داستان #بیگناهی
صداشو شنیدم که گفت : مریم ..مریم جان اومدم ببینم چیکار می تونم برات بکنم ..ازم رو بر نگردون ...
می خوام باهات حرف بزنم ...انگار یکی منو از زمین کند با تمام قوا شروع کردم به دویدن ...
حتی مامورم نتونست منو بگیره ..صدام می کرد و دنبالم می دوید ..
پشت اولین در که قفل بود ایستادم و دستهامو گرفتم به میله و سرم گذاشتم روی دستم ..و ناله ای از گلوم در اومد..آه ...آه ....خدایا..کمکم کن ..
مامور درو باز کرد و گفت : حالت خوبه ..مریم ..مریم؟ چت شده؟ می خوای ببرمت بهداری ؟
با سر گفتم : نه ..و دستم رو گذاشتم روی سینه ام چند تا نفس عمیق کشیدم ..
زیر بغل منو گرفت و پرسید شوهرت بود ؟
گفتم: مثلا ...مرسی ؛ ولم کنین خودم می تونم برم زود منو برگردون به سلولم ...
وقتی به بند رسیدیم ..زن های زندانی برای کسی که صبح اعدام شده بود ختم گرفته بودن ..یکی داشت با صدای بلند قران می خوند ...
نمی دونم تجربه کردین یا نه وقتی دل آدم بی نهایت گرفته باشه با شنیدن اولین صوت قران مثل اناری که حسابی اونو فشار داده باشن می ترکه ..و من یک مرتبه با صدای بلند فریاد زدم و با ناله ای جانسوز گریه کردم ..
دیگه دست خودم نبود ..فریادی که مدت ها بود در گلو خفه کرده بودم ..به دیوار های زندان می خورد و برمی گشت توی صورت خودم ....
محبوبه و فیروزه منو گرفتن و بردن توی سلول ..
خاله اومد و پرسید ..چشه ؟ برای چی اینطوری گریه می کنه ؟اتفاقی افتاده ؟
آوا گفت : نمی دونیم ..رفت دفتر و بر گشت شاید باز مدیر بهش گیر داده ...
خاله رفت تا از جریان با خبر بشه ..و من نتونستم بگم که چرا گریه می کنم ..نتونستم حرفی بزنم ...
اما کم کم دلم خالی شد ..احساس کردم حالم بهتره ..
از اینکه تونسته بودم به فرزاد پشت کنم از خودم راضی شدم ...
مدام از این می ترسیدم که اگر اونو ببینم همه چیز رو فراموش کنم و ببخشمش ...
در حالیکه هنوز صدای قران از بیرون میومد ..و این باعث می شد همه ی ما غم دلمون رو از یاد نبریم ..
گفتم : کسی می دونه اون زن چرا اعدام شد ؟ مائده گفت : زن نبود ..دختری بود که گول این باند های قاچاق رو خورده بود به هوای پول می خواست بره دبی ..
می گفت : مادر ندارم و پدرم معتاده و سه تا خواهر و برادر کوچیک دارم بهش گفته بودن هنر پیشه اش می کنن ..
ولی فروخته بودنش به عرب ها ..قبل از سفر می خواستن بهش تجاوز کنن اونم با یک بطری مشروب می زنه توی سرِ اون مرد و جابجا میمیره ...
خدیجه گفت : البته وقتی آوردنش اینجا معتاد بود ...
خیلی به زحمت ترک کرد ..خودش می گفت نفهمیدم چطوری معتاد شدم ....