داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_دوم- بخش اول
نَ نه به زبون گیلگی غلیظی حرف می زد که یک فارسی زبون هیچی از حرفاش سر در نمیارورد .. با همون زبون و با هیجان در حالیکه دستهاشو بهم می مالید و انگار یک چیز مهمی کشف کرده گفت : امروز خروس داشت بال می زد و می خوند این یعنی خبر خوب میاد و مهمون خوش یوم و روزی وارد خونه ی آدم میشه .. ...
به به لاکو ی خوش قدم ؛ خوش اومدی ..خوش اومدی ؛؛ اسمت چیه لاکوجان ؟ ..
و دختر حیرت زده ولی آروم بهش نگاه کرد ..در حالیکه معلوم بود یک لرزی توی بدنش هست ..
برای اینکه دستهاشو به بازوهاش می گرفت و خودشو جمع می کرد ...؛؛
نَ نه با محبت دو طرف سرشو با دست گرفت و صورتش رو بوسید و گفت : بیا بیا ..تو باید لباست رو عوض کنی ..داری سرما می خوردی ....
و رو کرد به مادرم که : فریبا زود باش رختخواب بنداز برای مهمان ..باید گرمش کنیم ..
مامان چادرشو از سرش بر داشت و گفت : امیر رضا ؟ چرا وایسادی مادر ؟ برو برای مهمون ناخونده شیر گرم کن شاید زبونش باز بشه الان کس و کارش دارن دنبالش می گردن ؛؛
مادرش الانی هست که دق بالا بیاره ..خدا به فریادشون برسه ...و یک تشک پهن کرد و یک بالش گذاشت و گفت : بیا دختر جان یکم گرم بشی ،،
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_دوم- بخش دوم
دختر همینطور ایستاده بود مات زده به اونا نگاه می کرد ..نَ نه با همون کمرِ دولاش دست اونو که هنور هیچ مقاومتی نمی کرد گرفت و برد ..
من رفتم توی آشپز خونه و شیر رو گرم کردم و یک قاشقِ پر از عسل هم ریختم توش و در حالیکه هم می زدم برگشتم ..
اون روی تشک نشسته بود ...رفتم کنارش نشستم ..
با چشمانی معصوم و بی پناه به من نگاه کرد ...
گفتم : بخور ..فکر کنم حالتو بهتر می کنه ..بازم بدون مقاومت لیوان رو گرفت و فورا دو جرعه نوشید ..
اما مامان یک ریز ازش سوال می کرد : کی افتادی تو آب ؟ کی با تو بود ؟ ..
لیوان شیر رو با دودست گرفته بود و انگار می خواست از گرمای اون استفاده کنه ..
گفت : نمی دونم ...
.....نَ نه پرسید : لاکو جان به من بگو ؛؛ با کی بودی ؟ ...
با اعتراض گفتم : به خاطر خدا راحتش بزارین ؛ چه خبره ؟ می ببینین که یادش نیست ..هر وقت یادش بیاد میگه دیگه..به جای این همه سوال برین یک دست لباس براش بیارین نمی ببینی داره می لرزه ؟ ...
مامان گفت : نَ نه راست میگه اینقدر ازش نپرس ممکنه بدتر گیج بشه درست نیست ....آهان ؛؛ باشه ؛ دختر جان تو اهل تهرانی ؟ ببین تو کافیه یک سر نخ به ما بدی ما خودمون پدر و مادرت رو پیدا می کنیم ....
فکر کن چطوری افتادی توی مرداب ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar