2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهارم-بخش اول






نفهمیدم  رفتار زندانی ها با من تغییر کرده بود ؟ یا من احساسم نسبت به اونا عوض شد  راستش نمی دونم چه حسی بود که  با  نظر متفاوتی به اونا نگاه می کردم ...

شب وقتی درا رو بستن و خاموشی دادن همه توی تخت دراز کشیده بودیم ..

دختری که تازه وارد بود به پهلوی راست خوابید و دستشو گذاشت زیر سرش و به من گفت : شما واقعا دکتری ؟ 

گفتم : نه ..پرستارم ..

گفت : اسم من آوا ست شما هم مریم هستی درسته ؟ 

گفتم : بله خوشبختم ..

گفت : راست میگن که کسی رو کشتین ؟ 

گفتم : نه ..من بیگناهم ..آدم این حرفا نیستم ..دلم نمیاد مورچه رو لگد کنم ....اما درست نمی دونم برام پاپوش درست کردن یا اتفاقی شده .. 

به هر حال الان اینجام و گیر افتادم و مهر قاتل روی پیشونیم خورده و نمی تونم ثابت کنم ....

تو چرا اینجایی ؟






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهارم-بخش دوم 





گفت : مفصله در واقع خریت کردم بی خودی زندگیم رو از هم پاشیدم ..

گفتم : ای داد بیداد ؛ چرا ؟ چیکار کردی ؟  تعریف کن برام منم  خوابم نمیاد ...

فیروزه از تخت پایین من یک مرتبه از جاش بلند شد و با خنده گفت : تخمه دارم ..تو رو خدا بشینیم حرف بزنیم ..

دیگه دارم دق می کنم ...اینجا اگر آدم سکوت کنه غمباد می گیره ....

سر دو روز دق می کنه و میمیره ...فقط سلول ما اینطوریه هیچ کس حرف نمی زنه ....

زهره اون کاسه رو بده من تخمه بریزم بشینیم و بشکنیم و حرف بزنیم  ...

همه بلند شدن و روی تخت هاشون نشستن ..

فیرزوه دست کرد توی ساکشو تخمه هاشو در آورد و ریخت توی کاسه ای که زهره بهش داده بود ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهارم-بخش سوم 




من تازه یادم اومده بود که برای منم خوراکی فرستادن ..یک مقدار کیک یزدی ..

وپسته  یک پلاستیک شوکولات ..همه رو در آوردم و گفتم : بیاین بخورین مثل اینکه تازه است ..

از تخت هامون اومدیم پایین و دور هم توی نور کم رنگی که از بیرون می تابید نشستیم ...

گفتم : خانما بیاین از اول با هم آشنا بشیم  ..من مریمم  ...

و در حالیکه همه توی دهنشون کیک بود و با ولع می جویدن ..خودشونو معرفی کردن ..

محبوبه ..

فیرزوه ..

صنم ..

آوا ..

شوکت ..

مائده ..

زهره ..

خدیجه  ..

آوا گفت : من اول تعریف می کنم به شرط اینکه همه بگن چرا اینجا اومدن ؛؛ و داستان شون رو تعریف کنن ..

بیاین دست هامونو بدیم بهم و دوست بشیم ..از این به بعد سلول ما بهترین سلول این زندان باشه ...





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهارم-بخش چهارم 





خدیجه از همه ی ما بزرگتر بود گفت : زکی:: حرف مفت ؛ صبح که بشه یادتون میره ...

گفتم : ولی شب دوباره یادمون میفته ..ما شب ها برای هم تعریف می کنیم و این بین خودمون می مونه قول بدین ...

آوا آخرین تکه ی کیک رو گذاشت توی دهنش و قورت داد ..

گفت : می تونم یکی دیگه بر دارم ؟ 

گفتم : بله بله ..هر چی می خواین بخورین مال شماست ..به شرط اینکه شروع کنی  ..ما سراپا گوشیم ..

دوباره یک گاز به کیک زد و همین طور که دهنش پر بود   گفت : از کجاش بگم ؟ اِ....بزار ببینم ؟ ؛؛ 

آهان ...فهمیدم ...خانما من شوهر دارم و یک پسر هفت ساله ..امسال باید بره مدرسه ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهارم-بخش پنجم 





راستش داشتم زندگی خودمو می کردم ..منو و شوهرم عاشق هم بودیم ..

هر دو کار می کردیم تا بتونیم مخارج زندگی رو تامین کنیم ...

اما خونه ی اجاره ای و هزینه های سنگین بچه بزرگ کردن این روزا کمر آدم رو میشکنه ...

آدم باورش نمیشه برای یک سال کودکستان رفتن بچه اش این همه هزینه کنه  ....

این بود که همش کم میاوردیم ..رضا ..شوهرمو میگم توی یک شرکت؛ کارای کامپیوتری می کرد ..و بعد از کاراش هم توی کلاس های شبونه تدریس ..

منم که با ماهی چهار صد و پنجاه  تومن توی کارخونه ی لبینات کار می کردم ..

هر روز باید فرید رو می گذاشتم کودکستان و با سرویس کارخونه میرفتم سر کار ...

زندگی آسونی نبود..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهارم-بخش ششم 





از صبح تا شب دوندگی برای پولی که بیشتر اون برای کرایه خونه میرفت چیز جالبی نیست  اما چون همدیگر رو خیلی زیاد دوست داشتیم با زندگی می ساختیم نه کاری به کار کسی داشتیم نه کسی کاری به ما داشت ..

تنها دلخوشی ما این بود که شامی درست کنیم و بشینیم پای تلویزیون و دوتا سریال ترک تماشا کنیم و با لذت اونو بخوریم ..

شوهرم مرد خوبیه هر چی درست می کردم  با به؛ به؛ و  چهچه می خورد  خوش اخلاق بود و به جز مشکلات مالی که داشتیم غمی توی زندگیمون نبود ..

آره با هم خوش بودیم  ...و دوباره  فردا صبح روز از نو روزی از نو ..

تا اینکه یکشب  رضا زنگ زد که آوا جان شام چی داریم ؟ 

گفتم : چی دوست داری داشته باشیم ؟ 

گفت : نه عشقم برای خودم نمیگم ؛ مهمون داریم، رامین زنگ زد و خودش به من گفت با خانمش شام میاد خونه ی ما به خدا من دعوت نکردم می دونم توام خسته ای ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهارم-بخش هفتم 





گفتم : نه اتفاقا خوبه بزار بیان دور هم خوش میگذره ..

گفت : قربونت برم ..هر چی لازم داری بگو من سر راه بگیرم ..

گفتم : فقط یک جعبه شیرینی بخر من خودم خرید کردم چیزی نمی خوام جفت و جورش می کنم  ..ولی بگو چی شده یک مرتبه رامین و مصی یاد ما افتادن ؟  

گفت : نمی دونم میگه امشب با هم مناظره تماشا کنیم ..جالبه ..اگر تو ناراحتی بگم نیان ؛؛  

گفتم: نه بابا ..الان مرغ می زارم سوپ هم درست کردم ....همین خوبه ؟ رو دروایسی که نداریم ..

گفت : آره بابا از سرشون هم زیاده ..

با اینکه زیاد حوصله ی مهمون داری نداشتم اما هم نمی خواستم روی حرف رضا حرف بزنم هم اینکه دو بار رفته بودیم خونه ی اونا و پس نداده بودیم ..





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهارم-بخش هشتم 




رامین به محض اینکه رسید از رضا پرسید دیشب مناظره رو دیدی ؟ ..

رضا گفت : نه بابا ما کاری به کار کسی نداریم انتخابات چیه اونا هر کاری دلشون بخواد می کنن من خودمو بازیچه ی دست کسی نمی کنم ..

رامین گفت : نه بابا این چه حرفیه ما وظیفه داریم که توی صحنه باشیم باید آینده ی خودمون رو خودمون بسازیم  ...

اصلا ببین مردم  دارن برای انتخابات چیکار می کنن ...

من نرم تو نری پس کی باید رای بده ؟   ..من که رفتم توی ستاد انتخابات (....)  ..

تا اونجایی که می تونم تلاش می کنم براش رای جمع کنم ...مصی زن رامین از اون دو آتیشه تر بود و ما اونشب وقتی به مناظره گوش دادیم و چند تا سخنرانی که ملت عزیز ایران به پا خیزید این شما هستین که باید سر نوشت خودتون رو تعین کنین ..

ملتی که بی تفاوت باشه روز گار خوبی نداره ..و این هوش یک ملت رو می رسونه که توی انتخابات شرکت کنه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهارم-بخش نهم 




مردم همیشه در صحنه این بار هم به دنیا نشون بدین که ملت آزادی هستین و پشتیبان حکومت خودتون ...

روی من خیلی اثر گذاشت ..کلا آدمی هستم که زود تحت تاثیر قرار می گیرم ...

اونشب من آلوده ی این کار شدم و از روز  بعد من و رضا کارمون شده بود  گوش دادن به  اخبار انتخابات ...

و کم کم با شنیدن مناظره ها و چیزایی که از دور و اطراف می دونستم ..منم شدم مثل رامین و مصی طرفدار دو آتیشه و برای تعیین سرنوشت کشورم سینه چاک دادم ...

اما در حد خونه و بحث کردن با اطرافیان ..یک طورایی هم خوش میگذشت از اینکه یک عده طرفدار این و یک عده طرفدار اون بودیم و  به شوخی و جدی بحث می کردیم حال و هوای یک نواخت زندگی ما رو عوض کرده بود ...



داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهارم-بخش دهم






ولی رضا بی تفاوت بود و همچنان عقیده داشت که اینا همش بازی های  سیاسیه و ما هیچکاره ...

می گفت : آوا دنبال اینا نرو ؛ آخه تو به این مناظره ها خوب گوش کن ..فقط دارن همدیگر رو متهم می کنن و اصلا برنامه ای برای آباد کردن این مملکت ندارن ..

مناظره در انتخابات یعنی ارائه ی برنامه هایی که در آینده دارن  تا مردم تشخیص بدن باید به کی رای بدن  ..

اینا فقط دارن دست همدیگر رو می کنن این شد مناظره ی انتخاباتی ..آخه تو به کدوم عقلت از اینا طرفداری می کنی ؟ ..

یکی نیست به اینا بگه حالا گیرم که اون یکی خطا کار تو می خوای چیکار کنی ؟

 آوا جان یکم عقلت رو به کار بنداز بی خودی جو گیر نشو ....تا نفهمیدی برنامه های یک نفر برای اداره ی مملکت چیه بهش رای نده.....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار


@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهارم-بخش یازدهم 





ولی من اوضاع رو طوری می دیدم که فکر می کردم همه چیز داره عوض میشه و ما هم می تونیم در تعین سرنوشت خودمون دخالت داشته باشم و رضا از دریچه ی بد بینی نگاه می کنه ...

فضای باز سیاسی اون زمان همه ی مردم رو یک جورایی تحریک کرده بود که توی این کار دخالت داشته باشن ...

حتی اونایی که همیشه بی تفاوت بودن ...

تا روز انتخابات من و رامین و مصی  به زور رضا رو با شال رنگی و دستبند رنگی بردیم پای صندوق های رای  .. 

تا وقتی که  اعلام کرد ن کاندید ما  برنده ی میدون شده...دیگه سر از پا نمیشناختم ..

از اینکه توی این کار شرکت کرده بودم خیلی از خودم راضی بودم فکر می کردم منم سهمی توی این کار دارم ...




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهارم-بخش دوازدهم 






برای همین  هر چی رضا گفت گوش نکردم و همراه رامین و مصی رفتم به خیابون و با بقیه طرفدارای اون  شادی کردیم  ...

ولی خیلی زود اوضاع برگشت و همه می دونین چی شد ..

حالا هم نمی دونم حق با کی بود ولی اینو می دونم که ما بازیچه شده بودیم ...خونم به جوش اومد.... 

بدون اینکه به عواقب ماجرا فکر کنم ...متاسفانه باز  جو گیر اعتراضات شدم . و بدون فکر  با وجود مخالفت های رضا توی کوچه و خیابون شعار می دادم ..

تا موقعی که  اوضاع بد جوری بهم ریخت؛؛ بگیر بگیر شده بود و حالا به مثل منی که می گفتن بیا مملکت رو بساز و خودشون پای منو به این معرکه کشونده بودن می گفتن خرابکار و ضد انقلاب ..

تا  شنیدم و دیدم عده ای کشته و دستگیر شدن  ترسیدم ..این بود که دیگه پامو کشیدم کنار؛؛






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهارم-بخش سیزدهم 






آخه من یک پسر داشتم که در مقابل اون وظیفه ام بیشتر بود تا گرفتن حق رای خودم ... 

خونه نشین شدم ..تا یک روز توی همین شلوغی ها رفتم خونه ی مامانم دیر وقت شده بود و هر کاری می کردیم فرید نمی خواست از مامانم جدا بشه ..

زنگ زدم به رضا اجازه گرفتم که اونشب رو پیش مامان بمونه ..و خودم تاکسی گرفتم و رفتم بطرف خونه ..

ولی راه بسته بود و مردم تظاهرات می کردن ....

آخ اگر اونشب فرید با من میومد اینطوری نمی شد ...

 مجبور شدم از تاکسی  پیاده بشم  و از یک کنار راه افتادم ...

رضا رسیده بود خونه من عجله داشتم زود تر خودمو برسونم .






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهارم-بخش چهاردهم 




بدون توجه به شلوغی می دیدم تا از اون معرکه خلاص بشم  ..که یک مرتبه یک مامور با باطوم دنبالم کرد و یکی زد به قلم پام از درد به خودم پیچیدم و افتادم روی زمین ..

و از اونجایی که دلم پر بود و پام هم بشدت درد می کرد شروع کردم بهش فحش دادن ..

و هر چی عصبانی تر می شدم فحش های بدتری می دادم و اونا هم منم بیشتر می زدن ...

با خوردن یک ضربه به سرم گیج افتادم وسط خیابون طوری که احساس کردم دارم میمیرم   ..

از سر و کله ام خون میریخت و دو نفر منو گرفتن و با خودشون کشون کشون بردن ..

جیغ می زدم به من دست نزنین ..

شما ها نامحرمین ..سرم داره خون میاد ..مردم کمکم کنین نزارین منو ببرن ؛؛ یکی به دادم برسه ...



ادامه دارد






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سیاسی شد😅

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش اول






قسمت پنجم :  یک مرتبه دیدم توی یک ماشین نشستم و منو می برن باز داشتگاه ..

تازه اونجا به خودم اومدم که دختره ی احمق به تو چه مربوط کی می خواد رئیس جمهور بشه مگه فرقی می کنه ؟ بیشعور ببین چی به روز خودت آوردی اونم بی خود وبی جهت ؟ حالا حرفای رضا توی گوشم زنگ می زد ،،،..

در حالیکه اجازه ندادن حتی صورتم رو بشورم و موبایلم رو ازم گرفتن با عده ی زیادی که دستگیر شده بودن اونشب رو اونجا موندم ...

و تمام شب بیچاره رضا و پدر و مادرم و فامیل بسیج شدن که منو پیدا کنن ؛؛ 

مامانم که اونقدر فشارش رفته بود بالا که کارش به بیمارستان کشیده شد ..و رضا و بابا سراسیمه به هر دری می زدن تا بفهمن منو کجا بردن ...

بالاخره روز بعد  یکی از آشنا های بابا از طریق دوستانش  توی آگاهی منو پیدا کرد ..و توسط همون آشنا تونستن منو ببین ..

وقتی چشمم افتاد به رضا  داغ دلم تازه شد و شروع کردم به گریه کردن ...




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش دوم 






اون قیافه ی منو که دید داشت پس میفتاد ..

خون ها ی صورتم رو پاک کرده بودم ولی رو سری و لباسم و کنار سرم پر از خون خشک شده بود ...

کمک کردن اونا رو تمیز کردم ولی سرم بشدت درد می کرد ..و تازه اونجا  فهمیدم که منو به اداره ی آگاهی بردن  ..و تا نزدیک ظهر طول کشید که با ضمانت دونفر کاسب و کارمند تا روز دادگاه آزاد شدم وقتی رسیدم خونه و فرید رو بغل کردم ترس از جدایی اون سراپای وجودم رو گرفت کاش نمی رفتم کاش توی هیچ کاری شرکت نمی کردم ..

خدایا اگر منو زندان کنن چی بسر شوهر و بچه ام میاد ؟ 

نادم و پشیمون برگشته بودم  خونه ..

ولی رضا خیلی اوقاتش از دستم تلخ بود چون بار ها و بارها بهم تذکر داده بود و من گوش نکرده بودم ...

 اما چند روزی که گذشت  ساده لوحانه  فکر کردم دیگه دست از سرم برداشتن..و خیالم راحت شده بود ...







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش سوم






روز دادگاه می ترسیدم برم ولی رضا می گفت : اگر نری برات دردسر بیشتری بوجود میاد ..این بود که دوتایی به همراه بابام رفتیم ..

تصورم از دادگاه چیز دیگه ای بود ..یک اتاق کوچک ودو مرد جوون که  اطراف یک مرد میون سال که بهم گفتن قاضی پرونده ی منه , نشسته بودن و سرشون به کار خودشون بود ..

قاضی با مهربونی به من گفت بشین دخترم ...نترس کاری با شما نداریم باید مراحل پرونده طی بشه همین ...

بدون اینکه حرفی بزنم تو دلم گفتم خدا رو شکر و روبروش نشستم ..

آروم ومتین به نظر میومد ..ازم پرسید : خوب تعریف کن ببینم دخترم شما طرفدار کی بودی ؟به کی رای دادی ؟

  گفتم : ؛؛  جرمه ؟ خودتون این آقا رو کاندید کردین ؛ 

گفت : اگر به کسی نمیگی منم مثل شما به ایشون رای دادم ..معلومه که جرم نیست ... دیگه این طور مسائل پیش میاد ؛؛ متاسفانه ما هم درست بر خورد نمی کنیم ..

شما جوان بودین و درست عمل نکردین منم میزارم به حساب بی تجربگی شما ..

اینکه شما  توی خیابون بر علیه رژیم تظاهرات کردین درست نبوده ...



داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش چهارم 




گفتم به خدا آقای قاضی داشتم میرفتم خونه اصلا با کسی کاری نداشتم ..

گفت : حرف شما متین ..ولی توی شلوغی شما رو گرفتن و داشتین فرار می کردین ...توی موبایل شما هم فیلم تظاهرات بوده برای چی اون فیلم ها رو گرفتین ؟ ..به کجا فرستادین ؟ 

گفتم :  به جون بچه ام دوتا فیلم بود اونم برای یادگاری گرفتم حتی شوهرمم اونو ندیده ...

چون با این کارا مخالفه ...منظورتون بی بی سی و ایناس ؟ 

با خونسری طوری که خیلی به نظر عادی میومد گفت : بی بی سی ؛ من و تو ؛ صدای امریکا چی بهش میگن ..وی ؛؛ وی ،، وی چی ؟ 

گفتم : وی او اِ 

گفت : آهان همون فرستادی ؟ 

گفتم :  به جون بچه ام اگر من اصلا بلد باشم به فکرم هم نرسیده به قران قسم می خورم ...

گفت : قسم نخور دخترم باور می کنم ..شما اونقدر صادق هستی که اگر کرده باشی به من میگی ...

البته الان دیگه نمیشه چیزی رو پنهون کرد شما نکنی یکی دیگه می کنه ..مهم نیست ..اصلا بحث سر این نیست ..نگران نباش توام مثل دختر خود منی .....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش پنجم 





و اونقدر با من مهربون بود و حق رو به من داد که بهش اعتماد کردم و بین حرف هام گفتم که ماهواره هم داریم ....

و خلاصه درد سرتون ندم ..بهم یک سال حبس تعلیقی و یک میلیون جریمه ی نقدی برای داشتن ماهواره داد ...

در حالیکه اصلا خونه ی ما رو نگشتن و به گفته خود احمقم این جرم رو هم گذاشتن روی پرونده ی من ...

فرصت پرداخت جریمه یکماه بود ..و من و رضا این پول رو نداشتیم ..و نمی دونستیم که اگر به موقع پرداخت نکنیم جرم من دوتا میشه و حبس تعلیقی به تعزیری تبدیل میشه ...

اما  به هر دری زدیم نتونستیم تمام پول رو جور کنیم  ..و چهار روز از موعدش گذشت و اومدن و منو گرفتن  ..و حالا اینجام ..و چند تا آشنا بهمون قول دادن که یک کاری بکنن تا با سند آزاد بشم ..ولی هنوز خبری نشده ...

صنم گفت : شوهرت ولت نکنه حالا ؛؛ مردا کارشون بند و بنیان نداره ...





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش ششم 





با تردید گفت : نه از اون خیالم راحته دلم برای پسرم می سوزه ..خیلی روحیه اش خرابه ..

تازه رفته کلاس اول مادر می خواد و من نیستم بهش برسم ..رضا اونو برده پیش مادرش ..

داره این در و اون در می زنه که با قید وثیقه آزادم کنه ..نذر کردم اگر شد  دوماه روزه بگیرم ...

همه خواب آلود شده بودیم و رفتیم توی تختمون اما ذهن من در گیر آوا شده بود اونم یک طواریی مثل من بی گناه بود و جاش اینجا نبود ..

ولی احساس کردم اون در تمام موارد زندگی عجولانه و بدون فکر عمل می کنه ..مثلا روزی که از راه رسیده بود به ما گفت من سیاسیم ..در حالیکه معنای این حرف رو نمی دونست و اون فقط قربانی شده بود ...

قربانی جو گیری و اینکه بدون تعقل دنبال رو کسانی شده بود که   به کارشون ایمان نداشت ..

اون واقعا دختر ساده ای بود  ..و این منو یاد خودم انداخت احساس بدی داشتم . 

اینکه بیگناهی من ثابت نشه .. برای همیشه زندگیمو می باختم ... ترسی هولناک به دلم انداخت ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش هفتم 






یادم اومد روزی که خانواده ی اون زن به من تهمت رشوه گیری زدن و پرونده ی منو برای فرجام خواهی به دیوان عالی کشور کشوندن و بالاخره موفق شدن حکم منو که خطای محض بود به قتل عمد تبدیل کنن تا بتونن منو قصاص کنن؛؛ 

من زبونم بند اومده بود و نتونستم از خودم دفاع کنم ،، چون  اونا به خون من تشنه بودن در حالیکه من  هیچ مدرکی برای بیگناهی خودم نداشتم ...

اونقدر شبانه روز گریه کردم و به همه توضیح دادم که دیگه از این کارم خسته شده بودم ...

تازه خوابم برده بود که با صدای اذان که هر روز صبح از بلند گو پخش می شد بیدار شدم ...

درسلول ها رو باز کرده بودن باید وضو می گرفتیم  ..به سختی از جام بلند شدم ..

مثل کوه سنگین بودم ..که یکی با عجله اومد و میله ی سلول ما رو گرفت و با صدای بلند گفت : خانم دکتر ..خانم دکتر بدو ...بدو سحر رگ شو زده ....

نفهمیدم چطوری خودمو از تخت پایین انداختم ..همینطور که می دویدم گفتم : کجاست ؟ 

گفت توی دستشویی ...

گفتم : خاله رو صدا کن ...

به مامور ها خبر بده ببرنش بهداری ...پارچه ..چند تیکه پارچه برای من بیار  ...





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش هشتم 





وارد دستشویی که شدم چشمم افتاد به یک دختر جوون که روی زمین نشسته بود و رگ هر دو دستشو زده بود وحشت زده با گریه التماس می کرد منو نجات بدین ..

تو رو خدا غلط کردم  ...

خوشبختانه تازه این کار شده بود  .. داد زدم دوتا روی سری به من بدین ..

کنارش نشستم ...باز زندانی ها دورمون جمع شده بودن فریاد زدم خانما تو روخدا خلوت کنین ..

مامور ها رو صدا بزنین وگرنه از دست میره ..اینجا جمع نشین ...

ورو سری ها رو گرفتم و  محکم به بازوش بستم و دوتا هم روی مچ دستش که بریده بود  ...

یکی از دستشهاش عمیق نبود ولی ازدست دیگه اش خون زیادی بیرون می زد ...و همه جا رو خون گرفته بود ..

بعد زیر بغلشو گرفتم و گفتم کمک کنین ..همون موقع خاله از راه رسید ..داد زد : خاک بر سرت کنن ؛ چه (..)خوردی نکبت دوباره .. با چی رگ خودتو زدی الاغ ؟ .پدرتو این بار در میارم (..)سگ ..

و منو زد کنار و با یک ضرب سحر رو که جثه ی ظریفی داشت از زمین بلند کرد و دوید طرف در خروجی سالن ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش نهم 




مامور ها در و باز کرده بودن و خود خاله همینطور روی دست اونو با خودش برد تا به بهداری برسونه ....

دست و لباس هام خونی شده بودن ...

رفتم اونا رو شستم و لباسم رو عوض کردم و  وضو گرفتم  ..و به نماز ایستادم ...

هنوز سلام نداده بودم که خانمی که نزدیک شصت سالش بود و کنار من نماز می خوند  گفت : خانم دکتر من پام خیلی درد می کنه چیکار کنم همش توی زانوم ذوق ذوق می کنه ...

نمازم رو تموم کردم ..و برگشتم بهش نگاه کردم ..

دوباره پرسید ؛؛ 

گفتم : عزیز دلم من دکتر نیستم ..باید بری پیش متخصص ..

گفت : رفتم خوب نشدم تو یک چیزی بگو شاید افاقه کنه..

گفتم : خوب به نظرم وقتی میشینین  پاتونو  دراز کنین ؛؛  بزار استراحت کنه بعدم با یک پارچه ببندین  که محکم بشه مثل آتل ..

گفت : باند کشی دارم ..





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش دهم 





خوبه ؟ اما وقتی می بندم اعصابم خرد میشه اذیتم ....

گفتم خوب برو بیار من برات می بندم ....ولی سعی کنین  زیاد بهش فشار نیارین ..

اونجا نشستم و تسبیح فاطمه ی زهرا رو انداختم ..برای اینکه حاجتم رو  بگیرم ....

تا اون برگشت ..نشست کنارم و پاشو دراز کرد ...باند رو بر داشتم تا براش ببندم ...

وقتی اونو گذاشتم روی پای اون زن حس کردم مادرمه ..وای خدای من حس غریبی بهم دست داده بود ...

حس همدردی و محبت وجودم رو پر کرده بود ؛؛ 

 زنی بود ستم دیده ..از صورتش غم می بارید ..چقدر دلم براش سوخت ..

توی این سن و سال اسیر زندان شدن آسون نیست ... آروم کش رو دور پاش بستم و گفتم : هر وقت بازش کردی بیا دوباره خودم برات می بندم ..

گفت : دستت درد نکنه ..همین الان حس می کنم بهتر شدم ...

به سلولم برگشتم ..من داشتم عوض می شدم ..احساسم نسبت به زندگی فرق کرده بود ...

آدم ها برای من دیدنی شده بودن ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز