2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست
سلام معصومه جان امروز داستان نداریم

سلام عزیزم دارم میذارم نمیتونستم وارد سایت شم نمیدونم چش بود

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفتم -بخش سوم 





چند کلمه هم با پدرم حرف زدم و وقت تموم شد ..

لحظه ی آخر طاقت نیاوردم و از مامان پرسیدم : از فرزاد خبری ندارین ؟ 

مامان اخمهاشو در هم کشید و گفت : نه ..خوب خودشو نشون داد ...

اون هنوز داشت حرف می زد که صدای تلفن قطع شد و مامور بلند گفت : خانم ها برگردن به بند ...زود ..زود ..

دستی برای هر دوشون تکون دادم و همراه بقیه برگشتیم ..

زهره روی تخت دراز کشیده بود و کس دیگه ای توی سلول نبود ..

حس کردم قبل از اینکه من بیام گریه کرده ..گفتم : زهره جون تو ملاقاتی نداری ؟ 

گفت : نه من که اهل این شهر نیستم دخترام هم کوچیکن فرستادموشن پیش مادرم ..

چرا گاهی اونا میان به دیدنم ولی دیر به دیر ..مادرم پیر شده خیلی سخت راه میره ..

گفتم چند وقته توی زندانی ؟ 

گفت : الان هشت ماهی هست .....

گفتم : امشب همه خوراکی های خوب داریم ..میشینیم دور هم و .....برامون تعریف می کنی دنباله ی داستانت رو  که ؟ گفت : آره حالا بدم نمیاد درد دل کنم ..

یک طواریی آدم رو سبک می کنه ..اما مریم من توی عمرم به کسی بدی نکردم ..

اشتباهم نکردم که با خودم فکر کنم چرا این راه رو رفتم ..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفتم -بخش چهارم 






نمی فهمم تقاص چی رو دارم پس میدم ..شاید وقتی تعریف می کنم خودم متوجه بشم ..تو که دکتری بهم بگو چرا باید زندگی به من اینقدر ظلم کنه ؟

 گفتم : زهره جون من نمی تونم جواب شما رو بدم چون دکتر نیستم ..منم یک قربانیم ..

شاید وقتی داستان زندگی خودمو تعریف کردم خودم  بفهمم کجای کارم غلط بوده ..

ولی فعلا باید هم من و هم شما وقتی نمی تونیم چیزی رو عوض کنیم  دلمون رو به لحظه های زندگی خوش کنیم ....

گفت : مگه میشه ؟ تو بچه نداری که بدونی دل تنگی برای اونا چه معنی میده ..همین نیست که ؛؛ دل واپسم ؛؛..اونا خیلی به من وابسته بودن ..نمی دونم چی بسرشون میاد . 

اونشب همه مشتاق شنیدین دنباله ی داستان زهره قبل از خاموشی دور هم جمع شدیم و اون این بار مثل اینکه خودشم اشتیاق داشت جریان رو برای ما تعریف کنه شروع کرد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

چند نفر از دوستام وقتی خونمون اومدن اولین چیزی که پرسیدن فرشمون بود! 😂

طرحش خیلی خاصه و اصلاً شبیه فرش‌های معمول بازار نیست. من از فرش زانیس خریدم، قبل از خرید هم با پرو مجازی، فرش‌ها رو داخل خونه خودمون دیدم و خیلی راحت‌تر تونستم انتخاب کنم.

راستی خرید قسطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم دارن.

اینجا کلیک کن تا سایتشون رو ببینی.


داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفتم -بخش پنجم 




وقتی به خونه ی شهرزاد خانم رسیدم ..راستش جا خوردم ..خیلی شیک و پراز تجمل بود ..

وارد ساختمون که شدم مثل هتل ها یی که توی فیلم ها دیده بودم ..

یک نفر بهم سلام کرد و گفت : با کی کار دارین ..

چادرمو کشیدم توی صورتم و آهسته گفتم : خونه ی شهرزاد خانم فامیلشون رو نمی دونم ...

گفت : طبقه ی چندم ؟پلاک ؟ 

گفتم دوازدهم پلاک هشتاد و نه ..

زنگ زد و گفت : خانم مستوفی یک خانمی اومده ...ببخشید اسمتون چی بود ؟ 

گفتم : بفرمایید زهره هستم ...

اون مرد گوشی رو گذاشت و به من گفت : بفرمایید و خودشو منو تا آسانسور بدرقه کرد و سوار شدم و رفتم بالا ...

باور می کنین دلم باز به شور افتاده بود؟ ..ولی فکر کردم از اینکه تا حالا پا به همچین جاهایی نذاشتم دلم یک جوری شده ..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفتم -بخش ششم 





زنگ در خونه رو زدم ..اما کسی درو باز نکرد ..دوباره زدم ..هنوز دستم روی زنگ بود که شهرزاد درو باز کرد ولی اون زنی که من دیده بودم نبود ..

بلوز و شلوار راحتی آبی رنگی پوشیده بود آرایش نداشت و موهاش ژولیده و صورتش مضطرب بود ...

گفت : زهره خانم پول امروز ت رو میدم برو یک روز دیگه بیا ..نه صبر کن ..برو یکساعت دیگه اینجا باش ..

گفتم : خانم من جایی رو نداریم که برم ..میشه همین جا توی راهرو بمونم ...

صدای مردی از دور بلند شد که گفت : بزار بیاد تو من دارم میرم ...

همینطور که در باز بود...

 در حالیکه عصبانی به نظر می رسید با سرعت رفت و با صدای بلند داد زد غلط می کنی حق نداری پا تو از این خونه بیرون بزاری  .. صدای اون مرد رو شنیدم که گفت : تو دیوونه شدی احمق ..تا کی می خوای به این کارات ادامه بدی ..دست از سرم بر دار ..عوضی ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفتم -بخش هفتم 





و یک مرتبه مردی رو دیدم با قدی بلند و چهار شونه در حالیکه یک دستش  کیف و دست دیگه اش کت بود مثل برق  از کنار من گذشت و رفت بطرف آسانسور ...

من همینطور ایستاده بودم و از شهرزاد خانم خبری نبود ...

بالاخره درو بستم و خواستم برگردم خونه ..که با چشمان گریون درو باز کرد و گفت : بیا تو ..

و خودش در حالیکه میرفت بطرف آشپز خونه ی خیلی مدرنی  که مثل بازار شام بهم ریخته بود گفت : ببخشید حالا تو دفعه ی اولت هم بود اومدی اینجا خوب زن و شوهریم دیگه حرفمون شده بود می فهمی که ؟ 

دنبالش رفتم ..

بساط صبحانه کلا همه ریخته بود روی زمین و کلی ظرف شکسته بود ..

پنیر  و کره و مربا ؛؛ آبمیوه و چای با هم قاطی شده بودن  ..

با بی حوصلگی گفت : اینا رو جمع کن ..جارو برقی اون اتاقه ..

دستمال و مایع شوینده توی اون کمده ...نمی دونم هر کاری دوست داری بکن ..من باید یکم بخوابم ..

کسی زنگ زد صدام نکن ...





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفتم -بخش هشتم 





راستی شیشه ها رو تمیز کن ..فقط از توی خونه بیرونشو خودشون تمیز می  کنن مبادا پنجره رو باز کنی ؛؛ و رفت . اون بی قرار بود و دلش می خواست گریه کنه و من احساس می کردم خواب رو بهانه کرده ..

به زحمت هر چیزی رو پیدا می کردم ..

اما کارمو انجام دادم ..همه ی اتاق ها رو به جز اونی که شهرزاد توش بود  تمیز کردم ..

ساعت از سه گذشته بود که با چشمانی ورم کرده و خواب آلود از اتاق اومد بیرون و در حالیکه موهاشو با دست پیچ می داد که پشت سرش ببنده و معلوم می شد دست و صورتشو شسته چون هنوز  خیس بود ..

گفت : به به چقدر همه جا تمیز شده ...ساعت چنده ؟ ای وای تو هنوز ناهار نخوری ..

ببخشید تو رو خدا روز اولی بود که اینجا اومدی بد شد ولی همیشه اینطوری نیست .. حالا بگو چی می خوری برات سفارش بدم ؟ 

گفتم : من سیرم کارم تموم شده اگر شما کار دیگه ای دارین بگین ..وگرنه من برم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفتم -بخش نهم 




گفت : شوهرت منتظرته ؟ 

گفتم : نه خانم شوهرم مرده ...

گفت : چه بهتر بمیرن الهی این مردا که جز آزار ما کاری ندارن ...

گفتم : نگین تو رو خدا شوهر من جون و عمرشو برای ما گذاشت ..از گل بالاتر بهم نگفته بود ..

مرد خیلی خوبی بود ..شما باید می گفتین خدا بیامرزش ..

گفت : آخ ؛؛ راست میگی از بس از دستِ این  ..ولش کن بگو چی برات سفارش بدم ..

نمی زارم بری اگر  ناهار نخوری ...پیتزا خوبه ؟ 

گفتم : خانم من دوتا دختر دارم چشم براه من هستن اجازه بدین زود تر برم ...

تلفن رو بر داشت و چهار تا پیتزا سفارش داد و به من گفت : کارت دارم برو برام چای بیار ...

هنوز ساعت کارت تموم نشده ..

گفتم گاز شما رو بلد نیستم روشن کنم ..

نشست روی مبل و لم داد و یک خمیازه کشید و گفت : سمت راست دکمه های قرمز انگشتت رو روی هر کدوم بزاری و چند ثانیه نگهداری روشن میشه امتحان کن ...

کتری پر از آب بود و روی اجاق گاز ..همون کاری رو که اون گفته بود کردم و واقعا روشن شد ..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفتم -بخش دهم 






خیلی برام عجیب و باور نکردنی بود ..

با صدای بلند گفت : تو تلفن نداری ؟ 

گفتم نه خانم ...

گفت : من بهت میدم ..تو دیگه برای کسی کار نکن بیا اینجا هر روز بیا ..اگر نخواستم بهت زنگ می زنم که نیای ولی پول اون روزت رو خودم میدم ..

گفتم : من از بد قولی بدم میاد ..فعلا نمی تونم این کارو بکنم ...

گفت : پس هفته ای دو روز بیا ..تو رو خدا ..

بعد رفت و یک گوشی از اتاقش آورد و داد به من و گفت ..خط مال منه هر وقت نخواستی اینجا بیای بهم پس بده ..

ببین یک میلیون صد خریدمش دستت امانت ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفتم -بخش یازدهم 





گفتم : شما چرا به من اعتماد می کنی ؟ شاید برم و دیگه نیام ...

گفت : نمی دونی ؟ من می تونم سیم کارت رو بسوزنم و یکی دیگه بگیرم ..گوشی هم زیاد مهم نیست اون مال خودت ...

ولی ازت خوشم میاد زن خوبی هستی ...اما هر کس باهات تماس گرفت اسم منو نیار ..

اصلا بگو گوشی مال شوهرته ..

گفتم : چرا خانم ؟ 

گفت : نمی خوام کسی بدونه من موبایلم رو دادم به تو ..می فهمی که ؟ 

گفتم : چشم ...

و اون روز من با سه جعبه پیتزا و یک گوشی موبایل که درست نمی تونستم باهاش کار کنم برگشتم خونه ...

اونشب و فردای اون روز تلفن زنگ نخورد ..

ولی غروب که  با اتوبوس میرفتم بطرف خونه  صدای زنگش از توی کیفم بلند شد ..

این اولین بار بود که من می خواستم با همچین تلفنی حرف بزنم ..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفتم -بخش دوازدهم 






دست کردم و درش آوردم و دکمه ی سبز رو فشار دادم و گذاشتم در گوشم ...

گفتم : الو خانم ؟ سلام ..

کسی که پشت خط بود یکم مکث کرد و قطع کرد ...و دوباره گرفت..اما این بار من حرف نزدم ..

یکم صبر کرد و در حالیکه  صدای نفس اونو می شنیدم  ...دوباره قطع کرد . روز بعدسر کار بودم که  بازم زنگ خورد ..

 تا گوشی رو بر داشتم یک زن گفت : الو ..اما من فهمیدم که صدای شهرزاد نیست ..

گفتم : بله بفرمایید ..با کی کار دارین ؟

 گفت : ببخشید شما ؟ 

گفتم شما با کی تماس گرفتین ؟و دوباره قطع کرد ...

نیم ساعت بعد که تلفن زنگ خورد شهرزاد بود هراسون گفت : زهره خانم میشه بیای خونه ی ما ؛؛ 

گفتم : سلام خانم من الان سر کارم ...

گفت : تو رو خدا من مزد امروزت رو میدم خواهش می کنم یک بهانه پیدا کن یک آژانس بگیر و زود خودتو برسون ..

زهره خیلی واجبه ...خواهش می کنم از خجالتت در میام ..




ادامه دارد









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
تموم شد؟

اره عزیزم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

از اینکه تک تک به داستان زندگی دوستای شخصیت اصلیی داستان پرداخته خوشم نیومد انگار به نظرم خیلی حاشیه داره و از داستان شخصیت اصلی دوره و کشداااااااااار شده حرصم گرفت  ولی در کل من عاشق داستانای خانم گلکار هستما  

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

از اینکه تک تک به داستان زندگی دوستای شخصیت اصلیی داستان پرداخته خوشم نیومد انگار به نظرم خیلی حاشیه ...

عزیزم هنوز هفت هشت قسمت رفته یه سی چهل تایی مونده هنوز     

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هشتم -بخش اول







و همین طور که می گفت زود باش ..زود باش تو رو خدا گوشی رو قطع کرد ..

مونده بودم چیکار کنم ؛؛ جایی که اون روز کار می کردم خونه ی خانم پیری بود که مادر یکی از مشتری هام بود ..

مدام ایراد می گرفت و ازم ناراضی میشد  با این حال اصرار داشت هفته دیگه هم برم و خونه اش رو تمیز کنم مرتب بهم غر می زد  

 همه جارو چک می کرد ..و اجازه نمی داد جایی بشینم جز جلوی درِ ورودی روی زمین ..دنبالم راه میرفت که نکنه چیزی از خونه اش بر دارم ....

یک لیوان و قاشق و چنگال و بشقاب برای من جدا کرده بود ..می گفت بشور بکن  توی یک کیسه ی پلاستیکی و جدا از ظرف های من زیر کابینت کنار سطل آشغال بزار ..

ولی چون پیر بود به دل نمی گرفتم و کمکش می کردم ..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هشتم -بخش دوم







دخترش مدام ازم عذر خواهی می کرد و می گفت اخلاقش اینطوریه ..

گاهی وا دارم می کرد همه چیز رو دوبار تمیز کنم و می گفت تو خوب کار نمی کنی .....اون روزم وقتی با تلفن حرف می زدم تو صورت من نگاه می کرد ..

با اعتراض گفت : اگر فکر می کنی اجازه میدم بری کور خوندی باید کارت تموم بشه ..همه چیز رو ریختی بهم حالا ول کنی و بری ؟

 شماها کارگر جماعت آدم بشو نیستین ..

گفتم : مادر جان ببخشید ولی مجبورم برم ..من الان زود اینا رو جمع می کنم ..میرم ولی اگر شد زود بر می گردم اگر نیومدم ...

وسط حرفم داد زد اگر نیومدی دیگه این طرفا پیدات نشه ..مگه من عنتر و منتر توام که هر وقت دلت خواست بیای هر وقت دلت خواست بری ...

خیلی حرصم گرفته بود ..اون زن یک ذره به کسی فکر نمی کرد الا خودش ..

این بود که بدون معطلی چادرمو سرم کشیدم و از خونه زدم بیرون ..تا سر خیابون دویدم یک ماشین در بست گرفتم و خودمو رسوندم خونه ی شهرزاد خانم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هشتم -بخش سوم








درو باز گذاشته بود چون از پایین بهش خبر داده بودن ...

سرمو بردم جلو و صدا کردم شهرزاد خانم ؟ ..خانم ؟

 از اون دور داد زد بیا تو ..الان میام  ...وارد شدم و درو بستم ..

صداش میومد که با تلفن حرف می زد ...و گریه می کرد ..

اومد بیرون و چه حال روزی داشت نگفتی ..

صورتش زخمی و کبود بود ..اونقدر گریه کرده بود و بیچاره به نظر می رسید که دلم براش سوخت ..

گفتم : آخ چی شده خانم ؟ 

گفت : کی بهت زنگ زد ؟ چی گفت ؟ زود باش بهم بگو ..

گوشی رو بده به من ..تو به کسی زنگ زدی ؟ گفتم آروم باشین ..نه به کسی زنگ نزدم ..فقط یک خانمی چند بار زنگ زد فکر کردم شمایید جواب دادم ..

در حالیکه می لرزید گفت : بهت چی گفت ؟ سراغ کی رو گرفت ؟ زنیکه ی بی شرف ..می دونم باهاش چیکار کنم ...

گوشی رو از من گرفت و روشن کرد یکم باهاش ور رفت و برد توی اتاقش و برگشت ..

گفت : زهره جون ببخشید گوشی مال شوهرم بود ....

گفتم : گوشی شوهرتون رو دادین به من ؟ آخه چرا ؟







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هشتم -بخش چهارم







همینطور که بیقرار بود و بالا و پایین می رفت و مدام موهاشو جمع می کرد پشت سرشو و دوباره باز می کرد ..

گفت : نمی دونی داره باهام چیکار می کنه ..من می فهمم ولی زیر بار نمی ره ..انکار می کنه مگه من خرم ؟ ...

گفتم : خانم جواب منو بدین برای چی گوشی شوهرتون رو دادین به من ؟ نگفتی فردا برای من درد سر میشه ؟ 

گفت : یک خط دیگه داره ..شایدم بیشتر ..ببین زهره اینجا بمون من کار زیاد دارم دو برابر بهت میدم ... بمون ؛؛آخه می دونی  ما صبح دعوا کردیم تو رو ببینه مراعات می کنه  ..

اگر اومد بهش نگو گوشی پیش تو بوده  ...

گفتم : چشم نمیگم ..خودشو انداخت روی مبل و گفت : می مونی ؟ 

گفتم : بله می خواین اینجا ها رو تمیز کنم ؟ گفت : دستت درد نکنه ..منم برات یک نسکافه میریزم ...از کارش سر در نمیاوردم یه جوری بود ..عادی به نظرم نمی رسید ..ولی دلم براش سوخت ..

من کار می کردم اون  با تلفن بدون ملاحظه اینکه من بشنوم حرف می زد ..

مثل اینکه دوستش بود .و من از لابلای حرفاش فهمیدم که شوهرش داره بهش خیانت می کنه و اون نمی تونه ثابت کنه ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هشتم -بخش پنجم







شهرزاد مثل اسپند روی آتیش بود خودش می گفت دارم می سوزم ..

قلبم درد می کنه ..تو رو خدا یکی به دادم برسه نمی دونم چیکار کنم   

نمی تونم بهش حرف بزنم دعوامون میشه انکار می کنه و میگه من دیوونه شدم  ..

بالاخره اون روز تموم شد و شوهر شهرزاد خونه نیومد و اونم به من پول خوبی داد و برگشتم خونه ....

می خواستم دیگه سراغش نرم ..اما روزی که قرارمون بود دلم طاقت نیاورد حتی نگرانش شدم و رفتم ..

اون هنوز مثل مجنون ها توی خونه راه میرفت لباس می پوشیدو از خونه می زد بیرون و یکساعت بعد بر می گشت ...

مدام با تلفن با یکی درد دل می کرد ...و بیشتر از هر چیزی یکسره اشک می ریخت ..و چند بار دیگه هم به همین منوال گذشت و من شاهد پر پر زدن اون زن بودم که حس می کردم اگر میمیرد راحت تر می شد ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هشتم -بخش ششم







تا یک روز که باز  با تلفن حرف می زد .. می گفت می دونم دروغ گفته اصلا نرفته دبی من چک کردم اون ساعت پروازی به دبی  نبوده ...امروزم قرار بوده بیاد هنوز پیداش نشده ..

تلفنش هم خاموشه ..

و در حالیکه با صدای بلند گریه می کرد و می زد توی سینه اش ادامه داد ..می دونم ...می دونم الان ببا اون دختره داره خوش میگذرونه  ..

بالاخره مچش رو می گیرم ....

وقتی گوشی رو قطع کرد  به خودم جرات دادم و گفتم : شهرزاد خانم این زندگی نیست برای خودت درست کردی ..

چرا داری این طور خودت رو از بین می بری؟ در حالیکه شوهرت داره خوش میگذرونه ..یا شما درست فهمیدی که این مرد ارزش این کارا رو نداره یا اشتباه می کنی که بازم نباید اینطوری رفتار کنی ..منو جای خواهر بزرگت حساب کن ...

گفت : زهره جون به خدا سر در گم شدم اشتباه نمی کنم خودم دیدمش ولی باز انکار می کرد  ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هشتم -بخش هفتم 








گفتم : حالا گیرم که مچش رو گرفتی بعدا چی می خواد بشه ؟ 

من فکر می کنم اگر بی خیالش بشی بهتر به نتیجه می رسی ..

مردا چه خوب چه بد دوست دارن مرکز توجه باشن .....

می دونی نا خود آگاه چه لذتی می بره وقتی اینقدر بهش توجه می کنی ؟ ولش کن برای خودت بپوش ..بخور بگرد و محل  بهش نزار اونوقت می ببینی چطوری میاد طرفت و از کرده ی خودش پشیمون میشه ..همه ی این کارا رو هم برای همون توجه خواهی می کنه ...

گفت : نمی تونم ..خیلی دوستش دارم نمی خوام از دستش بدم ..

گفتم: این خیلی ؛؛ که میگی مشکل اساسی توست برای چی به خودت تلقین می کنی ؟که خیلی دوستش داری ..بگو خودم رو دوست دارم .. بگو من نباشم می خوام دنیا نباشه ..ما بهشهری ها یک مثالی داریم ..نمی دونم شما هم اینو شنیدی که میگن تو این کارو بکن اگر نشد من برای تو گرگ زنده میارم  ..

یک مدت ولش کن همش با خودت بگو دیگه دوستش ندارم ..به خدا حالت بهتر میشه ؛؛ می دونم سخته  خودمو می زارم جای تو ؛  ولی چاره ای نیست باید راه درست رو انتخاب کنی وگرنه بدتر میشه که بهتر نمیشه ..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هشتم -بخش هشتم







گفت : همینم هست ..هر روز رومون بیشتر بهم باز میشه ..

کار من اون روز یکم بیشتر طول کشید ..چون شهرزاد همش منو به حرف می گرفت ..

هوا داشت تاریک می شد و من باز دلشوره گرفته بودم که زود تر برم خونه ....

تلفن آپارتمان زنگ خورد ..و گوشی رو بر داشت و فقط گوش داد و بعد دستپاچه شد و گفت :شوهرم اومد ..نمی خوام تو رو اینجا ببینه ..

گفتم : چرا ؟ 

گفت : نمی خوام دیگه ..زود باش اونجا قایم شو   وقتی رفت دوش بگیره تو می تونی آهسته بری ..زود باش ..

گفتم : آخه بهم بگو چرا اون نباید منو ببینه ؟ گفت : زهره تو رو خدا زود باش ؛ باشه ؛ باشه  بعدا بهت میگم ...

جون بچه هات نزار تو رو ببینه ..به خدا برای خودت میگم ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هشتم -بخش نهم








وقتی کلید توی در چرخید من توی یکی از اتاق های اون خونه پشت در منتظر بودم که شهرزاد منو راهی کنه ..و صدای اونا رو می شنیدم ..

که گفت : متاسفم برات مثلا من از مسافرت اومدم ..

شهرزادبا عصبانیت و فریاد  گفت : مسافرت ؟ یا خوش گذرونی ؟ منو خر گیر آوردی حالا بهت خوش اومد هم بگم ؟الاغ ، هرزه ؛؛ کثیف ؛..ازت بدم میاد ..

تو خیلی بیشرفی اصلا دبی نرفته بودی ..سه روزه منو اینجا کاشتی و تلفنت رو هم خاموش کردی ..فکر می کنی نمی فهمم؟ 

گفت : شهرزاد دوباره مجبورم نکن دست روت دراز کنم از راه نرسیده شروع نکن ..به خدا خسته ام بسه دیگه تلفن رو روشن کنم که یکسره منو باز خواست کنی ؟ 

تحملشو ندارم ..می فهمی ؟

 شهرزاد گفت : دبی بودی ؟ کو؟ چرا چمدونت اتیکت پرواز نخورده ...







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هشتم -بخش دهم








گفت با خودم برده بودم توی هواپیما ..اصلا به تو چه ؟آره دبی نبودم رفته بودم خوش گذرونی حالا چی میگی ؟ 

برو هر کاری دلت می خواد بکن ...

صدای شیون شهرزاد رو می شنیدم ..گوشم رو چسبوندم به در  شهرزاد فحش های بد و رکیکی می داد ...

صدای شکستن ظرف ..و مدتی همینطور بهم بد و بیراه گفتن ...و صدای زد و خورد معلوم می شد کار داره بالا می گیره ... 

تنم داشت می لرزید و نمی دونستم چیکار کنم .. انگار داشتن کتک کاری می کردن ...

بعد صدای جیغ و فریاد های شهرزاد بلند شده بود و صدای شوهرش که با هر ضربه می گفت : خفه شو ..خفه شو ...دهنت رو ببند ..

آخر منو وا دار می کنی تو رو بکشم 

و کمی بعد صدای شهرزاد که به صورت خِر خِر در اومد منو ترسوند ؛؛ ترسیدم بلایی سرش بیاد ..

هراسون درو باز کردم ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز