2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سلام عزیزم داستان جدیدنمیذاری

سلام عزیزم‌همین جا که کامنت گذاشتی داستان جدید بی گناهی هست الان سیزده چهارده قسمتش رفته همین جا بخونید

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
امشب بقیشو نمیگذارید؟

نه عزیزم هرروز به جز شنبه ها ساعت ۲بعدظهز

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش اول







ولی ظاهرا اونا منو خیلی پسندیده بودن و مدام زنگ می زدن و وقت دوباره می خواستن ..و توی این رفت و آمد ها بابا و برادرام تشخیص دادن که اون مرد زندگی من باشه و ناراضیتی من اصلا براشون مهم نبود ..

حس می کردم دارم قربونی میشم ؛ انگار می خواستم تمام آرزوهامو خاک کنم ..

دلیل خاصی هم نداشتم شاید برای این بود که انتخاب خودم نبود و مجبورم می کردن به این کار تن در بدم اونقدر ناراضی بودم ...گریه کردم؛ التماس کردم ولی فایده ای نداشت جمال تونسته بود اعتماد اونا رو جلب کنه می گفتن مرد زندگیه و آدم پاکیه ..

دوتا خواهرِ از خودش بزرگتر  داشت و یک برادر که  سه سال ازش کوچکتر بود . 

و بالاخره با زور منو سر سفره ی عقد نشوندن ...که قبل از اون حتی بهم اجازه نمی دادن توی تنهایی باهاش چند کلمه  حرف بزنم...





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش دوم 






حالا شما  فکرکنین مادر من و مادر اون یک طرف اتاق نشسته بودن و من و جمال یک طرف دیگه ..

اون می پرسید و من در چند کلمه جواب می دادم .... مثل کسی که می خواد وارد یک اتاق تاریک بشه و نمی دونه جلوی پاش چی ممکنه باشه قدم بر می داشتم ..

اگر شما عکس های عروسی منو ببینین ..همه جا اخم داشتم و در تمام طول شب حتی یک لبخند به لبم نیومد ...

آخه چطور ممکن بود توی این دور زمونه که همه چیز برای باز شدن چشم و گوش دخترا مهیاست ؛  

 مثل صد سال پیش  رفتار کنن و از من بخوان که مردی رو که تا چند ساعت قبل اجازه نداشتم باهاش حرف بزنم و یازده سال از من بزرگ تر بود و  مدت زمان کوتاهی اونو دیده بودم و هنوز شناختی ازش نداشتم  باهاش راهی خونه ی به اصلاح بخت بشم   ..

و برای  شب مسخره  و هولناک زفاف با اون بفرستن توی یک اتاق ؛  ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش سوم 






وقتی با جمال  تنها شدیم ..احساس کردم ازش بدم میاد ..

رفتم یک گوشه و با همون لباس نشستم ؛ نه حرفی زدم نه مخالفتی کردم تازه خیلی هم آروم به نظر می رسیدم ولی کاملا معلوم بود که چقدر ناراحتم ..

جمال نگاهی به من کرد و بدون اینکه حرفی بزنه یا ازم چیزی بخواد ...

یا دلیل کارم رو بپرسه ... رفت خوابید خیلی زود صدای خُر خُر هاش بلند شد .و من تا خود صبح نشستم و به یک گوشه خیره شدم ..

وقتی بیدار شد بدون اینکه به من نگاه کنه از اتاق بیرون رفت ..مونده بودم چیکار کنم ..

لباس عروسی رو از تنم در آوردم و پشت سرش رفتم ... 

 اولین روز عروسی با من قهر بود ..نه حرفی نه کلامی ...جلوی دیگران وانمود می کرد که زن و شوهر شدیم و خیلی عادی با من حرف می زد و  وانمود می کرد همه چیز روبراهه ؛؛ 

ولی به محض اینکه تنها می شدیم  ازم دوری می کرد ...این درست برعکس چیزی بود که از خودش نشون داده بود ...






#ناهید_گلکار

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش چهارم 







جمال مردی بود دوچهره خیلی خوب می تونست تظاهر کنه ..مثل من صاف و ساده نبود ....

نمی دونم فکر می کنم دو ماه اینطوری گذشت ..و من همچنان با بغض با اون زندگی می کردم ..

تا یکشب که اومد سراغم از خدا خواستم و نه نگفتم ..چون اولا می دونستم که چاره ای ندارم دوم اینکه از اون وضع خسته شده بودم ...

جمال اولین ضربه رو به من زده بود دلم باهاش صاف نمی شد ؛ که دومین ضربه رو زد و اجازه نداد برم دانشگاه ..

مخالفشم به روش خودش انجام داد ..پول ندارم و راه دوره و نمی تونی تنهایی بری ؛ و وقتی من اصرار کردم سر یک موضوع بی خودی قهر کرد ..شش ماه این قهر طول کشید ..

هرچی باهاش حرف می زدم جواب نداد تا  دیگه کار از کار گذشت و من قید دانشگاه رو هم زدم ...تمیز کردن خونه شستن و اطو کردن  ودرست کردن شام و ناهار شده بود تنها کار من ؛ بدون دلخوشی ..

نه نگاه محبت آمیزی و نه تشکری ..

شب دوباره پشتشو به من می کرد و می خوابید ؛  ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش پنجم 





اما همیشه اینطوری نبود مواقعی که با من قهر نمی کرد  خیلی مهربون می شد کادو می خرید شوخی می کرد و منو به گردش می برد ..

 ولی چه فایده اونقدر ازش کینه به دل داشتم که در بهترین شرایط هم نمی تونستم خوشحال باشم   ...

باور کنین بچه ها من گاهی نمی فهمیدم برای چی دارم تنبیه میشم و چرا باهام قهر کرده ..مثلا به مامانم پای تلفن گفته بودم خسته شدم ..یا با مادرش درست سلام و تعارف نکرده بودم  ..و خیلی چیزای پیش پا افتاده ..که بیشتر اونا رو هم  نمی فهمیدم مدتی قهر بود و خودش آشتی می کرد ..با من مثل وسیله ی خونه که هر وقت بهش نیاز داشت رفتار می کرد ...

حامله شدم و یک پسر به دنیا آوردم توی اون مدت خیلی رعایت می کرد و بهم می رسید اما وقتی منو از بیمارستان آورد خونه بازم متوجه نشدم برای چی باهام قهر کرده ..

من میگم قهر ولی به زبون آسونه ..اگر می خوای کسی رو به بدترین شکل ممکن شکنجه بدی در حالیکه باهاش زندگی می کنی قهر کن ..ومن مدام شکنجه می شدم ..

 بعد از تولد مهیار  نزدیک به چهار ماه قهر کرد و  جدا ازمن خوابید ؛؛






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش ششم






که بعدها فهمیدم که از دست مامانم ناراحت شده به خاطر اینکه سیسمونی خوبی به من نداده بود ...

مهیار پسرم یکساله بود ؛ من یک زن جوون و پر از احساس بودم دلم آغوش گرم و محبت می خواست و برای یک کلام محبت آمیز و عاشقانه حاضر بودم هر کاری بکنم ...

که  یک روز برادرش کمال اومد خونه ی ما ؛ 

 با جمال کار داشت ولی اون هنوز نرسیده بود ..توی خانواده ی اونا فقط اون بود که می پسندیدم ..

شیک و مرتب بود برای خودش یک خونه مجردی داشت و درآمدشم خوب بود ....

با هم حرف زدیم و من نمی دونم چی شد سر درد دلم باز شد و یک مقدار از جمال شکایت کردم ...اونم دلداریم داد ..و موضوع تموم شد ..

ولی فردا دوباره به یک بهانه اومد ..احساس می کردم نگاهش به من فرق کرده ..

حس می کردم منم از اون خوشم میاد و از اون نگاه پر از هوس بدم نمی اومد ...این اولین باری بود که مردی اون طور با تحسین بهم خیره می شد ..

نگاهی که هرگز جمال به من نکرده بود ..





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش هفتم






این نگاه ها بین ما ادامه پیدا کرد و شد تنها دلخوشی من توی زندگی تلفن های اون و سر زدن های بی موقع وقتی که جمال خونه نبود ..حالا دیگه می دونستم به خاطر من میاد ولی مانع اون نمی شدم ...

کلا همه ی کارای جمال به نظرم بد و بی معنا میومد ..

یک روز صبح کمال بهم زنگ زد که حالت چطوره ..گفتم دلم تنگه خیلی حوصله ام سر رفته ..

گفت : می خوای بیام دنبالت یک کَشتی بزنیم و برت گردونم کسی نمی فهمه 

گفتم : مهیار رو چیکار کنم ؟ 

با لحن ملایمی گفت : می خوای اون نباشه؟ 

گفتم : تا تو برسی می زارمش خونه ی مامانم  ..نمی دونم چرا مسخ شده بودم ..

قلبم براش تند می زد و بدنم داغ می شد ..یک حس خوبی داشتم که نمی تونستم از خودم دورش کنم ..

راستشو بگم نمی خواستم اون احساس رو از دست بدم ..نه به عاقبت کار فکر می کردم نه به جمال ...نه حتی به مهیار ..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش هشتم






اون روز بی پروا ازم خواست برم و آپارتمانش رو ببینم ..قبول کردم ...باهاش رفتم به محض اینکه وارد شدیم منو بغل کرد و خوب منم هیچ مقاومتی نکردم ...

حتی مشتاق تر از اون بودم ....ولی بالافاصله پشیمون شدم ..

از خونه اش زدم بیرون و تا خونه ی خودمون که راه زیادی بود دویدم و گریه کردم مدام تکرار می کردم چیکار کردی صنم؟ ..

تو با زندگیت چیکار کردی ؟

 شاید دوساعت و نیم توی راه بودم ..رفتم حمام و هر چقدر خودمو میشستم احساس می کردم پاک نمیشم  ..

از خودم بدم اومده بود و تازه متوجه ی کاری که کرده بودم شدم ...اونم با برادر شوهرم ...

مدتی کمال هم سراغ ما نیومد ..تقریبا شش ماهی طول کشید ..و من هر وقت یادم میومد از خجالت خیس غرق می شدم ..و نمیتونستم فراموش کنم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش نهم 






تا یک روز صبح دوباره کمال بهم زنگ زد ..

گفت : سلام خوبی ؟ 

گفتم : دیگه به من زنگ نزن لطفا ..

گفت : من عاشقت هستم چطوری می تونم فراموشت کنم ..

گفتم : من اشتباه کردم معذرت می خوام خواهش می کنم فراموش کن ..

گفت : نمی تونم ..صنم کسی نمی فهمه بهت قول میدم ..

گفتم : خودمون که می فهمیم ..من از اون زمان تا حالا روم نمیشه توی صورت جمال نگاه کنم ..فکر کنم توام همینطوری ..دیگه تمومش کن ..

گفت : همین یکبار رو بیا ؛

 گفتم : نه دیگه نمی خوام ..از کاری که کردم از خودم بدم میاد نباید این اتفاق میفتاد ...

گفت : صنم بهت میگم بیا نمی زارم کسی بفهمه ...داد زدم بیشعور نمی فهمی چی میگم نمی خوام ...

گفت : مجبوری ؛ ازت فیلم دارم اگر نیای به همه نشون میدم ..

گفتم:  ای پست فطرت تو از من فیلم گرفتی ؟ پس  منو با نقشه برده بودی خونه ات ؟ 

گفت : به جون خودت نه , می خواستم تو رو بار ها و بارها داشته باشم ..ولی الان بدون تو نمی تونم زندگی کنم ....





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پنجم-بخش دهم






گوشی رو گذاشتم و روی زمین ولو شدم ...چه حالی داشتم فقط خدا می دونه ..مثل بید می لرزیدم ...

من آخه چطور احمقم برای چی  گول اون بیشرف رو خوردم ؟ چطور زندگیم رو نابود کردم ؟...

وقتی احساس کردم که دارم اون زندگی رو از دست میدم ..

جمال رو از دست میدم ..بچه ام رو ازم می گیرن ..تازه به ارزش چیزایی که داشتم رسیده بودم  ...

با خودم فکر می کردم اون همه سردی که جمال از من دیده بود ؛ اون همه اخم و بد اخلاقی که من با اون داشتم و اون فقط در مقابل با من قهر می کرد خودمو بیشتر گناهکار احساس کردم ...

هنوز حرف کمال رو زیاد جدی نگرفته بودم ..پس برای اینکه بتونم زندگیم رو نجات بدم هر کاری از دستم بر میومد می کردم ..

تغییر رفتار من جمال رو خوشحال کرده بود ..و تا اونجایی که می تونست بهم محبت می کرد ..







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پانزدهم-بخش یازدهم







حالا دیگه دوستش داشتم و نمی خواستم از دستش بدم ..اما یکماه بعد کمال یک تیکه از اون فیلم لعنتی رو برام فرستاد و تهدید کرد اگر همین الان نیای  برای همه می فرسته و  خودش از ایران میره ....

در حالیکه از شدت اضطراب نمی تونستم حرف بزنم بهش زنگ زدم و گفتم : تو رو خدا ازم بگذر ... بزار زندگیمو بکنم ..به خاطر برادرت نه ؛؛ ..به خاطر من نه؛؛ به مهیار که می گفتی اونقدر دوستش داری رحم کن ..

گفت : نمی فهمم تو یکبار با من بودی حالا چه فرقی می کنه بازم باشی ؟ کافیه بیای اینجا نه زندگیت بهم می خوره نه مهیار بی مادر میشه ...

گفتم : التماست می کنم ..روی پات میفتم ولم کن ..

خواهش می کنم بهم رحم کن .من اشتباه کردم ..جمال رو دوست دارم نمی خوام بهش خیانت کنم ...

گفت : صنم کار از کار گذشته تو نمی تونی به عقب برگردی ..منتظرتم ..اگر نیای بعد از ظهر این فیلم میره توی گوشی  برادرات ...




ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_پانزدهم-بخش یازدهم







حالا دیگه دوستش داشتم و نمی خواستم از دستش بدم ..اما یکماه بعد کمال یک تیکه از اون فیلم لعنتی رو برام فرستاد و تهدید کرد اگر همین الان نیای  برای همه می فرسته و  خودش از ایران میره ....

در حالیکه از شدت اضطراب نمی تونستم حرف بزنم بهش زنگ زدم و گفتم : تو رو خدا ازم بگذر ... بزار زندگیمو بکنم ..به خاطر برادرت نه ؛؛ ..به خاطر من نه؛؛ به مهیار که می گفتی اونقدر دوستش داری رحم کن ..

گفت : نمی فهمم تو یکبار با من بودی حالا چه فرقی می کنه بازم باشی ؟ کافیه بیای اینجا نه زندگیت بهم می خوره نه مهیار بی مادر میشه ...

گفتم : التماست می کنم ..روی پات میفتم ولم کن ..

خواهش می کنم بهم رحم کن .من اشتباه کردم ..جمال رو دوست دارم نمی خوام بهش خیانت کنم ...

گفت : صنم کار از کار گذشته تو نمی تونی به عقب برگردی ..منتظرتم ..اگر نیای بعد از ظهر این فیلم میره توی گوشی  برادرات ...




ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_شانزدهم -بخش اول







همینطور دور خونه راه میرفتم وگریه می کردم ..خدایا چیکار کنم ؟ اگر برادرام بفهمن ؟ منو می کشن و این رد خور نداشت اینو می دونستم که صابر برادر کوچکترم حتی یک لحظه رو برای کشتن من از دست نمیده  ...

وای حتما جمال می فهمه ..مهیار رو چیکار کنم ؟ بچه ام بی مادر میشه ..چه افتضاحی برای خودم و خانواده ام درست کردم ..

خدایا به دلِ کمال  رحم بنداز دست از سرم بر داره ....باید با یکی مشورت می کردم ..یکی که اصلا منو نشناسه ..

آره باید یکی بهم بگه که چه کاری بکنم که از این ماجرا جون سالم به در ببرم ...

زنگ زدم یک وقت از مشاور گرفتم و مهیار رو بر داشتم و رفتم پیشش گفت : به هیچ عنوان زیر بار نرو؛؛ 

 هیچ غلطی نمی کنه چون پای زندگی خودشم در میونه ..اینا همه تهدید تو خالیه اگر یک بار دیگه بری  وضعیت از اینم که هست  بدتر میشه که بهتر نمیشه ..







#ناهید_گلکار

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_شانزدهم -بخش دوم 






اون می دونه که پای خودشم در میونه همینقدر که تو تقصیر داری اونم داره برای اینکه چشم به زن برادر خودش داشته ..

تو هیچ کار نکن حتی باهاش حرف نزن جواب تلفنشم نده این که زنگ می زنی و باهاش بحث می کنی خودش یک جور علامته که یا ترسیدی و اون امیدوار میشه که بالاخره راضیت می کنه و یا هنوزم خودت مایلی ؛؛

 اینه که نه تماسی بگیر نه جواب تلفنش رو بده ...

به ساعت نگاه می کردم قلبم داشت از کار می ایستاد ..

دو ؛ سه , چهار ؛ پنج ..

جمال اومده بود و متوجه ی اضطرابم شده بود و نمی دونم چرا برای اولین بار ازم پرسید چیزی شده ؟ چرا اینقدر ناراحتی ؟ 

فکر می کنم چون می دونست این بار اخمم به خاطر اون نیست؛؛ برای همین  بهم توجه می کرد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_شانزدهم -بخش سوم 






گفتم : نه چیزی نشده تو ناراحت نباش خوب میشم ,, نمی دونم چرا  بیخودی دلم شور می زنه ..

گفت :  صدقه بده انشالله چیزی نیست ..

وقتی شب شد و خبری نشد دیدم حرف اون خانم مشاور درست بوده و فقط تهدیدم کرده ...

چند بار به مامانم زنگ زدم و اوضاع رو عادی دیدم ..صابر آدمی نبود که بتونه در مقابل دیدن اون فیلم آروم بشینه و عکس العملی نشون نده ...

و چهار روز در حالیکه من از شدت اضطراب داشتم میمیردم خبری ازش نشد ..

تا یک روز صبح دوباره یک فیلم به دستم رسید ..که طوری بریده شده بود که فقط من دیده می شدم و معلوم نبود با کی هستم ..و پیام داد... 

من دوستت دارم خودت خواستی که بری توی فکر و مغز من نمی تونم فراموشت کنم مدام به تو فکر می کنم دست خودم نیست ؛ 

 گناه منم نیست؛؛ این  گناه توست..نباید قدم اول رو بر می داشتی حالا باید تا آخرش با من بمونی ..

تا هر وقت که من میگم ..صنم اصلا باهات شوخی ندارم تو منو از زندگی انداختی ..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_شانزدهم -بخش چهارم 







با یکبار ازت سیر نشدم ..میای پیشم تا هر وقت که من بخوام این حق منه ..چون به زور تو رو وادار به کاری نکردم ..حالا هم فقط تو رو می خوام ...فردا ساعت نه صبح اینجا باش ده بشه و تو نیومده باشی ..

دیگه کاری می کنم که پشیمون بشی و تاوان اینکه زندگی منو بهم زدی بدی   ...

از حرفاش چندشم می شد ؛بوی عشقی که من دنبالش می گشتم نمی داد ..

اون نگاه هایی که من عاشقانه فرض می کردم جز هوس و شهوت چیزی نبود ...اون یک پست فطرت عوضی بود ...

بیراهه رفته بودم و حالا هم به مزر سقوط نزدیک می شدم ...

چند لحظه بعد از اینکه پیام رو خوندم پاک کرد و من با حال بدی منتظر شدم و خودمو به خدا سپردم  ..

مهیار رو توی بغلم می گرفتم و گریه می کردم ..بوش می کردم و ازش معذرت می خواستم چون می دونستم اگر آبرو ریزی بشه اون یک روز همه چیز رو خواهد فهمید ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_شانزدهم -بخش پنجم 






میگن کار  دنیا برعکسه؛؛  نمی فهمیدم چرا جمال اینقدر اخلاقش خوب شده بود ..

بهم می رسید و فکر می کرد مریض شدم ..حتی با اصرار منو برد بیرون شام بخوریم از سر چهار راه برام گل مریم خرید ..و سعی داشت حالمو خوب کنه ..

اما دیگه برای  بهتر شدن رابطه ی  ما دیر شده بود خیلی دیر  اگر اون از اول با من چنین مهربون بود من واقعا به این راه کشیده می شدم ؟ ..

باز تمام شب رو فکر کردم و صبح وقتی جمال رو راه انداختم بره سر کار گفتم : من امروز میرم خونه ی مامانم ..تو بیای خونه تا من برگردم ..

گفت : خوب منم از سر کار میام اونجا ؟

 گفتم: نه مامان مریضه میرم احوالشو بپرسم و ببینم چیکار داره زود میام ..

با تردید به من نگاه کرد و پرسید : تو حالت خوبه ؟ مطمئنی نمی خوای ببرمت دکتر ؟ 

گفتم : آره همون دلشوره لعنتی ولم نمی کنه ..خدا به خیر بگذرونه  ... 

باز بر خلاف انتظار من اومد جلو و بغلم کرد و منو بوسید و گفت : فکر چیزی رو نکن اینقدر به خودت فشار نیار اتفاقی نمی افته ..





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_شانزدهم -بخش ششم 





نمی دونم برای چی ناراحتی ولی اینم میگذره ...دستم رو گذاشتم روی گونه ام جایی که بوسیده بود ..

می خواستم نگهش دارم ..چون فکر می کردم این آخرین بوسه بین ماست  ...

به محض اینکه جمال رفت وسایلم رو جمع کردم و مهیار رو بر داشتم رفتم خونه ی مامانم ..

فکر می کنم ساعت هشت و نیم رسیدم  ...بابا هنوز خواب بود ..بیدار شد و هر دوشون حیرت زده ازم سئوال می کردن چی شده ؟ چرا این وقت صبح اومدی اینجا ؟  

با قیافه ای که اون موقع من داشتم فکر می کردن با جمال دعوا کردم گفتم:  به قران هیچ مشکلی با جمال ندارم فقط چند روزه حالم خوب نیست  فکر می کنم  فشارم بالا رفته باشه ؛؛  همین؛؛ 

 اومدم پیش شما به جمال گفتم مامان مریضه ..یادتون باشه اگر زنگ زد احوال پرسی کنه همینو بگین وگرنه نگران میشه ...

بابا گفت : خوب چرا دکتر نرفتی اصلا به جمال می گفتی خودش تو رو می برد دکتر توی این سن و سال فشارم بالاس یعنی چی ؟ 

خانم اون دستگاه فشار رو بیار ببینم فشارش چنده ؟ اگر حالت خوب نیست خودم می برمت دکتر ..







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز