2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157625 بازدید | 1207 پست
ممنون عزیزم مثل همیشه زحمتت زیاد شد⚘⚘⚘❤❤❤❤

فدات عزیزم ❤️❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون معصومه جان.😘

خواهش میکنم گلم ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و سوم -بخش اول







زمان زیادی طول نکشید که کارای خاله رو کردن واومدن اونو ببرن  سرد خونه ی بیمارستان تا به بچه هاش خبر بدن ..

واقعا باور نمی کردم که اون دیگه نفس نمی کشه چندین بار با گریه رفتم بالای سرش ....

اون درست به من نگفته بود که حالا پسراش کجا بودن و چیکار می کردن  ..اما دلم می خواست توی خاکسپاری اون شرکت می کردم ....و بالاخره خاله رفت همراه با آخرین نگاه من به پیکر بی جانش که هنوز ژاکت منو به تن داشت  ....

بین راه که بودم صدای شیون و واویلا از بند ما به گوش می رسید و این نشون می داد که خبر فوت خاله زود تراز من به گوش همه رسیده بود   ..

قدم هامو تند کردم ..

همه از علاقه ی من به خاله خبر داشتن با دیدن من  درست مثل اینکه صاحب عزا باشن یکی یکی خودشون رو در آغوش من مینداختن و گریه می کردن و  به من تسلیت می گفتن ....




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و سوم -بخش دوم 






مات زده یک گوشه نشسته بودم و نمی تونستم جلوی اشکم رو بگیرم .. 

فکر می کردم اگر همون موقع که من از دکتر خواهش کرده بودم می بردنش بیمارستان ممکن بود زنده بمونه ....و این بیشتر از هر چیزی ناراحتم می کرد ...

ولی  حالا خاله مرده بود بدون اینکه آب از آب تکون بخوره ..نه کسی مسئول بود و نه کسی رو به قتل متهم کرده بودن ..

خاله یک طورایی رابین هود اون فقرا بود اینطور که من فهمیدم بیشتر پولهاشو بین اونا تقسیم می کرد تا گرسنه نمونن ...

ولی به هر حال دزد بود و دزدی یکی از بدترین کارایی هست که عواقب خیلی بدی برای جامعه داره ....

امنیت رو از بین می بره و کسی که مالشو از دست داده صدمه های روحی بدی می خوره  ..وحالا قصه ای شنیده بودم که  نمی تونستم توی ذهنم اونو تجزیه و تحلیل کنم ...

خاله حق داشت یا نداشت ..آیا می تونست کار دیگه ای بکنه؟  یا نه؟ واقعا اونطور که می گفت راه دیگه ای نداشت ؟ 

اگر نداشت  مقصر اصلی این آدم های خلاف کار چه کسی بود ؟ شاه دزد این ماجرا کی بود ؟ بازم نمی دونستم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و سوم -بخش سوم 





فقط از دیدگاه خودم به موضوع نگاه می کردم ..,, خاله دزدی گناهکار ولی  بیگناه بود ,,...یک مجرم قربانی ....

به کمک بچه ها برای خاله توی حیاط مراسم خاکساری نمادین گرفتیم ..

نماز میت خوندیم ...نمی دونستیم که اونو دفن کردن یا نه ولی حتی نماز شب اول قبر رو هم براش خوندیم ... 

روزها از پس هم می گذشتن و حال هیچ کس خوب نبود ..

چهره های عبوس و غمگین خلقم رو تنگ کرده بود ..بیشتر از همه توی ما سلول صنم ناراحت بود و من می ترسیدم بلایی سر خودشو بیاره اون روزا تعداد خودکشی ها زیاد شده بود و شنیدیم که یک نفر توی بند سه  دست به این کار زده و جونشو از دست داده ....

دیگه نه حوصله گوش دادن به درد دل کسی رو داشتم و نه حتی به خودم فکر می کردم ..و این به خاطر مردن خاله نبود ..

خیلی منطقی فکر می کردم اون دیگه به جایی رفته بود که درد و رنج این دنیا رو نداشت  ..و فقط براش طلب آمرزش می کردم ....

اما  خودم روح و روانم بهم ریخته بود ..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و سوم -بخش چهارم 






فرزاد هم متوجه شده بود و بیشتر دنبال کارم منو  می گرفت ...

اون می گفت : داد خواست دادیم تا دادگاه تجدید نظر رو جلو بندازیم ...و بشدت امید داشت و می گفت به زودی خودت همه چیز رو می فهمی ..

ولی بعد از مدتی بهم خبر داد که نتونستن تاریخ  رو عوض کنن ...

اما مدارکی به دست آوردن که بیگناهی منو کاملا ثابت می کنه ...حتی دیگه رغبت اینو نداشتم که بدونم اون مدارک چیه ..

از بی عدالتی ها خسته شده بودم .. 

چون دلیل اینکه من توی زندان بودم همین بی عدالتی بود که توی جامعه ی ما خیلی عادی رواج داره ...

هر کس می تونه از قدرت خودش برای رسیدن به هدف های نادرست استفاده کنه ......و من وجدانم بهم اجازه نمی داد در مورد کاری که دکتر نخجوان کرد و نمی دونم اسمشو چی بزارم  ؛؛ تشخیص نادرست ؛  کاهلی ؛ یا لجبازی   ....

می ترسیدم قضاوت نا بجایی کرده باشم ....به هر حال یک نفر این وسط جونشو از دست داده بود ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و سوم -بخش پنحم 






اوضاع بند هم با رفتن خاله بهم ریخته بود ؛؛

 مامور ها رو زیاد کرده بودن ..مدام زن ها با هم دعوا می کردن و  وکیل بند جدید نمی تونست جلوی اونا رو بگیره ..

اقلا روزی یکی؛ دوبار رئیس زندان محبور می شد بیاد و خودش اونا رو گوشمالی بده .. ....

و خیلی زود دو دسته شدیم  اونایی که اهل شر و شور نبودن دور ما جمع می شدن و بقیه هم به سر و کله ی هم می زدن ..و

 باعث می شد مرتب مامور ها سلول ها رو می گشتن و هر بار هم مواد پیدا می کردن هم الکل ؛؛ که  این رابطه ها رو خاله از بین برده بود  و نمی ذاشت صدای کسی در بیاد ...

و اینجا بود که همه متوجه ی حضور موثر خاله شده بودن ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و سوم -بخش پنحم 






اوضاع بند هم با رفتن خاله بهم ریخته بود ؛؛

 مامور ها رو زیاد کرده بودن ..مدام زن ها با هم دعوا می کردن و  وکیل بند جدید نمی تونست جلوی اونا رو بگیره ..

اقلا روزی یکی؛ دوبار رئیس زندان محبور می شد بیاد و خودش اونا رو گوشمالی بده .. ....

و خیلی زود دو دسته شدیم  اونایی که اهل شر و شور نبودن دور ما جمع می شدن و بقیه هم به سر و کله ی هم می زدن ..و

 باعث می شد مرتب مامور ها سلول ها رو می گشتن و هر بار هم مواد پیدا می کردن هم الکل ؛؛ که  این رابطه ها رو خاله از بین برده بود  و نمی ذاشت صدای کسی در بیاد ...

و اینجا بود که همه متوجه ی حضور موثر خاله شده بودن ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و سوم -بخش ششم







پونزدهم دی ماه بود و تا روز دادگاه من ده روز دیگه مونده بود ..یک روز ملاقاتی؛؛ ..

همه منتظر بودن که صداشون کنن ؛؛ بند ما شلوغ شده بود و هر روز عده ی زیادی اضافه می شدن  ....

از سلول ما فیروزه و شوکت و زهره و مائده رفته بودن ..وبقیه منتظر بودیم ؛؛   تنها صنم بود که هر موقع ملاقاتی ها رو صدا می زدن بی تفاوت بود چون فقط گهگاهی مادرش میومد و کس دیگه ای رو نداشت ...

اون روز هم غم عالم به دلش بود و وقتی  اسم اونو پشت سرِ اسم من صدا زدن با بی میلی بلند شد و از میون جمعیتی که جلوی در منتظر نوبت شون  بودن رد شدیم ..و با دوازده نفر دیگه از در خارج شدیم همون جا شماره ی کابین رو بهمون دادن ...

دست همدیگر رو گرفتیم و همراه مامور رفتیم به طرف اتاق ملاقات ...

صنم گفت : مریم چند روز دیگه دادگاه داری؟

 گفتم : ده روز ..




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و سوم -بخش هفتم 






گفت : اگر تو آزاد بشی من حتما اینجا دق می کنم ..

گفتم : عزیزم این حرف رو نزن خدا بزرگه ..بهت قول میدم اگر ..اگر بیگناهیم ثابت شد میرم و با شوهرت حرف می زنم بزاره تو مهیار رو ببینی ..

گفت : واقعا این کاررو می کنی ؟ 

گفتم : آره حتما باور کن الان این تصمیم رو نگرفتم قصدم این بود و بارها بهش فکر کرده بودم ...

گفت : پس خدا کنه آزاد بشی ...وقتی وارد سالن ملاقات شدیم ..من کابین چهار بودم و صنم کابین نُه ...

اون رفت و من از پشت اون شیشه  بابا  و مامان  و فرزاد رو دیدم ..چه روزای سختی رو پشت سر میذاشتیم هم برای اونا که باید هفته ای یکبار به ملاقات من میومدن وساعت ها توی فضای غم انگیز زندان انتظار می کشیدن برای نیم ساعت ملاقات و هم برای من که اسیر اون زندان شده بودم ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و سوم -بخش هشتم 






گوشی رو بر داشتم و نشستم ...

ولی با شنیدن صدای جیغ های صنم دوباره اونو گذاشتم زمین ...و دیدم داره میاد طرف من ..

مثل یک پروانه بال می زد و بالا و پایین می پرید ..اونقدر هیجان داشت که نمی تونست حرف بزنه ..

فقط می گفت مریم بیا ...مریم بیا ..

و مچ دستم رو گرفت وهمینطور که با خودش می برد ..گفت : مهیار ...مهیار ..بیا ببینش ...

شادی که به دلم افتاده بود وصف نا پذیر بود حالا تصورش آسونه که صنم چه حالی داشت ..

مهیار یک پسر زیبا و دوست داشتی بود که از  شباهت زیادش به صنم هر کسی می فهمید که پسر اونه ... 

گوشی تلفن دستش بود ومعصومانه منتظر بود با مادرش حرف بزنه .. و جمال شوهرش هم  بالای سر اون ایستاده بود ...

صنم اونقدر هیجان داشت که نمی تونست جلوی خودشو بگیره ..و اشکی همراه با هق و هق شادی از چشمش میومد و  با صدای بلند می خندید ...

من سری به علامت سلام برای شوهرش تکون دادم و دستم رو گذاشتم روی سینه ام و با لبخند تشکر آمیزی سرمو جلوش خم کردم ...





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و سوم -بخش نهم 







صنم رو روی صندلی نشوندم و گفتم آروم باش گوشی رو بر دار ؛درست حرفت رو بهش  بزن ودستپاچه نشو ..

هر چی پیش خودت آماده کرده بودی بهشون بگو ..بزار شوهرت تو رو ببخشه ....

و بوسه ای به گونه هاش زدم ..فرزاد رو پشت سر شوهر صنم دیدم ..ما رو تماشا می کرد ... 

برگشتم به کایبن خودم ...

اول مامان باهام حرف زد و گفت : مریم جان بازم که لاغر تر شدی دیگه جونی برات نمونده ..

الهی مادرت بمیره چرا غذا نمی خوری ..چرا به کار زندانی ها کار داری مگه نگفتم سرت توی لاک خودت باشه ..

دوباره برای خودت درد سر درست نکنی مادر ؛؛

 خندیدم و گفتم : می خورم مامان جان ..نگران نباش بیام بیرون خوب میشم 

گفت: انشالله,,, ماهم  خبر های خوبی برات داریم ..من میدم به فرزاد خودش بهت بگه ..

گفتم اول با بابا حرف بزنم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و سوم -بخش دهم 







بابام که دل نازکی داشت گوشی رو گرفت و با بغض مردونه ای که با تمام قوا سعی می کرد جلوشو بگیره با من حال و احوال کرد و بعد داد به فرزاد ...

فورا گفت : سلام خانم خانما خبر خوب برات دارم ..

گفتم: اول بگو خودت چطوری؟ با زن پر درد سری مثل من چیکار می کنی ؟..

گفت : من خوبم با پیشرفتی که کردیم خیلی بهترم فقط نگران تو هستم ...

گفتم :  بگو ببینم چی شده ؟..

گفت :  علوی ثابت کرده که فیلم ها دست کاری شده ...یک شاهد هم پیدا کرده که همه چیز رو دیده و حاضره شهادت بده از کسی هم نمی ترسه ,, و خلاصه داستان عوض شده و داریم سر نخ ها رو بهم وصل می کنیم اجازه بده سر فرصت خودم میام و برات میگم ....

اون روز از دو جهت من با خوشحالی از اون ملاقات برگشتم ..یکی به خاطر صنم و یکی به خاطر اینکه امیدی توی پرونده ام پیدا شده بود ...

صنم تمام راه با خوشحال برام تعریف کرد که : جمال منو نبخشیده ولی همینقدر که اومده خوشحالم .




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و سوم -بخش یازدهم 






اون بهم گفت : تو به من  بد کردی  ولی من  بد نمی کنم  هنوز زن منی ..و مهیار همیشه بچه تو ست ..

مریم تو رفتی بیرون تو رو خدا باهاش حرف بزن شاید منو ببخشه ..با اینکه خودش گفت قصد نداره طلاقم بده ..

می گفت اگر می خواستم تا حالا داده بودم ...

مریم خیلی خوشحالم ..ببین دستم یخ کرده ...

اونشب بعد از مدت ها ما دوباره دور هم جمع شدیم و گفتیم و خندیدم موضوع حرف ما بیشتر صنم بود و اینکه دوباره یک شب محبوبه هم داستان خودشو برامون بگه ...

اما فرصتی پیش نیومد .. 

تا شبی که من فرداش دادگاه داشتم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ..و استرس عجیبی وجودم رو گرفته بود ..

خوابم نمی برد و اگر می خوابیدم حس می کردم بیدارم ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و سوم -بخش دوازدهم 






صبح اول وقت بلندگو صدام کرد ..

فورا چادرم رو سرم کردم آماده شدم ..از همون جلوی در بهم دستبند زدن و منو با خودشون بردن ...

بعد از چهار ماه اولین باری بود که توی  هوای بیرون از زندان نفس می کشیدم ...

سوار یک اتوبوس شدیم ..

مرد های زندانی عقب ماشین  و با من چهار زندانی زن و دوتا مامور  هم جلو و راه افتادیم بطرف دادگستری ..

وقتی اتوبوس نگه داشت ..فرزاد ایستاده بود فورا اومد جلو ..با اضطراب بهش نگاه کردم زبونم خشک شده بود و حال خوبی نداشتم ..

گفت : چی شده چرا رنگ روت پریده ؟ نگران نباش انشاالله همه چیز درست پیش میره ...

بی اختیار گریه ام گرفت و گفتم : اگر نرفت ؟ فرزاد اگر درست پیش نرفت و بازم اونا برای ما تله گذاشته باشن چیکار کنیم ؟ دیگه هیچ امیدی برام باقی نمی مونه ...اون همینطور که  کنار م راه میومد .. 

منو دلداری می داد ..از پله ها که بالا میرفتم پام می لرزید ..

احساس می کردم روز های آخر عمرم رو میگذرونم  ..بابا و مامان روی صندلی نزدیک دادگاه نشسته بودن ..با دیدن من از جاشون بلند شدن اونا هم حال و روز خوبی نداشتن وقتی تنها دختر شون رو با دستبند و دم پایی به اون وضع می دیدن ...




 ادامه دارد

فردا قسمت آخر






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

ازالان استرس گرفتم.😣😭😭

ولی فکرکنم مریم آزادمیشه

حالِ دِلم خوبه چون خُدا باهامه  وگرنه                                 میدونم دَرد از هر طرف دَردِ☘🥀                                             عضو گروه آبی💙وزن اولیه۷۶💙وزن هدف۷۰                             به امیدموفقیت🖐

بالاخره رسیدم بهتون 

استارتر عزیزدستتون درد نکنه

سلام من یه کاربر قدیم هستم به اسم بهناز که سال ۱۳۸۸عضو شدم ولی با نی نی سایت جدید نتونستم وارد بشم و همش مشکل رمز ورود میزد چند ماه تلاش کردم نشد بالاخره امروز کاربری جدید درست کردم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_آخر -بخش اول







ونمی تونستن جلوی گریه خودشون رو بگیرن ..مامان بغلم کرد و بابا هم با هر دو دست ما دو نفر رو در آغوش گرفت و سرشو رو به آسمون بلند کرد و در حالیکه بغض امونش نمی داد با فشار آب دهنشو قورت داد که همراه اون بغضشم فرو ببره ...

آقای علوی هم اومده بود وهمه  منتظر بودیم ..

به من گفت :مریم خانم لطفا آروم و با خونسردی  هر چی می دونی دوباره باید تکرار کنی ..چون قاضی عوض شده و بهتره ماجرا رو  از زبون خودتون بشنوه ...

گفتم : حتما همین کارو می کنم ...

احساس می کردم حالا آمادگی بیشتری برای دفاع از خودم دارم ..

دفعه قبل در مقابل اتهاماتی  قرار گرفته بودم که برام باور نکردی بود و برای همین استرس عجیبی بهم دست داده بود ..

بابا و فرزاد حرفم رو باور نمی کردن و آخرین جلسه ی دادگاه فرزاد تنهام گذاشته بود فکرم درست کار نمی کرد و .. گیج بودم و نتونستم درست از خودم دفاع کنم ..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_آخر -بخش دوم 







کمی بعد خانواده ی اون زن که فوت شده بود اومدن ...باز هم با نگاه های بدی که به ما می کردن دل منو به لرزه انداختن ..

هنوز بر این باور بودن که مقصر مرگ مادرشون من هستم ...و پشت سر هم دکتر طاهری ..

شکوفه ..سوپروایزر بیمارستان ..پرستار ها و دربان و چند نفر دیگه اومدن ..ولی هیچکدوم بهم نزدیک نشدن ..

من دقت کرده بودم حال اونا هم دست کمی از من نداشت ..قلبم با دیدن اونا چنان تند می زد که نمی تونستم فکرم رو متمرکز کنم .. و مدام به خودم نهیب می زدم مریم اهمیتی بهشون نده ..این بار نمی تونن دورغ بگن ...

دیگه نباید از خودت ضعف نشون بدی  ..

بالاخره جلسه ی دادگاه شروع شد ...

وقتی همه  وارد شدیم قاضی و دادستان و چند نفر دیگه سر جاشون نشسته بودن ....بازم تمام سعی خودم رو کردم تا قوی به نظر بیام ..

ولی انگار زمان متوقف  شده بود وهمه چیز به کندی پیش میرفت ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز