داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_سی و سوم -بخش هشتم
گوشی رو بر داشتم و نشستم ...
ولی با شنیدن صدای جیغ های صنم دوباره اونو گذاشتم زمین ...و دیدم داره میاد طرف من ..
مثل یک پروانه بال می زد و بالا و پایین می پرید ..اونقدر هیجان داشت که نمی تونست حرف بزنه ..
فقط می گفت مریم بیا ...مریم بیا ..
و مچ دستم رو گرفت وهمینطور که با خودش می برد ..گفت : مهیار ...مهیار ..بیا ببینش ...
شادی که به دلم افتاده بود وصف نا پذیر بود حالا تصورش آسونه که صنم چه حالی داشت ..
مهیار یک پسر زیبا و دوست داشتی بود که از شباهت زیادش به صنم هر کسی می فهمید که پسر اونه ...
گوشی تلفن دستش بود ومعصومانه منتظر بود با مادرش حرف بزنه .. و جمال شوهرش هم بالای سر اون ایستاده بود ...
صنم اونقدر هیجان داشت که نمی تونست جلوی خودشو بگیره ..و اشکی همراه با هق و هق شادی از چشمش میومد و با صدای بلند می خندید ...
من سری به علامت سلام برای شوهرش تکون دادم و دستم رو گذاشتم روی سینه ام و با لبخند تشکر آمیزی سرمو جلوش خم کردم ...
داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_سی و سوم -بخش نهم
صنم رو روی صندلی نشوندم و گفتم آروم باش گوشی رو بر دار ؛درست حرفت رو بهش بزن ودستپاچه نشو ..
هر چی پیش خودت آماده کرده بودی بهشون بگو ..بزار شوهرت تو رو ببخشه ....
و بوسه ای به گونه هاش زدم ..فرزاد رو پشت سر شوهر صنم دیدم ..ما رو تماشا می کرد ...
برگشتم به کایبن خودم ...
اول مامان باهام حرف زد و گفت : مریم جان بازم که لاغر تر شدی دیگه جونی برات نمونده ..
الهی مادرت بمیره چرا غذا نمی خوری ..چرا به کار زندانی ها کار داری مگه نگفتم سرت توی لاک خودت باشه ..
دوباره برای خودت درد سر درست نکنی مادر ؛؛
خندیدم و گفتم : می خورم مامان جان ..نگران نباش بیام بیرون خوب میشم
گفت: انشالله,,, ماهم خبر های خوبی برات داریم ..من میدم به فرزاد خودش بهت بگه ..
گفتم اول با بابا حرف بزنم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar