2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هشتم -بخش یازدهم







شوهرش گوشه ی مبل گیرش انداخته بود و  گلوشو فشار می داد ..

بازوشو گرفتم و کشیدم و داد زدم ولش کن ..ولش کن ..

با یک دست زد تخت سینه ی من و نقش زمین شدم ..

خودش بلند شد و گفت : تو اینجا چیکار می کنی ؟ باز اومدی دزدی ؟

 گفتم : چرا این زن بیچار ه رو می زنی ؟ 

گفت خوب کردم به تو ربطی نداره ..ازت پرسیدم تو اینجا چیکار می کنی ؟ ..شهرزاد این اینجا چیکار می کنه ؟ مگه نگفتی دزده ؟ 

گفتم : کار می کنم ولی نمی تونم ببینم داری اینقدر به این زن ظلم می کنی ..آخه این زندگیه شما ها دارین من الان زنگ می زنم به پلیس ..

شهرزاد به زحمت از جاش بلند شد و با گریه و ناله گفت : زهره برو ..زود برو پولت رو بعدا میدم ....

گفتم : از من میشنوی توام اینجا نمون ..بالاخره جونت رو این وسط می زاری ...

مرد یقه ی منو گرفت و گفت : کجا ؟ من تو رو میدم دست پلیس موبایل منو چرا بر داشتی ؟ گردنبد ؛ انگشتر سکه ها ی ما رو ندی نمی زارم جایی بری ...برای چی این طرفا پیدات شده ..









داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هشتم -بخش دوازدهم









الان توی آگاهی پرونده ی دزدی داری ..

شهرزاد با همون حالش بهش حمله کرد وهلش داد و  گفت : زهره برو ..برو ....من درو باز کردم و از خونه زدم بیرون ..

اما نزدیک آسانسور که رسیدم اون مرد در حالیکه شماره پلیس رو گرفته بود اومد سراغم و داد زد نمی زارم بری تا نگی دوباره اینجا چی می خواستی و کی تو رو راه داده حق نداری تکون بخوری ..

الان پلیس میاد ..من باید بدونم چیزایی که از این خونه بردی چیکار کردی و باید پس شون بدی ...

آسانسور هنوزنیومده بود خواستم از پله ها پایین برم که دوباره منو از پشت گرفت و من برای اینکه از دستش خلاص بشم با کیفم محکم کوبیدم طرف راست صورتش ..

یک مرتبه تعادلش رو از دست داد و سرش خورد به در آسانسور که هنوز باز نشده بود ..










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هشتم -بخش سیزدهم







بالافاصله منو گرفت و کشید طرف خونه و گفت : کور خوندی حریف تو نشم به هیچ دردی نمی خورم ...

ولی نفهمیدم چی شد که اونجا سست شد و تکیه داد به دیوار ...

انگار سرش گیج میرفت ولی منو ول نمی کرد ...

فقط گاهی پلک می زد و احساس کردم قدرت حرف زدن نداره تقلا می کردم از دستش رها بشم ...

گفتم : آقا تو رو خدا من باید برم بچه هام منتظرن ..

خدا رو شاهد می گیرم اومده بودم اینجا کار کنم  ..دزدی چیه ؟ چرا من باید از خونه ی شما چیزی بر دارم آدم آبرو مندی هستم شهرزاد خانم یک چیزی بگو ..

حرف بزن ..با اینکه بشدت کتک خورده بود به جای اینکه جواب منو بده ؛  از شوهرش می پرسید ..چی شده حالت بده ..چرا حرف نمی زنی ؟






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هشتم -بخش چهاردهم








پلیس رسید و مرد به زحمت گفت : من از این خانم شاکی هستم از خونه ی ما دزدی کرده ..و نقش زمین شد ...

من اونشب باز داشت شدم ... 

خبر دادم همدم خانم و شوهرش اومدن ..ولی گفتن آقای مستوفی بیهوش توی بیمارستانه ..

خدای من تنها ترسم اون زمان از این بود که مستوفی بمیره ...و من باعث مردن یک انسان بشم ....

روز بعد  به برادرم خبر دادن و اونم فورا خودشو رسوند . افتاد دنبال کارای من  ..

مستوفی بعد از بیست و چهار ساعت بهوش اومد..ولی من توی باز داشت موندم ..وقتی ازم پرسیدن تو آقای مستوفی رو زدی ..نتونستم دروغ بگم ..

اعتراف کردم و زمانی که دادستان ازم سئوال کرد گوشی آقای مستوفی چند روز دست تو بود ؟ 

گفتم چهار روز ولی خانم بهم داده بود؛؛  و اون با تمسخر گفت : ایشون همچین کار نمی کنن که گوشی شوهر شون رو بدن به شما این مسخره ترین چیزیه که تا حالا شنیدم ....و در میون حیرت من  شهرزاد توی دادگاه شهادت داد که  چیزایی که از خونه ی ما گم شده بود رو درست نمی دونم کی برداشته ولی موبایل شوهرم رو بر داشته بود ....









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هشتم -بخش پانزدهم








ازش پرسیدم انکار نکرد و  گفت فکر کردم به درد نمی خوره ..

اون نمی دونست موبایل چی هست فکر می کرده اسباب بازیه ..

داد زدم تو رو خدا این حرفا چیه می زنین چرا نمی دونستم ..

آقای قاضی می دونستم خودشون دادن  قسم می خورم ؛ آخه من موبایل می خواهم چیکار ؟ شهزاد خانم به بچه های یتیم من رحم کن ...چرا دروغ میگی ؟ خدا رو خوش نمیاد ..

در پایان قاضی دادگاه حرف های منو باور کرد ..

در موردم تحقیق کردن ...ولی مستوفی دست از شکایتش برای دزدی برنداشت ..بالاخره سی میلیون دیه برای ضرب و جرح و یکسال زندان بهم دادن ..

در حالیکه قاضی معلوم بود دلش نمی خواد منو بفرسته زندان چون حداقل حکم من دوسال بود .....








داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هشتم -بخش شانزدهم







مدتی بعد یک روز  همدم خانم خوشحال اومد ملاقاتم ..

اون زن یک کارت جعلی درست کرده بود که نشون می داد خواهر منه ..و میومد به دیدنم اون روز گفت: معجزه شده  یک زنی اومده و سی میلیون گذاشته بود توی یک کیف وداد ه من که بدم به تو ... 

گفت تو براش کار می کردی ولی دلش نمی خواد تو بدونی کی بوده فقط شنیده تو گرفتار شدی در راه رضای خدا این دیه رو پرداخت می کنه ..

خیالم از بابت دیه راحت شد و فهمیدم که اون زن کی بوده ..

شهرزاد وقتی با تلفن با دوستش حرف می زد می گفت : دارم پشت خودمو می بندم ..یک کاری می کنم که وقتی ازش جدا شدم به کسی محتاج نشم ...

اینجا زهره یکم مکث کرد و ادامه داد ..همین دیگه ...اینم قصه ی من ...

حرف های زهره تموم شده بود ولی انگار همه حس منو داشتن ...

همین طور بی حرکت مونده بودیم ...باید فکر می کردیم ...هنوز درست نفهمیده بودیم جریان چی شد ....





ادامه دارد








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
مرسی عزیزم زحمتت زیاد شد

😘😘😘😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نهم-بخش اول






فیروزه ازش پرسید  یعنی تو بیگناه افتادی زندان ؟ 

گفت : تا همین دوساعت پیش همین فکر رو می کردم ولی وقتی داشتم برای شما تعریف می کردم دیدم  نه , اونقدر ها هم بیگناه نیستم ....

تقصیر خودم بود ,باید حواسم رو جمع می کردم من دیدم که  شهرزاد حال روحی خوبی نداره  ..اون مثل کسی بود که می خواست غرق بشه و برای  نجات خودش  حاضر بود هر کاری بکنه تا حدی که یکی دیگه رو قربونی کنه  ...

این من بودم که وقتی دیدم موبایل شوهرشو بی دلیل داد به من و اونطوری پس گرفت نباید قدم دوم رو بر می داشتم  ..

این من بودم که به طمع پول بیشترگول خوردم و حرف هاشو باور کردم حتی وقتی خودم می دونستم بیگناهم شهرزاد بهم گفت فرار کن ..همین کارو کردم   ...

آوا گفت : آره؛  تو هم مثل من جو گیر شده بودی ..نباید فرار می کردی .. خوب شوهرشم فکر کرده بود اگر دزد نیستی چرا  می خوای در بری .....منم بودم همین فکر رو می کردم ...





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نهم-بخش دوم 





ما به هیجان اومده بودیم که موضوع رو تجزیه و تحلیل کنیم ؛مثل اینکه صدامون بالا رفته بود و نگهبان شب اومد و تذکر داد که باید بخوابیم ...

و دوباره سکوت توی سلول ما حکفرما شد .....سرمو توی بالش فرو بردم ..

اتفاقی که برای زهره افتاده بود تقریبا برای منم افتاد و منم با بی توجهی زندگی خودمو نابود کردم .... و اگر بیگناهیم ثابت نشه همه چیز تموم میشه ..

آیا من واقعا بیگناه بودم ؟ شاید اونشب حادثه اگر  طور دیگه ای عمل کرده بودم اون زن الان زنده بود .....

توی این ماجرا چقدر تقصیر داشتم ؟ نمی دونستم ,, منم باید یک بار این ماجرا رو دوباره مرور می کردم ..و با خودم تصمیم گرفتم نفر بعدی خودم باشم که داستان زندگیشو تعریف می کنه ...شاید اینطوری بتونم راه نجاتی پیدا کنم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نهم-بخش سوم 






فردا هوا خوری بود ..و همه رفته بودن توی حیاط ..و تعداد کمی هنوز توی سلول های خودشون بودن ..

من تنها بودم ..غمی سنگین روی دلم نشسته بود و انگار در و دیوارهای زندان داشتن روی سرم آوار می شدن  ...

میله های آهنی و مامور ها خلقم رو تنگ کرده بودن  .... و زن هایی که با صورت  عبوس و گرفته رفت و آمد می کردن  قلبم رو به درد میاوردن  ...

بیشتر از هر چیزی فرزاد منو خرد کرده بود ..کاش توی صورتم نگاه می کرد و می گفت خطا کردی می خوام ولت کنم .. می گفت باورت ندارم ....ولی درک  اینکه بدون خبر توی بدترین شرایط زندگی تنهام گذاشت تا چشم براهش بمونم خیلی برام گرون تموم شده بود .....

ولی احساس می کردم هنوز  دوستش دارم و دلم براش تنگ بود ....





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نهم-بخش چهارم 







هر وقت موقع   هوا خوری میشد  دوتا مامور جلوی در حیاط می ایستادن و یکی هم با اسلحه جلوی در ورودی ..

یک مرتبه دیدم مامور ها ی جلوی در با سرعت دارن از حیاط دور میشن  ...

نگاه کردم ببینم چی شده ..اونا درو باز کردن و رفتن بیرون واونو  قفل کردن ..این سابقه نداشت جز وقتی که خاله می خواست کسی رو تنبیه کنه و مامور ها نباید می دیدن ...

برام خیلی عجیب بود که اونا هم شدیدا با خاله همکاری می کردن و به حرفش گوش می دادن ..

ژاکتم رو تنم انداختم و با سرعت رفتم ..چیزی که می دیدم باور کردنی نبود ...

پنج زن هیکل مند  بطور وحشیانه ای یک نفر رو میزدن طوری که  زن فرصت ناله کردن هم نداشت ..موهاش تو دست یکی بود ومی کشید ؛؛  

دستهاشو دونفر به دیوار گرفته بودن و دونفر هم می زدن توی شکم و پهلوی اون ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نهم-بخش پنجم






خاله روی پله ایستاده بود و خونسرد به آسمون نگاه می کرد . ..و بقیه هم از دور نظاره گر این کار وحشیانه بودن ..

هیچکس دخالت نمی کرد ....اختیارم رو از دست دادم و خواستم برم بطرف اون زن بلکه بتونم نجاتش بدم ولی با اشاره خاله دونفر  منو گرفتن ...

 گفتم : خاله تو رو خدا نزار بزننش ..آخه این چه وحشی بازیه ؟ چرا اون بیچاره رو می زنین ؟ خاله رحم کن ..خواهش می کنم ولش کنین ..

بدون اینکه کسی جواب منو بده چند لحظه بعد اون زن رو در حالیکه خونین و بی حال بود با یک دسته مو که از سرش کنده بودن روی زمین انداختن و خیلی خونسرد رفتن ...و به اندازه ای که من سعی کردم اون زن رو از زمین بلند کنم مامور ها اومدن ..انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نهم-بخش ششم 





زیر بغلشو گرفتم و گفتم تکیه کن به من ..

چشمم افتاد به محبوبه و صداش کردم که بیا کمک کن ..اومد جلو و آهسته در گوشم  گفت : اگر بدونی چیکار کرده توام کمکش نمی کنی ... 

ولش کن کثافت رو ..خاله بیخودی دستور نمی ده کسی رو بزنن ....

گفتم : همتون بی رحمین ؛  هیچکس حق چنین کاری رو نداره ..و سعی کردم به تنهایی اونو که بشدت درد می برد ولی حرفی نمی زد و شکایتی نداشت فقط گاهی ناله ای از گلوش در میومد با خودم ببرم به سلولش ... 

اونجا حتی هم سلولی هاشم بهش اهمیتی ندادن ..و فورا رفتن بیرون ...

آب آوردم و با  مقداری دستمال زخم هاشو تمیز کردم و رفتم پیش مامور و گفتم : ببخشید خیلی توی شکم و پهلوش زدن درد داره ؛ میشه بفرستین بهداری ؟

 گفت :من همچین کسی رو نمیشناسم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نهم-بخش هفتم 






گریه ام گرفت و با بغض گفتم : خانم شما به نظرم زن مهربونی هستی من همیشه از دور شما رو نگاه می کنم می دونم که رحم به دلتون هست اون زن حالش بده ..ممکنه صدمه دیده باشه ..خواهش می کنم ...گفت : برو  از خاله بپرس ..اگر اون صلاح دونست می برمش ....

من که از دست خاله کفری بودم و از اینکه اینقدر بی رحمانه اون زن رو زده بودن دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم ..به محبوبه که دنبال من اومده بود  گفتم : تو برو به خاله بگو ..گفت : این عوضی حقشه هر بلایی سرش بیارن ..از وقتی خاله وکیل بند اینجا شده مراقب همه چیز هست ...قبلا از این اتفاقات زیاد میفتاد و کسی نبود به حسابشون برسه ...این باشه درس عبرت برای بقیه ...



داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نهم-بخش هشتم 





گفت : این زن منحرفه ..نصف شب غزاله میره دستشویی این کثافت هم دنبالش میره ..هیچی دیگه پدر سگ زورش زیاده حسابی دختره رو آزار داده ..که یکی سر میرسه و خاله رو خبر می کنه ..آشغال عوضی دفعه ی اولشم نبوده...وقتی غزاله ی بیچاره رو اذیت می کرد دلش برای اون سوخت ؟ حالا  به نظر من حقش بوده ...توام دیگه دخالت نکن خاله  بیخودی این کارو نکرده .. همه با هاش موافق بودن ...توام مراقب باش گیر همچین کسانی نیفتی  ..گفتم : وای موهای تنم راست شد تو رو خدا از این حرفا نزن... دیگه می ترسم اینجا بمونم ...هر روز یک چیز جدید می ببینم ...





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نهم-بخش نهم 





و اون روز غم زده تا اذان مغرب از تختم پایین نیومدم ...چشمم بسته بود ولی حتی یک لحظه خوابم نبرد ..حسابی حالم خراب بود و فکر های در هم برهم به مغزم فشار میاورد ...تابرای وضو گرفتن از سلول خارج شدم ....عده ی زیادی دم در یک سلول جمع شده بودن ..و همه با هم گریه می کردن ..زنی رو می بردن زیر بند تا فردا صبح اعدام کنن ...پاهام سست شد و دوباره اون سرمای لعنتی اومد سراغم ..انگار یک مرتبه بدنم منجمد شده بود ...و این منظره منو داغون کرد ..نتونستم ببینمش فورا برگشتم توی تختم و با حال بدی  گریه کردم ...دلم داشت می ترکید و طاقتم تموم شده بود ...در حالیکه اشک امونم نمی داد زیر لب زمزمه می کردم مامان بیا منو ببر تو رو خدا یکی یک کاری برای من بکنه ..من نمی خوام اعدام بشم ....






#ناهید_گلکار

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نهم-بخش دهم 





اونشب هیچکدوم حال خوبی نداشتیم .. برای همین بدون اینکه با هم حرف بزنیم خیلی  زود خوابیدیم ..

روز بعد داشتم کتاب می خوندم که یکی صدام کرد خانم دکتر ؟ نمی خوای پسرت رو ببینی ؟ 

گفتم : وای عزیزم نهال ببخشید نیومدم سراغت ..بیارش اینجا ...بیارش بده به من ..خیلی بهش احتیاج داشتم ...

وقتی پسر نهال رو بغل کردم حس خوبی بهم دست داد ...رنگ و بوی زندگی که برام خیلی کمرنگ شده بود طروات دوباره پیدا کرد ..

با نوک انگشت به کنار صورتش و پیشونیش می کشیدم و اون اخم می کرد و می خندید ... 

پرسیدم : اسمشو چی گذاشتی ؟ 

گفت : داوود ..اسمشو باباش گذاشته  ...

گفتم : برای چی اینجایی نهال جون ...

گفت : اگر بگم به نظرت مسخره میاد ..همینطور که پسرشو توی آغوشم گرفته بودم خندیدم و گفتم : حتما مسخره تر از مال من نیست ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نهم-بخش یازدهم 




گفت : عاشق شدم ..همین ,,

 گفتم : به خاطر عاشقی افتادی زندان ؟ چند سال داری ؟ 

گفت نوزده سال ..آخه عشق من به نظر خانواده ام ممنوعه بود ...در حالیکه به نظرم اون بهترین و مهربونترین  مرد دنیا ست ...فقط یک کروموزوم از ما بیشتر داشت ..

گفتم : چی منظورت اینه که سندرم داون داشت ..

گفت : بله خانم دکتر ..به اصطلاح میگن منگول البته من اصلا اونو اینطوری نمی دیدم ....خیلی جذاب و دوست داشتی هست ...چند روز دیگه میاد و بچه رو با خودش می بره ..دلم می خواست شما هم اونو می دیدین ..

میدونم عاشقش می شدین ..

گفتم : چه جالب تو چطوری عاشقش شدی ؟ چشمش برق خاصی زد ..و گفت : اول اون عاشقم شد ..بدون هیچ چشم داشتی فقط دنبالم میومد و نگاهم می کرد ..





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نهم-بخش دوازدهم 








اوایل دلم براش می سوخت چون از نگاه هاش می فهمیدم که چه حسی به من داره .هر جا میرفتم دنبالم بود ..برام هدیه می خرید ..گل می گرفت؛ با خجالت می داد بهم و میرفت ... تا یک روز خودم پیش قدم شدم و باهاش حرف زدم ..و روی همین دلسوزی باهاش رفتم بیرون ..می خواستم دلشو نشکنم ..ولی یک مرتبه دیدم چه آدم خوبیه ...چقدر پر معلومات و با احساسه ..کم کم بهش علاقه پیدا کردم ..و بعد عاشقش شدم  ..اونقدر که بیشتر از اون نمیشه کسی رو دوست داشت ...راستش دلمم می خواست از دست برادرام و بابام هم خلاص بشم ..الانم اونا منو به اینجا کشوندن ....





#ناهید_گلکار

@

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نهم-بخش سیزدهم 




نهال داشت حرف می زد که بلند گو اسم منو صدا زد که برم دفتر ...نمی دونم چرا قلبم فرو ریخت ..

بی موقع بود فکر کردم بازم می خوان منو مواخذه کنن ...

بچه رو دادم بغل نهال و گفتم : عزیزم من برم ببینم چیکارم دارن وقتی برگشتم بقیه اش رو برام تعریف کن ...

گفت :  چشم حالا شما برو انشالله خیره ...

همراه مامور راه افتادم طرف دفتر تا اونجا هزار جور فکر کردم به جز اینکه وقتی در دفتر باز شد فرزاد رو ببینم  که منتظرم ایستاده ...

یکم جلوی در وارفتم ...

قلبم شروع کرد به تند زدن ..و بغض گلومو گرفت و برگشتم و پشت به اون ایستادم ...



ادامه دارد






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 







 صداشو شنیدم که گفت : مریم ..مریم جان اومدم ببینم چیکار می تونم برات بکنم ..ازم رو بر نگردون  ...

می خوام باهات حرف بزنم ...انگار یکی منو از زمین کند با تمام قوا شروع کردم به دویدن ...

حتی مامورم نتونست منو بگیره ..صدام می کرد و دنبالم می دوید ..

پشت اولین در که قفل بود ایستادم و دستهامو گرفتم به میله و سرم گذاشتم روی دستم ..و ناله ای از گلوم در اومد..آه ...آه ....خدایا..کمکم کن ..

مامور درو باز کرد و گفت : حالت خوبه ..مریم ..مریم؟ چت شده؟ می خوای ببرمت بهداری ؟ 

با سر گفتم : نه ..و دستم رو گذاشتم روی سینه ام چند تا نفس عمیق کشیدم ..

زیر بغل منو گرفت و پرسید شوهرت بود ؟

 گفتم: مثلا ...مرسی ؛ ولم کنین خودم می تونم برم زود منو برگردون به سلولم ...












وقتی به بند رسیدیم ..زن های زندانی برای کسی که صبح اعدام شده بود  ختم گرفته بودن ..یکی داشت با صدای بلند قران می خوند ...

نمی دونم تجربه کردین یا نه وقتی دل آدم بی نهایت گرفته باشه با شنیدن اولین صوت قران مثل اناری که حسابی اونو فشار داده باشن می ترکه ..و من یک مرتبه با صدای بلند فریاد زدم و با ناله ای جانسوز گریه کردم .. 

دیگه دست خودم نبود ..فریادی که مدت ها بود در گلو خفه کرده بودم ..به دیوار های زندان می خورد و برمی گشت توی صورت خودم ....

محبوبه و فیروزه منو گرفتن و بردن توی سلول ..

خاله اومد و پرسید ..چشه ؟ برای چی اینطوری گریه می کنه ؟اتفاقی افتاده ؟  

آوا گفت : نمی دونیم ..رفت دفتر و بر گشت شاید باز مدیر بهش گیر داده ...

خاله رفت تا از جریان با خبر بشه ..و من نتونستم بگم که چرا گریه می کنم ..نتونستم حرفی بزنم ...










اما کم کم دلم خالی شد ..احساس کردم حالم بهتره ..

از اینکه تونسته بودم به فرزاد پشت کنم از خودم راضی شدم ...

مدام از این می ترسیدم که اگر اونو ببینم همه چیز رو فراموش کنم و ببخشمش ...

در حالیکه هنوز صدای قران از بیرون میومد ..و این باعث می شد همه ی ما غم دلمون رو از یاد نبریم ..

گفتم : کسی می دونه اون زن  چرا اعدام شد ؟ مائده گفت : زن نبود ..دختری بود که گول این باند های قاچاق رو خورده بود به هوای پول می خواست بره دبی ..

می گفت : مادر ندارم و پدرم معتاده و سه تا خواهر و برادر کوچیک دارم بهش گفته بودن هنر پیشه اش می کنن ..

ولی فروخته بودنش به عرب ها ..قبل از سفر می خواستن بهش تجاوز کنن اونم با یک بطری مشروب می زنه توی سرِ اون مرد و جابجا  میمیره ...

خدیجه گفت : البته وقتی آوردنش اینجا معتاد بود ...

خیلی به زحمت ترک کرد ..خودش می گفت نفهمیدم چطوری معتاد شدم ....











برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دهم-بخش چهارم








من از زن اون مرد تعجب می کنم با اینکه فهمیده بود شوهرش چه موجود کثیف و هرزه ای بود  رضایت نداد ودختر بیچاره  قصاص شد ...

پامو جمع کردم توی سینه ام و گفتم : بچه ها اگر منم اعدام کردن برام توی زندان مراسم بگیرین ..

ولی برای همه تعریف کنین  که بیگناه بودم ...

خدیجه گفت : تو نمی خوای قصه ات رو تعریف کنی ؟ 

گفتم : چرا ..می خوام اگر حالم خوب بود همین امشب ..راستی نهال کی رفت قرار بود بمونه تا من برگردم ...

گفت : پسرش گریه می کرد رفت عوضش کنه ....

طفلک دوشنبه شوهرش میاد و بچه رو با خودش می بره ...برای همین خیلی ناراحته ...

گفتم : قصه ی اونم باید جالب باشه یک شب میاریمش برامون تعریف کنه  ...

آخه میگه شوهرم سندرم داون داره اینا معمولا بچه دار نمیشن ..شاید یک در ده هزار این مورد پیش بیاد ...







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دهم-بخش پنجم








صنم گفت : نه من مطمئنم ؛؛ به من گفته؛؛  نهال دختر ساده ای مجبور نبود به من دروغ بگه ...

وقتی افتاد زندان همین پسره با مادرش اومدن و همین جا توی دفتر زندان عقد رسمی کردن ....

کلی شیرینی آورده بود و به همه داد ..

گفتم جرمش چیه ؟

 گفت : فروش مواد؛؛  والله خودش میگه  پاپوش برادرام بوده که من بیفتم زندان و جلیل رو فراموش کنم    ..

ولی نهال خوشحاله چون فکر می کنه بعد از  شش ماه که زندونی کشید..تند و تند بهش عفومی خوره  و میره بیرون و راحت با شوهرش زندگی می کنه ...

فیروزه گفت : اگر نهال راست گفته باشه مگه می تونه از دست اون دو تا ارازل و اوباش خلاص بشه ..

نامردایی که خواهر خودشون رو به این روز انداختن بعد که بره بیرون بهش رحم نمی کنن ....

آوا با صدای بلند و به حالت شوخی یک لنگه دم پایی شو در آورد و  جلوی دهنش گرفت و یک ژست خبرنگاری و گفت : و این بود گزارشی از زندگی دختری جوان و عاشق ؛؛ که برادر های خلاف کارش اونو به دام اعتیاد و فروش مواد کشوندن و بالاخره با یک شکم پر وارد زندان شد ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دهم-بخش ششم








مائده با خنده دمپایی رو گرفت و ادامه داد  و بعد همون جا شکمش رو خالی کرد و به کمک خانم دکتر ما پسری کاکل زری به دنیا آورد  که حالا باید به شوهرش بسپرد و خودش سماق بمیکد ...

فیرزوه خودشو توی تخت جابجا کرد و دراز کشید و گفت:  نیست که ما سماق نمی مکیم ...

منم بچه هام اون بیرون منتظرم هستن ...چیکار کنیم دیگه گرفتار شدیم ...

اونشب بعد از خاموشی همه منتظر بودن که قصه ی منو گوش کنن .

در حالیکه خودمم مشتاق شده بودم درد دل کنم ...

وقتی خواستم شروع کنم ..احساس کردم حالت زهره رو به خودم گرفتم ...

داشتم فکر می کردم تا کجا  به عقب برم که مربوط به این قصه باشه ...و بعد از یکم سکوت گفتم : فهمیدم ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دهم-بخش هفتم






یکشب کشیک بخش جراحی بودم ؛ لباس پوشیدم و رفتم تا به همه ی اتاق ها سر بزنم و کارای لازم رو انجام بدم ..

بیشتر بیمارای خصوصی همراهی داشتن دارو ها شون رو می دادم فشار خون و درجه ی بدنشون رو اندازه می گرفتم یاد داشت می کردم و میرفتم بیرون ..

در یکی از اتاق ها رو زدم و وارد شدم یک مرد جوون روی تخت تنها دراز کشیده بود ..

گفتم : سلام شب بخیر همراهی ندارین ؟ شما تازه به هوش اومدین خوب بود یکی همراه شما اینجا میموند ...

بر خلاف همه ی بیمارانی که تازه عمل شده بودن و حالت بی حالی و کسالت داشتن .. خنده ی صدا داری کرد و گفت : برای جراحی آپاندیس ؟ همراهی می خوام چیکار ؟ دل و روده که عمل نکردم ....

گفتم : آستین تون رو بالا بزنین فشارتون رو بگیرم ..لطفا اینم بزارین زیر زبون تون  ...

همین طور که دماسنج توی دهنش بود گفت : شما می دونین فردا مرخص میشم یا نه ؟ دکتر چیزی ننوشته ؟








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkarض

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دهم-بخش هشتم








گفتم : آقای محترم الان دما سنج توی دهنتون خورد میشه ..حرف نزنین ..نه خیر من نمی دونم دکتر چیزی ننوشته ولی با تجریه ای که دارم گاهی مریض رو دو روزی نگه می دارن مگر اینکه خودش بخواد بره  ...

کارم تموم شد و همینطور که می خواستم از در اتاق بیرون برم ؛؛گفتم : شما امروز عمل کردین اگر احساس درد یا ناراحتی کردین زنگ بزنین من فورا میام ...

جمله ای که به همه ی بیمارا می گفتم ...

 یکساعت بعد داشتم پرونده ها رو مرتب می کردم  ..  

یک خانمی هم بود که زیاد بالا میاورد و یک نفر رو فرستاده بودم مراقبش باشه تا سرمش تموم بشه و حالش بهتر ..این بود که وقتی زنگ اتاق 208 به صدا در اومد خودم رفتم سر بزنم ...

اتاق همون مرد جوون بود ..در باز کردم پرسیدم چیزی شده حالتون خوبه ؟..

گفت : دروغ بگم یا راست ..

خندم گرفت ؛چون  با لحن خیلی با مزه ای بیان کرد 

گفتم : دروغ ؟ 

گفت دلم درد می کنه ..دارم میمیرم ..

گفتم راست ؟






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دهم-بخش نهم








گفت : حوصله ام سر رفته دلم همراهی می خواد ...

گفتم : من چیکار می تونم براتون بکنم ؟ اگر اهل کتاب هستین برای خودم آوردم می خواین براتون بیارم ؟

 گفت : نه ؛ اگر روزنامه دارین اونو ترجیح میدم ..

گفتم الان براتون میارم ..چند تا مجله و روزنامه توسط یکی از خدمه ها براش فرستادم ...

یکساعت بعد دوباره زنگ زد ..این بار می تونستم خودم نرم ولی راستش کنجکاو شدم ببینم چی می خواد ...

درو که باز کردم فورا گفت راست یا دروغ ؟ گفتم : آقای ...چی بود اسمتون ؟ 

گفت فرزاد هستم ...

گفتم آقای فرزاد اینجا بیمارستانه یادتون که نرفته ..و من بیمار دارم نمی تونم مدام برای شوخی بیام اتاق شما لطفا رعایت کنین ...

خواستم درو ببندم ..نیم خیز شد و با صدای بلند گفت : جواب من این نبود باید اسمتون رو می گفتین ..

دیگه نشنیدم چی گفت؛؛  چون درو بسته بودم ....









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز