داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_دهم-بخش دهم
اونشب سرم خیلی شلوغ بود ..صبح موقعی که وارد اتاقش شدم داشت صبحانه می خورد ..
گفت : سلام صبح بخیر ..راست یا دروغ ؟
گفتم : صبح شما هم بخیر این قرص رو بخورین ...باید فشار تون رو بگیرم ...دروغ ؛
خندید و گفت : حالم خیلی بده فکر کنم یک آپاندیس دیگه در آوردم ..
منم خندم گرفت و گفتم مثل اینکه شما خوش صبحی ..این وقت روز خوشحال به نظر می رسین ..خیلی خوبه ..آروم باشین لطفا .... فشارتون هم که خوبه ..
فکر کنم دکتر امروز شما رو مرخص کنه ..
گفت : راستشو بگم ؟ همینطور که وضعیتشو برای ویزیت دکتر یاد داشت می کردم ..
گفتم : نه من به اندازه ی شما خوش صبح نیستم .. مخصوصا که تمام شب رو نخوابیدم ...
روزتون به خیر امیدوارم مرخص بشین ..و از اتاقش رفتم بیرون ..
داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_دهم-بخش یازدهم
شب دوباره شیفت رو تحویل گرفتم اصلا یادم رفته بود که همچین آدمی توی اون اتاق بود..
ما هر روز سر کارمون با انواع مختلف آدم ها بود و این چیزا برامون غیر عادی نیست ..
درو باز کردم و خیلی جدی رفتم که کارمو انجام بدم ..
با هیجان گفت : دروغ یا راست ؟
گفتم : شما هنوز اینجایی ؟ حالتون چطوره ؟ به نظر خوب میاین چرا مرخص نشدین ؟ ..
راست از دروغ خوشم نمیاد ...
گفت : حالم خوبه فردا مرخص میشم؛ مریم خانم امشب اون کتاب شما رو می خونم ..
گفتم: متاسفانه نیاوردمش آخه توی بخش جراحی هیچوقت آدم فرصت کتاب خوندن پیدا نمی کنه ..
از اتاق که اومدم بیرون به نظرم مرد هوس بازی اومد که می خواست حتی توی بیمارستان هم بهش بد نگذره ...
این بود که وقتی ساعت دوازده شب زنگ زد خودم نرفتم و یکی از پرستار ها رو فرستادم ..
ادامه دارد
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar