2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157616 بازدید | 1207 پست

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سوم- بخش سوم








گفتم : جناب سرگرد ما که بیمار نیستیم بی خودی بیام اینجا به شما دروغ بگیم ؟

 حالا بگین چطوری بفهمیم که خانواده ی اون دختر کجان و چرا دنبال دخترشون نمی گردن ؟ از جاش بلند شد و بی سیمش رو برداشت و با    ایستگاه های دیگه ی پلیس توی انزلی و رشت و چالوس نوشهر تماس گرفت ..

فقط تنها یک مورد ؛  مردی که  توی دریا غرق شده بود و هنوز جسدشو آب نیاورده بود ..همین ..

صدا زد ستوان میرباقری ؟ بیا اینجا ...

اومد توی اتاق و سلام داد ..بهش گفت : با این آقایون برو دختری رو توی مرداب پیدا کردن برش دار بیار اینجا تا والدین اونو پیدا کنیم ...

گفتم : جناب سرگرد اون دختر حالش خوب نیست اجازه بدین تا پیدا شدن ...

حرف منو قطع کرد و با تندی گفت : تو می خوای به من بگی چیکار کنم ؟

 بابا گفت : البته که نه شما صاحب اختیارین ؛ خوب قبول ؛ اما اگر پیدا نشدن اون دختر توی کلانتری چطوری بمونه با این همه مرد ؟ 

گفت : اینجا نگهش نمی داریم مامور زن میاریم شما نگران نباشین ..






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سوم- بخش چهارم









بابا گفت : من اجازه نمیدم ..اصلا غلط کردیم اومدیم پیش شما آدم رو به (..)خوری میندازین ..

منم حالت بدی پیدا کرده بودم داشتم از کوره در میرفتم ...

سرگردم اینو فهمید و  داد زد برین بیرون تا برای خودتون درد سر درست نکردین ..میر باقری زود با اینا برو و اون دختر رو بیار .. برین و آدرس خونه تون رو بدین ...

بابا بازوی منو محکم فشار داد و آهسته در گوشم  گفت : مبادا حرفی بزنی دیگه اگرم یک راهی باشه که نزاریم اون دختر رو بیارن اینجا  اونم بسته میشه ..

حرف نزن تا ببینم چیکار می تونیم بکنیم ..

این شد که ما جلو و ماشین پلیس پشت سرمون رسیدیم در خونه ..

تنها چیزی که می دونستم این بود که نمی ذاشتم لاکو رو با خودشون ببرن ..حالا چطوری نمی دونستم ...

وقتی ما وارد حیاط شدیم نَ نه اومد توی ایوون و با لحجه ی خودش پرسید کیه؟ ..

پلیس برای چی ؟پدر و مادرش پیدا شدن ؟ 

 بابا گفت : نه ولی می خوان دختر رو با خودشون ببرن ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سوم- بخش پنجم








ستوان گفت : مادر بهش بگین باید با ما بیاد ..نَ نه گفت : چی گفتی ؟ با تو بیاد ؟ مگه من مُرده باشم ..دخترِ جوون رو دست شما ها بسپرم ...

برین بیرون زود باشین ..

ستوان گفت : مادر ما دستور داریم اونو با خودمون ببریم نگران نباشین می بریمش یک جای امن ..

نَ نه گفت : تو اونو می بری یک جای امن ؟ اینجا برای چی امن نیست ؟..من هستم ؛؛ اول تو بوگو وظیفه ی تو چیه ؟

 شاید وظیفه ات زور گویی باشه ولی اینو بدون من زورم از تو بیشتره ..برو به کسی که بهت دستور داده بوگو من لاکو رو به کسی نمیدم جز پدر و مادرش ..اگر مَردین و غیرت دارین ..و می خوای کاری بکنین برین اونا رو پیدا کنین  .. همین ..

ستوان رو کرد به بابا و گفت : برو دختر رو بیار ما رو با مادرت در ننداز خودت جلوشو بگیر ...

مامان و لاکو با هم اومدن توی ایوون ..

ستوان گفت دختره اینه ؟ شما توی مرداب افتاده بودین ؟ 

لاکو بهش نگاه کرد و حرفی نزد ولی رفت پشت  نَ نه و دو دستی چادرشو که به کمرش بسته بود گرفت ...







داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سوم- بخش ششم








ستوان گفت : خانم شما باید با ما بیاین ..

لاکو با چشمانی که اضطراب از اون می بارید به من نگاه کرد و نگاهی به مامان و گفت : من نمیام ..همین جا می مونم ...

نمی خوام با شما بیایم ...

بابا به آرومی به ستوان گفت : شما فکر کن خواهر خودت یا یکی از ناموس هات این بلا سرش اومده بود راضی می شدی بفرستیش توی اون کلانتری ؟ به خدا ما فقط دلمون می سوزه وگرنه این دختر رو امروز بعد از ظهر پیدا کردیم .. اگر صلاحش بود حرفی نمی زدیم ..

پسرم تو برو سرهنگ رو هم قانع کن که تا پیدا شدن کس و کار این دختر پیش ما بمونه ..یا جای امنی بگین ما اونو ببریم اونجا ..آخه شب توی کلانتری  چه معنی میده ؟..

مامان چای و شیرینی آورد و کلی حرف زدیم تا ستوان رو راضی کردیم مامورشو بر داره و بره ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سوم- بخش هفتم









بعد از اینکه اونا رفتن لاکو از نَ نه جدا نشد و دستشو رها نمی کرد ..و اونشب هم  توی یک اتاق  کنار مادر بزرگ من خوابید ..

ولی من خواب به چشمم نمی اومد..از این دنده به اون دنده از پنجره بیرون رو نگاه می کردم  ..

با اینکه نصف روز بود لاکو پیش ما بود احساس می کردم مدت هاست اونو می شناسم ..و این فکرا از سرم می گذشت ؛؛؛ نکنه جایی اونو دیدم ؛ ..

شایدم توی دانشگاه یکی از اون دخترایی بوده که از تهران اومده شمال  و درس می خونه؛ اما نه فکر نمی کنم سنش به دانشگاه بخوره ..

حتما هنوز دبیرستانیه .. ...باید تحقیق بکنم  ..

ولی حالا که دانشگاه باز نیست  ...شاید کنار دریا دیدمش  ....

بعد حرف مامان که گفته بود ممکنه لاکو رفته باشه خونه ی وحشت فکرم رو به خودش مشغول کرد..با اینکه همیشه فکر می کردم همه ی داستان هایی که در مورد اون کلبه ی توی جنگل می گفتن خرافات و شایعه ای بیشتر نیست ..بازم ترسیده بودم ..این حقیقت داشته باشه ..






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سوم- بخش هشتم







صبح روز بعد همه بیدار شده بودیم جز لاکو ..بابا وقتی میرفت سر کار گفت : امیر ؛ بابا ؛ من امروز زود تر میام لاکو رو ببریم مرداب شاید یک چیزی یادش بیاد اینطوری که نمیشه حالا پلیس هم یکسر موی دماغ ما میشه و نمی زارن آروم زندگی کنیم ..

دیشب به خیر گذشت اما شاید دوباره بیان سراغش ...

مامان گفت : شما به کارت برس من با هاشون میرم ..خودم باشم بهتره ..

بابا گفت : پس من ماشین رو می زارم برای شما ..خدا بخواد امروز هوا آفتابیه  ..

زود تر برین شاید کسی دنبالش اومده باشه ...از اونطرف هم برین دنبال بچه ها ؛؛ امید رضا  می خواد برگرده ....

نمی دونم چطوری بگم؟ یک حال خوبی داشتم ..

دلم برای اینکه با لاکو برم مرداب ضعف رفت اصلا دنیا برام  رنگ و بوش عوض شده بود  ..

نَ نه لاکو رو صدا زد ..بلند شد و اومد ..

خیلی عادی سلام کرد و رفت صورتشو شست و اومد و به مامان گفت : من می تونم از اون شیر دیروز بخورم ؟ 

من فورا گفتم : آره الان خودم برات گرم می کنم ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سوم- بخش نهم









مامان گفت : چرا نمیشه ..تو عزیزی ؛  خانمی لاکو جان ..

پرسید: لاکو ؟ من اسمم اینه ؟

 مامان گفت : نه عزیز جان خودت اسمت رو بوگو ما هم تو رو همون صدا کنیم ..

لاکو یعنی دختر ..نَ نه به تو اینطوری میگه ...

گفت : دوست دارم اسمم لاکو باشه قشنگه ..

لباسهای من کجاست می تونم اونا رو بپوشم ؟ اینا رو دوست ندارم ...

مامان خندید و گفت : امروز سمیرا میاد نکنه جلوی اون بگی لباسشو دوست نداری ؛؛ 

گفت : چون مال خودم نیست اینطوری گفتم ..

من باز یک قاشق پر عسل هم ریختم توی شیر رو هم زدم و براش آوردم ..این بار ازم گرفت و گفت : مرسی ..

مامان گفت : هان مثل اینکه دیگه همه چیز یادت اومده ..حالا بوگو ببینم چطوری افتادی توی مرداب ؟کس و کارت کجان دختر جان ؟ 

 لاکو یکم رفت تو هم و باز لیوان شیر رو بین دو دست محکم گرفت و با اینکه خیلی داغ بود  چند جرعه نوشید و گفت : یادم نیست ..

من پرسیدم از کجا یادته ؟ اونو بگو ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سوم- بخش دهم









گفت : وقتی توی یک قایق بودم ..

گفتم آهان ..آهان ..فکر کن دیگه جز تو کی توی قایق بود ؟ مرد بود ؟ زن بود ؟

 گفت : تو بودی و یک زن دیگه ولی صورتش یادم نیست اما وقتی منو از قایق پیاده کردی یادمه ...وقتی دکترم رفتیم یادمه ..اینجا اومدم هم یادمه ..

مامان گفت : زحمت کشیدی اینا رو که ما می دونیم ..از قبلش بوگو ،، چطوری افتادی توی مرداب ؟ ...

گفت : یادم نیست ..

مامان گفت : تو چیزی در مورد خونه ی وحشت می دونی ؟ داد زدم مامان ؟ به خاطر خدا بس کن ،، چی داری میگی بهش ؟ اون فقط شوکه شده چه ربطی داره ؟








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سوم- بخش یازدهم








بالاخره لاکو رو که یکی از مانتو های سمیرا رو پوشیده بود بر داشتیم و با مامان رفتیم کنار مرداب ...

اون کنار من نشسته بود و مامان عقب وانت .... گشت زدیم ..

از همه پرسیدیم کسی روز قبل قایقی ناشناس ندیده ؟ و یا کسی رو ندیدن که دنبال دخترشون بگرده ؟ 

حتی تا خود آبکنار رفتیم و پرس و جو کردیم ..و در تمام این مدت لاکو ساکت بود و فکر می کرد ..

به مامان گفتم : من باید با قایق برم و از خونه های کنار مرداب  هم بپرسم شاید اونا دیده باشن ...نزدیک ظهر شده بود ..دیگه جایی نبود که نگشته باشیم ..

سوار شدیم که بریم سمیرا و امید رو بیاریم ..

لاکو نگاهی به من کرد و گفت : تو اسمت امیر رضاست ؟

 گفتم : آره کاش توام اسمت یادت بود ..

گفت : میشه درست بگی منو کجا پیدا کردی ؟ گفتم : انتهای مرداب نزدیک دریا ..افتاده بودی روی آب یعنی شاخ و برگ گیاه ها نذاشته بودن بری زیر آب وگرنه خفه می شدی ..

نمی دونیم تو چطوری اونجا رفتی کی با تو بوده ؟ ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سوم- بخش دوازدهم








گفت : اگر با کسی رفته بودم که لباس توی خونه تنم نبود ....

گفتم : هان ببین یادت اومد ..لباس توی خونه تنت بود؟ 

فکر کن شاید چیز بیشتری به خاطر بیاری ..

گفت : به چی فکر کنم ؟ 

گفتم: خوب یادت اومد که لباس مال توی خونه بوده ..

گفت : خوب یادم نیومد ولی این بلوز و شلوار معلومه که مال توی خونه اس..

گفتم : سر در نمیارم ..نکنه تو ما رو سر کار گذاشتی ؟ 

گفت :  برای چی این کارو بکنم ؟ ..

گفتم : آخه با عقل جور در نمیاد ..چون به نظر نمی رسه اصلا ناراحت باشی از اینکه گمشدی ..از اینکه خونه ی ما هستی ،، اصلا دلت می خواد پدر و مادرت رو پیدا کنیم ؟

 کف دستشو گذاشت روی صورتش و محکم کشید پایین و چونه اش رو گرفت توی مشتش و در حالیکه به همون حالت مونده بود گفت : امیر رضا ؟ به خدا نمی دونم ..اصلا حسی ندارم انگار برام فرق نمی کنه ؛ 





ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهارم- بخش اول






 و سرشو تکیه داد به پشتی صندلی و چشمشو بست .. 

ایستادم و گفتم : اینجا خونه ی مادری منه ؛؛ تو بشین من میرم خواهر برادرم رو بیارم ....

مثل اینکه وقتی من بچه بودم اصرار داشتم به مادرِ مامانم بگم مادری و این روش مونده و بقیه ی بچه ها هم همینطور صداش می کنن ....

لاکو  ساکت موند و حرفی نزد انگار نسبت به همه چیز توی این دنیا بی تفاوت بود ...

یکم مکث کردم تا حرفی بزنه ولی اون حتی چشمشم باز نکرد ..پیاده شدم و درو بستم و باز از شیشه ی ماشین نگاهش کردم ..

بی حرکت مونده بود ..

مامانم هم از بالای وانت پرید پایین و همینطور که میرفت در خونه رو بزنه پرسید : امیر جان تونستی از زیر زبونش حرف بکشی ؟ 

گفتم : سعی کردم ولی چیزی یادش نمیاد ...

گفت : تو یک طوری مطمئن بشو که به اون خونه نرفته باشه ؛من فقط نگران همینم ..

گفتم : باز شما حرف خودت رو می زنی ، فکر نمی کنم ؛؛؛ حالش که بد نیست ؛؛ خوبه؛؛  فقط احساس می کنم سعی نمی کنه؛  یا دلش نمی خواد چیزی رو به یاد بیاره ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهارم- بخش دوم







گفت : آخه چرا ؟ نه بابا , تو اشتباه می کنی اون داره مجنون میشه ؛ من خیلی  چیزا در مورد اون خونه شنیدم ..

بعضی ها همینطور می شدن به خدا باور کن امید ؛؛ حالا از من گفتن تو گوش نکن ..فرداس که به حرفم برسی بعد به من میگی آفرین ...

سمیرا و امید زود حاضر شدن من با خودم بردمشون و مامان موند که برای مادری جریان رو توضیح بده ...

 سمیرا نگاهی به لاکو کرد و اون هنوز چشمش بسته بود ..زد به شیشه ماشین و گفت سلام ؛ ..

لاکو بدون اینکه سرشو از روی پشتی بلند کنه برگشت و نگاهی کرد و بازم بی تفاوت بهش خیره شد نه سلامی ؛و نه عکس العملی ..

سمیرا  گفت : اینه ؟ چه خوشگلم هست ....و همینطور که میرفت عقب بشینه ادامه داد ..مجنونه ؟ 

روسری و مانتو ی منو بهش دادین ؟ از کی اجازه گرفتین ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهارم- بخش سوم 





گفتم هیس می شنوه ..گدا ؛؛ .. امید رفت جلوی پنجره و براش دست تکون داد ..این بار لاکو با یک لبخند جواب اونو داد ..

مامان و سمیرا و امید عقب نشستن و راه افتادیم طرف خونه ...

ازش پرسیدم : حالت خوبه ؟ چرا اینطوری شدی ؟ می خوای اسم خواهر و برادرم رو بهت بگم ؟ 

گفت : نه ؛؛ 

گفتم: چرا ؟ نمی خوای بدونی ؟ 

گفت : خودم می دونم ..از دیشب صد بار شنیدم سمیرا و امید ...

گفتم : پس تو حواست به همه چیز هست ..

گفت : مثل اینکه آدمم ؛؛ خوب چشم و گوش دارم ..بایدم حواسم باشه دیوونه که نیستم ...

گفتم : چند سالته ؟

 گفت : نمی دونم ...پرسیدم یادت نیست دانشگاه میرفتی یا دبیرستان ؟ 

یکم فکر کرد و گفت : راستی چرا یادم نیست ؟..چه اتفاقی برام افتاده ؟امید خیلی گیجم ..دلم نمی خواد به چیزی فکر کنم ..

به محض اینکه به مغزم فشار میارم حالم بد میشه ...

گفتم : دکتر گفت به مرور زمان خوب میشی نگران نباش ..

گفت :  تو چی ؟درس می خونی؟ یا تموم کردی ؟ 

گفتم : می خونم ..بینایی سنجی دانشگاه آزاد انزلی ...

گفت : اوه شهریه اش خیلی زیاده پدرت می تونه بده ؟






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهارم- بخش چهارم 






گفتم : لاکو تو حتی اینا رو هم می دونی ..یکم فکر کنی به خدا یادت میاد ...

گفت : آره ..راست میگی اینا رو می دونم میشه بیشتر باهام حرف بزنی ببینم دیگه چه چیزایی رو یادمه ؟ 

گفتم خونه تون کدوم شهره ؟ 

گفت : فکر کنم تهران ...

پرسیدم کدوم خیابون ؟ 

گفت : نمی دونم ..صبر کن ...و چشمش رو دوباره  بست و اخمشو در هم کشید ..مدتی به همون حال موند و من باسرعت میرفتم طرف خونه که یک مرتبه انگار یک سیم برق بهش وصل کرده بودن شروع کرد به لرزیدن و گریه کردن زدم روی ترمز و مامان و سمیرا که صدای اونو شنیده بودن  فورا اومدن پایین و مامان گفت : باز کن درو ..چی شده؟ لاکو جان ؟ دختر جان  ؟ آرام ..آرام ..چیزی نیست قربان بشم ؛ امید ؟ 

صد بار بهت نگفتم سئوال پیچش نکن ..گیج میشه ؟چیکارش کردی دختر مردم رو ؟  بیا با ما بریم عقب ماشین بشین ..می خوای ؟...









#ناهید_گلکار



#ناهید_گلکار

@nahid_g

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهارم- بخش پنجم 





ولی اون همینطور با صدای بلند گریه می کرد سمیرا و مامان زیر بازوشو گرفتن و بردنش عقب ...

در حالیکه حواسم به لاکو بود که ببینم آروم شده یا نه با سرعت رفتم خونه باید یک فکری می کردم ؛؛ 

باید اونو پیش روانشناس ببریم ..من خودم کار می کردم و هزینه ی تحصیلم رو می دادم حتی به خانواده ام کمک می کردم ..

اما نمی دونستم می تونم از پس هزینه های درمان اون بر بیام یا نه ..

 لاکو یک طوری معصومانه به من نگاه می کرد که نمی تونستم بی خیالش بشم ...

اون روز من با اینکه می ترسیدم دوباره بیان سراغ لاکو و بخوان اونو ببرن  رفتم پیش پلیس ببینم خبری شده یا نه .. ولی خوشبختانه حرفی نزدن و فقط بهم خبر دادن که  با تهران هم تماس گرفتن و کسی گمشده ای نداشته ..و می خوان توی روزنامه اگهی بدن و از من عکس لاکو رو خواستن ....




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهارم- بخش ششم 







با سمیرا بردمیش عکاسی و عکس فوری گرفتیم چند دست لباس براش خریدیم و برگشتیم ..

اما اون آگهی هم فایده ای نداشت و هیچ خبری نشد...

روز ها از پس هم می گذشتن و لاکو هر روز بهتر از روز قبل می شد ..

طوری که درست شده بود عضوی از خانواده ی ما نه هیچ کس سراغش اومد و نه اون دلش می خواست از ما جدا بشه با سمیرا دوست شده بود و از همه بیشتر به نَ نه علاقه داشت و غذا های اونو با اشتها می خورد و می گفت : نمی دونم چرا سیر نمیشم ..

و من نا خودآگاه تمام زندگیم شده بود لاکو ..به امید اون از خواب بیدار میشدم و با فکر کردن به اون می خوابیدم و یا  سر کار میرفتم ..

راستش دیگه دلم نمی خواست پدر و مادری داشته باشه و توی تصور خودم فکر می کردم خدا اونو برای من به آب انداخته ...

تا اون زمان دل به کسی نبسته بودم که بدونم دوست داشتن و عاشقی چطوریه ولی اون حسی که نسبت به لاکو داشتم برای من مثل خواب و خیال بود ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهارم- بخش هفتم







تا ماه مهر اومد ,,  سمیرا  سال آخر دبیرستان بود و امید کلاس سوم و من سال آخر دانشگاه  ..

اما لاکو توی خونه می موند و به مامان و نَ نه کمک می کرد ..و اعتراضی هم نداشت ..

در حالیکه همه ی ما منتظر بودیم یک خبری از خانواده ی اون پیدا بشه اون بی تفاوت بود و حرفشم نمی زد ..

خودش می گفت : نمی دونم قبلا چطوری زندگی کردم ولی اینو می دونم که اینطوری نبوده ؛ همه چیز برام تازگی داره اما   از این نوع زندگی خوشم میاد ....

بابا مدام نگران بود و این در و اون در می زد تا شاید نشونه ای از خانواده ی لاکو پیدا کنه به همه ی دوست و آشنا هاش سفارش کرده بود تا اگر سر نخی از والدین اون بدست آوردن ما رو در جریان بزارن ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهارم- بخش هشتم 






تا یک روز از دانشگاه که اومدم دیدم توی حیاط روی تخت چوبی کهنه ای که کنار جوی آب بود نشسته ..

منو که دید با حالتی غمناکی سلام کرد و گفت: خسته نباشین ..

گفتم : لاکو سرما می خوری داره بارون میاد الانه است که تند بشه  ..

گفت : چقدر حیاط قشنگی دارین ..همه جا سبز و خرمه ...من بارون رو دوست دارم ..آدم هیچوقت اینجا دلش نمی گیره از بس همه چیز قشنگه  ...

گفتم : ولی به نظر میاد دل تو الان گرفته ؛؛ حالت خوبه ؟

 گفت : امیر رضا میشه یکبار منو ببری توی مرداب اونجایی که افتاده بودم ..می خوام یادم بیاد ..

گفتم چی شده ؟ چیزی یادت اومده ؟ 

گفت : هم آره ؛هم نه ؛ یک موقع ها یک صورت هایی میاد جلوی نظرم ..

یک مزه هایی منو یاد چیزی میندازه که نمی فهمم چیه و حالم با هر بو فرق می کنه گاهی غمگین میشم گاهی خوشحال ..

یک وقت ها بهم میریزم ...

مثلا بوی سبزی خوردن ..و بوی عطر این یاس ها حالم خوب می کنه بوی نَ نه و گرمی دستشو دوست دارم ... 

اما ....اما ..بوی ادوکلن تو عصبانیم می کنه ..و گاهی هم توی خواب یک چیزایی می ببینم که درست نمی دونم چیه و اونا کی هستن ...

فکر کنم شروع خوبی باشه برای اینکه خاطرات گذشته ام رو به یاد بیارم ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهارم- بخش نهم 





گفتم : امروز می برمت ..خدا کنه چند تا مسافر هم به تورم بخوره میریم برات لباس می خریم ..یا هر چی خودت لازم داشتی ...

گفت : آهان ؛ امیر یادم اومد ..من همش توی خواب  یک گردنبد می ببینم به شکل قلب ؛؛ و یک زن که حس می کنم اونو میشناسم ولی حتی توی خواب هم یادم نمیاد کی بوده ..

گفتم,  گردنبند رو توی گردن  خودت  می بینی  ؟

 گفت : نه ؛  فقط گردنبند رو می ببینم ..امیر یک چیزی هم فکر رو مشغول کرده موقعی که تو منو پیدا کردی هیچی نداشتم به نظرت این غیر عادی نیست ؟

 حتی نَ نه هم یک گوشواره توی گوشش هست ..

گفتم : منظورت اینه که کسی ازت دزدیده و تو رو انداخته توی مرداب ؟ 

گفت : نمی دونم  ..داریم احتمالات رو در نظر می گیریم ..

گفتم : باشه ناهار خوردیم می برمت شاید یک چیزایی یادت اومد ...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهارم- بخش دهم 





گفت : امیر ؟ اون خونه ای که مامان میگه خونه ی وحشته ؛ اون کجاس؟ و چرا همش از من می پرسه تو اونجا نرفتی ؟ 

گفتم : بهش فکر نکن ..همش خرافاته ,, مردم یک چیزایی میگن ولی من باور نمی کنم ..

گفت : خوب بگو می خوام بدونم ..

گفتم: باشه سر فرصت برات تعریف می کنم ...

مامان صدا زد : امیر جان اومدی ؟ ناهار آماده اس تا بچه ها بیان چند تا نون بگیر ..

لاکو بلند شد و گفت : کتاب هاتو بده به من؛  تو برو ..و من با چه حس خوبی از در خونه زدم بیرون ..

بعد از ناهار من و لاکو و سمیرا راه افتادیم طرف مرداب ..

بارونِ نم نم یک ساعت پیش بند اومده بود و خورشید از لابلای ابرها گهگاهی خودشو نشون می داد ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهارم- بخش یازدهم 





سوار قایق شدیم ..من بی اختیار همینطور که قایق رو به جلو می بردم بر می گشتم و بهش نگاه می کردم ..

حس خوب و قشنگی داشتم  ..اونقدر که دلم نمی خواست چشم ازش بر دارم ....و هر بار که نگاهمون با هم تلاقی می کرد با یک لبخند مسیر نگاهشو عوض می کرد ..

دلم فرو میریخت و می ترسیدم اشتیاق قلبم رو توی چشمم بخونه ...

لاکو به اطراف نگاه می کرد ..شاید خودشم نمی دونست دنبال چی می گرده ..ولی من حس می کردم  داره سعی می کنه که چیزی رو به یاد بیاره .. کمی که جلو تر رفتیم اون تحت تاثیر زیبایی های مرداب قرار گرفت و با شوق و ذوق  می گفت : وای اینجا چقدر قشنگه ..سمیرا اونجا رو ببین ..من از اون گلها می خوام ..امیر؛؛  میشه یکی از اون اونا رو برای من بگیری  ؟

 سمیرا پرسید : یادت نمیاد قبلا اینجا اومده باشی ؟

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهارم- بخش دوازدهم 







گفت : نه ؛اصلا نیومدم برای اولین باره اینجا رو می ببینم ....

فورا نگه داشتم و چند تا گل براش چیدم ...با چه ذوق و شوقی اونا رو تماشا می کرد و لذت می برد طوری که  اصلا هر سه ی ما فراموش کردیم برای چی اومده بودیم به مرداب ...

بالاخره لاکو رو بردم به جایی که از آب گرفته بودمش ..

ولی هیچ فایده ای نداشت چون اصلا چیزی به یادش نمی اومد ...

و چون اون خوشحال بود مدت زیادی توی مرداب گشت زدم ...و بی نتیجه برگشتیم خونه....

لاکو حالش بهتر بود و برای اولین بار مدام حرف می زد و می خندید یک طوری رفتار می کرد که انگار اتفاقی براش نیفتاده ..

خوب همه ی ما هم به وجودش توی اون خونه عادت کرده بودیم ..دور هم نشستیم و شام خوردیم و حرف زدیم اون اطلاعات زیادی در مورد هر چیزی داشت 






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهارم- بخش سیزدهم 






وموقعی که سمیرا کتاب هاشو آورد تا درس بخونه ؛کتاب رو ازش گرفت و   نگاهی انداخت بعد با هیجان رو کرد به منو و گفت : من اینا رو خوندم ..پس باید دیپلم گرفته باشم ..شایدم می رفتم دانشگاه مثل تو امیر ؛؛ ..

وقتی اینو گفت با خوشحال گفتم : پس حتما دانشجو بودی درسته ؟ فکر کن ببین چیزی یادت میاد ؟ 

بابا گفت : اصلا شاید همین جا ها قبول شده باشی ..

امیر فردا برو یک پرس و جو از توی دانشگاه های این اطراف بکن عکس که داری ببر نشون بده ...

گفتم : به روی چشم 

اونشب لاکو با حالی خوب  رفت به رختخواب ؛؛ 

در حالیکه من مراقب هر قدم اون بودم و حتی پلک زدن هاش برام مهم بود .....

اون با نَ نه و سمیرا توی یک اتاق می خوابید.....ولی نیمه های شب همه با صدای جیغ های لاکو از خواب پریدیم ..نه ..نه ..ولم کن بیشرف ..... 

امیر ..امیر.. نجاتم بده .. و اولین نفری که خودشو به اون رسوند من بودم ..





ادامه دارد




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
داستان #لاکو 🌱❤️ #قسمت_اول- بخش اول به نام خداوند بی همتا که هر چه هست از اوست&nb ...


@گوگوشخوشگله    

سلام عزیزم،قسمت اول داستان جدیدِ بزن رو فلش قرمز بالای پستم برو بخون

مثل همه ی داستانای خانم گلکار زیباست

مهربانی را اگر قسمت کنیم💕من یقین دارم به ماهم میرسد!           آدمی گر ایستد بربام عشق❤دستهایش تا خداهم میرود🤞
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792