داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_شانزدهم -بخش یازدهم
از بس تو سرم زده بود منگ شده بودم ..ولی دلم می خواست کمال رو تیکه تیکه کنم ...
با خودم گفتم چرا تنها من تقاص بدم اونم باید سزای کارشو ببینه ..
دیگه به عواقبش فکر نکردم ..که چی به سر صابر میاد ...
گفتم : کمال بود ..کمال
و اون چنان عصبانی بود که کسی نمی تونست جلوشو بگیره خودشو می زد و فریاد می زد با کمال خاک توی سرت کنن ..پدر سگ تو خجالت نکشیدی ؟ وای ..وای خدای من چی دارم میشنوم ...
اومد جلو و موهای منو گرفت و با خودش کشید توی حیاط و ازم آدرس خونه ی کمال رو می خواست ..
همینطور که از درد ناله می کردم بهش گفتم ..و اون منو با شدت کوبید روی زمین و گفت حساب تو رو بعدا می رسم اگر سرت رو نبریدم نامرد روزگارم ..ولی نه جلوی مامان و آقا جون ...
اگر الان نمی کشمت به خاطر ایناس ...همه ی ما رو بدبخت کردی آخه پدر سگ چرا ..اونم با کمال؟ که همه می دونن چه زن بازیه ؟
چقدر لشه ؟ از خودت خجالت نکشیدی ؟ حالم از هر چی زنه بهم خورد ؛گور برای تو زیادیه خاک بر سرت کنن به خدا خاکم برای تو حیفه ...
و از در خونه رفت بیرون...
داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_شانزدهم -بخش دوازدهم
بابا سرشو گرفته بود و نشسته بود کنار دیوار من جای سالم نداشتم که اونم منو بزنه وگرنه این کارو می کرد .. و مامان در حالیکه اشک میریخت زبونش بند اومده بود ...
یک مرتبه به خودم اومدم اگر کمال خونه باشه ؛؛چی میشه ؟نکنه صابر قاتل بشه ؟ ای وای بر من ..
نزدیک در حیاط روی زمین افتاده بودم ..از ترس اینکه صابر کاری دست خودش بده از جام بلند شدم و از خونه زدم بیرون ..
مامان مهیار رو بغل کرده بودنتونست دنبالم بیاد به بابا التماس می کرد بگیرش نره خودشو گم و گور کنه ؟ ...
بابا گفت بزار بره گمشه ..دیگه نمی خوام ببینمش ..
با صورتی خونی و زخمی در حالیکه گوش هام درست نمی شنید تاکسی گرفتم و خودمو رسوندم به در خونه ی کمال ..
پراید سفید جلوی آپارتمان ماشین صابر بود...زنگ یکی از همسایه ها رو زدم و از پله ها رفتم بالا ..
طبقه ی چهارم ..صدای داد و هوار میومد ..محکم زدم به در و صدا کردم داداش ولش کن بیا منو بکش داداش تو رو خدا در و باز کن ...
یک مرتبه در باز شد و دست صابر اومد بیرون و یقه ی منو گرفت و کشید و پرتاب کرد وسط اتاق مثل یک توپ خوردم زمین درو بست و در حالیکه هر دو حسابی از هم کتک خورده بودن
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar