داستان #بیگناهی 🕊
شش نفری در حالیکه یک ساک توی دستمون و پتو و بالش توی بغلمون بود دنبال اون زن راه افتادیم ..
دوتا راهرو رو رد کردیم و در ها پشت سرمون بسته و قفل شد ..
زن جوونی که کنارم میومد و از صداش فهمیدم همونی که روز اول به سراغم اومد گفت : شانس آوردیم زود از قرنطینه خلاص شدیم ...
پرسیدم : تو قبلا اینجا اومده بودی ؟
گفت :زیاد ..تا دلت بخواد .. ولی مثل اینکه تو بار اولته ؟ جرمت ؟ گفتم : پس به اینجا واردی می دونی ما رو دارن کجا میبرن ؟
گفت : تو بند ؛؛ نگفتی ؟
پرسیدم : چی رو ؟
گفت : ای بابا خودتو زدی به خریت ؟ جرمت چیه ؟
گفتم : جرم تو چیه ؟
گفت : دزدی ..چاقو کشی ..حالا تو بگو ...
گفتم : نپرس ..اگر بگم بی گناهم باور می کنی ؟
خندید و گفت : آره چرا نکنم ..منم بی گناهم بهم تهمت زدن ...
مامور برگشت و گفت : خفه ....
پاهای لرزانم بدنم رو می کشید ..دلم می خواست می میردم چنین روزی رو نمی دیدم ..
انگار سرم یخ زده بود ..احساس سرما می کردم و بدنم مور مور می شد ...
تا به یک سالن رسیدیم که عده ی زیادی زن توجه شون به ما جلب شد و همه ایستادن به تماشا ..و همهمه ای که تبدیل به سکوت شد ..
صدای چرخیدن قفل و باز شدن در نرده ای آهنی با صدای جیر جیر به من فهموند که من دیگه اینجا اسیر شدم و راه گریزی ندارم ...
مامور صدا زد وکیل بند تون کجاست ؟
یک زن میون سال که چادرشو دور کمرش پیچیده بود و هیکل درشتی داشت و آدامس می جوید از یکی از سلول ها بیرون اومد و گفت : ما اینجایم فرمایش ..
مامور گفت :تحویل بگیر بدون سر و صدا جاشونو تعیین کن ..
همینطور که با دمپایی لخ می کشید روی زمین اومد و جلوی سلول سوم ایستاد و به من و یک نفر دیگه که زنی لاغر اندام و رنگ و رو پریده ای بود اشاره کرد و گفت : شما دونفر این تو ...
شما سه نفر برین ته سالن تا من بیام ..
و با دست اشاره کرد به نفر ششم گفت : توام برو اونجا وایسا تا خودم بیام جابجات کنم ...
در حالیکه دلم داشت از غصه می ترکید وارد شدم ..
توی هر سلول سه ردیف تخت سه طبقه قرار داشت ..به همه چیز با حالت شک و تردید نگاه می کردم .....
اون زن پشت سر ما اومد و دستشو کوبید روی تخت وسطی جلوی در و گفت تو اینجا ..توام اینجا ..بی حرف و گفتگو ..
به هر دومون تخت وسط رو دادن .