2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157625 بازدید | 1207 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و  دوم -بخش اول







هر چی بزرگ تر می شدم بیشتر ازاین  دنیا سر در میاوردم و برای بدست آوردن پول و خواسته هایی که خیلی هم زیاد نبود ؛ به راه خلاف کشیده می شدم ...

زندگی روی خوشی به ما نشون نمی داد و ما برای اینکه شکمون رو سیر کنیم تا زنده بمونیم جون می کندیم ...آره بزرگ شدن من اینطوری بود ...

مواد فروشی کار من نبود حس بدی داشتم اصلا از هر چی مواد و مواد فروش و مواد بکش بود و حتی  از خودم بدم میومد ..

خوب راستشو بخوای از کار توی کوره پز خونه و قبرستون هم خوشم نمی اومد کارِ دیگه ای هم نبود که ما بتونیم شکمون رو سیر کنیم ...

وقتی کار نباشه پولی هم در کار نیست الا اینکه دزدی کنی  ..غیر از اینه ؟  

شکم گرسنه این چیزا حالیش نمیشه   ...

مریم یک داداش داشتم از همه کوچیکتر بود هنوز سیزده سالش نشده بود که یک ماشین بهش زد و  فرار کرد .. 

مُردو ما هیچ پولی نداشتیم که اونو خاک کنیم ؛؛ بچه رو  شهرداری جمعش کرد؛؛  در حالیکه  پدر مادر من هر دو نعشه بودن برا اینکه هر چی در میاوردیم میرفت پای شیره و تریاک اونا از هر دوشون  بیزار بودم که با این اتفاق بیزار ترم شدم ..





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و دوم -بخش دوم 






مدام دلم می خواست فریاد بزنم ..با همه دعوا می کردم و هر کس جوابم رو می داد می زدمش به قصد کشت ..

گاهی چاقو هم براش می کشیدم ...و ساعت  ها یک گوشه می نشستم و گریه می کردم ..و بالاخره تصمیم گرفتم به هر قیمتی  شده پول دار بشم ...

 حالا از دوازده بچه مونده بودیم من  و سه تا  داداش که یکی شون از من بزرگتر بود .. هر کاری اونا می کردن منم باهاشون بودم  از صبح تا شب توی کوچه و خیابون ول بودیم؛؛ 

 من اونقدر جسور و بی باک بودم که حتی از برادرام هم دفاع می کردم و نمی ذاشتم کسی بهشون زور بگه اونا هم عادت کرده بودن و به من متکی شدن و ازم فرمون می بردن ...

بعد خاله سکوت کرد و رفت تو فکر ..

گفتم : خاله اسمتون چیه ؟ بلند خندید طوری که حس کردم خنده ی اون پر از غم و درده با حالتی که به صورت و لبهای کلفتش داد   گفت : میگن اسم آدما باید بهشون بیاد ..

اسم منم پریوشه ولی پری صدام می کردن.. ؛؛ بهم میاد؟ نه  ؟ 

گفتم : معلومه خاله جون ..

گفت : دروغ گوی خوبی هم نیستی ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و دوم -بخش سوم 






ببین مریم ما زندگی نکردیم جون کندیم ..

جنگیدیم ..و حالا خسته ام ..خیلی خسته ..اصلا حوصله ام از دست این دنیا و بی رحمی هاش سر رفته ...

از اینکه نتونستم درست زندگی کنم حالم از خودم بهم می خوره ....خلاصه  ..وقتی   شانزده سالم بود اسم پری که میومد همه منو می شناختن و می دونستن که رحم به دلم نیست ..

منو اینطوری شناخته بودن ..ولی تظاهر می کردم ..هر چی دلم کوچک بود خودمو بزرگ نشون می دادم که همه باور کنن که بی رحمم ..

یکبار یک پسره می خواست اذیتم کنه که چاقو در آوردم و گوشش رو بریدم ...

بیچاره داد می زد و می دوید و من بدون اینکه بزارم کسی بفهمه تا یکسال اون منظره از یادم نمی رفت ..

ولی وانمود می کردم که اگر کسی بخواد جلوی من خودی نشون بده بازم این کارو می کنم و عین خیالم نیست  ...

شاید فکر می کردم برای اینکه به جایی برسم باید بی رحم به نظر بیام ...کم کم معروف شدم به پری چاقو کش ..








داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و دوم -بخش چهارم 







من که سال تا سال توی آینه نگاه نمی کردم ؛؛ اما یک وقتی هم که   چشمم میفتاد یک آدم غریبه می دیدم که روز به روز زشت تر و کَریه تر میشه و این آزارم می داد ...

تا  یک روز رفته بودم قبرستون ؛؛

 آخه اونجا خوب میشد کیف قاپی کرد ..زن هایی که حالشون خوب نبود و داشتن عزا داری می کردن یک دفعه به خودشون میومدن که کیفشون رو زده بودم ..

اون روز یک زنی رو دیدم که کیفشو گذاشته بود کنارشو و داشت سر خاک یک نفر گریه می کرد ..

منم آهسته رفتم نزدیک می خواستم خود کیف رو بردارم اما دیدم درش بازه ؛؛دست کردم توشو  و کیف پولش که همون رو بود بر داشتم وبدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم  در رفتم..

 اما انگار اون منو دیده بود  و وحشت زده شروع کرد به هوار زدن  ..داد می زد دزد ...بگیرینش دزد ...

من از روی قبر ها می دویدم و اون زن دنبالم داد می زد ..

تا رسیدم به غسالخونه ...برگشتم دیدم چند نفر دنبالم می کنن  باید یک جا قایم می شدم .









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و دوم -بخش پنجم 






یک مرتبه یک پسری بود که مثل ما کار می کرد و من خیلی اونو دیده بودم  بازومو گرفت و  منو با سرعت کشید پشت ساختمون و گفت : پری زود باش بده به من ..

گفتم : اوهُک ؛؛ زرنگی ؟

 گفت :معطل نکن زود باش  اگر ازت بگیرن میدنت دست پلیس میفتی زندان , بده وقتی تو رو گشتن  بهت  پس میدم ..

به هر حال چاره نداشتم دادم بهش وگفتم : اگر پسم ندی هر کجا گیرت بیارم می کشمت ....

و چاقومو هم دادم به اونو و خیلی طبیعی از پشت ساختمون اومدم بیرون که پنج شش نفر ریختن سرم و منو گرفتن ..

اون زن منو گشت و می گفت خودم دیدم کیفم رو برداشت ...وقتی چیزی پیدا نکردن می زدن تو سرم و که بگو چیکارش کردی؟ کجا گذاشتی ؟ ..

آقا ؛ چنان فیلمی براشون بازی کردم  و زدم به دنده ی غربت بازی و  گریه کردن که همشون هاج و واج مونده بودن ..؛؛

جیغ می زدم  که یتیم گیر آوردین ؟ دنبال چی می گردین ؟ مگه من چیکار کردم ؟برای یک لقمه نون اومدم اینجا بی رحم ها عوض اینکه به یک نفر فقر کمک کنین منو می زنین ای خدا به دادمظلوم برس ...

و اونقدر پیاز داغشو زیاد کردم که بیچاره اون زن شک کرد دزد کیفش  من باشم دلش سوخت و گفت : نمی دونم شاید شبیه این بود و من اشتباه کرده باشم ..و مجبور شدن ولم کنن   ...







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و دوم -بخش ششم






مدتی همون جا نشستم تا پسره بیاد ولی پیداش نشد ..

بلند شدم دنبالش همه ی جا رو گشتم نبود که نبود ..

دست از پا دراز تر برگشتم طرف خونه ..یک کوره راه خاکی بود که من هر روز اون مسیر رو میرفتم ..

که یک مرتبه جلوم ظاهر شد وپرید روی خاک ها و  کیف رو طرف من دراز کرد ..

من فورا از دستش قاپ زدم ..

گفت : چیه ؟ چرا هولی ؟ 

گفتم: چاقو؛؛  اِخ کن بیاد بیشرف ..

گفت : من که خودم اومدم بهت بدم چرا اینطوری می کنی ؟ ..

همینطور که چاقو رو ازش می گرفتم گفتم :برای اینکه احمقی...من دارم خواب می ببینم یا تو خیلی خری ؛؛ چرا پس آوردی ؟ 

شاید توش پول مولی نیست ؛یا که برش داشتی  ..

گفت : بازش کن خیلی توش پوله ولی من دست بهش نزدم ...

گفتم : اصلا  تو از کجا می دونستی من اینجا زندگی می کنم ؟..

گفت : هر روز تو رو می ببینم  ..فکر می کنی اگر کس دیگه ای بود من این کیف رو پس می دادم ؟..

گفتم : چیه حالا می خوای به خاطر این کیف منو خر کنی ؟








برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و دوم -بخش هفتم 






گفت : نه به خدا ..تو رو میشناسم همیشه دورا دور زاغ سیاهتو  چوب می زنم ...تو خیلی زرنگی ..

گفتم : تو (..) خوردی زاغ سیاه منو چوب زدی ...

گفت : پری  بیا با هم کار کنیم اینطوری پول دار میشیم ...نگاهی بهش انداختم ..حدود بیست و یکی ؛دوسال داشت و موهای پر پشت و یک صورت شوخ ..یک طوری بود که انگار به آدم لبخند می زد اما یکم زبونش می گرفت ...

پرسیدم : ما با هم چیکار می تونیم بکنیم ؟ من به کسی احتیاج ندارم ..

خندید و گفت خیلی کارا ..

اخمم رو تو هم کشیدم و گفتم : زهر مار الاغِ بیشعور ؛گمشو تا نزدم ناکارت نکردم  گفت : آخه این سئواله تو از من می کنی ؟ خوب دزدی دیگه ,,, با هم باشیم گیر نمی افتیم ..من به  آدم با جربزه مثل تو احتیاج دارم ..

گفتم دِ نشد دیگه ..من زیر دست کسی کار نمی کنم رئیس منم ..این منم که دستور میدم تو چیکار کنی ..

گفت : باشه قبول از کی شروع کنیم ..

گفتم خبرت می کنم ..حالا از جلوی چشمم بروگمشو بچه پر رو  .....








داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و دوم -بخش هشتم 







اما نمی دونم چرا ازش خوشم اومده بود ؛ احساس کردم مثل خودم جسارت داره و بر عکس برادرام که آدم های ترسویی بار اومده بودن و جلوی هر کس و ناکس خودشون رو ذلیل می کردن نبود ..

انگاری منم دلم می خواست با کسی کار کنم که مثل اون باشه   ..و همینطورم شد ...

درست یادمه فردای اون شب  با هم نقشه ی یک دزدی رو کشیدیم و مقدار زیادی پول به جیب زدیم ...

اونقدر این کار برامون لذت بخش شد که دیگه کسی نمی تونست جلوی ما رو بگیره ....

بعد ته آذری یک خونه اجاره کردم و برای اولین بار من و خونواده ام جایی می خوابیدیم که در و پیکر داشت ..

یادم میاد وقتی اولین شب در خونه رو بستم و رفتم توی رختخواب فهمیدم چقدر پول مهمه و باید بدستش آورد ؛؛ 

هر طوری شده باید پول دار میشدم   .. 

قاسم از من خوشش میومد و اینو کسی نبود که ندونه  ...و از همه بیشتر خودم می دونستم که چقدر خاطر منو می خواد ..

اون موقع ها اینطور کریه نشده بودم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و دوم -بخش نهم 






اما من توی حال و هوای خودم بودم و به این چیزا فکر نمی کردم ,,

 ولی اون چه کارایی که برام نکرد.. ..عشق قاسم به من که به پری چاقوکش معروف شده بودم زبون زد شده بود و بالاخره اونقدر به من نگاه های ناجور انداخت که مهرش به دلم نشست و قبول کردم با هم عروسی کنیم ..

اونم چطوری ؟..یک شب که از دزدی یک مغازه دست پر بر گشته بودیم ازم خواست که زنش بشم ..و سه روز بعد من و خودشو و داداشم رفتیم  محضر و عقد کردیم و از همون جا رفتم خونه ی اون که از خونه ی خودمون بدتر بود ....

زن و شوهر بودیم ولی اون از من حساب می برد و به حرفم گوش می داد ..

کم کم با هم دار و دسته ای درست کردیم ..و تشکیلاتی بهم زدیم ..و من  به امید پول دار شدن به جا های بزرگ تر دستبرد می زدم ..

اما اونقدر دور و اطرافمون فقر و بدبخت بود و گرسنه بود که این پولا کفاف کار ما رو نمی داد ..







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و دوم -بخش دهم






تو فکر نکنی همین طوری میشه رفت دزدی؛؛ نه بابا به این آسونی ها هم نبود .. اونم توی خونه های بالای شهر ؛؛ کلی نقشه می کشیدیم کشیک می دادیم ..هر کس یک کاری رو به عهده می گرفت ..

مثلا داداشم قفل ها رو باز می کرد و قاسم می تونست از هر دیواری بالا بره و پنجره ها رو باز کنه  ...

کارمون بیشتر بر داشتن چیزای سبک مثل طلا و عتیقه بود  ....تا یکشب گیر افتادیم و منو و داداشم در رفتیم ولی قاسم دستگیر شد ..

دوسال زندانی کشید و بعدم بهش عفو خورد ...

اون موقع من یک پسر داشتم ..قاسم همیشه یک طوری برنامه ریزی می کرد که برای من خطری نداشته باشه ..

همه ی پلیس های اون منطقه می دونستن که دست منم تو کاره ولی نمی تونستن ثابت کنن ....

بار دوم قاسم و داداشم با هم گیر افتادن ..اونم از طریق طلا فروشی که جنس ها رو برامون آب می کرد و یا خودش به یک چهارم قیمت بر می داشت؛؛ طلا فروش رو گرفتن و ما رو لو داد ....










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و دوم -بخش یازدهم 







گفتم که دزدی کردن کار آسونی نیست از یک طرف  آدم همیشه دلش کف دستشه که گیر پلیس نیفته و از طرفی  وجدانش ناراحته ؛؛  

ولی ما برای زنده موندن راه دیگه ای بلد نبودیم ..وقتی قاسم دوباره افتاد زندان من به خیال اینکه چند وقت دیگه آزاد میشه به کارم ادامه دادم  ولی دنیا روی سرم خراب شد وقتی دست هر دوی اونا رو قطع کردن ..

خشم و غیظی که توی وجود من از زندگی بود  طغیان کرد حس می کردم چیزی برای از دست دادن ندارم ...

داد می زدم و عصبانیتم تموم نمیشد ..

ما دیگه نمی فهمیدیم که چقدر داریم راه رو اشتباه میریم ..چون خودمون رو از این دنیا طلبکار می دونستم فکر می کردم چون ما هم عضوی از این مردم هستیم در حقمون ظلم شده ؛؛ 

اما این دیگه برامون خیلی زیاد بود ...روزگار بدی رو گذروندیم و من به ظاهر شده بودم  زن بی رحم و بی مروتی که به هیچ کس رحم نمی کرد ..حالا دوتاا پسرم من و قاسم و دوتا داداشم  شده بودیم  عضو باند ِ سرقت که حتی پلیسم نمی تونست ما رو گیر بندازه ؟






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و دوم -بخش دوازدهم 







اما من دیگه سنم داشت میرفت بالا و فقط رهبری باند رو به گردن گرفته بودم ..و دیگه سر کار نمی رفتم ..

تا یک روز موقع زدن یک طلا فروشی  با پلیس در گیر میشن و قاسم و داداشم هر دو گلوله می خورن و جا بجا تموم می کنن ..

اونجا بود که اون روی سگ من بالا اومد و هر کاری از دستم بر میومد می کردم ..؛؛ دیگه برات نگم بهتره ؛؛..

تا چهار سال پیش دستگیر شدم و بهم حبس ابد خورد ..حالا اینجام ..دیدی گفتم چیز جالبی توی زندگی من نیست ؟ 

گفتم : اتفاقا بر عکس ..من در شما یک زن رهبر مقتدر و قوی می ببینم که دل مهربونی داره و اگر یکی دستتون رو می گرفت شاید خیلی هم برای جامعه مفید بودین ..

گفت : آره اینو خودمم می دونم ..و من تنها نبودم ..اون طرفا خیلی ها مثل من زندگی می کنن  ...

درد منم  اون روزا دیدن جوون هایی بود که همه هرز می رفتن ..نه فکر کنی یکی ؛ دوتا باشن ..

وقتی اونجا ها که من زندگی می کردم بودی می فهمیدی چی میگم .. دست بر آتیش گرفتن از دور سوختگی نداره ..

باید توی آتیش باشی تا معنی سوزش رو بفهمی ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و دوم -بخش سیزدهم 







خاله خوابید و من  همون جا کنار تختش  دستم رو گذاشتم زیر سرم و چشمم رو بستم ...

منتظر بودم صبح بشه قبل از اینکه دکتر نخجوان بیاد یک کاری کنم خاله رو بفرستن بیمارستان ..

نمی خواستم بخوابم ولی همینطور که فکر می کردم خوابم برد ..یک مرتبه پریدم ..

نگاهی به خاله کردم دیدم خوابه ..رفتم پیش دکتر یاوری و گفتم : به خاطر من اعزامش کن خواهش می کنم ..اونم نامه اش رو نوشت و دستور داد آمبولانس آماده بشه ...و با هم برگشتیم به اتاق خاله ..

صداش کردم چون دکتر می خواست معاینه اش کنه ..ولی هیچ حرکتی نکرد ...فورا نبضشو گرفتم ...

هراسون فریاد زدم دکتر نمی زنه ..زود باشین یک کار بکنین ..

و تلاش ما برای برگردوندن اون بی فایده بود ..

در حالیکه از شدت بغض و گریه نمی تونستم حرف بزنم ..رفتم بالای سرشو دستی به موهاش کشیدم و به ژاکت خودم که تنش بود نگاه کردم و گریه ام شدید تر شد و گفتم : راحت شدی خاله برات خوشحالم ..

دیگه لازم نیست درد های این دنیا رو تحمل کنی ..

سفرت به خیر تو زن خوبی بودی , آروم بخواب ...




ادامه دارد ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام امروز داستان نداری😪😪😪😔😔

چرا عزیزم گذاشتم بیرون بودم تازه اومدم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنونم معصومه جان   چقدر داستان دردناکیه

فدات عزیزم  اره واقعا همه ی آدم‌ها قصه هایی دارن بعضی جاهاش دردناکه خیلی ولی برای این بندگان خدا تماما دردناکه

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز