2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هفتم-بخش پنجم








گفت : چه ساعتی  بیدار شدین ؟..

.گفتم : یازده ؛؛ دقیق یازده بود چون فورا نگاه کردم ..و تا اومدم صورتم رو بشورم و برم سر کارم سر و صدا شنیدم و دویدم طرف صدا ...

نمی دونم چرا یک مرتبه دلم شور افتاد که نکنه اتفاقی برای مریض افتاده باشه ..

آره این حس من در اون زمان بود ...

گفت : شما تا الان به این فکر نکرده بودین  و اون وکیل زبر دستی که پرونده ی شما رو قبول کرده بود متوجه نشده که شکوفه دو ساعتی  وظیفه اش تموم شده بود ..و هنوز توی بیمارستان بود و این آگاهی رو طاهری به شما داد که شکوفه هنوز نرفته ؛؛ درسته ؟ 

گفتم : آره ؛؛ واقعا؛؛  تا حالا بهش فکر نکرده بودم ...

گفت : از اینجا به بعد فیلم های دوربین ها دقیق موجود هست ..و من باید با دقت اونا رو بررسی کنم ...

و نتیجه رو حتما با شما در میون می زارم ..

چیزی هست که باید به من بگین ؟







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هفتم-بخش ششم








گفتم :دکتر طاهری اونشب با چندین بار پیج نیومد و من فکر کردم خوابش سنگین شده با سرعت رفتم در اتاقش در زدم ولی زود باز کرد و گفت الان میام ..

اون خواب نبود ..اینی که میگم یک حدسه حس کردم دستپاچه شده و کسی توی اتاق هست ....

گفت : اینم میشه تحقیق کرد..ببینم اون اجازه داشته که بخوابه ؟ 

گفتم : بله اگر مریض حالش بد نباشه گاهی دکترا می خوابن ......

سری تکون داد و چیزایی رو یادداشت کرد ... 

احساس کردم خیلی به کارش مسلط هست و با صادقی خیلی فرق داره این بود که گفتم : آقای علوی یک خواهش ازتون داشتم ..میشه یک کاری برای من انجام بدین ؟ 

گفت : بله حتما بفرمایید ..

گفتم : زنی هست اینجا دو روز دیگه اعدام میشه؛؛ قصاص؛؛ ..طرفش رضایت نمیده دیه بگیره قتل غیر عمد بوده ..اون زن ...

گفت : خدیجه ؟ 

گفتم : بله شما از کجا می دونین ؟

 گفت : شوهرتون دنبال کارش هست ..منم سعی می کنم یک نفر رو که اون شخص ازش حرف شنوی داشته باشه پیدا کنم ..

ظاهرا غیر ممکنه ولی ما تلاش خودمون رو برای اون خانم می کنیم ....








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هفتم-بخش هفتم









و لبخندی زد و از جاش بلند شد و گفت من باید برم ..

راستی از شوهرتون پرسیدم برای چی می خواد رضایت شاکی زنی رو که نمی شناسه بگیره ..

گفت به خاطر خانمم می خوام روحیه اش رو نبازه ...شما امری ؛؛ پیغامی برای بیرون ندارین ؟ منم بلند شدم و گفتم ..واقعا ازتون ممنونم ..از قول من به فرزاد بگین از انتخاب خودم خیلی خوشحالم ..کاش اینطوری نمی شد ..ولی جبران می کنم ...

وقتی از در می خواست بره بیرون ..برگشت و خیلی آهسته به من گفت : با کسی در این مورد حرفی نزنین نمی دونم شاید یکی براشون خبر ببره ...

رفتار خودتون هم تغییر نکنه و وانمود کنین که نا امید هستین ...

من شک دارم که اینجا هم جاسوس نداشته باشن ..احتیاط شرط عقله ..

وقتی برمی گشتم به بند انگار سبک شده بودم ...

حتی مامورم اینو متوجه شد و برای اولین بار با من حرف زد و پرسید : خبر خوبی بهت دادن ؟ گفتم : نه قطعی ولی امید....یاد حرف علوی افتادم و ادامه دادم ...

امید دارم برای خدیجه یک کاری بشه ..خودم که هنوز خبری نیست  ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هفتم-بخش هشتم








خدیجه مات زده گوشه ای نشسته بود ..رفتم کنارش نشستم و گفتم : یک خبر برات دارم ..

شوهر من با وکیل همراه شوهر تو افتادن دنبال کارت ..اگر ما از ته دل دعا کنیم مطمئنم که همه چیز درست میشه ...

نگاهی بهم کرد و گفت : راست میگی یا می خوای دل منو گرم کنی ؟

 گفتم : پاشو از خدا نا امید نشو راست میگم ...

خودشو انداخت توی بغل من و گفت : من که میمیرم و راحت میشم ولی فاطمه چی به روزش میاد فقط خدا می دونه ...

اگر می خوام بمونم به خاطر اونه که با هوش و ذکاوتی که داره تا آخر عمرش خودشو نمی بخشه ...

وقتی سفره رو پهن می کردیم فیروزه گفت : خدیجه خانم خاله رو صدا کنم ؟ بقیه اش رو برامون تعریف می کنی ؟ چند بار سرشو به علامت آره تکون داد ...

و وقتی خاله اومد ؛ 

خودش بدون اینکه کسی ازش بخواد شروع کرد ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هفتم-بخش نهم






فاطمه دختر خیلی خوبیه ..پونزده سالشه ولی قد بلندی داره و بیشتر از سن خودش نشون میده ...

خوب خوشگلم هست ..نه فکر کنین  من که مادرشم اینطوری میگم..از نظر همه  خوشگله ...

شما ها نمی دونین که چقدر نگرانشم ...باباش می گفت شبانه روز خودشو نفرین می کنه و  خواب و خوراکش گریه اس  ...

از وقتی اومدم اینجا از خجالتش نیومده به ملاقاتم ...

اون روز من از خرید بر می گشتم خونه یک مرتبه یک ماشین آخرین مدل نگه داشت و فاطمه ازش پیاده شد ...

یک پسر جوون و خوش قیافه بود...آخ ..خدای من ..تو چی برای من خواستی ؟  

مُردم و زنده شدم  ..

خدایا آخه چه گناهی به درگاهت کرده بودم که بچه ام اینطوری از آب در اومد ..اون منو ندید و به راهش ادامه داد و من قدم هامو تند کردم تا بهش رسیدم  منو که دیدترسید ..

دیگه چیزی حالیم نبود ..







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هفتم-بخش دهم









تا اینجا هر کاری می کرد باهاش راه میومدم  ..

دیگه خسته شده بودم  و این کار آخرش برای من غیر قابل تحمل بود ....

با حرص بازوشو گرفتم کشون کشون بردمش خونه ..

پرتش کردم وسط حال و شروع کردم به زدن خودم ..می زدم ...می زدم ...توی سرم ؛؛ صورتم روی پام؛؛  و بازم می زدم ..

دیگه حالیم نبود..چیکار می کنم ..فقط داد می زدم چرا ؟ چرا این کارا رو می کنی ؟ آخه چیکارت کنم ؟ 

و اون با گریه سعی می کرد جلوی منو بگیره و اشک ریزون می گفت : مامان جونم نزن تو رو خدا خودتو نزن غلط کردم

 (..) خوردم دیگه نمی کنم ..هر چی شما بگین ..

تو رو خدا خودت رو نزن التماست می کنم  نزن ..

گفتم :  فقط بهم بگو چرا اینقدر منو آزار میدی؟ چرا این کارارو می کنی ؟ 

گفت : به خدا غلط کردم ..می دونی که اگر قول بدم انجامش میدم بهت قول میدم دفعه ی آخرم باشه ...











#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هفتم-بخش یازدهم








بی رمق یک گوشه افتادم ..

صورتم و روی پاهام قرمز بود که خیلی زود کبود شد ...

همین طور که هق و هق گریه می کرد  برام یک لیوان آب قند درست کرد و داد دستم ..

گفتم : چرا سوار ماشین اون پسره شده بودی از کجا میای ؟ مگه مدرسه نبودی ؟ 

گفت : ببخشید ..

گفتم: آخه ببخشید شد حرف ؟ ازت می پرسم کجا بودی ؟ ..

گفت : به خدا به خاطر ماشینش سوار شدم ..می خواستم مزه ی سواری با اون ماشین ها رو تجربه کنم ..می دونم احمقانه اس ولی فکر نمی کردم شما اینقدر ناراحت بشین ...

گفتم : اون پسره کی بود چطوری باهاش آشنا شدی ؟چند وقته سوار ماشین اون میشی ؟ گفت : یک روز از مدرسه  که میومدم جلوی پام نگه داشت ...

بعد روزا ی دیگه هم این کارو می کرد ..دوستام بهم حسودی می کردن بهم می گفتن چقدر خری ما جای تو بودیم از دستش نمی دادیم ...

ببخشید مامان جون ..تو رو خدا منو ببخش ..یک روز که خیلی اصرار کرد سوار شدم ..خیلی خوب بود ..

منم از اون پسره خوشم اومد ماشینشم دوست داشتم ...برای همین چند بار دیگه ام سوار شدم دور زدیم و حرف زدیم به خدا فقط همین ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هفتم-بخش دوازدهم









گفتم : آخه تو فکر نکردی یک بلایی سرت بیاره من چه خاکی تو سرم بریزم ؟ اون می دونه که تو هنوز به سن قانونی نرسیدی ؟

 بگو باهاش کجا رفتی؟ بهت دست زده ؟ 

گفت : عه ..مامان ؟ شما فکرت منحرفه ..دست زده چیه ما دوستیم ...

گفتم : تو بیجا کردی شکر خوردی؛؛ دوست یعنی چی اون می خواد ازت سوءاستفاده کنه ...

گفت : مگه من چغندرم ؟ نمی زارم ؛ 

گفتم : دختر وقتی تو رو برد یک جا زورت بهش نمی رسه احمق ..

گفت : ادامه ندین ... باشه ...باشه؛  فهمیدم که دیگه نباید برم ..تمومش می کنین یا می خواین به گوش بابام برسونین ؟از این حرفا بدم میاد .... 

نمی دونم دیگه راه درست چی بود..می گفتن با این بچه ها باید مدار کنی وگرنه نتیجه ی عکس می گیری ..ولی هراس از آینده ی اون جلوی چشم منو گرفت ....










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هفتم-بخش سیزدهم








خودم می بردمش مدرسه و میرفتم دنبالش و برش می گردوندم ...

یکی دو روز اول حرفی نداشت شاید فکر می کرد موقتیه ولی وقتی دید جدی هستم شاکی شد ..و می گفت به من اطمینان نداری ؟ 

وقتی میگم دیگه سوار ماشین کسی نمیشم یعنی نمیشم ..من از این کار شما بدم میاد ...

گفتم : همین که هست من به عنوان مادرت نمی تونم بزارم آینده ات رو خراب کنی و یک عمر بدبختی بکشی ..

جواب داد ..این شما هستی که تن به بدبختی میدی من هرکجا باشم و هر کاری بکنم نمی زارم بدبخت بشم حواسم به خودم هست ..

این شما هستی که اشتباه می کنی و منو نمیشناسی آدمی نیستم که بزارم یک پسر ازم سوءاستفاده کنه ...









داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هفتم-بخش چهاردهم






اونقدر جر و بحث کردیم تا باز حرفشو به کرسی نشوند و گفت یا تنها میرم مدرسه یا اصلا نمی رم  ....

ولی من دلم طاقت نمیاورد ..

اون که رفت پشت سرش تا مدرسه رفتم و وقتی وارد حیاط شد برگشتم خونه و باز موقعی که تعطیل شد دورا دور اونو می پاییدم ...

نمی دونین چطور دلم کف دستم بود که منو نببینه ..

با خودم عهد کردم اگر چند روزی رفتم و چیزی ندیدم به حال خودش بزارمش و بهش اعتماد کنم ..

چون فاطمه اصلا دروغ نمی گفت  ..روز بعد ظهر که تعطیل شد قبل از اینکه فاطمه از در مدرسه بیاد بیرون ماشین اون پسر رو دیدم ..

قلبم فرو ریخت ..

منتظر موندم ببینم وقتی فاطمه اومد چیکار می کنه ...






ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
خانمی ممنونم که زحمت نیکشید ادامشو میزارید.میشه بگید چند قسمت دیگه مونده؟

خواهش میکنم عزیزم 

منم نمیدونم چقدرش مونده ولی معمولا داستان‌های خانم گلکار سی تا چهل بعضیا یه کم بیشتر بعضیا یه کم کمتر هستن 

حالا چرا عجله دارید بالاخره به تهش میرسیم عزیزم خیلی اهل کش دادن داستان نیستن داستان‌ها

شون همیشه هدفمنده و سرو تهش مشخصه عزیزم ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هشتم-بخش اول







مدتی بعد همراه چند تا از همکلاسی هاش اومد بیرون ...داشت با اونا حرف می زد  و فکرشم نمی کرد  که من اونجا باشم ..چشمش افتاد به ماشین اون پسر ..خندید و دستی براش تکون داد ..اونم از توی ماشین اشاره کرد بیا ...فاطمه با اشاره ی دست گفت :   برو ؛ برو  .....پسره  چند تا بوق زد و رفت جلوتر ایستاد ..فاطمه با یکی از دخترا راه افتاد طرف خونه .....من فورا رفتم توی یک داروخونه که اون نزدیکی بود تا منو نبینه ..اون پسر دور زد و با یک ترمز محکم جلوی پاش ایستادو شیشه رو کشید پایین  ..فاطمه خم شد و در حالیکه می خندید و به نظر خوشحال بود باهاش حرف زد و بعد دستشو برد بالا و با چهار انگشتش که برای اون تکون داد خدا حافظی کرد  و به راهش ادامه داد ..ولی اون پسر باز دست بر دار نبود رفت جلو تر و می فهمیدم داره اصرار می کنه ...اما بالاخره گاز داد و رفت ...

با این حال  خیالم راحت نبود ؛  چون فکر می کردم به هر حال فاطمه  هنوز بچه اس و ممکنه دوباره اشتباه کنه و گول اون پسر رو بخوره ....





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هشتم-بخش دوم






برای اینکه امتحانش بکنم شب ازش پرسیدم : مادر اون پسره مزاحمت نشد دیگه ؟..گفت : بشه مگه چی میشه؟ امروز اومد بهش گفتم دیگه نیستم ..گفتم : واقعا اومد ؟ توام همینطوری گفتی نیستم و اون رفت ؟ گفت : بهش گفتم از ماشینش خوشم اومده بود ..دیگه ام سوار نمیشم ..گفتم : الهی مادر فدای اون سرت بشه ..دورت بگردم آفرین دخترم ممنونم ازت مادر ,, مرسی ؛ ...گفت : برای چی شما کاری رو که وظیفه ی منه و قول دادم نکنم ازم تشکر می کنی ؟ من واقعا از کارای شما سر در نمیارم ..گفتم : خوب چی باید می گفتم  ؟ گفت : مثلا می گفتین کار درست رو کردی همین ..وقتی تشکر می کنین فکر می کنم به خاطر شما سوار نشدم و این اذیتم می کنه ..می خوام تصمیم خودم باشه ...گفتم :منم از حرفات تو سردر نمیارم ..به هر حال خیالم من راحت شد که  خواسته ی خودتم هست ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هشتم-بخش سوم 






بهش اطمینان کردم سه چهار روز ی نرفتم دنبالش ..ولی همش نگران بودم ..یک روز بعد از ظهر بود من داشتم براش ژاکت می بافتم و نشسته بودم روی مبل اومد و کنارم نشست و دست انداخت دور گردن منو و پشت سرم هم صورتم رو بوسید ..گفتم نکن ..بزار کارمو بکنم ..گفت : قربون اون دستهای قشنگت برم که برای من ژاکت می بافی ولی من راضی نیستم ..حیف شما نیست چشم و دست و گردن تون رو خسته می کنین .. پرسیدم : ساناز جان مادر چه خبر ؟ گفت : بی خبرم شما چه خبر ؟ گفتم از اون پسره خبری نشد ؟ گفت : مامان باز شروع کردی ؟ گفتم جون مادر بگو ببینم بازم اومد سراغت ؟ گفت : چرا میاد ..تقریبا هر روز ...ولم نمی کنه ..گفتم : تو چیکار می کنی ؟ گفت : یک چیزی ازتون بپرسم ناراحت نمیشین ؟ گفتم : ناراحت کننده اس ؟ گفت : خوب در واقع نه ولی اخلاق شما رو می دونم برای چیزای پیش پا افتاده خودتون رو خیلی ناراحت می کنین ...یعنی شما ...نه بزار اینطوری بگم ..می خواستم ازتون بپرسم ..میشه اون عاشق من شده باشه ؟یعنی راست میگه ؟ میل های بافتی رو گذاشتم زمین ..ماتم برده بود من حالا چی جواب اونو بدم ..





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هشتم-بخش چهارم 






گفتم : نه دخترم؛؛ این طور نیست اون  فقط می خواد ازت سوءاستفاده کنه همین؛؛ ..بعدم  این چه طرز حرف زدنه به خدا برای تو زشته ..من هنوز نتونستم این کلمه رو به بابات بگم تو چطور به این راحتی به زبون میاری ؟ گفت : تو رو خدا مامان یکم به روز شو ؛؛دنیا عوض شده دیگه موقع جنگ و اول انقلاب نیست دلم می خواست یک روز نامرئی می شدی و میومدی توی دخترا ببینی چی بهم میگن ...گفتم : همش مال تریبت غلطه ما بزرگتر هاست از بس شما ها رو لوس کردیم ...گفت : نسل ما نسل سوخته اس ..نسلیه که دنیا رو می شناسه و خوبی ها و لذت های اونو می ببینه و نمی تونه این تفاوت بین خودشو بقیه ی جوون های دنیا رو تحمل کنه ....گفتم : نسل شما سوخته نیست سوزنده اس ...نسل شما با خود خواهی و راحت طلبی داره آینده ی این مملکت رو خراب می کنه ...نسل بچه های شما نسل سوخته اس که پدر و مادرشون هیچ کاری جز غر زدن و خودخواهی؛ زیاده طلبی  نکردن..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هشتم-بخش پنجم 








شما ها از اون دنیایی که میگین چی فهمیدین  ؟..لذت بردن و خوشی های مضر برای خودتون ؟چرا تلاش اون جوون ها رو برای بهتر زندگی کردن ندیدن ؟ والله اون چیزایی که شما ازش اسم می برین فقط توی فیلم ها ست ..وگرنه کشوراشون اینقدر پیشرفت نمی کرد و ما در جا نمی زدیم ..نسل شما نسل بهانه های بی محتواس ..گفت : آخه ما آزادیم که هر طور دلمون می خواد زندگی کنیم ؟ برای همین پیشرفت نمی کنیم ...گفتم :  این یک تیکه پارچه که روی سر توست  مانع پیشترفت تو میشه ؟..پس اون عقلی که توی سرت هست به چه کارات میاد ؟  چطوری جلوی پیشرفت تو رو گرفته ؟ آره من قبول دارم اشکالاتی هست ..ولی این نباید مانع بشه که شما ها دست از آرمان های خودتون بکشین ..دوباره خودشو توی بغل من جا کرد و گفت : ولی من می خوام یک دانشمند هسته ای بشم ..عاشق این رشته ام ..حالا می بینی چه کارا که بکنم و بهم افتخار کنین ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هشتم-بخش ششم 








اون بعد از مدت ها   از رفتن به خارج از کشور حرفی نزد ....و همین منو به این فکرانداخت که نکنه علتش اون پسر باشه ..این بود که روز بعد دوباره نزدیک ظهر رفتم دم مدرسه اش ..واز دور مراقب بودم ...  نزدیک تعطیل شدن مدرسه باز  ماشین اون پسر رو دیدم ...که جلوی مدرسه  بالا و پایین می رفت ...این بار فاطمه  صمیمی تر و خیلی خودمونی تر مدتی از همون پنجره ی ماشین با هاش حرف زد  ..بعد درو باز کرد و سوار شد ماشین که راه افتاد دیگه قلبم داشت می ایستاد ..اما کمی جلوتر کنار خیابون نگه داشت و همون جا مدتی توی ماشین با هم حرف می زدن ..ترجیح دادم جلو نرم تا ببینم چی میشه  ...خدایا چیکار باید می کردم ..راه درستش به نظرتون چی بود شاید من آدم بی عرضه ای بودم ....حدود یک ربع بعد پیاده شد و با حالتی که من از صورت فاطمه می فهمیدم که چقدر علاقه توش هست راه افتاد طرف خونه ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هشتم-بخش هفتم 








اونشب اصلا به روی اون  نیاوردم و دنبال راه چاره ای می گشتم  ..با پدرش در این مورد حرف زدم ..اون عقیده داشت زود تر شوهرش بدیم ..ولی من کلاملا مخالف بودم و دلم می خواست درس بخونه و  به جایی که دوست داره برسه ...با خودم فکر کردم برم با اون پسر حرف بزنم و اگر زیر بار نرفت حتی  تهدیدش کنم که دست از سر دختر من بر داره....روز بعد زود تر دم مدرسه بودم وقتی اون پسر یک جا نگه داشت رفتم سراغش و زدم به شیشه ی ماشین ..کشید پایین و گفت : چی می خواین ؟ گفتم : میشه چند دقیقه وقت شما رو بگیرم ؟ گفت : بفرمایید ..گفتم : اگر میشه بیا پایین ...اومد ؛؛یک پسر هجده ؛ نوزده ساله بود اونم سنی نداشت و نمی فهمیدم ماشین به اون گرونی چرا باید زیر پای اون باشه هر روز دم دبیرستان دخترونه  با حالت التماس آمیزی گفتم : پسرم ؛ من مادر سانازم ..ببخش منو که مزاحمت شدم ..







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هشتم-بخش هشتم 







دختر من فقط پونزده سالشه من به عنوان یک مادر ازت خواهش می کنم استدعا می کنم دست از سرش بر دار برای شما دختر زیاده برو سراغ یکی دیگه بزار درسشو بخونه ..گفت : برو بابا دلت خوشه ساناز کدوم خریه  ؟ نکنه دزدی؛؛  به این بهانه می خوای جیب منو بزنی ..برو روزیت رو خدا جای دیگه حواله کنه ..و سوار ماشینش شد و درا رو قفل کرد و با سرعت دور شد ...

نفهمیدم چرا اونقدر ترسید وفرار کرد  چرا گفت ساناز رو نمی شناسه  ....رفتم اونطرف خیابون واز توی پیاده رو آهسته راه افتادم  بطرف خونه نمی خواستم فاطمه منو ببینه  ... در حالیکه بشدت عصبی بودم و به دنبال راه چاره ای می گشتم ..یک مرتبه همون ماشین رو دیدم از کنارم رد شد و یک دخترم کنار اون پسر نشسته بود  ..متوجه نشدم فاطمه  بود یا نه فقط مقنعه ی مشکی اونو دیدم که همه ی اون دخترا سرشون بود ..ولی حتم داشتم که باید خودش باشه  ...هراسون  تاکسی گرفتم  تا اگر اونو سر کوچه پیاده کنه مچشو بگیرم ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هشتم-بخش نهم 








اما خدا می دونه تا اونجا چه حالی داشتم ...مدتی سر کوچه منتظر شدم خبری نشد ؛؛  زنگ زدم خونه کسی گوشی رو بر نداشت ..از این طرف به اون طرف مثل دیوونه ها  راه میرفتم  ...با خودم فکر کردم شاید  زود تر رسیده ..با عجله نفس زنون خودمو رسونم و با کلید درو باز کردم ..نه فاطمه  خونه نبود ..دوباره برگشتم سر کوچه ..ساعت از دو گذشت و از بچه ام خبری نشد  ..فقط گریه می کردم و اینو می دونستم که با همه ی کارایی که می کنه نمی خواد منو نگران کنه و اونقدر بی خیال نیست که تا این موقع روز به خونه برنگرده ..دیگه حتم داشتم بلایی سرش اومده ...به باباش تلفن کردم با گریه جریان رو تعریف کردم ..گفت نگران نباش من الان میام و یک فکر اساسی برای این موضوع می کنیم ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هشتم-بخش دهم 








با اضطراب به ماشین هایی که رد می شدن نگاه می کردم ..خدایا صدمه ای به بچه ام نزده باشه ...اونو سالم به من برگردون ...نزدیک ساعت سه شد که یک مرتبه یک ماشین با سرعت و ترمز شدید در حالیکه یک آهنگ با صدای بلند ازش بخش می شد نگه داشت ..سانازاول منو ندید خواست پیاده بشه ؛؛  من جلوی چشمش بودم ولی انکار منو درست نمی دید ..ایستادم و در حالیکه از شدت عصبانیت نفس نفس می زدم نگاه کردم .. هنوز در ماشین باز بود اون یک پاش توی ماشین بود یک پاش بیرون  ...احساس کردم حالت طبیعی نداره ..اون پسرم نداشت ..حالم خیلی بد بود و نمی دونستم دارم چیکار می کنم ...وقتی بچه ام رو به اون حال دیدم فکر کردم بلایی سرش آورده .. با تهدید فریاد زدم دست به بچه ی من زده باشی پدرتو در میارم نمی زارم بری باید بمونی تا باباش بیاد با اشاره و لحن بدی گفت ..گمشو غربتی ..خیلی برام عجیب بود حرصم گرفت ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز