داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_بیست و هشتم-بخش سیزدهم
صنم بیشتر از همه تحت تاثیر قرار گرفته بود و حالش خیلی بد بود و مثل ابر بهار اشک میریخت می گفت دلم برای پسرم تنگ شده توی این جامعه ی بی بند بار بدون مادر ..چی می خواد بشه ؟ من مادر بدی هستم ..یک مادر مثل خدیجه پیدا میشه یکی مثل من که بدون اینکه به بچه اش فکر کنه اشتباهی کرده که راه باز گشت نداره ...
خدیجه گفت : برای منم نداره ..من دیگه آدم سابق نمیشم ...
روز بعد قرار بود خانواده ی خدیجه بیان و ملاقات خصوصی داشته باشن برای خداحافظی ..ولی کسی خدیجه رو صدا نکرد ..همه منتظر بودیم و ثانیه ها رو می شمردیم ..هیچکدوم نه رغبیتی به خوردن داشتیم نه خوابمون می برد ..مدام بهم زل زده بودیم و حرفی برای گفتن نداشتیم ...غم از سراپای وجودمون می ریخت و فقط دعا می کردیم ..
داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_بیست و هشتم-بخش چهاردهم
بالاخره شب شد و کسی سراغ خدیجه نیومد ...و اون با گریه می گفت ..نخواستن من ببین ..حتما فاطمه نیومده ...مادرو برادرام چی اونا چرا نیومدن ...یعنی من اینطوری بمیرم ؟ روز بعد باید اونو می بردن زیر بند ..جایی که یک روز قبل از اعدام زندانی رو به اونجا می بردن ...اونشب غیراز ما نه نفر عده ی زیادی از زندانی ها هم با ما همراه شدن و همه با هم دعا خوندیم ...
صبح نزدیک ساعت هشت بلند گو خدیجه رو صدا کرد ....اون بلند شد ولی پاهاش چنان می لرزید که دو زانو نشست روی زمین ..دونفر زیر بغلشو گرفتن مامور اومد و گفت خدیجه بریم ..خاله گفت : چرا الان می برین زیر بند ؟ گفت : نه الان نمی بریم رئیس کارش داره ..نترس جونم برت می گردونم نمی خواد خداحافظی کنی ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar