داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_هشتم -بخش سوم
درو باز گذاشته بود چون از پایین بهش خبر داده بودن ...
سرمو بردم جلو و صدا کردم شهرزاد خانم ؟ ..خانم ؟
از اون دور داد زد بیا تو ..الان میام ...وارد شدم و درو بستم ..
صداش میومد که با تلفن حرف می زد ...و گریه می کرد ..
اومد بیرون و چه حال روزی داشت نگفتی ..
صورتش زخمی و کبود بود ..اونقدر گریه کرده بود و بیچاره به نظر می رسید که دلم براش سوخت ..
گفتم : آخ چی شده خانم ؟
گفت : کی بهت زنگ زد ؟ چی گفت ؟ زود باش بهم بگو ..
گوشی رو بده به من ..تو به کسی زنگ زدی ؟ گفتم آروم باشین ..نه به کسی زنگ نزدم ..فقط یک خانمی چند بار زنگ زد فکر کردم شمایید جواب دادم ..
در حالیکه می لرزید گفت : بهت چی گفت ؟ سراغ کی رو گرفت ؟ زنیکه ی بی شرف ..می دونم باهاش چیکار کنم ...
گوشی رو از من گرفت و روشن کرد یکم باهاش ور رفت و برد توی اتاقش و برگشت ..
گفت : زهره جون ببخشید گوشی مال شوهرم بود ....
گفتم : گوشی شوهرتون رو دادین به من ؟ آخه چرا ؟
داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_هشتم -بخش چهارم
همینطور که بیقرار بود و بالا و پایین می رفت و مدام موهاشو جمع می کرد پشت سرشو و دوباره باز می کرد ..
گفت : نمی دونی داره باهام چیکار می کنه ..من می فهمم ولی زیر بار نمی ره ..انکار می کنه مگه من خرم ؟ ...
گفتم : خانم جواب منو بدین برای چی گوشی شوهرتون رو دادین به من ؟ نگفتی فردا برای من درد سر میشه ؟
گفت : یک خط دیگه داره ..شایدم بیشتر ..ببین زهره اینجا بمون من کار زیاد دارم دو برابر بهت میدم ... بمون ؛؛آخه می دونی ما صبح دعوا کردیم تو رو ببینه مراعات می کنه ..
اگر اومد بهش نگو گوشی پیش تو بوده ...
گفتم : چشم نمیگم ..خودشو انداخت روی مبل و گفت : می مونی ؟
گفتم : بله می خواین اینجا ها رو تمیز کنم ؟ گفت : دستت درد نکنه ..منم برات یک نسکافه میریزم ...از کارش سر در نمیاوردم یه جوری بود ..عادی به نظرم نمی رسید ..ولی دلم براش سوخت ..
من کار می کردم اون با تلفن بدون ملاحظه اینکه من بشنوم حرف می زد ..
مثل اینکه دوستش بود .و من از لابلای حرفاش فهمیدم که شوهرش داره بهش خیانت می کنه و اون نمی تونه ثابت کنه ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar