2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دهم-بخش دهم







اونشب سرم خیلی شلوغ بود  ..صبح موقعی که وارد اتاقش شدم داشت صبحانه می خورد ..

گفت : سلام صبح بخیر ..راست یا دروغ ؟ 

گفتم : صبح شما هم بخیر این قرص رو بخورین ...باید فشار تون رو بگیرم ...دروغ ؛

 خندید و گفت : حالم خیلی بده فکر کنم یک آپاندیس دیگه در آوردم ..

منم خندم گرفت و گفتم مثل اینکه شما خوش صبحی ..این وقت روز خوشحال به نظر می رسین ..خیلی خوبه ..آروم باشین لطفا .... فشارتون هم که خوبه ..

فکر کنم دکتر امروز شما رو مرخص کنه ..

گفت : راستشو بگم ؟ همینطور که وضعیتشو برای ویزیت دکتر یاد داشت می کردم ..

گفتم : نه من به اندازه ی شما خوش صبح نیستم .. مخصوصا که تمام شب رو نخوابیدم ...

روزتون به خیر امیدوارم مرخص بشین ..و از اتاقش رفتم بیرون ..







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دهم-بخش یازدهم







شب دوباره شیفت رو تحویل گرفتم اصلا یادم رفته بود که همچین آدمی توی اون اتاق بود..

ما هر روز سر کارمون با انواع مختلف آدم ها بود  و این چیزا برامون غیر عادی نیست .. 

درو باز کردم و خیلی جدی رفتم که کارمو انجام بدم ..

با هیجان گفت : دروغ یا راست ؟ 

گفتم : شما هنوز اینجایی ؟ حالتون چطوره ؟ به نظر خوب میاین چرا مرخص نشدین ؟ ..

راست از دروغ خوشم نمیاد ...

گفت : حالم خوبه فردا  مرخص میشم؛ مریم خانم امشب اون کتاب شما رو می خونم ..

گفتم:   متاسفانه نیاوردمش آخه توی بخش جراحی هیچوقت آدم فرصت کتاب خوندن پیدا نمی کنه ..

از اتاق که اومدم بیرون به نظرم مرد هوس بازی اومد که می خواست حتی توی بیمارستان هم بهش بد نگذره ...

این بود که وقتی ساعت دوازده شب زنگ زد خودم نرفتم و یکی از پرستار ها رو فرستادم ..





ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_یازدهم -بخش اول




کمی بعد برگشت وشاکی بود

  گفت : ای بابا نصف شب شده هنوز نخوابیده کاری نداشت بیخودی زنگ  زده بود مثل اینکه خوشی زده زیر دلش ..پرسیدم برای چی ؟ 

گفت : آخه هیچی نبود ؛  میگه با سر پرستار کار دارم منم گفتم ایشون بیکار نیست اگر کاری دارین به من بگین ..گفت نه مرسی ممنون ....

گفتم : خوب کردی ..

گفت : مریم معلوم میشه خیلی دوستش دارن اتاقش پر از گل شده اونم برای یک آپاندیس انگار زخم شمشیر خورده از جاش تکون نمی خوره  ..

صبح وقتی شیفت رو تحویل می دادم یک خانم میون سال و زیبا خیلی شیک و مرتب  از پیچ راهرو اومد و یکراست رفت به اتاق 208 توجه منو جلب کرد .ولی زود بی خیال شدم وکارمو کردم  از بیمارستان رفتم بیرون ...

یک هفته گذشت و من کلا اون مرد رو فراموش کرده بودم تا یک روز وقتی از در بیمارستان که خارج می شدم اونو دیدم و فورا شناختم ..

رومو برگردوندم تا برم سوار تاکسی بشم ..




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_یازدهم -بخش دوم 





در واقع فکر کردم اونجا کاری داره ...ولی احساس کردم داره میاد به طرفِ من ..

به روی خودم نیاوردم به راهم ادامه دادم ..ولی بهم رسید و ..چند قدم که مونده بود بلند گفت : دروغ یا راست ؟ 

برگشتم و وانمود کردم تازه متوجه ی اون شدم گفتم : برای خودتون نشون گذاشتین ؟..

مثل اینکه از بازی خوشتون میاد ؟..ظاهرا حالتون خوبه این طرفا!!!؟ 

اومد جلوم ایستاد و گفت : دروغ یا راست ؟ 

گفتم خودتون انتخاب کنین ..برای من فرقی نمی کنه ..

گفت : باشه دروغ ..دوباره آپاندیسم درد گرفته اومدم عمل کنم ...و در حالیکه خودشم خنده اش گرفته بود ادامه داد ..نه نه می خوام راستشو بگم ..

ناراحت نمیشین رو راست باشم ؟ 

گفتم : معلومه که نه ,, بفرمایید ..تو چشمم نگاه کرد و یکم سرشو آورد جلو و گفت : اومدم شما رو ببینم و از تون تشکر کنم آخه موقع رفتن ندیدمتون ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_یازدهم -بخش سوم 





حالا دروغشو بگم ,, آخه من آدم خیلی مادبی هستم و حتما باید از کسی که برام زحمت کشیده تشکر کنم ..

اما این درست نیست ..راستش اینه که از شما خوشم اومده می خوام باهاتون آشنا بشم ..چطور بود ؟ 

 حالا براتون فرق می کنه ؟ حالت صمیمی و خاصی داشت رفتارِمتفاوتی همراه با یک سادگی و نگاهی نافذ توجه منو به خودش جلب کرد ..

با لبخندی که روی لبم نشسته بود گفتم : دروغ یا راست ؟ خنده ی صدا داری کرد و گفت : برام فرق نمی کنه ولی با دروغ مخالفم ..راست ..

گفتم : عجیبه که  شما در کنار هر راستی باید یک دروغ بگین ولی خوشتون هم نمیاد؛؛ برام  جالب شد ..

گفت : برای اینکه واقعا دروغ خط قرمز منه ..این کارو می کنم که همیشه راست بگم ..از دوز و کلک خوشم نمیاد ..برای همین با شما هم رو راست بودم  و واقعا از شما خوشم اومده فقط کافیه یکم با هم آشنا بشیم ..

اگر نظرتون با من نبود مزاحم نمیشم قول میدم ..ماشینم چند قدم پایین تره اجازه بدین برسونمتون و یکم حرف بزنیم ...





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_یازدهم -بخش چهارم 






گفتم : آخه ...

گفت : آخه نداره بالاخره دونفر باید یک طوری با هم آشنا بشن دیگه ؛...

نگاهی بهش کردم ظاهر خوبی داشت و حرف هاش به دلم می نشست ..یک فکر کردم و با تردید گفتم : باشه منو برسونین ..؛؛ ولی فقط همین؛ ..

دستهاشو برد بالا و گفت: باشه ..باشه ..عصبانی نشو مگه قرار بود  چیکار کنیم ؟ منم همین کارو می کنم قول ...

گفتم : نه عصبانی نشدم ..

گفت چرا دیگه لحن تون تند بود از الان بگم دلم کوچکه زود می ترسم ..یعنی اینطوری بگم صلح طلبم ...از دعوا ومشاجره وکش مکش بیزارم ...

سوئیچ توی دستش بود و زد قفل ماشین رو باز کرد و من فهمیدم که ماشینش کدومه ...

گفتم : زیاد داشتین یا عادت ندارین ؟ 

گفت : چی رو ؟

 گفتم دعوا و مرافه ؛؛ 

درو برام باز کرد و گفت : نداشتم ..واقعا نداشتم طاقتشم ندارم ...بفرمایید ..شما چی ؟






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_یازدهم -بخش پنجم 






بدون اینکه جوابی بدم سوار شدیم اونم سوار شد و از روی صندلی عقب سه شاخه گل رز قرمز که خیلی زیبا تزئین شده بود  بر داشت و گفت : برای تشکر از پرستاری مهربون ....

و راه افتاد ..گل رو گرفتم ؛؛  و حرفی نزدم حتی تشکر هم نکردم ...

 ساکت بودم هنوز نمی دونستم کار درستی کردم سوار ماشین اون شدم یا نه ...و کاملا معلوم بود که معذبم ...

گفت : به خدا من اگر آدرس بدین یکراست شما رو می برم در خونه ..راحت باشین ..

گفتم : راست یا دروغ ؟ 

گفت : دروغ ..

گفتم : نه من معذب نیستم و همیشه کارم اینه که سوار ماشین یک مردی که نمیشناسم بشم ...

خندید و گفت با اینکه از روی دست من تقلب کردی ..حالا راست ..

گفتم : همین دیگه معذبم ..





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_یازدهم -بخش ششم 






گفت : بیا آشنا بشیم یک سئوال من یک سئوال تو ..فرصت میدی ..

گفتم : چی شد که فکر کردی من حتما سوار ماشینت میشم که گل خریدی ؟ 

گفت:  اون ؟ آهان ،، نه فکر نکردم حتما سوار میشی ,, ولی حدس که می تونستم بزنم عقل به من حکم کرد اگر رضایت دادی گل حاضر باشه .....

حالا من ؛ چند سال داری ؟ 

گفتم دروغ یا راست ؟ 

خندید و گفت نه جدی میگم چند سالته ؟

 گفتم : بیست و نه سال ...شایدم داره سی سالم میشه ..

ولی گفتن این حرف هنوز برام سخته ..حالا شما چند سال داری ؟

گفت : من سی و سه سال  ..حالا یک پیش گویی فکر می کنم تو پرستارباشی  من از حالتت فهمیدم ..چون پرستار ها صورت مهربونی دارن ...منم خلبانم ....

راستی می دونی اولین بار آپاندیسم توی پرواز درد گرفت ؟ فکر کن اگر اونجا می ترکید چی می شد ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_یازدهم -بخش پنجم 






بدون اینکه جوابی بدم سوار شدیم اونم سوار شد و از روی صندلی عقب سه شاخه گل رز قرمز که خیلی زیبا تزئین شده بود  بر داشت و گفت : برای تشکر از پرستاری مهربون ....

و راه افتاد ..گل رو گرفتم ؛؛  و حرفی نزدم حتی تشکر هم نکردم ...

 ساکت بودم هنوز نمی دونستم کار درستی کردم سوار ماشین اون شدم یا نه ...و کاملا معلوم بود که معذبم ...

گفت : به خدا من اگر آدرس بدین یکراست شما رو می برم در خونه ..راحت باشین ..

گفتم : راست یا دروغ ؟ 

گفت : دروغ ..

گفتم : نه من معذب نیستم و همیشه کارم اینه که سوار ماشین یک مردی که نمیشناسم بشم ...

خندید و گفت با اینکه از روی دست من تقلب کردی ..حالا راست ..

گفتم : همین دیگه معذبم ..





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_یازدهم -بخش ششم 






گفت : بیا آشنا بشیم یک سئوال من یک سئوال تو ..فرصت میدی ..

گفتم : چی شد که فکر کردی من حتما سوار ماشینت میشم که گل خریدی ؟ 

گفت:  اون ؟ آهان ،، نه فکر نکردم حتما سوار میشی ,, ولی حدس که می تونستم بزنم عقل به من حکم کرد اگر رضایت دادی گل حاضر باشه .....

حالا من ؛ چند سال داری ؟ 

گفتم دروغ یا راست ؟ 

خندید و گفت نه جدی میگم چند سالته ؟

 گفتم : بیست و نه سال ...شایدم داره سی سالم میشه ..

ولی گفتن این حرف هنوز برام سخته ..حالا شما چند سال داری ؟

گفت : من سی و سه سال  ..حالا یک پیش گویی فکر می کنم تو پرستارباشی  من از حالتت فهمیدم ..چون پرستار ها صورت مهربونی دارن ...منم خلبانم ....

راستی می دونی اولین بار آپاندیسم توی پرواز درد گرفت ؟ فکر کن اگر اونجا می ترکید چی می شد ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_یازدهم -بخش هفتم 






گفتم : یعنی هواپیما سقوط می کرد ..

گفت : نه بابا من که تنها نیستم دونفر کمک خلبان هست ..کارد پرواز نمی زارن این اتفاق بیفته منظورم خودم بودم که ممکن بود جونم رو از دست بدم ...

من خودم تا سال پیش کمک بودم الان تقریبا نه ماهی هست که کاپیتان شدم ..

پدرم چهار سال پیش فوت کرده دوتا خواهر دارم یکی بیست سالشه و یکی هجده سال به اصطلاح شیر به شیر شدن ..من اون موقع بزرگ بودم و می فهمیدم مامان خیلی برای اون بارداری بی موقع غصه می خوره ..ولی الان خیلی با هم دوست و رفیق شدن ...

هر دو دارن درس می خونن و ؛؛ و  یک مادر خیلی خوب دارم که به اندازه ی تمام دنیا دوستش دارم ..تو چی ؟ 

گفتم : من تک فرزندم ..زندگی خیلی ساده ای داریم ..پدرم دبیر فیزیکه ..و مادرم خانه دار ...

چیزی به نظرم نمی رسه که متفاوت با بقیه باشه که بگم ..اما منم دارم درس می خونم ..

قصدم اینه که توی یک رشته  دکترا بگیرم ....مثلا روانشناسی  ..یا بیهوشی ..

گفت : خیلی هم عالی آدم همیشه باید یک هدفی توی زندگی داشته باشه و براش تلاش کنه ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_یازدهم -بخش هشتم 





و ما باهم گرم حرف زدن شدیم ..مثل یک مسابقه دلمون می خواست همه چیز زندگیمون رو بهم بگیم ..

نفهمیدم چی شد و چطور به اون زودی من جذب فرزاد شدم ..به نظرم صداقت زیادی داشت و منم سعی می کردم همون قدر باهاش صادق باشم   ..

می گفت از همون بار اولی که وارد اتاقش شدم از من خوشش اومده  و چون مدت ها بود دنبال کسی می گشت که نسبت بهش احساسی داشته باشه تا ازدواج کنه فورا منو زیر نظر می گیره ...

نزدیک خونه ی ما ایستاد و دوساعتی هم همینطور که توی ماشین نشسته بودیم  حرف زدیم ..

انگار تمومی نداشت و یک پیوند عجیب بین ما اتفاق افتاده بود که وقتی از ماشینش پیدا شدم حسم نسبت به زندگی عوض شده بود ...

همه چیز زیبا و دوست داشتی به نظرم میومد دلم می خواست هر چه زود تر برای یکی این احساس رو تعریف کنم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_یازدهم -بخش نهم 





و تا رسیدم خونه به مامان گفتم ...همون شب به من زنگ زد ..تا گوشی رو بر داشتم گفت : راست یا دروغ ...

گفتم راست ..

گفت : اگر بگم به مامانم گفتم به نظرت بچه ننه میام ؟ ..

گفتم : اگر می خواستی دروغ بگی چی می گفتی ؟ ...

گفت : من بجه ننه نیستم و به مامانم چیزی نگفتم ...

گفتم : ولی منم به مامانم گفتم 

یک مرتبه یک فریاد کوتاه از خوشحالی کشید و گفت : پس منو جدی گرفتی ..عالی شد ..

نمی دونم سه یا چهار بار با هم بیرون رفتیم  و شام خوردیم اما در هر فرصتی که اون تهران بود و من سر کار نبودم تلفنی با هم حرف می زدیم ...

و خیلی زود فرزاد  با مادر ش همون خانمی که توی بیمارستان دیده بودم که در نظر اول بیشتر از چهل و هفت هشت سال نشون نمی داد ..اومدن به خواستگاری من ....

همه چیز عالی بود ..خانواده هامون در یک سطح بودن و با هم توافق داشتن و اونقدر ساده و بدون حرف و باید های اضافی همه چیز به خوبی گذشت ...





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_یازدهم -بخش دهم 





اول کارای عقد رو انجام دادیم و رفتیم محضر و عقد کردیم و همون شب توی خونه ی ما مراسم نامزدی گرفتیم ..

فرزاد مدام حلقه اش رو به همه نشون می داد و می گفت باورم نمیشه من دیگه زن دارم ... مریم زن منه ...مامان باورت میشه ؟ 

و قرارمون برای عروسی تابستون بود ...

حالا ما روز به روز بیشتر عاشق هم می شدیم ..موقع هایی که اون پرواز داشت من بیقرار چشم براهش بودم و اون یکراست از فرودگاه میومد پیش من ؛؛ 

چه خونه بودم چه بیمارستان ..اشتیاقش برای دیدنم قلبم رو می لرزوند و اونقدر منو محکم بغل می کرد و می بوسید که میزان عشقش رو کاملا حس می کردم ... ..

تا با هم بودیم جز خنده و شوخی کاری نمی کردیم حتی حرف های مهم رو هم همینطور بهم می زدیم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_یازدهم -بخش یازدهم 





نه هیچوقت عصبی می شد و نه با من درشتی می کرد..در جواب هر خواسته ای که داشتم می گفت روی چشمم   ... 

از همه مهمتر این بود که مادر و خواهراش خیلی با من مهربون بودن و دوستم داشتن ..

برای همین اغلب شب ها میرفتیم خونه ی اونا و دور هم خوش بودیم ... 

حالا که دارم برای شما تعریف می کنم می ببینم اینجا من یک اشتباه کردم که تا حالا بهش فکر نکرده بودم و اون این بود که مدام از فرزاد برای همکارام تعریف می کردم ..

و خوشبختی مو با اونا در میون میذاشتم ..آره ..حالا می فهمم ..

تا یک شب که باز من شیفت شب  بودم فرزاد حدود ساعت سه رسید تهران به من زنگ زد و گفت : من میرم خونه تو از بیمارستان یکراست  بیا پیش من که دلم برات خیلی تنگ شده ..مریم  نمی خوابم  تا تو برسی ...




ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دوازدهم -بخش اول








 گفتم : منم دلم تنگ شده ولی تو بخواب تا من بیام صدات می کنم ..

گفت : نمی تونم  وقتی تو بیداری من راحت بخوابم ؟..اونشب توی بخش مراقبت های ویژه بودم و کارم خیلی سخت بود و صبح هم برای کسانی که شب قبل آنژیو شده بودن کلاس داشتم تا مواردی رو که اونا بعد از این باید رعایت می کردن آموزش بدم ...و یکم دیر تر از بیمارستان بیرون رفتم ...

اما تاکسی سوار شدم و  یکراست رفتم پیش فرزاد ..از ماشین که  پیاده شدم  اونو توی ایوون دیدم که تا کمر خم شده بود و برام دست تکون می داد ...

توی پله ها بهم رسیدیم  منو بغل کرد و گفت : وای چقدر زمان دیر گذشت مُردم تا اومدی ..چرا دیر کردی ؟ 

گفتم : حالا که اومدم؛  فکر می کنی دل من پیش تو نبود ؟ 

گفت : راست یا دروغ ؟

 گفتم راست ..




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دوازدهم -بخش دوم









گفت : خیلی عاشقتم ..تو رو خدا بیا زود تر عروسی کنیم ...

خندیدم و گفتم : این دروغش چی بود  ؟ گفت : ولش کن بیا بریم که مامانم منتظرته  صبحانه آماده اس ..

استقبال گرم اونا از من باعث میشد  خیلی ملاحظه کار تر بشم این بود که وقتی بعد از صبحانه همینطور که داشتیم حرف می زدیم خواهراش هم بیدار شدن و فرزاد خوابش برد من مجبور بودم پیش خواهرای اون بمونم و به خصوص که مادرش با اصرار مامان منم برای ناهار دعوت کرد دیگه من توی رو دراویسی موندم و نخوابیدم ..تا بهشون کمک کنم ... 

البته اونجا زیاد برام مهم نبود وچهار تایی با هم حرف می زدیم ..اما گاهی خمیازه می کشیدم و یکم سرم درد گرفته بود ..و می فهمیدم از بی خوابی این طوری شدم ..پس تحمل می کردم ..






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دوازدهم -بخش سوم








خلاصه درد سرتون ندم ..مامان اومد و فرزاد ساعت یک از خواب بیدار شد ..تا ناهار خوردیم و دور هم نشستم و یک چای خوردیم  ..ساعت شد پنج بعد از ظهر که مامان می خواست بره ..منو و فرزاد اون رسوندیم با هم رفتیم به  یک پاساژ دست توی دست هم همه جا رو گشتیم تا برای من یک گوشی جدید خرید ..و من بازم نخوابیدم ..و بالاخره منو گذاشت بیمارستان و رفت . 

 اونشب هم دوباره توی بخش مراقبت های ویژه سی سی یو ؛؛کشیک داشتم ..از همون موقع که رسیدم احساس کردم توان کار ندارم در واقع خودمو می کشوندم ..و اینو می دونستم که مراقب از این بیمار ها دقت زیادی می خواد ...اول یکسر رفتم همه چیز رو کنترل کردم ..اون روز  شش خانم آنژیو گرافی شده بودن ..




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دوازدهم -بخش چهارم









خوب همه ی اونا باید بیست و چهار ساعت با کیسه های شن که روی محل ورد استنت به رگ می ذاشتیم استراحت مطلق می کردن و تا روز بعد مریض نباید از جاش تکون می خورد  و به مراقب ویژه احتیاج داشت  ...

این بود که با خودم فکر کردم با این حال نمی تونم تا صبح بیدار بمونم ..رفتم پیش دکتر طاهری که توی اتاقش بود 

 گفتم : آقای دکتر یک خواهش دارم من دیشب هم شیفت شب بودم  و بیمارا ی بد حال داشتم امروزم اصلا نتونستم بخوابم ..میشه یکی دیگه رو به جای من بزارین حتی شده برای دو؛ سه ساعت ..

فورا گفت : آره چرا نمیشه اما باید عجله کنی  شکوفه داره میره الان خداحافظی کرداگر پیداش کنی اون می تونه چند ساعتی جای تو باشه ....










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دوازدهم -بخش پنجم









خوب همه توی بیمارستان می دونستن که دکتر طاهری از شکوفه خوشش میاد و با هم سر و سری هم داشتن ..

با سرعت رفتم سراغ شکوفه رو گرفتم گفتن الان رفت پایین ..فورا سوار آسانسور شدم و دم در بیمارستان بهش رسیدم و جریان رو براش تعریف کردم ..  

یک فکر کرد و گفت : جبران می کنی دیگه ؟ ..فقط خوش گذرونی با فرزاد جونت نمیشه؛؛  ما حالا با تو مکافات داریم ....این حرف رو نه به شوخی بلکه طوری زد که حس کردم زیاد از این موضوع خوشش نمیاد ..

با این حال گفتم : آره عزیزم تو فقط سه ساعت به جام بمون بیدار میشم و تو برو قول میدم یک شب  کامل به جای تو بمونم ....

قبول کرد و  با هم رفتیم بالا و جلوی چشم دونفر پرستار شیفت رو بهش تحویل دادم ..







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دوازدهم -بخش ششم







با هم به بخش مراقبت های ویژه رفتیم پرسیدم شکوفه جون خاطرم جمع باشه ؟ گفت : آره ولی فقط تا دوازده شب  بعد بیدارت می کنم و میرم ..سفارش های لازم رو بهش کردم و خیالم راحت شد و رفتم توی اتاق پرستاری و خوابیدم ...

اونقدر خواب های بدی دیدم که وقتی بیدار شدم خیس عرق بودم ...ساعت رو نگاه کردم یازده شب بود  با خودم فکر کردم دیگه بسه , برم سرکارم بهتره ...

همینطور که صورتم رو می شستم .. احساس کردم از بخش سر و صدا میاد ..درو باز کردم ..و دویدیم به طرف بخش سی سی یو ..همزمان با من دوتا دیگه پرستارم می دویدن ..من زود تر رسیدم ...یکی از اون خانم ها از روی تخت افتاده بود روی زمین و ناله می کرد ..و این خطر ناکترین چیزی بود که براش پیش اومده بود خانمی که توی تخت پهلویی خوابیده بود  داد می زد کجایین کثافت ها یکساعته داره التماس می کنه آخه شما ها چرا مروت ندارین ؟ وجدانتون کجا رفته ؟ ...

سه نفری بلندش کردیم و روی تخت خوابونیم ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دوازدهم -بخش هفتم








پرسیدم شکوفه کجاست ؟..کسی جواب منو نداد ...فورا دکتر طاهری رو  خبر کردیم اومد و  جای آنژیو رو نگاه کرد دوباره کیسه های شن رو گذاشتیم و مرتبش کردیم ..ولی اون مدام از درد ناله می کرد و شکایت داشت  ..ازش پرسیدم چرا می خواستی از تخت بیای پایین؟ گفت : خانم بدنم می سوزه دارم آتیش می گیرم دستم به زنگ نرسید و کسی اینجا نبود ...با سرعت دنبال دکتر طاهری رفتم و برش گردوندم و گفتم دکتر مثل اینکه به رنگ کنتراست حساسیت داده بدنش می سوزه .. دکتر بهش یک آمپول زد و یک  قرص هم تجویز کرد که بهش دادم ..مرتب  ازش معذرت می خواستم و دلداریش می دادم ... بالای سرش بودم ولی اون مدام ناله می کرد ..و از درد زیر شکم می نالید ...بشدت  نگران بودم فورا زنگ زدم به دکتر خود اون خانم  و موضوع رو باهاش در میون گذاشتم  ...گفت سریع ببرینمش اتاق عمل من الان می رسم ..زن بیچاره بر اثر حرکتی که کرده بود خونریزی زیر شکم  و پوست پیدا کرده بود و باید تخلیه می شد ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_دوازدهم -بخش هشتم









دکتر رسید و تا نزدیک صبح توی اتاق عمل بودو من همینطور گریه می کردم و دعا .. ولی اون زن زیر عمل تموم کرد ...

با شنیدن این خبر دنیا روی سرم خراب شد ...سراغ شکوفه رو از هر کس گرفتم گفتن  اونو ندیدیم ..از دکتر طاهر ی پرسیدم ..گفت : منم ندیدمش ....

وقتی به اینجای داستان رسیدم ساکت شدم و رفتم توی فکر  ..

آوا پرسید چی شد بگو دیگه ...

گفتم : من وقتی دکتر طاهری رو صدا کردم یکی توی اتاقش بود ..چون با هراس لای درو باز کرد و گفت شما برو من الان میام ..و درو بست ..آره من مطمئنم یکی توی اتاقش بود ..چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودم ؟ 

و نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم ...ادامه دادم چه شب بد و وحشتناکی بود ..شبی که زندگی خیلی ها رو زیر رو کرد..زنی جونشو از دست داد و من زندگی و آینده ام رو ...






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز