داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_سی و یکم -بخش سوم
حالا برو وقتی اومدم حسابی با هم صحبت می کنیم شاید یک راهی باشه ؛؛ که حتما هم هست ..
برو عزیزم یک کاریش می کنیم .. به آخر خط رسیدم یعنی چی ؟ اینو تو تعین نمی کنی چون دست تو نیست ..هنوز سالهای زیادی در پیش داری نمی دونی خدا برات چی رقم زده .....
مامور سرش داد زد راه بیفت خانم من که بیکار نیستم دل دادین و قلوه گرفتین ..زود باش ..
همینطور که از من دور می شد سرشو برگردوند و با نگاهی التماس آمیز منو نگاه کرد که دلم ریش شد ...
رفتم سراغ خاله دکتر داشت اونو معاینه می کرد ..
می دونستم از من خوشش نمیاد ..رفتم تا پرستار زخمم رو ببینه ...
کارم که تموم شد دوباره برگشتم دکتر هنوز توی اتاق بود زدم به درو رفتم تو و پرسیدم خانم دکتر میشه بگین چی شده ؟
با بی توجهی گفت :چیزی نیست ..امشب استراحت کنه خوب میشه ..
گفتم : ببخشید علائمی که به من گفت یک اسپاسم عروق داشته و ممکنه حالا خودشو نشون نده ولی باید تحت مراقبت باشه ..
داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_سی و یکم -بخش چهارم
وقتی من نبض شو گرفتم خیلی نامرتب بود..
حالت هایی که به من گفت کاملا نشون میده که ..با تندی حرفم رو قطع کرد و گفت :ممکنه شما برای مریض های اینجا تشخیص پزشکی ندین به کار من دخالت نکنی ؟ .. الان
که خوبه نبضشم مرتبه بعدم از کی تا حالا زندانی که دکترم نیست اینجا نظر میده ؟
گفتم : نمیدونم شما بهتر می دونین , اما تشخیص شما چی بوده ؟ شما فکر نمی کنین باید اعزام بشه بیمارستان متخصص قلب اونو ببینه ...
دستشو گرفت طرف درو به من گفت بیرون ..بیرون ؛ وگرنه می فرستمت انتظامات تا تو باشی حد خودت رو بشناسی ..
بار اولت که نیست توی کار ما دخالت می کنی ...
گفتم : اون بارم بهتون گفتم پای مریض وسط باشه من پی همه چیز رو به تنم می مالم من فقط می خوام تخصصی معاینه بشه این چرا برای شما سخته نمی دونم ..
فقط به خاطر اینکه من زندانی هستم ؟این زن قفسه ی سینه اش درد گرفته .
احساس خفگی کرده و بعدم سست و بی حال افتاده ...به نظر شما من اشتباه می کنم ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar