داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_هفتم -بخش اول
قسمت هفتم : بهش تجاوز کردن ..اونم سه تا پسر ...
تقصیر خودش بود رفته بوده مهمونی معلوم نیست چی بهش داده بودن که حال خودشو نمی فهمیده ..
وقتی به خودش میاد که کار از کار گذشته بوده ...اونم برای اینکه انتقام بگیره میره و می زنه ماشین گرونقیمت اون پسر رو داغون می کنه ...
که معلوم میشه مال باباش بوده ...مرتیکه خسارت می خواد ..
اونم صد و بیست میلیون ...
پرسیدم : سحر کس کار نداره ؟ خوب اونم شکایت کنه بگه چه بلایی سرش آوردن ...
گفت : برو بابا ول معطلی ..معلوم نیست راست میگه یا دروغ میگه نمی خوام شکایت کنم ....
که اسم خودمو از بلندگو شنیدم مریم حقانی سری چهارم ملاقاتی داری ...
قلبم چنان تند می زد و حالم دگرگون شده بود که دیگه نمی تونستم جز به خودم به کس دیگه ای فکر کنم ..
تازه سری دوم رفته بود ن و من طاقت صبر کردن نداشتم ..
جلوی در سلول نشستم و با بغضی غریب منتظر موندم ..خدایا چقدر ثانیه ها طولانی شده بودن ...
خاله داشت زندانی ها رو می فرستاد ..
به من نگاه کرد و گفت تو هم که ملاقاتی داری پس چرا حالت گرفته اس ؟
گفتم : خوبم خاله ..خوبم ...
و بالاخره نوبتم رسید ..با چند نفر دیگه صف بستیم و یک کاغذ بهمون دادن باجه نُه سری چهارم ...
از یک راهرو همراه مامور رد شدیم و یک راهرو دیگه ..و بالاخره به اتاق ملاقات رسیدیم ..
از پشت شیشه ی اولین باجه نگاه کردم دلم می خواست فرزاد با اشتیاق اونجا باشه ..
دلش برام تنگ شده باشه ...ولی نبود ..و توی باجه نُه مامان و بابام در انتظار دیدنم اشک ریزان چشم براه بودن ....
نشستم و گوشی رو بر داشتم ..چقدر دلم می خواست های و های گریه کنم و از دلتنگی هام براشون بگم ..
ولی اونقدر اونا داغون بودن که دلم نیومد ...مامان با همون بغضی که انگار مدت هاست توی گلو داره پرسید : خوبی مادرت بمیره ؟
گفتم : آره مامان جان خوبم ..و امید وار؛؛ من می دونم بیگناهیم ثابت میشه ..چه خبر شما خوبین ؟
گفت : چی بگم والله روز و شب نداریم ..چطوری خوب باشیم وقتی تنها بچه ی ما توی زندان داره بیگناه عذاب می کشه ...
گفتم : نگفتین ؛؛خبر تازه ای برام ندارین ؟
گفت : هنوز نه مادر ولی بهت قول میدم دار و ندارم رو می فروشم و دنبال کارت میرم تا ثابت نکنم از پا نمی شینم ....
حرف زدن با مامان آرومم کرد ..
اینکه کسانی هستن که دنبال کارم باشن خیلی خوب بود ..ولی آیا واقعا امیدی بود ؟