داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_سی و دوم -بخش پنجم
یک مرتبه یک پسری بود که مثل ما کار می کرد و من خیلی اونو دیده بودم بازومو گرفت و منو با سرعت کشید پشت ساختمون و گفت : پری زود باش بده به من ..
گفتم : اوهُک ؛؛ زرنگی ؟
گفت :معطل نکن زود باش اگر ازت بگیرن میدنت دست پلیس میفتی زندان , بده وقتی تو رو گشتن بهت پس میدم ..
به هر حال چاره نداشتم دادم بهش وگفتم : اگر پسم ندی هر کجا گیرت بیارم می کشمت ....
و چاقومو هم دادم به اونو و خیلی طبیعی از پشت ساختمون اومدم بیرون که پنج شش نفر ریختن سرم و منو گرفتن ..
اون زن منو گشت و می گفت خودم دیدم کیفم رو برداشت ...وقتی چیزی پیدا نکردن می زدن تو سرم و که بگو چیکارش کردی؟ کجا گذاشتی ؟ ..
آقا ؛ چنان فیلمی براشون بازی کردم و زدم به دنده ی غربت بازی و گریه کردن که همشون هاج و واج مونده بودن ..؛؛
جیغ می زدم که یتیم گیر آوردین ؟ دنبال چی می گردین ؟ مگه من چیکار کردم ؟برای یک لقمه نون اومدم اینجا بی رحم ها عوض اینکه به یک نفر فقر کمک کنین منو می زنین ای خدا به دادمظلوم برس ...
و اونقدر پیاز داغشو زیاد کردم که بیچاره اون زن شک کرد دزد کیفش من باشم دلش سوخت و گفت : نمی دونم شاید شبیه این بود و من اشتباه کرده باشم ..و مجبور شدن ولم کنن ...
داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_سی و دوم -بخش ششم
مدتی همون جا نشستم تا پسره بیاد ولی پیداش نشد ..
بلند شدم دنبالش همه ی جا رو گشتم نبود که نبود ..
دست از پا دراز تر برگشتم طرف خونه ..یک کوره راه خاکی بود که من هر روز اون مسیر رو میرفتم ..
که یک مرتبه جلوم ظاهر شد وپرید روی خاک ها و کیف رو طرف من دراز کرد ..
من فورا از دستش قاپ زدم ..
گفت : چیه ؟ چرا هولی ؟
گفتم: چاقو؛؛ اِخ کن بیاد بیشرف ..
گفت : من که خودم اومدم بهت بدم چرا اینطوری می کنی ؟ ..
همینطور که چاقو رو ازش می گرفتم گفتم :برای اینکه احمقی...من دارم خواب می ببینم یا تو خیلی خری ؛؛ چرا پس آوردی ؟
شاید توش پول مولی نیست ؛یا که برش داشتی ..
گفت : بازش کن خیلی توش پوله ولی من دست بهش نزدم ...
گفتم : اصلا تو از کجا می دونستی من اینجا زندگی می کنم ؟..
گفت : هر روز تو رو می ببینم ..فکر می کنی اگر کس دیگه ای بود من این کیف رو پس می دادم ؟..
گفتم : چیه حالا می خوای به خاطر این کیف منو خر کنی ؟