2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و یکم -بخش اول



صفحات آخر کتاب رو ورق می زنیم



موقع رفتن خاله ؛؛  همه جمع شده بودن و کلا بند بهم ریخته بود ..و  خاله با اعتراض می گفت : مریم شلوغش نکن من چیزیم نیست اصلا بیخود به تو گفتم  ..الان خوب میشم ..

گفتم : منم می دونم شما خوبین ؛  اگر دکتر گفت چیزیتون نیست بر می گردیم .. 

موقعی که از در بیرون می رفتیم مامور جلوی منو گرفت و گفت : تو کجا ؟ برگرد ..

خاله گفت : به مریم کار نداشته باش؛  باید بره بهداری برای بخیه هاش  ...تازه اگر اون نیاد منم نمیرم ....

و اینطوری تا بهداری کنار چرخ رو گرفتم و در حالیکه بشدت براش نگران بودم با خودم فکر می کردم اگر خاله طوریش بشه من خیلی ناراحت میشم و واقعا نمی دونستم اون علاقه از کجا بوجود اومده ...

توی راه نگاهی به من کرد و با یک لبخند گفت : مثل اینکه راضی نبودی ژاکتت رو من بپوشم ...

گفتم : خاله تو رو خدا این حرف رو نزن ..از دل و جون راضی بودم ...

خندید و گفت بهم میاد ؟ 

گفتم : معلومه که بهت میاد ..سری با افسوس تکون داد ...





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و یکم -بخش دوم 






وقتی رسیدیم صنم رو با یک مامور دیدم که بر میگشت به بند  ..

 با  دیدن اون خاله رو رها کردم و ازش پرسیدم : خوبی ؟ بهتر شدی ؟  

ولی از بس اشک ریخته بود؛ چشمش ورم داشت و قرمز شده بود ادامه دادم  ..

خیلی برات نگران بودم الان چطوری ؟ ..

خودشو انداخت تو بغلم و گفت : مریم حالم خیلی بده ؛؛ دارم دیوونه میشم ..این دارو های خواب آور فقط اذیتم می کنه اما دلم قرار نگرفته چیکار کنم ؟ 

 همش خوابم می بره و خواب مهیار رو می ببینم که داره ازم دور میشه ..و با هراس بیدار میشم ... 

مریم  واقعا حس می کنم به آخر خط رسیدم ..

گفتم : این حرفا چیه می زنی ؟ دلم نمی خواد  تورو اینطور ضعیف و ناتوان ببینم   ..

یک سیب رو بندازی بالا هزار تا چرخ می خوره تو مگه از فردات خبر داری ؟ 

من می دونم به زودی مهیار رو توی بغلت می گیری لااقل این کارو برای اون بکن که فکر نکنه مادر بی عرضه و ضعیفی داشته ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و یکم -بخش سوم 






حالا برو وقتی اومدم حسابی با هم صحبت می کنیم شاید یک راهی باشه ؛؛ که حتما هم هست ..

برو عزیزم یک کاریش می کنیم .. به آخر خط رسیدم یعنی چی ؟ اینو تو تعین نمی کنی چون دست تو نیست  ..هنوز سالهای زیادی در پیش داری نمی دونی خدا برات چی رقم زده .....

مامور سرش داد زد راه بیفت خانم من که بیکار نیستم دل دادین و قلوه گرفتین ..زود باش ..

همینطور که از من دور می شد سرشو برگردوند و با نگاهی التماس آمیز منو نگاه کرد که دلم ریش شد ...

 رفتم سراغ خاله دکتر داشت اونو معاینه می کرد ..

می دونستم از من خوشش نمیاد ..رفتم تا پرستار زخمم رو ببینه ...

کارم که تموم شد دوباره برگشتم دکتر هنوز توی اتاق بود زدم به درو رفتم تو و  پرسیدم خانم دکتر میشه بگین چی شده ؟ 

 با بی توجهی گفت :چیزی نیست ..امشب  استراحت کنه خوب میشه ..

گفتم :  ببخشید علائمی که به من گفت یک اسپاسم عروق داشته و ممکنه حالا خودشو نشون نده ولی باید تحت مراقبت باشه ..




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و یکم -بخش چهارم 






وقتی من نبض شو گرفتم خیلی نامرتب بود.. 

حالت هایی که به من گفت کاملا نشون میده که  ..با تندی حرفم رو قطع کرد و گفت :ممکنه شما برای مریض های اینجا تشخیص پزشکی ندین به کار من دخالت نکنی ؟ .. الان

 که خوبه نبضشم مرتبه بعدم از کی تا حالا زندانی که دکترم نیست اینجا نظر میده ؟ 

گفتم : نمیدونم شما بهتر می دونین , اما تشخیص شما چی بوده ؟ شما  فکر نمی کنین  باید اعزام بشه بیمارستان متخصص قلب اونو ببینه ...

دستشو گرفت طرف درو به من گفت بیرون ..بیرون ؛ وگرنه می فرستمت انتظامات تا تو باشی حد خودت رو بشناسی ..

بار اولت که نیست  توی کار ما دخالت می کنی ...

گفتم : اون بارم بهتون گفتم پای مریض وسط باشه من پی همه چیز رو به تنم می مالم من فقط می خوام تخصصی معاینه بشه این چرا برای شما سخته نمی دونم ..

فقط به خاطر اینکه من زندانی هستم ؟این زن قفسه ی سینه اش درد گرفته .

احساس خفگی کرده و بعدم سست و بی حال افتاده ...به نظر شما من اشتباه می کنم ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و یکم -بخش پنجم 






نگاه بدی به من کرد و گفت : الان تو کی هستی ؟با مریض چه نسبتی داری ؟ که برای من تعین تکلیف می کنی ؛؛حد خودت رو بشناس  و از در اتاق  بیرون رفت ..

خاله گفت : مریم سر به سر اینا نزار ..برای اونایی که زندانی نبودن ما مثل لولو خور خوره ایم ..

حالا به من بگو واقعا لازمه ؟اینی که گفتی یعنی چی مردنی ام ؟ تو میگی من چی شدم چرا اینقدر دستپاچه شدی ؟ 

گفتم :خدا نکنه خاله .. من فقط می خوام خاطرم جمع بشه ..

گفت : خاطرت جمع باشه مرگ برای من عروسیه ...تو برو ؛ اینجا نمون ..من اگر دیدم حالم بده خودم یک کاریش می کنم ..

گفتم : نمیرم خاله اگر می خوای برام درد سر درست نشه خودت یک کاریش بکن منو اینجا نگه دار ؛؛ 

می خوام پیشت بمونم ..من حتم دارم شما باید اعزام بشی بیمارستان ..در همین موقع در باز شد و ماموری که ما رو آورده بود صدا زد مریم حقانی اگر کارت تموم شده همراه من بیا ...

گفتم : نه کارم تموم نشده  ..

خاله گفت : منیری بیا اینجا باهات کار دارم خوب گوش کن ببین چی میگم اول اینکه امشب چند تا مامور اضافه کنین چون می دونم که از نبودن من سوءاستفاده می کنن ..






#ناهید_گلکار

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و یکم -بخش ششم







حواستون به دارو دسته ی ثریا باشه چند وقته آروم بودن ممکنه از نبودن من دوباره آتیش به پا کنن  ..

بعدم به مریم کار نداشته باش بزار پیش من بمونه ..من خودم با رئیس حرف می زنم نمی زارم برات دردسر بشه ...

و اینطوری من تونستم  پیش خاله بمونم ....

و دکترنخجوان هم زیر بار نرفت که اونو بفرسته بیمارستان ...

اما من نگران بودم و می فهمیدم که خاله حالش خوب نیست ..و با یک قرص و آرام بخش مداوا نمیشه ..

پس فقط کنار خاله که بهش مسکن زده بودن و خواب بود منتظر موندم که شیفت عوض بشه و اون دکتر بره ..تا شاید دکتر یاوری که دوستم بود بیاد و این کارو انجام بدیم ...

از پرستار پرسیدم می دونی اشرف دوآبه رو آوردن اینجا یا نه ؛ گفت اعزام شد بیمارستان ... و اینطوری خیالم از بابت اونم راحت شد  که داره مداوا میشه ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و یکم -بخش هفتم







از بعد ظهر تند و تند مریض میاوردن ..خیلی دلم می خواست بهم اجازه می دادن که کمکشون کنم .. 

چند تا شون زخمی شده بودن یک نفر با سر قوطی کنسرو ماهی رگ شو زده بود تا خودکشی کنه  و چند تا دیگه که حالشون خوب نبود ..و وقتی دکتر یاوری اومد و شیفت رو تحویل گرفت از دیدن من خوشحال شد و احوال پرسی کرد   و  فورا گفت مریم کمک کن ..

منم از خدا خواسته مشغول شدم ..وقتی حالت هایی که برای  خاله پیش اومده بود بهش گفتم  ؛؛ گفت:  تا صبح صبر کنیم اگر دیدم بهتر نشد خودم اعزامش می کنم ...

ولی ممکنه رد کرده باشه و اگر بیمارستانم بفرستیم برش می گردونن ..

دکتر نخجوان ضدیتی با تو نداره اون اخلاقش همینطوره و همه می دونن ....ولی تشخیص اون درست بوده ..منم همین نظر رو دارم ...

ساعت حدود نه بود و من داشتم به دکتر کمک می کردم ...و دوباره اون حس پرستار بودن بهم لذت داد ..

تازه می فهمیدم که چقدر عاشق این کار بودم  ..و اگر صد بار دیگه هم به دنیا میومدم همین شغل رو انتخاب می کردم ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و یکم -بخش هشتم 







کم کم همه چیز آروم شد ..خاله هم بیدار شده بود و داشت سوپ می خورد ..

با مهربونی فشارشو گرفتم و قلبشو دوباره معاینه کردم ... ولی هنوز عقیده داشتم یک مشکلی براش پیش اومده ولی هم دکتر نخجوان و هم  یاوری می گفتن چیزی نیست و رد کرده ...

این بود که شب رو هم پیش خاله موندم ..

وقتی همه خوابیدن نگاهی به من کرد و گفت چه خوبه اینطوری آدم یک جا بخوابه و ازش پذیرایی کنن ...

گفتم : تا حالا ازتون پذیرایی نکردن ..منظورم بچه ها تونه ..

خندید و گفت : بچه هام؟ اگر اونا رو می دیدی این حرف رو نمی زدی ..

گفتم : خاله تو رو خدا برام تعریف کن ببینم زندگی شما چطوری بوده ؟ 

گفت : از دست تو مگه فضولی ؟ 

گفتم:  بله ..

گفت : بردن جنهم گفت هیزمش تره ...

گفتم : آره خاله من اینطوریم بگو تو رو خدا؛؛ شما آدم خوبی هستی که وانمود می کنی خوبی تو وجودتون نیست ..ولی من در شما یک نبوغ و هوشی می ببینم که برام عجیبه ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و یکم -بخش هفتم







از بعد ظهر تند و تند مریض میاوردن ..خیلی دلم می خواست بهم اجازه می دادن که کمکشون کنم .. 

چند تا شون زخمی شده بودن یک نفر با سر قوطی کنسرو ماهی رگ شو زده بود تا خودکشی کنه  و چند تا دیگه که حالشون خوب نبود ..و وقتی دکتر یاوری اومد و شیفت رو تحویل گرفت از دیدن من خوشحال شد و احوال پرسی کرد   و  فورا گفت مریم کمک کن ..

منم از خدا خواسته مشغول شدم ..وقتی حالت هایی که برای  خاله پیش اومده بود بهش گفتم  ؛؛ گفت:  تا صبح صبر کنیم اگر دیدم بهتر نشد خودم اعزامش می کنم ...

ولی ممکنه رد کرده باشه و اگر بیمارستانم بفرستیم برش می گردونن ..

دکتر نخجوان ضدیتی با تو نداره اون اخلاقش همینطوره و همه می دونن ....ولی تشخیص اون درست بوده ..منم همین نظر رو دارم ...

ساعت حدود نه بود و من داشتم به دکتر کمک می کردم ...و دوباره اون حس پرستار بودن بهم لذت داد ..

تازه می فهمیدم که چقدر عاشق این کار بودم  ..و اگر صد بار دیگه هم به دنیا میومدم همین شغل رو انتخاب می کردم ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و یکم -بخش هشتم 







کم کم همه چیز آروم شد ..خاله هم بیدار شده بود و داشت سوپ می خورد ..

با مهربونی فشارشو گرفتم و قلبشو دوباره معاینه کردم ... ولی هنوز عقیده داشتم یک مشکلی براش پیش اومده ولی هم دکتر نخجوان و هم  یاوری می گفتن چیزی نیست و رد کرده ...

این بود که شب رو هم پیش خاله موندم ..

وقتی همه خوابیدن نگاهی به من کرد و گفت چه خوبه اینطوری آدم یک جا بخوابه و ازش پذیرایی کنن ...

گفتم : تا حالا ازتون پذیرایی نکردن ..منظورم بچه ها تونه ..

خندید و گفت : بچه هام؟ اگر اونا رو می دیدی این حرف رو نمی زدی ..

گفتم : خاله تو رو خدا برام تعریف کن ببینم زندگی شما چطوری بوده ؟ 

گفت : از دست تو مگه فضولی ؟ 

گفتم:  بله ..

گفت : بردن جنهم گفت هیزمش تره ...

گفتم : آره خاله من اینطوریم بگو تو رو خدا؛؛ شما آدم خوبی هستی که وانمود می کنی خوبی تو وجودتون نیست ..ولی من در شما یک نبوغ و هوشی می ببینم که برام عجیبه ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و یکم -بخش نهم 





گفت : بزار بشینم ..اینطوری نمی تونم حرف بزنم ..

گفتی نبوغ داغ دلمو تازه کردی ...

من سکوت کردم با دقت بهش خیره شدم می خواستم با اشتیاقی که داشتم اونو وادار به حرف زدن بکنم ...

یکم به من نگاه کرد و گفت : کاش یک دختر مثل تو داشتم ..ولی توی این دنیا همه چیز برای من زیادی بود ....بزار از اول بگم ...

یک بابا داشتم که جز بچه پس انداختن و شیره کشیدن کار دیگه ای بلد نبود ..و مادری که جز زاییدن هنر دیگه ای نداشت  .. 

دوازده تا زایید ..پشت سر هم ..یکی زیر سینه اش بود یکی دیگه توی شکمش .....

ولی همشون نموندن ...یکی رو انداخت ..یکی توی شکمش مرده به دنیا اومد ...دو تا شون تا بدنیا اومدن مردن ..

دوتا هم دو ؛سه ساله بودن یکی زیر کرسی خفه شد و یکی هم اسهال و استفراغ گرفت .....







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و یکم -بخش دهم 






توی یک دخمه ی خراب زندگی می کردیم که تابستون ها جلوی درش پارچه می زدیم  و زمستون ها پلاستیک  تا از سرما نمیریم و تنها چیزی که ما رو گرم می کرد چراغ شیره ی پدر و مادرم بود و یک کرسی لق که مدام پایه اش در میرفت و بابام حالشو نداشت درستش کنه ..و زیرش آجر گذاشته بودیم ..

نزدیک کوره پز خونه زندگی می کردیم ..

من دومین بچه بودم و از وقتی  خودمو شناختم که  اون زندگی رو دوست نداشتم ..دلم می خواست درس بخونم و آدم حسابی بشم ...

آره اون پایین های شهر بچه هایی نا خواسته به دنیا میان و توی فقر و بدبختی و مواد بزرگ میشن ....

 به جای مدرسه رفتن کار می کنن و خیلی زود می فهمن که جز خلاف کردن نمی تونن گلیمشون رو از آب بکشن ...

بعد میشن یکی مثل من ..ولی هیچکس از اونا نمی پرسه تو واقعا می خواستی خلاف کار و چاقو کش بکشی ؟ اصلا چرا این کارو می کردی ؟..اگر نمی کردی چی به روزت میومد ؟...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سی و یکم -بخش یازدهم 





ما  صبح زود میرفتیم  خشت می زدیم و طرفای بعد از ظهر به خصوص شب های جمعه توی  قبرستون  خیرات های مردم رو جمع می کردیم ,پول ؛ خرما ؛ حلوا , شیرینی و میوه میاوردیم خونه تا گرسنه نمونیم ..

و پول هامون هم خرج شیره ی بابام می شد که توی کشیدن اون وامونده مادرم هم بهش کمک می کرد تا شوهر نازنینش رو تنها نزاره .... 

خوب با یک پدر و مادر معتاد افتادیم گیر مواد فروش ها که براشون جا بجا کنیم ..

اصلا ول بودیم و کسی کاری به کارمون  نداشت  فقط شب منتظر بودن ببین من و سه تا داداشم چی با خودمون می بریم خونه ...

این شد که همه ی فوت و فن دزدی و مواد جا بجا کردن و سر دیگران کلاه گذاشتن رو یاد گرفته بودم ...

و اینکه روی پای خودم وایسم و بفهمم اگر نزنم می خورم ..و چون خیلی با هوش بودم ..فکر می کردم اگر روزی خودم مواد فروش بشم دیگه نونم توی روغنه و زندگیم بهتر میشه ...




ادامه دارد









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون معصومه جان..مث همیشه عالی بود عزیزدلم💕

❤️❤️❤️😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
احتمالا امروز داستان نداریم؟

چرا عزیزم بیرون بودم الان دارم میذارم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز