داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_بیست و هفتم-بخش پنجم
گفت : چه ساعتی بیدار شدین ؟..
.گفتم : یازده ؛؛ دقیق یازده بود چون فورا نگاه کردم ..و تا اومدم صورتم رو بشورم و برم سر کارم سر و صدا شنیدم و دویدم طرف صدا ...
نمی دونم چرا یک مرتبه دلم شور افتاد که نکنه اتفاقی برای مریض افتاده باشه ..
آره این حس من در اون زمان بود ...
گفت : شما تا الان به این فکر نکرده بودین و اون وکیل زبر دستی که پرونده ی شما رو قبول کرده بود متوجه نشده که شکوفه دو ساعتی وظیفه اش تموم شده بود ..و هنوز توی بیمارستان بود و این آگاهی رو طاهری به شما داد که شکوفه هنوز نرفته ؛؛ درسته ؟
گفتم : آره ؛؛ واقعا؛؛ تا حالا بهش فکر نکرده بودم ...
گفت : از اینجا به بعد فیلم های دوربین ها دقیق موجود هست ..و من باید با دقت اونا رو بررسی کنم ...
و نتیجه رو حتما با شما در میون می زارم ..
چیزی هست که باید به من بگین ؟
داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_بیست و هفتم-بخش ششم
گفتم :دکتر طاهری اونشب با چندین بار پیج نیومد و من فکر کردم خوابش سنگین شده با سرعت رفتم در اتاقش در زدم ولی زود باز کرد و گفت الان میام ..
اون خواب نبود ..اینی که میگم یک حدسه حس کردم دستپاچه شده و کسی توی اتاق هست ....
گفت : اینم میشه تحقیق کرد..ببینم اون اجازه داشته که بخوابه ؟
گفتم : بله اگر مریض حالش بد نباشه گاهی دکترا می خوابن ......
سری تکون داد و چیزایی رو یادداشت کرد ...
احساس کردم خیلی به کارش مسلط هست و با صادقی خیلی فرق داره این بود که گفتم : آقای علوی یک خواهش ازتون داشتم ..میشه یک کاری برای من انجام بدین ؟
گفت : بله حتما بفرمایید ..
گفتم : زنی هست اینجا دو روز دیگه اعدام میشه؛؛ قصاص؛؛ ..طرفش رضایت نمیده دیه بگیره قتل غیر عمد بوده ..اون زن ...
گفت : خدیجه ؟
گفتم : بله شما از کجا می دونین ؟
گفت : شوهرتون دنبال کارش هست ..منم سعی می کنم یک نفر رو که اون شخص ازش حرف شنوی داشته باشه پیدا کنم ..
ظاهرا غیر ممکنه ولی ما تلاش خودمون رو برای اون خانم می کنیم ....
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar