داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_دوازدهم -بخش یازدهم
تا اولین جلسه ی دادگاه ...خدای من هضمش براش سخت بود ..کاغذی که شیفت رو به شکوفه تحویل داده بودم نیست شده بود ..و دکتر طاهری اصلا تقاضای منو برای اینکه یکی رو جای خودم بزارم انگار کرد ..
شکوفه قسم می خورد که اونشب اصلا توی بیمارستان نبوده ..و همه شهادت می دادن که رفتنِ شکوفه رو سر شب از در بیمارستان دیدن ..و هر دو پرستار بخش خیلی راحت توی چشم من نگاه کردن و گفتن ما ندیدیم شکوفه برگرده ..
ناباورانه به حرفای اونا گوش می دادم و خوش بینانه فکر می کردم بالاخره همه چیز روشن میشه .......
دنیا وارونه شده بود ..همه آدم ها رو بر علیه خودم می دیدم ..به یک باره همه ی در ها به روی من بسته شده بود ...
منی که تا چند روز قبل همه بهم احترام می ذاشتن و ازم فرمون می بردن ..منی که بهترین سر پرستار توی اون بیمارستان بودم و گاهی از دکترا هم بهتر وضعیت مریض رو تشخیص می دادم ...منی که ..منی که ..منی که ...از اون بالا افتادم و کسی دستم رو نگرفت ...
داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_دوازدهم -بخش دوازدهم
در واقع همه چیز ظاهری بود ..و نمی فهمیدم چرا یک مرتبه این طور همه با من ضدیت پیدا کردن .تا اونجایی که وقتی به خودم اومدم و دیدم حتی فرزاد و پدرم هم منو باور ندارن ...زندگی مثل کابوسی شده بود که تمومی نداشت ..
بچه ها دیگه نمی تونم اجازه بدین بقیه اش رو فردا بگم ..حالا می خوام بخوابم ..در حالیکه از همون شب از خوابیدن هم بدم میاد ...خدیجه گفت : من باورت می کنم چون تو آدم با شرفی هستی ....آوا گفت : منم باورت دارم ..و می دونم بیگناهیت ثابت میشه ..صنم گفت : ولی یک نفر این وسط مُرده .. مریم به نظرم مسخره میاد تو چرا دو شب پشت سر هم شیفت موندی ؟تازه تو که می دونستی باید شیفت شب بمونی چرا رو دراوایسی کردی؟...گفتم : شیفت شب برای ما پرستارا یک ضریب امتیازی داره که من باید اونو می گرفتم ..ولی بعد از هر دو شب بیست و چهار ساعت می تونستم استراحت کنم ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar