داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_دوم- بخش هشتم
گفت: امروز لباس شویی داریم ...
پاشو دیگه الان پودر و صابون تموم میشه ..زود باش ..
گفتم : ببین خانم ..
گفت : محبوبه ؛؛ اسمم محبوبه است
گفتم : محبوبه خانم من تا حالا اینطوری لباس نشُستم ..
گفت زود باش بریم کاری نداره ...
لباس ها و ملافه ام رو بر داشتم و با هم رفتیم توی حیاط ..
محبوبه رفت و یک تشت آورد و پودر و آب ریخت توش بعد رفت یک پارچ آب جوش آورد و به اون اضافه کرد و گفت اول تو بشور ..
تازه لباس ها رو توی آب خیس کرده بودم ..که از اون طرف حیاط صدای ناله شنیدیم ..
همه دور یک نفر جمع شده بودن ..محبوبه با دست کفی از جاش بلند شد و نگاهی کرد و گفت : وای نهال داره می زاد ..
زن ها زیر بغلشو گرفته بودن و بردنش توی بند ماموری که توی حیاط بود با عجله رفت تا آمبولانس رو خبر کنه ..
من و چند نفر دیگه بیشتر توی حیاط نمونده بودیم ..
بقیه از روی کنجکاوی رفته بودن سراغ نهال ..
که سر و صدا بلند شد ..من اینو شنیدم بچه داره میاد ...
محبوبه هم نگران شد ورفت... ولی زود برگشت و گفت : آمبولانس نیومده بچه داره میاد ..
نهال دیگه نمی تونه نفس بکشه افتاده روی زمین .....
از جام پریدم و زود دستم رو شستم و خودمو رسوندم ..درِ سلول اونقدر شلوغ بودکه نمی شد وارد بشم ..
یک مرتبه از ته دلم فریاد زدم برین کنار من پرستارم بچه رو می گیرم ..برو کنار ببینم ..
و اینطوری خودمو رسوندم .بالای سرش ..
وکیل بند پرسید : راستی ؛راستی تو پرستاری ؟
گفتم : زود باشین می تونی پارچه تمیز آب جوش ..چاقوی تیزو یک تشت .. به من برسونی ؟ ..
با همون صدای خشن داد زد : بچه ها شنیدین؟؟ زود آماده کنین ..چاقوی تیز برو بیار با من ..
بعد با صدای بلند تر .... فریاد زد خانما شنیدین چی گفت ؟ آب جوش؛؛ اعظم برو توی حیاط آب جوش بیار بدو ببینم ..
خانم پرستار برای پارچه تمیز شرمنده ام ..
نهال چادرشو از دور کمرش باز کرد و با زحمت داد به من و گفت : از این استفاده کنین ...
و فریاد زد داره میاد ...خدایا داره میاد ..دارم میمیرم ..یکی به دادم برسه ..