داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_سوم- بخش سوم
گفتم : جناب سرگرد ما که بیمار نیستیم بی خودی بیام اینجا به شما دروغ بگیم ؟
حالا بگین چطوری بفهمیم که خانواده ی اون دختر کجان و چرا دنبال دخترشون نمی گردن ؟ از جاش بلند شد و بی سیمش رو برداشت و با ایستگاه های دیگه ی پلیس توی انزلی و رشت و چالوس نوشهر تماس گرفت ..
فقط تنها یک مورد ؛ مردی که توی دریا غرق شده بود و هنوز جسدشو آب نیاورده بود ..همین ..
صدا زد ستوان میرباقری ؟ بیا اینجا ...
اومد توی اتاق و سلام داد ..بهش گفت : با این آقایون برو دختری رو توی مرداب پیدا کردن برش دار بیار اینجا تا والدین اونو پیدا کنیم ...
گفتم : جناب سرگرد اون دختر حالش خوب نیست اجازه بدین تا پیدا شدن ...
حرف منو قطع کرد و با تندی گفت : تو می خوای به من بگی چیکار کنم ؟
بابا گفت : البته که نه شما صاحب اختیارین ؛ خوب قبول ؛ اما اگر پیدا نشدن اون دختر توی کلانتری چطوری بمونه با این همه مرد ؟
گفت : اینجا نگهش نمی داریم مامور زن میاریم شما نگران نباشین ..
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_سوم- بخش چهارم
بابا گفت : من اجازه نمیدم ..اصلا غلط کردیم اومدیم پیش شما آدم رو به (..)خوری میندازین ..
منم حالت بدی پیدا کرده بودم داشتم از کوره در میرفتم ...
سرگردم اینو فهمید و داد زد برین بیرون تا برای خودتون درد سر درست نکردین ..میر باقری زود با اینا برو و اون دختر رو بیار .. برین و آدرس خونه تون رو بدین ...
بابا بازوی منو محکم فشار داد و آهسته در گوشم گفت : مبادا حرفی بزنی دیگه اگرم یک راهی باشه که نزاریم اون دختر رو بیارن اینجا اونم بسته میشه ..
حرف نزن تا ببینم چیکار می تونیم بکنیم ..
این شد که ما جلو و ماشین پلیس پشت سرمون رسیدیم در خونه ..
تنها چیزی که می دونستم این بود که نمی ذاشتم لاکو رو با خودشون ببرن ..حالا چطوری نمی دونستم ...
وقتی ما وارد حیاط شدیم نَ نه اومد توی ایوون و با لحجه ی خودش پرسید کیه؟ ..
پلیس برای چی ؟پدر و مادرش پیدا شدن ؟
بابا گفت : نه ولی می خوان دختر رو با خودشون ببرن ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar