ..

رفت و برگشت و گفت : زیر سرم خوابش برده ...

نفهمیدم با چه سرعتی زدم بیرون ..

سوار ماشین شدم و با سرعت سر سام آور راه افتادم ..نمی دونستم می خوام چیکار کنم ..

ولی اینو می فهمیدم که باید آروم بشم تا بتونم این موضوع رو به لاکو بگم ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفتم- بخش دوم






چند ناله از گلوم در اومد و دیگه نتونستم تحمل کنم زدم کنار خیابون و در حالیکه فریاد می زدم  با صدای بلند گریه کردم ..

کاری که هیچوقت نکرده بودم .. اونقدر شنیدن این خبر داغونم کرده بود که دلم می خواست یک جایی خودمو نابود می کردم ولی دوباره با لاکو روبرو نمی شدم ....

مدتی به همون حال توی ماشین موندم ..ولی نمی تونستم اونو تنها بزارم ..و می دونستم با شنیدن خبر بارداریش حالش از منم خراب تر میشه ...

اما توان جمع و جور کردن خودمو نداشتم  ..این بود که تصمیم گرفتم برم خونه و مامان رو در جریان بزارم ....

با اینکه در باز بود زنگ زدم ..

امید دوید توی حیاط و گفت : داداش تویی ؟ در  که بازه ..چرا نمیای تو ؟

 گفتم : زود به مامان بگو حاضر بشه با من بیاد ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفتم- بخش سوم 





پرسید : حال لاکو خیلی بده ؟ 

گفتم : آره زود باش ..قبل از اینکه امید بره مامان و سمیرا اومدن توی حیاط ..

مامان تا چشمش به من افتاد ..

گفت : وووای خاک عالم به سرم ؛؛ بوگو چی شده امیر جان ..یا امام حسین لاکو کجاست ؟ 

در حالیکه با دیدن مامان داغ دلم تازه شده بود اشک ریزون گفتم:  نترس مامان ؛؛ بهش سرم وصل کردن ..با من بیا بهت احتیاج داریم ..

گفت : اول بگو چی شده جون بسرم نکن پسر جان ؛؛ 

گفتم نپرس دیر میشه بیا توی ماشین تعریف می کنم ..

بابا و ننه اومدن بیرون ..مدام می پرسیدن و من با بغضی که توی گلو داشتم  اونا رو بی اندازه نگران کرده بودم ..

گفتم : آره حالش بده  مسمومیت شدید گرفته ..

بابا سری تکون داد و گفت : تو مثلا مردی ؟ برای چی گریه می کنی ما که داشتیم سکته می زدیم ...اگر چیزی شده الان بگو ..

گفتم وقت نیست ..مامان زود باش ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفتم- بخش چهارم







وقتی بطرف کلنیک میرفتیم مامان گفت : امیر ؟ زود باش دیگه منتظرم چاقو گذاشتی توی گردن منو نمی بری ؛؛بسه دیگه حرف بزن ....

در حالیکه یکم آروم شده بودم ولی با همون بغض گفتم : مامان لاکو حامله اس ..

اینو گفتم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم و شروع کردم به فریاد زدن ..دیدی مامان ؟ دیدی چی شد ؟ اون شوهر داره ...

مامان گفت : تو چی می گی امیر ..سه و ماه نیمه که پیش ماست از کی حامله شده ؟ 

یا خدا به دادمون برس ...نکنه؟ ..وای نه ..دکتر نگفت چند وقته ؟ 

گفتم : میگه بچه بزرگ شده و کاملا از روی شکمش پیداست ولی هنوز جواب آزمایش رو نمی دونم ...

گفت : نه انشاالله غده ای چیزی باشه ؛ یا معده اش ورم کرده باشه اینم میشه ...نگران نباش ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفتم- بخش پنجم






گفتم : مامان ؟ چی داری میگی ؟خدا نکنه  غده داشته باشه ؟

 گفت :  ای بابا ؛؛ چی بدونم چی بگم ..خوب از بچه که توی این اوضاع بهتره  ..دیدی بهت گفتم امیر صبر کن برای همین چیزا بود ...ما اصلا نمی دونم گذشته ی اون چیه ؟ شوهر داره ؟ نداره ؟ آخه چرا کس و کارش دنبالش نمی گردن ؟ ای خدا این چه مصیبتی بود نصیب ما کردی ؟ 

خدایا به ما رحم کن ...حالا با تو چیکار کنم ؟ باید دل بکنی فهمیدی ؟

 گفتم : وقت این حرفا نیست ...من برای لاکو نگرانم ...

دوتایی سراسیمه خودمون رو رسوندیم به لاکو ..هنوز سرمش تموم نشده بود و آروم خواب بود ..

با نگاه کردن به اون دوباره بغضم گرفت  و چشمم پر از اشک شد ..طوری خوابیده بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ..مثل یک فرشته پاک و معصوم به نظرم اومد ..

صورتم رو با دو دست گرفتم و اشکهامو پاک کردم ..

مامان زد به پهلوی منو گفت: بیا از اینجا بریم ..بیا ....و منو از لاکو دور کرد و ادامه داد ..




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفتم- بخش ششم 





نامحرمه ؛ شوهر داره دیگه حق نداری بهش نزدیک بشی چون دوستش داری کار درستی نیست..من اجازه نمی دم ...

همین فردا هم می فرستمش خونه ی مادری دیگه نمی تونه خونه ی ما بمونه ..

گفتم : مامان به خدا اگر یک کلمه دیگه در این مورد حرف بزنی ورش می دارم میرم و پشت سرمو نگاه نمی کنم ...

من با ناپاکی بهش نگاه نمی کنم ..قسم می خورم ..فقط دوستش دارم ....

مامان خیلی زیاد دوستش دارم ..اونو برای خودش می خوام ... باور کن اون برام یک هوس نیست  که الان بتونم به راحتی فراموشش کنم تو رو خدا دیگه شما اذیتم نکن ...مامان دارم میمیرم ..

دارم دیوونه میشم تو دیگه نمک به زخم من نپاش ..حالا لازم نیست غیرتی بشی ..کمکم کن ..مامان تو رو خدا کمکم کن ..

گفت : خیلی خوب اول بریم جواب آزمایش رو بگیریم ..خدایا به من رحم کن و جواب منفی باشه ..نمی دونم چی داره بسرمون میاد ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفتم- بخش هفتم 





خودش رفت و جواب رو گرفت و باز کرد من پشت سرش ایستاده بودم زانو هام می لرزید ..مثبت بود ..

هر دو بی رمق روی صندلی کنار راهرو نشستیم ..همینطور که جواب دستش بود ..گفت : حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم ؟ اگر مدعی شدن تو خونه ی ما این بلا سرش اومده چی میشه ؟ اصلا امیر من قبول کنم بابات رو می خوای چیکار کنی ؟ الان همه به تو شک می کنن ...

گفتم : غلط می کنن اون همه که میگی منو میشناسن می دونن اهل این کارا نیستم ...

گفت : خوب حواست رو جمع کن بوگو ببینم وقتی از آب گرفتی چطوری بود؟ گفتم : یعنی چی نمی فهمم ؛؛

 گفت : روی بدنش زخمی؟  لباس پاره ای ؟ 

گفتم مامان جان شما که اونجا بودی ..من از قایق دادم به بابا و اونو گذاشتش توی بغل شما ..خودت که بهتر اونو دیدی ...

گفت : نه ..منم چیزی ندیدم ..فقط صورتش یکم حالت کبودی داشت که تا رسیدیم دکتر خوب شده بود ..

اصلا لباشو که عوض می کردمن ندیدم جای کبودی و زخم دیگه ای داشته باشه ....خوب دقیق بوگو ببینم چندم شهریور بود ؟




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفتم- بخش هشتم





گفتم چهاردهم ...

گفت صبر کن حساب کنم ..تا چهاردهم مهر یک ماه ؛ تا آبان دوماه تا آذر سه ماه ..اینم پانزده روز میشه سه ماه و نیم ..

اگر دکتر زنان تایید کنه بچه تقریبا چند وقت داره دیگه کسی نمی تونه به تو شک کنه ..می برمش پیش دکتر زنان ...

و بلند شد و رفت پرس و جو کرد و برگشت و گفت : الان دکتر زنان نیست اما فردا صبح هست ..تو فعلا به کسی چیزی نگو تا من بهت بگم ...حالا خودتو مثل یک مرد جمع و جور کن باید به لاکو بگیم که حامله اس ...

تعجب می کنم چطوری خودش نفهمیده تا حالا ..بیچاره شوهرش ..

گفتم : چی میگی مامان ؟ 

شوهرش نداره اگر داشت الان زمین و زمان رو زیر و رو کرده بود اونو پیدا کنه ..نداره ...

مامان گفت : ای بگم خاک عالم به سر من کنن؛؛ بچه ی منو ببین ؛ خوش خیال ؛ دروغه ؟  ..خوب احمق اگر نداشته باشه که بدتره ..یعنی تخم حرام ..اینو می فهمی ؟ حالا اینطوری خودشو زده به مظلومی ..حتما آتش پاره ای بوده توی تهران ...خدا کنه شوهر داشته باشه ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفتم- بخش نهم 






و راه افتاد طرف اتاقی که لاکو رو خوابونده بودن ..بازوشو گرفتم و گفتم : مامان بزار من بهش بگم ..یا اگر شما میگی تو رو خدا جون امید قسمت میدم بد جور نگو یک طوری که اذیت نشه ..اون طفلک حالش خوب نیست رحم کن ...گفت : تو کی دیدی من آدم بی رحمی باشم ؟منو اینطوری شناختی ؟ دستت درد نکنه امیر آقا خوب مزد منو کف دستم گذاشتی ....

لاکو بیدار شده بود و تا ما رو دید سرشو کمی بلند کرد و گفت :  مامان چرا اومدین ..سرمم داره تموم میشه ..چیزی نمونده ...مامان گفت : فدا بشم دختر جان حالت بهتره ؟ چی به روز تو اومده ؟ گفت : خوبم ..شب چله ی شما رو خراب کردم ..گفت : ای بابا , تو خوب بشی از این شب چله ها زیاد میاد ..حالا هم دیر نشده ..شب درازه ...لاکو گفت : امیر اصلا بگو بیان سرم رو بکشن بریم خونه ؛ حالم خوبه ...مامان گفت : نه من نمی زارم ..وقتی بهت میگم خوب غذا بخور برای همین چیزاس ...تو آروم باش من باید با تو حرف بزنم ..امیر تو برو بیرون ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفتم- بخش دهم








گفتم : می خوام اینجا باشم ...با لحنی قاطع گفت : امیر؟؟؟ برو دیگه ..لاکو پرسید چیزی شده ؟ رفتم یکم دور تر ایستادم جایی که حرفای مامان رو بشنوم ...گفت : ببین لاکو جان ..خوب فکر کن ببین تو شوهر نداشتی ؟ یکم سکوت کرد و گفت : مامان چرا می پرسی ؟ شما چرا اینطوری شدی ؟ دارم می ترسم ...اتفاقی افتاده ؟ مامان گفت : آره افتاده ..یعنی افتاده بوده ما خبر نداشتیم ...تو چند وقته عادت نشدی ...گفت : مامان ؟ تو رو خدا بگین چی شده ؟موهای تنم سیخ شدن می ترسم ... گفت : آخه دختر جان تو چرا نفهمیدی که حامله ای ؟...عصبانی شدم و زدم توی پیشونیم ..مامان خیلی زود قبل از اینکه اون آماده بشه بهش گفت .... لاکو با صدایی که مثل ناله بود گفت : حامله ؟ من ؟ نه ؛نه , امکان نداره ...من شوهر ندارم ..قسم می خورم همچین چیزی نیست اشتباه شده ...مامان گفت : عزیزم ..خودتو ناراحت نکن ..آزمایش نشون داده ..الان دکتر میاد بالا سرت ..تو اول بگو چند وقته عادت نشدی ؟









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفتم- بخش یازدهم










گفت : مامان ؟ تو رو خدا بگین چی شده ؟موهای تنم سیخ شدن می ترسم ... گفت : آخه دختر جان تو چرا نفهمیدی که حامله ای ؟...عصبانی شدم و زدم توی پیشونیم ..مامان خیلی زود قبل از اینکه اون آماده بشه بهش گفت .... لاکو با صدایی که مثل ناله بود گفت : حامله ؟ من ؟ نه ؛نه , امکان نداره ...من شوهر ندارم ..قسم می خورم همچین چیزی نیست اشتباه شده ...مامان گفت : عزیزم ..خودتو ناراحت نکن ..آزمایش نشون داده ..الان دکتر میاد بالا سرت ..تو اول بگو چند وقته عادت نشدی ؟ دیگه طاقت نیاوردم  رفتم جلو ...لاکو همینطور که سرم توی دستش بودپا هاشو توی شکمش جمع کرد و سرشو تا نزدیک سینه برد و آروم شروع کرد به ناله کردن ..آه ...آه ...آه ...خدا ...خدا ...نه ؛نه






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفتم- بخش دوازدهم








من و مامان به گریه افتاده بودیم ...یک مرتبه بلند شد و سرم رو از دستش کشید و از روی تخت اومد پایین کفششو پوشید و راه افتاد  ..بازوشو گرفتم و گفتم : لاکو مهم نیست ..یک کاریش می کنیم ..نترس ..داد زد ولم کن ..دیگه نمی خوام کسی رو ببینم ..می خوام برم .....و شروع کرد به دویدن من دنبالش و مامانم دنبال من ...از در کلنیک بیرون رفت و توی پیاده رو می دوید ..گرفتمش و گفتم  :لاکو تو رو خدا ..اینطوری نکن  آروم باش ..یکم صبر کن باهات حرف بزنم ....اون تقلا می کرد خودشو از دستم خلاص کنه ادامه دادم  ...من هستم تنهات نمی زارم ...قول میدم ..تا آخرش باهات می مونم ..

داد زد تو چی از جون من می خوای ولم کن ..من دیگه با چه رویی بیام تو خونه ی شما ؟ امیر من مطمئنم شوهر نداشتم ..اینم خودم می فهمم ..تو نمی فهمی؟ یک زن شوهر دار با دختر فرق داره ؟ من شاید همسن سمیرا باشم چرا باید شوهر کرده باشم ؟ مامان گفت : عزیزم حتما یک چیزی بوده دیگه از هوا که حامله نشدی ؛؛ بیا بریم خونه فردا می برمت پیش دکتر تا بفهمیم از چه موقعی  حامله شدی می دونی دیگه الان همه به امیر شک می کنن ...اگر تو بری دیگه کسی باور نمی کنه تقصیر اون نبوده همینو می خوای ؟





 ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون معصومه جان .ادم گاهی وفتا دلش میخاد فراموشی بگیره ولی حالا ادم میبینه که چقدر سخته هیچی از گذش ...

خواهش میکنم عزیزم😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
مرسی عزیزم بابت گذوشتن داستان🌷🌷🌷

خواهش میکنم عزیزم 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792