داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_پنجم-بخش نهم
تا یک روز صبح دوباره کمال بهم زنگ زد ..
گفت : سلام خوبی ؟
گفتم : دیگه به من زنگ نزن لطفا ..
گفت : من عاشقت هستم چطوری می تونم فراموشت کنم ..
گفتم : من اشتباه کردم معذرت می خوام خواهش می کنم فراموش کن ..
گفت : نمی تونم ..صنم کسی نمی فهمه بهت قول میدم ..
گفتم : خودمون که می فهمیم ..من از اون زمان تا حالا روم نمیشه توی صورت جمال نگاه کنم ..فکر کنم توام همینطوری ..دیگه تمومش کن ..
گفت : همین یکبار رو بیا ؛
گفتم : نه دیگه نمی خوام ..از کاری که کردم از خودم بدم میاد نباید این اتفاق میفتاد ...
گفت : صنم بهت میگم بیا نمی زارم کسی بفهمه ...داد زدم بیشعور نمی فهمی چی میگم نمی خوام ...
گفت : مجبوری ؛ ازت فیلم دارم اگر نیای به همه نشون میدم ..
گفتم: ای پست فطرت تو از من فیلم گرفتی ؟ پس منو با نقشه برده بودی خونه ات ؟
گفت : به جون خودت نه , می خواستم تو رو بار ها و بارها داشته باشم ..ولی الان بدون تو نمی تونم زندگی کنم ....
داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_پنجم-بخش دهم
گوشی رو گذاشتم و روی زمین ولو شدم ...چه حالی داشتم فقط خدا می دونه ..مثل بید می لرزیدم ...
من آخه چطور احمقم برای چی گول اون بیشرف رو خوردم ؟ چطور زندگیم رو نابود کردم ؟...
وقتی احساس کردم که دارم اون زندگی رو از دست میدم ..
جمال رو از دست میدم ..بچه ام رو ازم می گیرن ..تازه به ارزش چیزایی که داشتم رسیده بودم ...
با خودم فکر می کردم اون همه سردی که جمال از من دیده بود ؛ اون همه اخم و بد اخلاقی که من با اون داشتم و اون فقط در مقابل با من قهر می کرد خودمو بیشتر گناهکار احساس کردم ...
هنوز حرف کمال رو زیاد جدی نگرفته بودم ..پس برای اینکه بتونم زندگیم رو نجات بدم هر کاری از دستم بر میومد می کردم ..
تغییر رفتار من جمال رو خوشحال کرده بود ..و تا اونجایی که می تونست بهم محبت می کرد ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar