2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دوم- بخش ششم 






چند روز که گذشت  ..تخت کناری من ؛؛ همون  زن لاغر اندامی بود که اونم ساکت و آروم و بی صدا سرش توی لاک خودش بود اما کسی هم کاری به کارش نداشت  ..

به نظرم زن خوبی اومد..و حالا با اون کمی حرف می زدم ...روز پنجم یک نفر دیگه رو از قرنطینه آوردن ..

حدود سی سال داشت پر  انرژی به نظر می رسید ..ولی بشدت ترسیده بود ...

تند و تند به اطراف نگاه می کرد و از همه ی ما وحشت داشت ..

درست مثل وقتی که من وارد اونجا شدم ..فورا وسایلشو گذاشت روی تخت وسطِ روبروی من و بلند گفت : من مثل شما ها نیستم سیاسیم ....

زن میون سالی که پایین تخت من می خوابید ..و اسمش فیروزه خانم بود گفت : خوب ؟ منظور ؟ به ما چه ؟

 با جسارت گفت : گفتم که بدونین با کی طرفین ......





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دوم- بخش هفتم 





و یک فکری کرد و تغییر حالت داد... و با حالت ملتمسانه ای گفت : میشه یکی جاشو با من عوض کنه ؟ نمی تونم تخت وسط بخوابم ..

دارن برام وثیقه جور می کنن خیلی زود میرم بیرون ...یکی دیگه از زن ها در حالیکه بلند شد از در سلول بره بیرون ..

گفت : اتفاقا سیاسی ها باید وسط بخوابن ..مگه نه مریم جون ..بهش بگو تو آدم کشتی تا یکم حساب کار دستش بیاد  ...

من بازم اهمیتی ندادم و پشتم رو کردم و خوابیدم ..

اما کمی احساس اون زن ها رو وقتی که وارد اونجا شدم درک کردم ..

تازه وارد ها یی که بار اول سر کارشون با زندان میفته همه با یک حالت  تنفر از همه ی اونایی که اونجا هستن وارد میشن ...

  صبح روز بعد وکیل بند فریاد زد که  هوا خوری ؛ 

هوا خوری تمام زن ها در حالیکه هر کدوم مقداری لباس تو بغلشون گرفته بودن با عجله می دویدن  بطرف حیاط ..

من همینطور نشسته بودم ..

محبوبه  اومد جلو و گفت:  مگه تو لباس چرک نداری ؟ 

گفتم : دارم ..برای چی ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دوم- بخش هشتم 





گفت: امروز لباس شویی داریم ...

 پاشو دیگه الان پودر و صابون تموم میشه ..زود باش ..

گفتم : ببین خانم ..

گفت : محبوبه ؛؛ اسمم محبوبه است 

گفتم : محبوبه خانم من تا حالا اینطوری لباس نشُستم ..

گفت زود باش بریم کاری نداره ...

لباس ها و ملافه ام رو بر داشتم و با هم رفتیم توی حیاط ..

محبوبه رفت و یک تشت آورد و پودر و آب ریخت توش بعد رفت یک پارچ آب جوش آورد و به اون اضافه کرد و گفت اول تو بشور ..

تازه لباس ها رو توی آب خیس کرده بودم  ..که از اون طرف حیاط صدای ناله  شنیدیم ..

همه دور یک نفر جمع شده بودن ..محبوبه با دست کفی از جاش بلند شد و نگاهی کرد و گفت : وای نهال داره می زاد .. 

زن ها زیر بغلشو گرفته بودن و بردنش توی بند ماموری که توی حیاط بود با عجله رفت تا  آمبولانس رو خبر کنه  ..

من و چند نفر دیگه بیشتر توی حیاط نمونده بودیم ..

بقیه از روی کنجکاوی رفته بودن سراغ نهال ..

که سر و صدا بلند شد ..من اینو شنیدم بچه داره میاد ...




 





محبوبه هم نگران شد ورفت... ولی زود  برگشت و گفت : آمبولانس نیومده بچه داره میاد ..

نهال دیگه نمی تونه نفس بکشه افتاده روی زمین .....

از جام پریدم و زود دستم رو شستم و خودمو رسوندم ..درِ سلول اونقدر شلوغ بودکه نمی شد وارد بشم ..

یک مرتبه از ته دلم فریاد زدم برین کنار من پرستارم بچه رو می گیرم ..برو کنار ببینم ..

و اینطوری  خودمو رسوندم .بالای سرش ..

وکیل بند پرسید : راستی ؛راستی تو پرستاری ؟ 

گفتم : زود باشین می تونی پارچه تمیز آب جوش ..چاقوی تیزو یک تشت  .. به من برسونی ؟ ..

با همون صدای خشن داد زد : بچه ها شنیدین؟؟ زود آماده کنین ..چاقوی تیز برو بیار با من ..

بعد با صدای بلند تر .... فریاد زد خانما شنیدین چی گفت ؟ آب جوش؛؛ اعظم  برو توی حیاط آب جوش بیار بدو ببینم   ..

خانم پرستار برای پارچه تمیز شرمنده ام ..

نهال چادرشو از دور کمرش باز کرد و با زحمت داد به من و گفت : از این استفاده کنین ...

و فریاد زد داره میاد ...خدایا داره میاد ..دارم میمیرم ..یکی به دادم برسه  ..






برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

چند نفر از دوستام وقتی خونمون اومدن اولین چیزی که پرسیدن فرشمون بود! 😂

طرحش خیلی خاصه و اصلاً شبیه فرش‌های معمول بازار نیست. من از فرش زانیس خریدم، قبل از خرید هم با پرو مجازی، فرش‌ها رو داخل خونه خودمون دیدم و خیلی راحت‌تر تونستم انتخاب کنم.

راستی خرید قسطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم دارن.

اینجا کلیک کن تا سایتشون رو ببینی.


داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دوم- بخش  دهم 





به صورت نهال نگاه کردم  ...و اونجا بود که دیدم شاید هفده هیجده سال بیشتر نداره یادم افتادکه این چیزا همه آلوده است و ممکنه جونش به خطر بیفته  ...

گفتم : ولی یک چیزی لازم دارم ؛؛ بدون الکل نمیشه ,, می تونین از مامور ها بگیرین  ..

گفت : تو کارت رو بکن الکل برات میارم چقدر می خوای ؟ ...

پرسیدم : دارین ؟ با خنده ی دندون نمایی سرشو آورد جلو و گفت: شیر مرغ چی؟ می خوای ؟

فورا   از روی تخت ها چند تا تشک کشیدم و روی هم گذاشتم و نهال رو که کنار دیوار مچاله شده بود روی اون خوابوندم ..

به وکیل بند گفتم یک چادر بزن جلوی در اینجا رو خلوت کن .....

بعد چادر نهال رو چهار لا کردم  جلوی عرض تشک انداختم زیر لگن برای گرفتن بچه ..




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دوم- بخش یازدهم 





دوباره به صورت نهال نگاه کردم یکم آروم شده بود گفتم تا دردت شروع شد تا اونجایی که می تونی زور بزن ...

چند دقیقه بیشتر طول نکشید که یک چاقوی ضامن دار و یک شیشه  الکل و آب جوش آماده شد

برای من گرفتن یک بچه کار سختی نبود چون سه سال اتاق زایمان کار کرده بودم ..

و در میون فریادهای نهال ..اون کوچولو به دنیا اومد .. یک پسر سفید و خوشگل ..

با بلند شدن صدای بچه فریاد شادی توی زندان پیچید .....

وکیل بند رو دیدم که از خوشحالی گریه می کرد با صدای بلند  گفت : برای سلامتی خانم دکتر صلوات ؛؛ 

برای سلامتی نهال و بچه اش صلوات ... 

زن ها دست می زدن و می رقصیدن ...من بند ناف رو جدا کردم و اونو بستم ..بچه رو با آب تمیز کردم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دوم- بخش دوازدهم






پیچیدم لای چادر مادرش ..بعد جفت رو  خارج کردم   ..و  به کمک محبوبه  لباس هایی که نهال برای بچه اش توی زندان آماده کرده بود رو به   تن بچه کردم و گرفتمش توی بغلم ..

گفتم : نهال جان ..خوبی عزیزم ..می خوای پسر خوشگلت رو ببینی ؟ 

و آروم  گذاشتمش کنار مادرش ..

منظره ی زیبایی که اولین بار مادری فرزند خودشو در آغوش می گیره وصف شدنی نیست ..

زن ها می زدن و می رقصیدن ..

توی اون شلوغی در گوش وکیل بند گفتم یک چیزی بیارین بخوره ..وکیل بند داد زد خانم ها هر کس کمپوت داره بیاره ؛؛ زود؛؛ نهال باید تقویت بشه  ..

در همین موقع  آمبولانس رسیده بود و با برانکارد اومده بودن دنبال نهال و اونو در حالیکه بچه اش رو در آغوش گرفته بود  بردن بیمارستان ..




ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام عزیز دلم دوست مهربونم

ممنون خسته نباشی بابت داستان تارا

زحمتت زیاد شد عزیزم تو این چند وقت ،لطف کردی⚘⚘❤❤

داستان زندگی خوب و آموزنده ای بود که یاد بگیریم آدم نباید هیچ وقت امیدشو از دست بده و همواره باید به خدا اعتماد کنه و بدونه پشت هر سختی خدا برای آدم یه خیری گذاشته که هیچ کس ازش خبر نداره بغیر از خود خدا

و سپاس فراوان بابت داستان جدید 🌹🌹🌹

سلام عزیز دلم دوست مهربونم ممنون خسته نباشی بابت داستان تارا زحمتت زیاد شد عزیزم تو این چند وقت ،ل ...

سلام سحر جان ممنون از لطف بیکران و همیشگیت 😘😘😘😘❤️❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سوم  بخش اول







نهال که رفت اون زن ها هنوز دست می زدن و می رقصیدن  و یکی شون که معلوم بود صدای خوبی داره می خوند ...

بهش نگاه کردم اونقدر به نظر خوشحال میومد که آدم باورش نمی شد چطوری می تونه با این همه غصه تا این حد شاد باشه ....

برگشتم توی حیاط تا لباس هایی رو که خیس کرده بودم بشورم ..

دیدم محبوبه اونا رو شسته و پهن کرده ..

گفتم : دستت درد نکنه چرا این کارو کردی ..پس دفعه ی بعد  من مال تو رو می شورم ..

اونجا وقتی توی صورتش نگاه کردم زن دیگه ای رو دیدم که مهربون و لطیف به نظرم اومد و حس نزدیکی بهش داشتم  ..

گفت : نه بابا نمی خوادچند تا تیکه که بیشتر نبود ..

گفتم زحمتت شد...

گفت : من دوتا بچه دارم و یک شوهر شلخته ماشین لباس شویی هم ندارم ..

هر روز همینطور با دست لباس های اونا رو می شستم ...

پرسیدم : دخترن یا پسر ؟ الان پیش کی موندن تو اینجایی ؟ 

آه بلندی کشید و گفت : شوهرم هست , مادرشم هست ,




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سوم  بخش دوم 





اینو گفت ولی انگار غصه ی تمام عالم رو توی صورت اون می شد دید ....

 با هم رفتیم بطرف دیواری که آفتاب بود  ..چند تا زن نزدیک ما بودن ..

وقتی از کنارشون رد شدیم برای من دست زدن و صدای ایول ؛؛ایول  خانم دکتر؛؛ بلند شد ..

گفتم : من دکتر نیستم  ..الان که پرستارم نیستم ؛؛..لطفا به من نگین دکتر ..

یکی شون با  خنده ی دندون نمایی  پوکی به سیگارش زد و فوت کرد طرف ما ؛ که بوی بدی می داد ؛؛ 

گفت : چشم خانم دکتر حالا که جون نهال و بچه اش رو نجات دادی ..برای ما خانم دکتری ...

 همینطور که به دیوار نزدیک می شدیم محبوبه گفت : به منصوره  هم میگن خانم مهندس چون کار فنی بلده ..

اینجا این چیزا مرسومه سخت نگیر ؛؛

گفتم : مجبوبه تو بار چندم هست که میای زندان ؟

 گفت : سوم ..نه نه چهارم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سوم  بخش سوم 





گفتم : اینجا باید جای خطر ناکی باشه ؛؛  هم چاقوی ضامن دار داشتن هم الکل ..

اینطور که معلومه همه چیز پیدا میشه ..

گفت :همه چیز ..هر چی دلت بخواد .. زندانه دیگه یک طوری با خودشون میارن ..حریف این ارازل و اوباش نمیشن ..

گفتم : با این الکل چیکار می کنن ..

با خونسردی گفت : با آب قاطی می کنن می خورن ..

در حالیکه از تعجب دهنم باز مونده بود گفتم : اینجا ؟ توی زندان ؟ اگر بفهمن چی میشه ؟ چیکارشون می کنن ؟

 گفت : خیلی کارا ..اما اینا باکشون نیست ..بیچاره دوماه دیگه باید اعدام بشه براش چه فرقی می کنه ؟ 

الکل بخوره یا هر زهر ماری دیگه ای  ...

پرسیدم :چطوری میارن توی زندان اونا که آدم رو می گردن نمیشه یک سیخ کبریت آورد ...

گفت : تو نا بلدی اونا راهشو بلدن ....

گفتم : جرم تو چیه ؟

 گفت: دزدی ..مواد فروشی ...

گفتم : آخه  تو چرا دزدی می کنی ؟مواد فروشی کار بدیه ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سوم  بخش چهارم 





خندید و گفت : برای تفریح و خنده .

.خوب زن حسابی مردم برای چی دزدی می کنن ..به خاطر پول ..یکم از خواب و خیال بیا بیرون ...

تا حالا شده خودتو و بچه هات بخوان از گرسنگی بمیرن ؟ 

گفتم : والله مردم به خاطر پول کار می کنن نه که مال همدیگر و بدزدن ...

گفت : اگر توی شرایط من بودی و دزدی نکردی حق با توست خانم دکتر ...

گفتم : بهم بگو ؛؛ برام تعریف کن می خوام بدونم زن خوبی مثل تو چرا این کارا رو می کنه؟ ...

که صدایی از بلندگو توی فضا پیچید ..

مریم حقانی به دفتر زندان  ..زنی که کنار ما داشت سیگار می کشید فورا با تمسخر گفت: خانم دکتر صدات می کنن ..فکر کنم رفتی انفرادی .....

از محبوبه پرسیدم : راست میگه ؟ حالا باید چیکار کنم ؟ 

گفت: نه بابا یاوه میگه .... برو دم در مامور میاد تو رو می بره ..حتما ملاقاتی داری ,, ...

شاید یکی اومده ملاقات خصوصی توی دفتر به دلت بد راه نده  ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سوم  بخش پنجم 





وقتی همراه اون مامور از راهرو های زندان رد می شدم  نور امیدی توی دلم روشن شده بود ..

شاید فرزاد اومده باشه ..

شاید ولم نکرده باشه ؛؛ احساس می کردم که حالا به محبت و عشق اون نیاز داشتم تا بتونم این مراحل سخت رو پشت سر بزارم و بیگناهیم رو ثابت کنم  ..

با این حس لبخندی روی لبم نقش بست ..با خودم گفتم : اگر فرزاد بود ازش گله نمی کنم چرا توی دادگاه نیومدی ..آره ؛؛باهاش خوب رفتار می کنم ..وگرنه ممکنه بزار و بره و دیگه نیاد ...

اما وقتی وارد دفتر شدم ..چند تا زن اونجا بودن و کسی به ملاقاتم نیومده بود ..

از صورت خشک و خشن رئیس زندان فهمیدم که باید موضوع مهمی باشه ...

یک پرونده جلوش بود بشت و رو کرد به من و گفت : چند روزه اومدی اینجا ؟ 

گفتم : دقیق یادم نیست حساب روز و ساعت رو نگه نمی دارم اینطوری بهم سخت میگذره ...

گفت : من بهت میگم امروز یازده روزه ..و تو قانون شکنی کردی ..





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سوم  بخش ششم 





گفتم : من ؟ چه قانونی رو شکستم ؟من کاری با کسی نداشتم ...

گفت : فقط خودت بگو چاقوی ضامن دار از کجا آوردی و الان کجاست ؟

 سکوت کردم چون می دونستم برای وکیل بند و اون کسی که چاقو رو داده درد سر میشه ..

با لحن قاطعی گفت : حرف بزن چاقو رو چطور بردی توی بند ؟ گفتم : من چاقو ندارم خودتون هم می دونین همه ی وسایل منو گشتین ..با کسی هم تماس نداشتم  ....

گفت : پس بند ناف رو چطور بریدی ؟ 

گفتم : ببینین خانم شلوغ بود نفهمیدم ..داد زد راست بگو چاقو مال کی بود ؟ .. اصلا تو چه حقی داشتی بچه بدنیا بیاری ؟ 

گفتم : نهال حالش بد بود ؛؛ من به دنیا نیاوردم ؛؛ بچه خودش داشت میومد ..من فقط گرفتمش ...

چیکار می کردم میذاشتم هر دوشون بمیرن ؟  ..قسم می خورم داشتم لباس میشستم ؛؛ اما خوب نمی تونستم دست روی دست بزارم اون دختر جوون و بچه اش آسیب ببین در حالیکه من کار بلد بودم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سوم  بخش هفتم 





گفت : به تو چه مربوط ؟ مگه تو دکتری ؟ 

گفتم : ای بابا یکی نیست شما ها رو محاکمه کنه از وقتی نهال دردش گرفت تا بچه به دنیا اومد یکساعت طول کشید ولی کسی نیومد اونو ببره حالا که من کمکش کردم بدهکار شدم ..آخه این چه عدالتیه ؟ 

خدایا دارم دیوونه میشم ..شما داری چی به من میگی و برای چی منو باز خواست می کنی ؟ 

گفت : شلوغش نکن ..بگو چاقو رو از کجا آوردی ..

گفتم مال من نبود ..

گفت : از کی گرفتی ؟

 گفتم : من یک قیچی و یا چاقو لازم داشتم تا ناف رو ببرم وگرنه جون بچه به خطر میفتاد ...توی اون شلوغی یکی داد به من و رفت  به خدا نفهمیدم مال کی بود ..من کسی رو نمیشناسم ...

گفت :باشه .. الان برو وکیلت اومده ..بعدا به حسابت می رسم ...





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سوم  بخش هشتم 






این بار منو بردن توی اتاق کوچکی که آقای صادقی منتظرم بود ...سلام کردیم و نشستم ..

گفت : حالتون خوبه ؟ مامان یک مقدار خوراکی براتون فرستاده دادم بازرسی بهتون بدن ...

چی شده اتفاقی افتاده که اینقدر ناراحتین ؟ 

گفتم : نمی دونم چرا افتادم روی دنده ی بد بیاری هر کس از راه میرسه یک تهمت به من می زنه ....خوب حالا شما بگو چیکار کردین امیدی هست ؟ 

گفت : سه ماه دیگه تاریخ دادگاه تجدید نظره نتونستم بیشتر جلو بندازم ..  

باید هر طور شده قصاص رو از روی پرونده برداریم ..این تهمت آخری رو بهت زدن که قصاصت کنن و قاضی هم کاملا معلومه که خریده شده ..خیلی راحت نقض قانون کرد ..

اگر لازم باشه تا دیوان عالی هم این پرونده رو می برم ....حق با ماست ..

گفتم : ممکنه شکوفه از داماد اون زن پول گرفته باشه ؟ واقعا اونو کشته باشن ؟به نظرتون کی اون پول ها رو توی وسایل من گذاشته ؟






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سوم  بخش نهم 






گفت : پیداش می کنم ..فرصتی نبود که ثابت کنم وگرنه کاملامعلومه که یکی این کارو بعدا کرده من نمی زارم شما بی گناه اینجا بمونی ..

ببین وقتی  قاضی حکم خطای محض میده دیگه نمی تونه حکمش رو عوض کنه و  قصاص بخواد  ..

انگار ما چیزی سرمون نمیشه خیلی واضح حکم رو عوض کرد ...

گفتم : باور می کنین که اصلا جلسه ی آخر چیزی نمی فهمیدم ..بازم میگم ..آقای صادقی من اگر پول گرفته بودم چرا بزارم توی بیمارستان ؟ 

گفت : شنیدین که وکیلش می گفت وقت نکردین با خودتون ببرین ...

گفتم : ولی به خدا از دکتر  اجازه گرفته بودم و شکوفه جای من بود ....

گفت : آره می دونم ولی شکوفه سر شب از همه خداحافظی کرده و اصلا توی بیمارستان نبوده ... 

خیلی موضوع پیچیده شده ..و یک زن جونش رو از دست داده دخترا و پسرش شدید پیگیر این کار هستن پول هم فراوان دارن ..دست ما هم خالی ..

متاسفانه الان توی این مملکت پول حرف اول و آخر رو می زنه ...الان  که بگیر بگیر انتخاباته دادگاه ها و دادگستری ها قیامت شده ..

برای یک نامه دادن کلی وقت آدم رو می گیرن ...خوب من باید برم نگران نباش بیگناه ...ولش کن ...





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سوم  بخش دهم 





گفتم : می دونم ؛ پای دار میره ..بالای دار هم میره ...فکر نکنم قانونی توی طیبعت باشه که اینونقض کنه ...

چون من امروز دختر بچه ای رو دیدم که بیگناه بود و بچه ای به دنیا آورد که پاک و لطیف بود هر دو داشتن از بی کسی توی زندان میمیرن ....

گفت : ولی خدا به دادشون رسید آره ..شاید تو اومده بودی اونا رو نجات بدی,,  ....

گفتم : یک سئوال ازتون دارم امروز من اون بچه رو به دنیا آوردم  ..یکی برای بند ناف بهم یک چاقو داد  ..حالا منو زیر سئوال بردن ؛؛برام درد سر نمیشه ؟ 

گفت : وای ..وای ؛وای ؛  به خاطر خدا دیگه از این کارا  نکن ...

جرم تو دیگه خطای محض تنها نیست ..

شرکت در قتل به حساب اومده اگر این ماجرای چاقو بره توی پرونده ات که دیگه همه چیز خراب میشه ..انکار کن ..بنداز  گردن کسی که بهت داده مبادا دلت برای کسی بسوزه ..اونا فوقش یک روز انفرادی میرن ولی پرونده ی تو از اینم که هست خراب تر میشه ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سوم  بخش یازدهم 





وکیل با اومدنش روحیه منو حسابی از بین برده بود ..حس می کردم ته یک چاه افتادم و راه نجاتی ندارم ...

وقتی برگشتم به بند ..بیشترِ زن ها توی حیاط بودن و سر و صدای زیادی از اونجا میومد ...

یکم روی تخت نشستم ولی طاقت نیاوردم ..منم رفتم توی حیاط ..برخلاف همیشه ماموری اونجا نبود..و یک عده ریخته بودن سر یک نفر رو اونو می زدن ..

وکیل بند هم خونسرد داشت تماشا می کرد ..دویدم جلو و گفتم : تو رو خدا ولش کنین گناه داره این همه آدم یک نفر رو می زنین ؟ الان یک بلایی سرش میاد ...

ولی کسی به حرفم گوش نمی داد ..به وکیل بند که اونو خاله هم صدا می کردن گفتم : یک کاری بکن اونا به حرف شما گوش می کنن  ..

گفت : خبر چینی کرده ..مگه تو رو نخواسته بودن که در مورد چاقو بپرسن ؟ ..

گفتم : شما از کجا می دونی ؟ .





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سوم  بخش دوازدهم 





گفت : زکی ..اینو باش من از همه چی خبر دارم خانم دکتر ....

صدای فریاد های اون زن میومد که التماس می کرد و می گفت خاله رحم کن ..من نگفتم ..باشه بهت میگم ..داد زدم ..بگو ولش کنن بسه دیگه شاید اون نکرد باشه ..

و اون روز بالاخره خاله از اون زن اعتراف گرفت که چاقو مال اون بوده اما  غروب مامور ها ریختن و سلول ها رو گشتن ..

چاقو رو از توی وسایل همون زن پیدا کردن و بردنش .....

خاله ایستاده و نگاه می کرد با صدای بلند آدامس می جویبد   ..

رفتم کنارش و گفتم : شما مطمئنی چاقو مال اون بود ؟ 

گفت : مال اون نبود بهش تهمت زدم که تو رو نجات بدم ..حقت نبود که توی درد سر بیفتی ..

گفتم : خوب صاحب چاقو رو لو می دادی ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار


@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سوم  بخش سیزدهم 





گفت : دِ نه  دِ ..من حرف زدم؛؛  

بهش گفتم چاقوتو بده با من ..ببین خانم دکتر ؛؛ با من؛؛ یعنی با من ؛؛ برای اونی که بردنش دلت نسوزه واقعا خبر چینی کرده ...و با آدامسش دو تا صدای تق تق در آورد و رفت.

دنیا عجبیی  روبروم می دیدم ، 

خاله پر از احساس و عاطفه و خشونت بودن .. طوری رفتار می کرد که انگار همه چیز رو می فهمه و درکش از محیط اطراف بیشتر از اونی هست که ما متوجه ی اون باشیم ..

داشتم فکر می کردم اگر اون در جای مناسب و زمان درست به دنیا اومده بود می تونست آدم مهمی بشه ...

چون قدرت داشت و فکرش ، چه خوب و چه بد درست کار می کرد ... و بی خود نبود که اونو گذاشته بودن وکیل بند و اون همه بهش اختیارات داده بودن ...




ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون عزیزم لطف کردی❤❤❤

فدای تو 😘😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز