داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_سی ام-بخش هفتم
وقتی ساک رو آورد و داد به من همه رو خالی کرده بود اینا رفته بود اون زیر و نفهمیده بود می گفت ببخشید مائده نمی خواستم اینطوری بشه درست خالیش نکردم ..
آخه خودش بیشتر از من ناراحته ...اونقدر به خودش فحش میده که من دلداریش میدم ...
می دونین چیه من خیلی دوستش دارم ..عاشقشم ..حبسم رو می کشم ولی اونو ول نمی کنم ..
گناه داره به خدا ...میگه به خاطر بدهکاری که داشتم این کارو کردم .....
زهره گفت : نمی دونم چی بهت بگم ؟ گناه اونایی دارن که شوهر تو مواد بهشون میده ..
دختر جون این کار درستی نیست تو چقدر بی خیالی ؟ من که دارم شاخ در میارم ...انگار چیز مهمی نبوده ..
بابا شوهرت مواد فروش بوده می فهمی ؟ این یعنی چی که عین خیالت نیست ؟
فیروزه گفت : حدس می زدم تو یکم شیرین می زنی ؛؛ولی نه دیگه تا این اندازه ..
داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_سی ام-بخش هشتم
گفت : خود توام همین کارو کردی ..با شوهرت ساختی ..حالا من گناهکار شدم ؟
چون من خیلی خلاصه گفتم به نظرتون راحت بودم ؛؛ ..
نمی خواستم اشک شما رو در بیارم ..وگرنه می گفتم که وقتی می خواستن منو بیارن زندان مامانم دم در غش کرد و منو به زور بردن قرنطینه ؛؛
اونقدر داد زده بودم که صدام گرفته بود ؛؛ به خدا ؛؛..تازه خیلی هم گریه کردم به این راحتی ها هم که گفتم نبود ...کلی طول کشید که بخشیدمش ..
ولی تو چی به خاطر شوهرت مگه زندان نیستی ؟ تازه اون بهت خیانت هم کرده ..ولی جمشید آدم خوبیه ؛
چون بیکار بود داشت اون کارو می کرد بدهیشو بده ..خودشم دلش نمی خواست ..الانم میگه دیگه توبه کردم ..به جون مامانم؛؛ ..
دستی که نکرد ؛؛من زنشم نمی خواست بیفتم زندان ...
زهره گفت :اما تو یک طوری حرف می زنی که انگار وقتی از اینجا رفتی بیرون باهاش همکاری می کنی ...
گفت : ای بابا چرا برای من حرف در میارین حالا ببین همه داستانشون رو تعریف کردن هیچکس چیزی نگفت ..
چرا دارین منو سر زنش می کنین ؟ مگه من تریاک فروشم ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar