2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست


#قسمت_سیزدهم -بخش چهارم 

گفتم : خاله تو رو خدا منو برگردون خواهش می کنم جبران می کنم ..

گفت : خرج داره ..

گفتم : واقعا ؟ چقدر ؟ 

گفت : دوتا پنجاه تومنی نو ...

گفتم : باشه ببینم توی بانک چقدر دیگه برام ریختن می گیرم و بهت میدم تو هر کاری از دستت بر میاد برای من بکن که دیگه اونجا نرم ...

خاله گفت : هر وقت پول رو دادی یک کاریش می کنم ..ببین به کسی بگی با من طرفی ...

گفتم : تو این کارو برای من بکن خاطرت جمع باشه بین خودمون می مونه ....

رفتم وضو گرفتم و نماز خوندم و برگشتم به سلولم ..و روی تخت دراز کشیدم احساس می کردم دارم تموم میشم ..

حتی نفس کشیدن دیگه توی اون محیط برام سخت شده بود ..هم سلولی هام اینو فهمیدن ..

#ناهید_گلکار



تو یه من احترام میزاری منم به تو احترام میزارم،چون میخوام یکی مثل تو باشم.تو به من توهین میکنی،من به تو توهین نمیکنم چون نمیخوام یکی مثل تو باشم.در اصل نقطه پرگار من هستم،پس به خاطر تو خودمو زیر سوال نمیبرم.(دکتر الهی قمشه ای)


#قسمت_سیزدهم -بخش پنجم 

فیروزه گفت : خانم دکتر به ما بگو چی شده چرا بردنت بهداری بدون تو اینجا اصلا صفا نداره ...داد زدم به من نگو دکتر ..

من دکتر نیستم ..ولم کنین ..من حتی پرستارم نیستم ..اصلا من هیچی نیستم ..

مائده گفت : ای بابا تو ولمون کن ..چه خبرته ؟ مگه ما خودمون غصه کم داریم ؟ قرار مون این بود که نزاریم اینجا بهمون خیلی سخت بگذره اما تو هر شب یک بامبولی راه میندازی ..

همه ی ما مثل تویم ..حالا که شده همین که هست ؛ باید یک طوری باش کنار بیای .. چاره نداری ...

آوا گفت : مریم جون سخت نگیر اینم میگذره تو تازه بچه نداری که بدونی چقدر دوری از اون اینجا طاقت فرساست اونم کسی مثل من که بی خود و بی جهت گرفتار شده ..

خودتو بزار جای من ...

گفتم : شما ها نمی دونین دکتر و پرستار بهداری امروز با من چطوری رفتار کردن ..

خیلی تحقیر شدم ببخشید نمی خواستم صدامو بلند کنم ...

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


nahid.golkarداستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سیزدهم -بخش ششم 

شام رو که نفری یک سیب زمینی و تخم مرغ بود آوردن ..من از جام تکون نخوردم ..

آوا مال منم گرفت و گذاشت کنار تختم ...و باز اونشب شاید برای اینکه فکر می کردن حالم بهتر میشه ازم خواستن دنباله ی ماجرا رو تعریف کنم ...

با بی میلی شروع کردم :

اوایل نمی فهمیدم چطور شد که کار ما یک مرتبه اون طور بالا گرفت ولی خیلی زود متوجه شدیم که شوهر اون خانم یکی از آدم های با نفوذ بوده و با تمام قدرت می خواست انتقام بگیره و هر کاری از دستش بر میومد که مسبب این کارو مجازات کنه می کرد ..

تا جلسه ی دوم دادگاه فرزاد مدام منو دلداری می داد و می گفت : نگران نباش همه چیز روشن میشه ..ولی توی جلسه ی دوم خیلی چیزا عوض شد که برای من عجیب و باور نکردنی بود ..درست مثل یک نمایش مسخره ..

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


nahid.golkarداستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سیزدهم -بخش هفتم 

سوپروایزر نامه ای رو که شکوفه رو به جای خودم گذاشته بودم انگار کرد و گفت همچین چیزی نبوده ..

و اگر ایشون خوابش میومده من حتما شیفت شو کنسل می کردم ...

دوربین ها چک شده بودن و کسی شکوفه رو توی بخش اصلا ندیده بود ..

مریض ها می گفتن ما بخاطر دارو خواب بودیم و دقت نکردیم ...و چیزی که دوربین ها نشون داده بودن این بود که پرستار هایی که توی بخش بودن فقط چند دقیقه از اتاق بیرون رفته بودن اون زن با ناله صدا می زنه دارم می سوزم ..

حالم بده ..وقتی می ببینه کسی نیست بلند تر صدا می زنه ..

بعد به طرف راست خودشو خم می کنه که دستشو برسونه به بالای سرش که زنگ بزنه ...کیسه ی شن میفته روی زمین ..و اون یک مرتبه تعادلشو از دست میده و از تخت به روی شکم پایین میفته ...و شروع می کنه به داد و هوار کردن ..

#ناهید_گلکار



تو یه من احترام میزاری منم به تو احترام میزارم،چون میخوام یکی مثل تو باشم.تو به من توهین میکنی،من به تو توهین نمیکنم چون نمیخوام یکی مثل تو باشم.در اصل نقطه پرگار من هستم،پس به خاطر تو خودمو زیر سوال نمیبرم.(دکتر الهی قمشه ای)

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷


#قسمت_سیزدهم -بخش هشتم 

همه ی اینا نزدیک چهار دقیقه بیشتر طول نمی کشه ...

وکیل من آقای صادقی سعی می کرد ثابت کنه که این ماجرا یک حادثه بوده ...

ولی دادستان با تمام قوا می خواست ثابت کنه که اگر من اونشب نمی خوابیدم این اتفاق نمی افتاد ..و منو به قتل غیر عمد که بهش می گفتن خطای محض متهم می کرد و چنان در کارش مهارت داشت که گاهی خودمم باورم میشد ...

حتی فرزاد و بابا هم به من شک کرده بودن و فکر می کردن من دروغ میگم و پستم رو ترک کردم و بدون خبر خوابیدم ...

و حالا از ترسم این داستان رو ساختم و این دیگه برام خیلی گرون تموم شده بود ..

اونقدر که دیگه دلم نمی خواست توضیح بدم و دوباره قسم بخورم ..

و داستان باز دادگاه رو به خاطر نبودن عدله ی کافی برای اعاده ی داد رسی به جلسه ی دیگه موکل کرد ..

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


nahid.golkarداستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سیزدهم -بخش نهم 

مدتی بعد نامه ای از نظام پزشکی برای من اومد که تا نتیجه ی حکم دادگاه از کارم معلق شدم و این کاملا غیر منصفانه و دور از انتظارم بود ....

اونقدر روشن و واضح همه چیز رو به دست گرفته بودن که از چشم کسی پنهون نبود و همه می فهمیدن که دستی قوی توی این کار هست که نمی زاره پرونده روند عادی خودشو طی کنه ..و توی آخرین جلسه ی دادگاه یک استان تهران دادستان منو به جایگاه احضار کرد و پرسید: شما برای تهیه جهازتون دچار مشکل بودین ؟

گفتم : یکم آقا ؛؛ ولی داشتم کار می کردم و پدرم هم کمک می کرد .. در واقع نه مشکل خاصی نداشتم .. گفت : شما پولتون رو توی بانک نگه می دارین یا توی خونه یا مثلا بیمارستان ؟ 

گفتم : خوب پول زیادی ندارم یکم توی خونه هست و مقداری هم توی همون حساب حقوقم ..

گفت : توی کمد تون توی بیمارستان چقدر نگه داشتین ؟

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


nahid.golkarداستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سیزدهم -بخش دهم 

گفتم هیچی ..من اونجا پولی ندارم ..

دلیل هم نداره که اونجا پول نگه دارم ..؛؛ یک پاکت بزرگ زرد رنگ از روی میزش برداشت و به من نشون داد و پرسید اینو میگم ..مال شماست ؟ 

گفتم : نه آقا این چیه ؟

گفت : از ما می پرسین ؟ توی کمد شما زیر لباس هاتون پنهون کرده بودید ...

گفتم : ببخشید ؛؛ این دیگه از همه ی کاراتون مسخره تره ..

واقعا شما فکر می کنین که کسی باور می کنه من این همه پول رو بزارم توی بیمارستان تا شما پیدا کنین ؟ غیر از اینه که می خواین هر طوری شده منو متهم کنین ؟

شما آقا متوجه نیستین یکی داره با زندگی من بازی می کنه ؟ نمی فهمین یکی داره بشدت برای من پاپوش درست می کنه ..و به شعور همه ی ما توهین ؛؛ آقای قاضی لطفا عدالت رو فراموش نفرمایید ..آیا به نظر شما این مسخره نیست ؟ که من از کسی پول بگیرم تا محل کارم رو ترک کنم ؟

#ناهید_گلکار



تو یه من احترام میزاری منم به تو احترام میزارم،چون میخوام یکی مثل تو باشم.تو به من توهین میکنی،من به تو توهین نمیکنم چون نمیخوام یکی مثل تو باشم.در اصل نقطه پرگار من هستم،پس به خاطر تو خودمو زیر سوال نمیبرم.(دکتر الهی قمشه ای)

 #بیگناهی 🕊

#قسمت_سیزدهم -بخش یازدهم 

من قسم می خورم هرگز این پاکت رو ندیدم ..اصلا نمی فهمم چه ربطی به موضوع داره گیرم که این پول مال من باشه ... شما فیلم دروبین ها رو دیدید که اون زن اتفاقی از روی تخت افتاد ..شاید اگر می تونستن یک فیلم ساختگی درست کنن نشون می دادمن اونو پرت کردم زمین ..

غیر از اون خانم چند نفر دیگه هم توی اتاق بودن ..شما فقط ربط این پول رو به این اتفاق به من بگین ؛؛ ..

دادستان گفت : ربطش اینه که شما عمدا محل کارتون رو ترک کردین ..ما هم مثل شما گیج شدیم که چه کسی این پول رو به شما داده و چرا به دروغ گفتین کس دیگه ای رو به جای خودتون گذاشتین ؛؛ چرا زنگ دور از دسترس اون بیمار قلبی بوده ؟آیا اگر شما سر کارتون بودین زود تر متوجه ی حساسیت اون خانم می شدین یا نه ؟ جواب بدین ..

گفتم : بله می شدم ..ولی قبلا توضیح دادم ...

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


nahid.golkarداستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سیزدهم -بخش دوازدهم 

گفت : ولی خانم حقانی این شما هستین که به شعور ما توهین می کنین ..قبول دارین که شکوفه ای در کار نبوده ؟

قبول دارین که اگر شما زود تر متوجه می شدین که حال مریض خوب نیست این اتفاق نمی افتاد ؟ ...

برای ما معما درست نکنید بلکه با گفتن حقایق این معما رو حل کنین ..تا حالا هر چی گفتین دروغ بوده و شاهدی هم برای ادعای خودتون ندارین ...

شما با گرفتن رشوه سوء نیت داشتین ...

نمی دونستم چی بگم و چطور ثابت کنم ..صدا ی قاضی و دادستان و صادقی توی گوشم می پیچید ..

کلماتی که تا اون زمان نشنیده بودم مثل پتک توی سرم می خورد خطای محض ..دیه ..قصاص ..خانم مریم حقانی ..قتل عمد ..قصاص ...متهم مریم حقانی...

عاجز انه به اطراف نگاه می کردم فرزاد نبود بابا گریه می کرد ولی رو ازم برگردوند ..

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


nahid.golkarداستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_سیزدهم -بخش سیزدهم 

مامان از شدت ناراحتی دستشو گرفته بود به دیوار و گریه می کرد ..و من نفهمیدم بالاخره چرا و چی شد که همه چیز بر علیه من تموم شد و قاضی خیلی راحت حرفشو عوض کرد و منو به دوسال زندان و قصاص محکوم کرد ....

البته یک جریمه هایی هم از طریق نظام پزشکی برای بقیه افراد اون شب نحس در جریان هست ولی این من بودم که باید مجازات می شدم حالا برای فرجام خواهی پرونده به دیوان عالی ارجاع شده و تا وقت دادگاه فرصت داریم که ثابت کنیم که من راست گفتم و حقیقت ماجرا رو روشن کنیم ...

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




تو یه من احترام میزاری منم به تو احترام میزارم،چون میخوام یکی مثل تو باشم.تو به من توهین میکنی،من به تو توهین نمیکنم چون نمیخوام یکی مثل تو باشم.در اصل نقطه پرگار من هستم،پس به خاطر تو خودمو زیر سوال نمیبرم.(دکتر الهی قمشه ای)

🕊

#قسمت_سیزدهم -بخش چهاردهم 

هنوز من نفهمیدم چرا دکتر طاهری؛ سوپروایزر دوتا پرستار های شب ..در بان بیمارستان که مطمئن بودم منو دیده بود که شکوفه رو بر گرداندم ...خدمه ی شب که ابراز بی اطلاعی می کردن ...و نخواستن به بیگناهی من شهادت بدن ...

اینجا ساکت شدم ..باز همه در فکر فرو رفته بودن حتی خودم ..آیا واقعا من بیگناه بودم ؟

هنوز هوا تاریک بود که انگار یکی منو تکون داد و از خواب پریدم ...

بلند شدم تا برم دستشویی و وضو بگیرم ...چند نفری هم بیدار شده بودن ..

داشتم آب می زدم به صورتم که یکی از پشت یقه ی منو گرفت و حس کردم که یک چیزی توی پهلوم فشار میده ...

داد زدم چی می خوای از من ؟ 

گفت : ببین خانم دکتر بهداری رفتن به این آسونی نیست ..باید هوای ما رو داشته باشی ..

گفتم : ولم کن ..گفت : دِ نه دِ ..به این راحتی نیست ..ما حالا باهات کار داریم ...

ادامه دارد

#ناهید_گلکار 


تو یه من احترام میزاری منم به تو احترام میزارم،چون میخوام یکی مثل تو باشم.تو به من توهین میکنی،من به تو توهین نمیکنم چون نمیخوام یکی مثل تو باشم.در اصل نقطه پرگار من هستم،پس به خاطر تو خودمو زیر سوال نمیبرم.(دکتر الهی قمشه ای)

معصومه عزیزم با اجازت من داستانو برای دوستان گزاشتم❤

تو یه من احترام میزاری منم به تو احترام میزارم،چون میخوام یکی مثل تو باشم.تو به من توهین میکنی،من به تو توهین نمیکنم چون نمیخوام یکی مثل تو باشم.در اصل نقطه پرگار من هستم،پس به خاطر تو خودمو زیر سوال نمیبرم.(دکتر الهی قمشه ای)
معصومه عزیزم با اجازت من داستانو برای دوستان گزاشتم❤

مممنون  عزیزم‌داشتم میذاشتم کامنتتو دیدم‌

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
آخر شب میذارم  عزیزم نیستم خواهرم اثاث کشی داره الانم موقع استراحتم هستم

به سلامتی🙃

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

به سلامتی🙃

مممون عزیزم دوستمون گذاشتن بخونید 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهاردهم -بخش اول








همینطور که می خواستم خودمو از دستش خلاص کنم گفتم : اگر ولم نکنی داد می زدم خاله رو خبر می کنم ...

گفت : بزن قبل از اینکه کسی بهت برسه چاقو تا دسته رفته توی شکمت ..حالا داد بزن ببینم ؛؛ گفتم : خوب مثل آدم بگو ازم چی می خوای ؟..

گفت : دختر جون من آدم نیستم فرشته ام که از آسمون نازل شدم تا به تو وحی کنم ما توی اون بهداری رابط داشتیم اونو بر داشتن تو رو گذاشتن .. حالا چی ؟خودت بگو  تو باهاس چیکار کنی ؟ 

گفتم : خودت بگو ازم چی می خوای ؟ بعدم یقه ی منو ول کن ....

یکم دستشو شل کرد و گفت : معلومه دختر حرف گوش کنی هستی ...کاری باهات ندارم فقط  هر وقت من گفتم یک طوری که کسی نفهمه یک شیشه  بزرگ از اون الکل ها برای من  میاری ...








داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهاردهم -بخش دوم






گفتم : چی ؟دیگه چیکار کنم ؟ ببخشید اینجا زندانه ؛؛ من با مامور میرم و با مامور بر می گردم چطوری این کارو بکنم؟ ..

گفت : تو شازده خانم پول و پله زیاد داری ؛ بوی پول به دماغش بخوره کار تمومه ...

گفتم : محاله من این کارو بکنم ..الکل ؛ اونم صعنتی واقعا براتون خطر ناکنه اونا خوراکی نیست من توی بیمارستان شاهد بودم که چقدر آدم ها کور شدن یا جون خودشون رو سر این کارگذاشتن ..

باور کن برات ضرر داره ...

یک تاب به دستش داد و در یک لحظه  منو محکم چسبوند به دیوار و گلومو گرفت وگفت : دوباره این دهنت به پند و نصیحت باز بشه توشو پر از  گَل می کنم  تا خفه بشی ؛ افتاد ؟ ...

به تو چه مربوط من می خوام چی بخورم ؟ هان ؟ فضول سلامتی من شدی ؟

 به زور خودمو از دستش خلاص کردم و مثل اینکه اونم کوتاه اومده بود ولم کرد ...

و گفتم : زن حسابی من رشوه بدم به مامور سابقه ی خودمو خراب کنم که تو می خوای الکل بخوری ؟









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهاردهم -بخش سوم









خودت جای من بودی این کارو می کردی ؟ گفت : من ؛تو نیستم ..یادت نره چی بهت گفتم امروز غروب با خودت نیاری ..جد و آبادت رو جلوی چشمت میارم ...

دیگه خودتو مرده فرض کن ..فردا جنازه ات رو از همین جا جمع می کنن ...

راستی یک زنی به اسم فریبا از بند مشاوره میاد بهداری میگه دلم درد می کنه و حال تهوع دارم ..خودتو بهش نزدیک کن ..یک چیزی بهت میده بزار توی لباس زیرت و با خودتت بیار ...یادت نره چی بهت گفتم بچه پولدار ...

و شروع کرد به وضو گرفتن ..و همینطور که بلند صلوات می فرستاد و به بالا فوت می کرد از دستشویی رفت بیرون ...با حالتی منقلب و استرسی که بهم دست داده بود نماز خوندم ..

 وقتی که اینقدر دلت گرفته ؛؛ وقتی که آخر خطی ؛ و راه به جایی نداری نماز  تنها راه نجات روح و روانت میشه  که احساس می کنی یکی داره از اون بالا بهت نگاه می کنه و اگر بخواد می تونه تو رو نجات بده ...

و وقتی می دونی که اون خدای بالای سرت تنها پناه توست نماز حال دیگه ای داره ..





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهاردهم -بخش چهارم









اونقدر آدم محو خدا میشه که غمهاشو فراموش می کنه ..و من اون نماز صبح رو مدت طولانی سر به سجده گریه کردم و نجاتم رو ازش خواستم ...

قبل از صبحانه مامور صدام کرد و منو چند نفر دیگه رو برای کار با خودش برد ..یکی برای تمیز کردن دفتر و دونفر برای راهرو ها و آخر هم منو رسوند بهداری ...

بهش نگاه می کردم ببینم آدمی هست که از من پول قبول کنه و بزاره الکل با خودم ببرم ؟ به نظر آدم بی احساسی میومد ..مثل رباط راه میرفت و حرف نمی زد ...باید یک فکری می کردم  تا بتونم از این ماجرا خلاص بشم ..نباید خودمو توی درد سر مینداختم .....

نزدیک ساعت ده بود که بلند گو خارج از نوبت بند ما ؛؛ منو برای ملاقات صدا زد مریم حقانی سری چهار...فورا دست و صورتم رو شستم و دستی به لباسم کشیدم ..





#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهاردهم -بخش پنجم








می خواستم جلوی مامان و بابام آشفته به نظر نرسم ..و اونا نفهمن که دارم زمین و توالت تمیز می کنم  ...وقتی بلند گو اعلام می کرد پشت سرش ماموری میومد و برگه ی ملاقات رو که ساعت و باجه ی اون مشخص می شد رو به زندانی می داد ....وقتی مامور اومد از در بهداری صدام کرد و گفت : بدو دیر شد نوبتت نگذره فقط تو موندی ...

تمام طول راهرو رو دویدم و مامورم دنبالم بود ...وقتی رسیدم همه داشتن حرف می زدن ..من چشمم به دنبال باجه شش بود .. از پشت شیشه فرزاد رو دیدم ...نگاهمون در هم آمیخت و یک بار دیگه قلبم رو لرزوند  ..دوتا نفس بلند کشیدم و چشمم رو بستم ..نمی دونستم این بارم برگردم یا نه ...می ترسیدم دوباره تنهام بزاره ...با خودم گفتم : مریم قوی باش ..آروم ..حرفت رو بزن ..این کارا چیه بچه بازی در نیار ...فرزاد کف دستشو گذاشت رو ی شیشه و با سر به حالت خواهش گفت گوشی رو بر دار ...آروم نشستم ...





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهاردهم -بخش ششم








ولی هنوز دلم نمی خواست گوشی رو بر دارم ..و زمان داشت میگذشت ..فرزاد همینطور که گوشی دستش بود ..گفت : بر دار کارت دارم مهمه ...اینو از حرکت لبش فهمیدم ..ولی بغض امونم نمی داد ...در حالیکه حلقه ای از اشک توی چشمم نشسته بود و لبهام می لرزید ؛ گوشی رو بر داشتم ..فورا گفت : سلام عزیزم ..می دونم ..می دونم از دستم دلخوری ..حق با توست ولی به منم حق بده ..در این مورد بعدا حرف می زنیم الان دیر اومدی می ترسم نتونم حرفم رو بهت بزنم ... تقاضا کردیم شاید بتونم یک ملاقات حضوری بگیریم ..باهات حرف می زنم ..اما حالا خوب گوش کن ..وقت کمه ..صادقی یک کارایی کرده و سر نخ هایی بدست آورده ..به من گفت و من متوجه شدم تو راست می گفتی ..با هم دنبال کارت افتادیم ..تا آخرش میرم ..تا تو رو از اینجا در نیارم راحت نمی شنیم ...فقط می خواستم بدونی که ما همه حواسمون بهت هست ...مریم خیلی دلم برات تنگ شده بود ...






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهاردهم -بخش هفتم








قطره های اشک پشت سر هم از روی گونه هام می غلطید و پایین میومد ..و قدرت حرف زدن رو ازم گرفته بود داشتم فکر می کردم کاش بهم شک نمی کرد ؛ حالا دیگه چه فایده ای داره ؟ ...

فرزاد لبشو گاز گرفت و سرشو با ناراحتی تکون داد تا بتونه جلوی گریه اش رو بگیره ..ولی نتونست و بغضش ترکید ..و فورا با دو دست صورتشو پوشوند ...اما خیلی زود به خودش اومد و گفت : نمی تونم گریه ی تو رو ببینم ..خواهش می کنم دیگه جلوی من گریه نکن ..حرف بزن ببینم حالت چطوره؟ ..ولی صدا قطع شد ..گوشی رو گذاشتم و چند بار سرمو تکون دادم به علامت اینکه خوبم ..و از جام بلند شدم و رفتم به طرف در خروجی ..اما دلم طاقت نیاورد ..برگشتم اون هنوز نشسته بود ..دستم رو گذاشتم روی شیشه و گفتم : دل منم برات تنگ شده ...فرزاد باور کن من بیگناهم ...من از کسی پول نگرفتم ....دستشو از پشت شیشه گذاشت روی دست من و گفت : می دونم ...می دونم ..خاطرت جمع  اینو ثابت می کنم ...




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهاردهم -بخش هشتم









اینکه توی زندان حس کنی یکی اون بیرون دوستت داره و دنبال کارات هست خیلی از ناامیدی آدم کم می کنه و تحمل زندان آسون تر میشه ....

این بود که یک قدرت تازه ای پیدا کردم و اون ضعف و ترسی که از اون زن داشتم رو فراموش کردم وتصمیم گرفتم در مقابلش بایستم و نزارم بهم زور بگه ....

وقتی وارد بند شدم اون زن رو دیدم ؛؛ در حالیکه با نگاهی تهدید آمیز به من خیره شده بود نزدیک سلولم منتظر بود ..با اشاره پرسید : آوردی ؟ بهش محل نذاشتم و رفتم توی سلول ..یک چرخی زد و سری به علامت حسابت رو میرسم تکون داد و رفت ...اونشب محبوبه گفت : بچه ها امشب من می خوام زندگیم رو براتون تعریف کنم ..فیروزه گفت : نه بزار اول من بگم ..و بالاخره دوباره قرعه کشی کردیم و به اسم صنم در اومد ...










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهاردهم -بخش نهم









این بود که دوباره موقع خاموشی دور هم جمع شدیم ..مقداری خوراکی داشتیم گذاشتیم وسط و صنم که زنی جوونی بود وشاید  اگر لباس زندان به  تنش نبود  وما اونو بیرون از اونجا می دیدیم زیبا ترم به نظر میومد؛  قد متوسطی داشت با موهای پر پشت و فرفری ولی خوش حالت که همیشه سعی می کرد اونا رو بطور قشنگی پشت سرش دم اسبی کنه که خیلی بهش میومد ..ولی چیزی که در اون جلب توجه می کرد نوع حرف زدنش بود که بدون اینکه دست خودش باشه خیلی با ناز و ادا های شیرین کلمات رو ادا می کرد ...چشم های شوخی داشت که با غم سنگینی که مثل همه ی ما توی نگاهش داشت  حالت خاصی پیدا کرده بود  ..صنم هم وقتی می خواست قصه ی خودشو شروع کنه دچار سر گمی شد و نمی دونست چطور و از کجا بگه ...سکوتی طولانی  و آه عمیقی چاشنی شروع داستانش کرد  و گفت : کاش منم مثل شما می تونستم بگم بیگناهم ..ولی متاسفانه نیستم ..همه چیز تقصیر منه ..به راهی رفتم که نباید میرفتم ...صبر کنین ببینم از کجا براتون بگم که متوجه بشین چی به سرم اومده ..




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهاردهم -بخش دهم









آره فهمیدم از خواستگاریم شروع می کنم ...تازه دیپلم گرفته بودم و دانشگاه آزاد تو رشته نقاشی   قبول شدم  .... مامانم عجله داشت که منو شوهر بده هر کس با هر شغل و قیافه ای که داشت قبول می کرد و توی خونه راهش می داد ..منم سنی نداشتم ؛ فکر می کردم باید همینطور باشه ...

یک خانواده ی متوسط داشتم که خیلی زیاد سنتی فکر می کردن ..از اونایی که مدام می ترسیدن دختر شون آبروشون رو ببره ..با دوتا برادر متعصب ..که از همه کار من ایراد می گرفتن بشین ؛ پاشو ؛ نرو , حتی به خوردن منم کار داشتن ..و اگر کوچکترین اعتراضی  می کردم کتک می خوردم  ...






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_چهاردهم -بخش یازدهم









و حالا  با رفتن من به دانشگاه مخالفت می کردن برای همین سعی داشتن هر چی زود تر شوهرم بدن تا بار مراقبت از من رو به گردن کس دیگه ای بندازن ...اصلا خودمم دلم می خواست از دست اون نفر خلاص بشم ..هیچ اراده ای از خودم نداشتم و مطیع و فرمانبر؛  بار اومده بودم ....تا یک روز یک خواستگار برام اومد که ازفامیل های دور مون بودن ..و نه تنها من بلکه مامان و بابام هم از اونا خوششون نیومد ..ولی خوب توی رو در وایسی فامیلی کار به جلسه ی دوم کشید ..خیلی دوست داشتم شوهرم شیک باشه ..حتی یکی از شرط هام این بود که اول از مادر و خواهرش خوشم بیاد که اصلا اینطور نبود ...





ادامه دارد








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز