2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش یازدهم 







در حالیکه شغل من توجه به حال مردم بود و خودم فکر می کردم تا اون روز همین کارو می کنم ولی حالا عمق وجود اونا رو می دیدم ...

رفتم توی تختم و دراز کشیدم می خواستم بازم فکر کنم اما  خیلی زود خوابم برد  ..

یک مرتبه صدای پچ پچ حرف زدن چند نفر بیدارم کرد چشمم رو باز کردم ..صنم  و فیروزه بودن ...

صنم گفت : بیدار شدی ؟ خاله کارت داره ..پاشو بیا ..

فیروزه  گفت :من بهش گفتم بیدارت نکنه  امشب نوبت توست  داستا نت رو بگی ، گفتم   بزار بخوابه شب خوابش نیاد ..

سرمو از تخت دولا کردم و با خنده گفتم : چرا نوبت من ؟

 گفت : فکر کنم داستان تو جالب تر باشه خانم دکتر ..

گفتم : اینقدر به من نگین دکتر ..داره خودمم باورم میشه ..ولی امشب قرعه کشی می کنیم به اسم هر کس در اومد ....




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش دوازدهم 






خاله سراغمو گرفته بود که به زبون خودش از من تشکر کنه گفت :ایول خانم دکتر به دادش رسیدی ..

نکنه خدا تو رو برای این بدبخت بیچاره ها فرستاده ...خوب شد زندانی شدی دلم خنک شد ..

گفتم : خاله اگر شما به من نگی دکتر بقیه هم نمیگن ..

خنده ی دندون نمایی کرد که نشون می داد تمام دندون هاش خرابه ..و گفت : برو حالشو ببر خانم دکتر از اینجا بری بیرون دیگه کسی بهت دکتر نمیگه ...بزار ما هم فکر کنیم یک دکتر بین ما هست ...

گفتم : می ترسم برام درد سر بشه ..

گفت : مگه من مُردم ؟ 

ظهر که داشتن ناهار می دادن ..و زن ها با ظرف توی صف ایستاده بودن ..نهال رو در حالیکه پسرش توی بغلش بود ؛آوردن ..

 من صحنه ای رو دیدم که باور کردنی نبود ..همه با هم شروع کردن به شادی کردن ....





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش سیزدهم 






یکی از اون زن ها  ؛؛ظرفی رو پر از پفک کرده بود و آتیش زد و روی اون اسپند ریخت درست مثل منقل دود اون به هوا رفت ..

و در میون شادی و هلهله زنان زندانی نهال و بچه اش رو به سلولش بردن ...

دلم می خواست برم جلو و بچه ی اونو بغل کنم اما هیجان اون زن ها اونقدر زیاد بود که نمی شد بهش نزدیک بشم ...

واقعا عجیب بود اون همه همدلی رو من هیچ کجا  ندیده بودم

زندان  جای دیگه ای بود،  متفاوت با هر جای دیگه ای در این دنیا ؛؛  

زندان شهری پر از  درشتی و نرمی ؛؛ خشونت و مهربانی غم و یاس و امید و شادی همه درهم آمیخته شده بود و معجونی از زندگی ساخته بود که من حتی تصورش رو هم نمی کردم ...

اونشب به پیشنهاد من برای گفتن داستان زندگیمون قرعه کشی کردیم ..



ادامه دارد




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

سلام آدینه تون بخیر همراهان گرامی🌷


اینترنت مامان از دیروز قطع شده ، نتونستن داستان و بفرستن به محض اینکه درست شد براتون ارسال میکنیم داستان امروز و 🌺



ممنون از صبر و شکیباییتون🙏🌸🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان سلام این پیام بالا از دختر خانم گلکار هست من میخواستم داستان و بذارم دیدم این پیام و گذاشتن خودمم چون دارم میرم بیرون فکر میکنم غروب بتونم داستان و بذارم ممنون از شما

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_ششم-بخش اول






و به اسم زهره در اومد ..زهره یک زن معمولی بود با قدی متوسط حدود چهل و سه؛ چهار سال داشت با صورتی معصوم و آروم ؛؛ ولی غمی سنگین همراه با افسوس همیشه توی نگاهش بود.. 

حتی موقعی که غذا می خورد یک حالت بیزاری داشت که من فکر می کردم اون غذا رو دوست نداره و می خواد بالا بیاره خیلی ساکت بود و تا می تونست می خوابید ...

حتی وقتی همه می خندیدن  حالت صورتش عوض نمی شد  و اگر لبخندی روی لبش می نشست  زود محو می شد اما با دقت زیادی به حرفای بقیه گوش می داد ..و عادت داشت مدام سرشو به علامت تایید تکون بده یعنی فهمیدم ...

وقتی اسمش در اومد با اعتراض گفت : نه ؛ من الان آمادگی ندارم ..خواهش می کنم یکی دیگه امشب تعریف کنه , مال من باشه بعدا .. 

ولی کسی زیر بار نرفت و اون مجبور شد قصه ی خودشو شروع کنه ...

در حالیکه قیافه ی متفکرانه ای به خودش گرفته بود  تکیه داد به میله ی تخت و سرشو به اون حائل کرد ؛..و من توی نور کمرنگ اتاق ناامیدی رو از صورتش خوندم ....

بیشتر مشتاق قصه ی اون شدم ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_ششم-بخش دوم









یکم سکوت کرد انگار داشت افکارشو می برد به جاهای دور ..

بعد حلقه ای از اشک توی چشماش نشست و از روی گونه هاش پایین اومد ... 

و همه ی ما رو متاثر کردو به گریه انداخت ...من دلم براش سوخت گفتم : اگر فکر می کنی اذیت میشی نگو ..نمی خوایم تو رو ناراحت کنیم ... دستهاشو در هم گره کرد و بهم فشار داد ..و آروم لب به سخن باز کرد ...

شوهر من توی کارخونه ی نساجی بهشهر کارگری می کرد ..

حقوقش کفاف زندگی ما رو با سه تا بچه نمی داد و سخت تر شد وقتی کارخونه ورشکست شد و پنج ماه حقوق کارگر ها رو ندادن .. بالاخره هم تعطیل شد ..

به هر کس یک مقدار الحساب پرداخت کردن .. دلهره ی گذرای زندگی و سه تا بچه افتاده بود به جون من و حبیب ....هر روز به امید یک لقمه نون از خونه می زد بیرون و دنبال بیمه اش بود که بتونیم بیمه ی بیکاری بگیریم ولی اونم هنوز درست نشده بود و امروز فردا می کردن ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_ششم-بخش سوم





اگر کاری گیرش میومد شب با دست پر بر می گذشت و اگر نمی اومد .. برای روز بعد نمی دونستم جواب شکم گرسنه ی بچه ها رو چی بدم ..

که نمی دونم کدوم  شیر پاک خورده ای نشست زیر پاش که کارخونه های تهران هنوز سر پا هستن و ما هم که بیمه و سابقه ی کار داریم می تونیم استخدام بشیم ...و حبیب رو هوایی کرد و با هم اومدن تهران ..

زنگ زد به من گفت : کار گرفتم ؛ دارم میرم خونه اجاره کنم تو اثاث رو جمع کن آماده باش که سرماه میام و شما رو هم میارم؛ 

 ببین زهره جون کاراتو بکن که  تا من رسیدم زود برگردیم تهران که باید برم سرکار ...با صاحبخونه هم حرف زدم قرار شد پول پیش خونه رو زود تر بهم بده ..

تونگران هیچی نباش خودم همه چیز رو درست می کنم ...

خوب خوشحال شدم و با بچه ها شروع کردیم به بستن اثاث ؛؛ و موقتا توی یک اتاق جمع کردم و رفتیم خونه ی مادرم ...

و  پولِ پیش رو گرفتم و  برای حبیب فرستادم  ..

اما  اون شبی که حبیب رسید تا ما رو با خودش ببره دلم من به شور افتاد  ..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_ششم-بخش چهارم







انگار یکی توی دلم رخت می شست ...نمی دونستم چرا به دلم بد اومده بود ..ولی دیگه کار از کار گذشته بود ..

برای همین خودمو قانع می کردم و صدقه می دادم ...

فردای اون شب حبیب فورا کامیون گرفت اثاث رو بار کرد و فرستاد و پشت سرش ما با اتوبوس راهی تهران شدیم ..

طرفای غروب بود که راه افتادیم ..حبیب و  پسرم روی صندلی جلو کنار در نشسته بودن و منو و دوتا دخترام روی دوتا صندلی پشت سر شون ...

دوساعتی بود که توی راه بودیم و من همینطور به جاده نگاه می کردم ...که یک مرتبه یک ماشین در حال سبقت از روبرو مثل جن پیداش شد و راننده کنترلشو از دست داد و پیچید طرف کنار جاده ..

و در  چند ثانیه از سمتی که ما نشسته بودیم برگشت و خورد زمین و  واژگون شد ....

اونقدر غافلگیر کننده بود که تا لحظاتی  هیچ کس صداش در نیومد ..و یک مرتبه شیون و فریاد همه به هوا رفت ..

ما توی اتوبوسی که روی سقف بود نمی تونستیم حرکتی بکنیم ..

مخصوصا من که دوتا دخترم رو از ترس فورا بغل کرده بودم ..

صداشون کردم ..هر دو حالشون خوب بود ..از همونجا گفتم حبیب حالت خوبه ؟ ..اما صدا به صدا نمی رسید ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_ششم-بخش پنجم







باز صدا زدم حبیب ,مرتضی چیزیش نشده ؟ یک عده خودشون رو خلاص کرده بودن و از لابلای شیشه های شکسته ی پنجره ها رفتن بیرون  ..

قیامتی به پا شده بود  ..ماشین های رهگذرو هم اومدن به کمک و توی تاریکی شب ما رو بیرون می کشیدن ...

کسی به کسی نبود ترس و وحشت و سرما ی سوز دار جاده و اینکه نمی دونستیم چی بسرمون اومده همه رو سر در گم کرده بود و من در اون زمان فکر می کردم حبیب مراقب مرتضی هست و منم باید دخترا رو نجات بدم ..

نمی دونم چرا همچین فکری می کردم ...و تا آمبولانس ها و ماشین های پلیس رسیدن هر دوی اونا رو زیر چادرم نگه داشته بودم و منگ منتظر بودم حبیب رو هم از توی ماشین در بیارن غافل از اینکه مردم زنده ها رو بیرون کشیده بودن .. چیزی که حتی به ذهن من خطور نکرد این بود  ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_ششم-بخش ششم







من توی اون تصادف لعنتی حبیب و پسرم رو از دست داده باشم ... 

اینجا دستشو گذاشت روی دهنشو بی صدا اشک ریخت ..و ما همه پا به پاش گریه کردیم ..

دلم بی اندازه برای اون سوخت ....فیرزوه در حالیکه خودش داشت اشک میریخت با بغض گفت : گریه نکن اشک ما رو هم در آوردی لامذهب  ...

می خوای از اینجاش بگذر ..من که طاقت شنیدنشو ندارم ...خوب بگو بعدا چیکار کردی ؟ گفت : آره ..نمی تونم بگم  برام خیلی سخته ؛؛ پسرم فقط هشت  سال داشت  ..هر چند یک لحظه فراموششون نمی کنم  ..

خدیجه پرسید : دخترات چند ساله بودن ؟

 گفت یکی پنج سال و یکی سه سال...  

زنگ زدم ..چند تا از فامیل ها اومدن و ما رو با جنازه های اونا برگردوندن بهشهر .. 

و برادرم توی اون اوضاع رفت و اثاث ما رو توی اون خونه ی لعنتی خالی کرد ....

حالا نمی دونستم چیکار کنم بمونم  بهشهر یک جور مکافات داشتم برم تهران هزار جور ...

این بود که بعداز سه ماه دخترا رو بر داشتم و رفتم تهران تا اثاثی  رو که نمی دونستم توی این مدت چی شده و اصلا چیزی ازش باقی مونده  یا نه برگردونم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_ششم-بخش هفتم








حبیب توی خیابون جیحون خونه گرفته بود ..

یک خونه ی دو طبقه ی قدیمی که همش مال صاحبخونه بود ..که از یک راهرو میرفت توی حیاطی که ته اون دوتا اتاق داشت و یک آشپزخونه  و دستشویی حتی حمام هم نداشت ..

اونا شرایطم رو می دونستن ...اما بهم  گفتن  نداریم پول پیش شما رو پس بدیم ..باید صبر کنین تا مستاجر پیدا بشه ...

چند روز ی که بالاتکلیف موندم و مجبور شدم مهمون اونا باشم ..و با زن صاحبخونه همدم خانم و بچه هاش آشنا شدم و انس گرفتیم ...

اینکه همه جای بهشهر منو یاد حبیب و پسرم مینداخت تصمیم گرفتم بمونم ....

همدم خانم به من قول داد برام کار پیدا کنه و نزاره سختی بکشم ..

می گفت اگر دیر و زود بیای بچه ها پیش من هستن و دلواپس نمیشی  ....






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_ششم-بخش هشتم







اول منو فرستاد خونه ی خواهرش ..تا اون زمان جایی کار نکرده بودم و خیلی سختم بود ..

با ترس دست به همه جیز می زدم و مدام می پرسیدم اینو چیکار کنم ؟...

خانم های تهرانی با زن هایی که من می شناختم فرق داشتن ..من با تجملات اون خونه ها آشنا نبودم ولی دلم می خواست پولی رو که می گیرم حلال باشه ..

این بود که تمام سعی خودمو رو می کردم تا موقعی که از خونه بیرون میرم همه جا برق بزنه ...

نه اهل زیاد حرف زدن بودم و نه اهل اینکه چیزی از کسی بخوام ..سرمو مینداختم پایین و کار می کردم ...

این شد که خواهرش منو به دوستش معرفی کرد و اونم به مادرش و  طوری شد که تمام هفته ی من پر شد و کار می کردم ....

هر روز خونه ی یکی؛ اونم بیشتر بالای شهر  ...

اینطوری دوسال گذشت ..زندگیم میگذشت دخترا داشتن بزرگ می شدن و هر دو با کار کردن من توی خونه ها مخالف بودن ..این بود که احساس می کردم اگر بزرگتر بشن بیشتر از اون موضوع ناراحت میشن باید تا جوون بودم سخت کار می کردم و تا بتونم اونا رو به جایی برسونم ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_ششم-بخش نهم








تا یک روز که خونه ی یک نفر مشغول کار بودم ..

براش مهمون اومد ..یک زن خوش قیافه و خیلی شیک ...از ظاهرش معلوم بود که حسابی پولداره ...

من سرم به کارم بود ..و اونا توی پذیرایی نشسته بودن ...

خانم خونه صدام کرد : زهره خانم دوتا چای برای ما بیار ...

داشتن با هم یواش یواش حرف می زدن ..چای ها رو گذاشتم جلوشون... اون زن زیر چشمی منو ورانداز کرد و گفت : چه خانم خوبی از کجا پیداش کردی ؟

 من سینی رو گرفتم جلوی سینه ام و یک لبخند زدم و گفتم : مگه من گمشده بودم ؟ 

گفت : نه عزیزم ..ببخشید منظورم اینه که مثل تو ؛ این روزا  کارگر پیدا نمیشه ؛؛  که سرش به کار خودش باشه معلوم میشه با شخصیت هم هستی ...

میای پیش منم کار کنی ؟ میای ؟ ..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_ششم-بخش دهم







گفتم : نه خانم تمام هفته ام پر شده ..

گفت : یکی رو نرو بیا پیش من پشیمون نمی شی پول خوبی بهت میدم ...

گفتم : به خدا قول دادم ..نمی تونم زیر قولم بزنم ...

خانم اون خونه گفت : باشه این هفته اینجا نیا برو خونه ی شهرزاد ..

گفتم :چشم حالا که شما  اجازه میدی باشه .. فورا آدرس رو داد به من و برگشتم سر کارم ..

هفته بعد پرسون پرسون رفتم خونه ی شهرزاد خانم که الهی قلم پام می شکست .....

اینجا زهره سکوت کرد و به جا خیره شد ..اما سینه اش از شدت اضطراب بالا و پایین می رفت و به سختی نفس می کشید ..تا حدی که دو دستشو گذاشت روی گلوشو به زحمت آب دهانشو پایین داد ...

شوکت خانم گفت   : زهره ولش کن دیگه برای امشب بسه ,, دیر وقت شده به نظرم بخوابیم که فردا روز ملاقاته بهتره .. خانما نمایش تموم شد برین بخوایبن ...دق کردم بابا .... 

زهره فورا دراز کشید و پشتشو کرد به ما و خودشو جمع کرد ..و من باز توی نور کمرنگی از بیرون می تابید دیدم که چطور بدنش تکون می خوره ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_ششم-بخش یازدهم








از صبح زود اونایی که ملاقاتی داشتن صدا می زدن ..

گوشم به بلند گو بود . به امید اینکه  این بار فرزاد اومده باشه ..

در حالیکه دلم ازش سخت چرکین بود بازم از ته دلم  می خواستم اون بیاد ...

عشق آدم رو کور و کر می کنه ...چون  اون منو باور نکرد و به بیگناهیم شک داشت ..

شاید بهتر بود چنین آدمی رو از زندگیم بیرون می کردم  ....

که مائده اومد توی سلول و پرسید بچه ها از سحر خبر ندارین هنوز نیومده ..نکنه حالش بد شده باشه؟ ؛؛

 آوا گفت : نه حالش خوبه من از خاله پرسیدم گفتن بردنش بند مشاوره ..چند روز ی اونجا می مونه ...

پرسیدم : شما ها می دونین چرا نهال خودکشی می کنه ؟ 

فیرزوه گفت : تو نمی دونی ؟



ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان خوبم ببخشید امروز خیلی دیر شد خانم گلکار سه ساعت پیش داستان و گذاشتن منتها من تازه از بیرون اومدم 🌹🌸🌸🌸🌺🌺

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام معصومه جان ممنون همینکه زحمت میکشی ممنونتیم 

سلام عزیزم خواهش میکنم مرسی از لطفت ❤️❤️❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفتم -بخش اول






قسمت هفتم :  بهش تجاوز کردن ..اونم سه تا پسر ...

تقصیر خودش بود رفته بوده مهمونی معلوم نیست چی بهش داده بودن که حال خودشو نمی فهمیده ..

وقتی به خودش میاد که کار از کار گذشته بوده ...اونم برای اینکه انتقام بگیره میره و می زنه ماشین گرونقیمت اون پسر رو داغون می کنه ...

که معلوم میشه مال باباش بوده ...مرتیکه خسارت می خواد ..

اونم صد و بیست میلیون ...

پرسیدم : سحر کس کار نداره ؟ خوب اونم شکایت کنه بگه چه بلایی سرش آوردن ...

گفت : برو بابا ول معطلی ..معلوم نیست راست میگه یا دروغ میگه نمی خوام شکایت کنم ....

که اسم خودمو از بلندگو شنیدم مریم حقانی سری چهارم ملاقاتی داری ...

 قلبم چنان تند می زد و حالم دگرگون شده بود که دیگه نمی تونستم جز به خودم به کس دیگه ای فکر کنم ..

تازه سری دوم رفته بود ن و من طاقت صبر کردن نداشتم  ..

جلوی در سلول نشستم و با بغضی غریب منتظر موندم ..خدایا چقدر ثانیه ها طولانی شده بودن ...

خاله داشت زندانی ها رو می فرستاد ..

به من نگاه کرد و گفت تو هم که ملاقاتی داری پس چرا حالت گرفته اس ؟ 

گفتم : خوبم خاله ..خوبم ...



 





و بالاخره نوبتم رسید ..با چند نفر دیگه صف بستیم و یک کاغذ بهمون دادن باجه نُه سری چهارم ... 

از یک راهرو همراه مامور  رد شدیم و یک راهرو دیگه ..و بالاخره به اتاق ملاقات رسیدیم .. 

از پشت شیشه ی اولین باجه نگاه کردم دلم می خواست فرزاد با اشتیاق اونجا باشه ..

دلش برام تنگ شده باشه ...ولی نبود ..و توی باجه نُه مامان و بابام در انتظار دیدنم اشک ریزان چشم براه بودن ....

نشستم و گوشی رو بر داشتم ..چقدر دلم می خواست های و های گریه کنم و از دلتنگی هام براشون بگم ..

ولی اونقدر اونا داغون بودن که دلم نیومد ...مامان با همون بغضی که انگار مدت هاست توی گلو داره پرسید : خوبی مادرت بمیره ؟ 

گفتم : آره مامان جان خوبم ..و امید وار؛؛ من می دونم بیگناهیم ثابت میشه ..چه خبر شما خوبین ؟ 

گفت : چی بگم والله روز و شب نداریم ..چطوری خوب باشیم وقتی تنها بچه ی ما توی زندان داره بیگناه عذاب می کشه ...

گفتم : نگفتین ؛؛خبر تازه ای برام ندارین ؟ 

گفت : هنوز نه مادر ولی بهت قول میدم دار و ندارم رو می فروشم و دنبال کارت میرم  تا ثابت نکنم از پا نمی شینم ....

حرف زدن با مامان آرومم کرد ..

اینکه کسانی هستن که دنبال کارم باشن خیلی خوب بود ..ولی آیا واقعا امیدی بود ؟




برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز