داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_بیست و نهم-بخش یازدهم
گفت : دیگه چیکار کنم حالا بشینم پته مته ی خودمو بریزم رو آب فردا برام دست بگیرین ؟
گفتم : خاله قول دادی ؛؛
گفت : من به گور هفت جد و آبادم خندیدم ..یک چیزی گفتم شما ها خوشتون بیاد ..
گفتم : هر چیزی که صلاح نمی دونین نگین ولی ما منتظر قصه ی شما هستیم امشب دلمون تنگه برای خدیجه ؛؛ قبول کنین دیگه ..
گفت : قصه ی من بد آموزی داره ....خوب نیست برای شما ، ولی توبه کردم ..
گفتم : پس میاین ؟
گفت : حالا ببینم چی میشه ...اما یک شرط دارم ..این ژاکت تو رو می خوام و ؛ به اون شوهر جونت هم بگو برای من یک باکس سیگار بیاره ..معامله می کنم ...
گفتم : چشم قابلی نداره همین رو می خواین که تنمه ؟
گفت : آره همینو ؛؛ مال من خیلی کهنه شده ...
از تنم در آوردم و گفتم : بفرمایید مال شما ....
گرفت و خندید و گفت : دختر جون تو وقتی می خوای از اینجا بری فکر کنم لباس زیرم تنت نباشه ..
وبلند و دندون نما خندید ...
داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_بیست و نهم-بخش دوازدهم
گفتم : خاله ؟ یک خواهشم ازتون دارم ....
گفت : خدا بخیر کنه؛ حالا یک ژاکت به من داده ها ..باز چی شده ؟
گفتم : توی بند سه یک زنی هست که مریضه می تونیم پیگیری کنیم ببینیم رفته بهداری یا نه ؟ گفت : نفوذی داری ؟
پرسیدم منظورتون چیه ؟
گفت تو از بند سه چطوری خبر داری ؟
گفتم دم تلفن دیدمش ...سری تکون داد و گفت باشه فردا, امروز هوا خوریه خیلی کار دارم ..
اونشب خاله نیومد و وقتی فیروزه دنبالش رفت با عصبانیت گفته بود برین دنبال کارتون منو مسخره کردین ؟
و اونم دیگه جرات نکرده بود حرفی بزنه ...جای خدیجه خانم که زن فهمیده و متینی بود حسابی خالی بود ...
و اون دختر نوزده ساله با یک دنیا غم روبروی ما نشسته بود و دلش نمی خواست حتی به ما نگاه کنه ...
و ما هم سعی کردیم شب اول کاری به کارش نداشته باشیم چون همه ی ما می دونستیم که به زودی عادت می کنه و جزوی از من ما میشه ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar