2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_شانزدهم -بخش هفتم 





می دونستم که با این چیزا مواجه میشم ولی چاره نداشتم نمی خواستم اگر اتفاقی افتاد توی خونه تنها بمونم ...

راسش رو بگم ؟مردد بودم می خواستم اگر کمال بهم فشار آورد مهیار بزارم پیش مامان و برم بهش التماس کنم ..

کلمات رو کنار هم می چیدم طوری که دل اون کثافت رو به رحم بیارم ... ؛ تا زندگیم رو نجات بدم ..

 می ترسیدم خیلی زیاد ..از برادرام و بابام بیشتر از جمال وحشت داشتم ...

بابا وقتی فشارم رو گرفت  گفت :اوه اوه هفده رو نه خیلی برای تو بده راست میگه خانم باید ببریمش دکتر ..

و من هر کاری کردم از دست اونا خلاص بشم نشد که نشد ..لباس پوشیدم  و منو برد به اولین کلینک ..

فورا بهم یک آمپول زدن در حالیکه چشم من به ساعت بود؛ نه , نه و نیم  ...ده ..ده و نیم .. 

حالا همراه بابا رسیدیم در خونه ..

گوش می دادم ببینم خبری نشده ...و از ترس به خودم می لرزیدم ...خبری نبود ..

مامان ناهار درست می کرد ..





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_شانزدهم -بخش هشتم 







گفت: صنم گوشیتو نبرده بودی ؛ جمال زنگ زد همه چیز رو بهش گفتم طفلک می خواست همون موقع بیاد ..

ولی گفتم خیالت راحت ما هستیم قرار شد از سر کارش بیاد اینجا ناهار بخوره ...

باز من و ساعت؛؛  ..

ده دقیقه به یازده ؛ یازده ؛ یازده و نیم ..که تلفن مامان زنگ خورد ..صدای عربده ی های صابر رو که شنیدم داشتم بالا میاوردم ..

همه چیز تموم شد ,, چنان فریاد می زد که حتی بابا هم شنید ..پرسید صنم کجاست ؟ 

مامان گفت مریضه اومده خونه ی ما ...

صابر گفت : نزار جایی بره تا من بیام و گوشی رو قطع کرد ..کیفم رو بر داشتم تا فرار کنم ..

بابا مچ دستم رو گرفت و پرسید ..چی شده می خوای کجا بری برای چی صابر می خواد بیاد تو رو ببینه ؟چرا اینقدر عصبانیه ؟ تو چیکار کردی؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_شانزدهم -بخش نهم 






گفتم : بابا تو رو خدا ولم کن ..بزار برم ..

اگر بیاد منو می کشه ..این حرف باعث شد که اون بیشتر کنجکاو بشه و اجازه نده از خونه بیرون برم,, دستم رو ول نمی کرد مهیار از دیدن این منظره به گریه افتاده بود ...

 بالاخره از دستش فرار کردم ولی قبل از اینکه به در حیاط برسم صابر وارد شد ..

مثل گرگی زخم خورده ..چنان نفس نفس می زد و پره های دماغش باز شده بود که آدم رو به وحشت مینداخت ..بدون معطلی منو گرفت ..

چپ و راست می زد ..فقط می زد و فریاد می زد بمیر ..بمیر ...خاک بر سر اون شوهر بی غیرتت کنن ..

بابا و مامان وحشت زده می خواستن منو از زیر دستهای قوی اون در بیارن و بفهمن جریان چیه ..

بالاخره مامان خودشو انداخت روی من و فریاد زد بسه دیگه برای چی بچه ی منو اینطور می زنی دستت بشکنه الهی ؛؛داری می کُشیش ...

صابر عاجزانه ایستاد و از شدت ناراحتی شروع کرد خودشو زدن ..می زد توی سرو صورتش و فریاد می زد پس چیکار کنم ؟ یکی به من بگه من حالا باید چیکار کنم؟ خاک بر سرمون شد  ..

بزارین بکشمش این ننگ باید همین جا توی باغچه دفن بشه ....







#ناهید_گلکار

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_شانزدهم -بخش دهم 







آروم نمی شد ..بالا و پایین می پرید و می خواست دوباره به من که روی زمین افتاده بودم و خون از دماغ و دهنم سرازیر بود حمله کنه وحتی چند لگد محکم هم به مامان زد در حالیکه اون جرات نمی کرد از روی من بلند بشه با گریه می پرسید : خوب بگو این مادر مرده  چیکار کرده ؟ ما هم بدونیم ..شاید اشتباه فهمیدی  مادر؛؛

 صابر اینطوری نکن حرف بزن ببینم چی شده ؛؛  ..بی خودی خواهرت رو نزن اول ازش بپرس ....

صابر در حالیکه می لرزید گوشی رو در آورد و فیلم رو به بابا و مامانم نشون داد ...

دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم .. همه چیز تموم شده بود و به آخر خط رسیده بودم و خودم آماده می کردم برای هر چیزی که در انتظارم بود..

صابر همینطور که اونا وحشت زده به فیلم نگاه می کردن فریاد می زد یه (..)ی خورده که صداش در نمیاد ...

پدر سگ ؛ هرزه , تو چطور دلت اومد همچین کاری بکنی ؟ بگو با کی بودی ؟ اون مرد کیه ؟ کی این فیلم رو برای من فرستاده ؟ حرف بزن تا نزدم ناکارت نکردم کثافت و بی همه چیز ..بیشرف ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_شانزدهم -بخش یازدهم 





از بس تو سرم زده بود منگ شده بودم ..ولی دلم می خواست کمال رو تیکه تیکه کنم ...

با خودم گفتم چرا تنها من تقاص بدم اونم باید سزای کارشو ببینه ..

دیگه به عواقبش فکر نکردم ..که چی به سر صابر میاد ...

گفتم : کمال بود ..کمال 

و اون چنان عصبانی بود که کسی نمی تونست جلوشو بگیره خودشو می زد و فریاد می زد با کمال خاک توی سرت کنن ..پدر سگ تو خجالت نکشیدی ؟ وای ..وای خدای من چی دارم میشنوم ...  

اومد جلو و موهای منو گرفت و با خودش کشید توی حیاط و ازم آدرس خونه ی کمال رو می خواست ..

همینطور که از درد ناله می کردم بهش گفتم ..و اون منو با شدت کوبید روی زمین و گفت حساب تو رو بعدا می رسم اگر سرت رو نبریدم  نامرد روزگارم ..ولی نه جلوی مامان و آقا جون ...

اگر الان نمی کشمت به خاطر ایناس ...همه ی ما رو بدبخت کردی آخه پدر سگ چرا ..اونم با کمال؟ که همه می دونن چه زن بازیه ؟ 

چقدر لشه ؟ از خودت خجالت نکشیدی ؟ حالم از هر چی زنه بهم خورد ؛گور برای تو زیادیه خاک بر سرت کنن به خدا خاکم برای تو حیفه  ...

و از در خونه رفت بیرون...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_شانزدهم -بخش دوازدهم 






بابا سرشو گرفته بود و نشسته بود کنار دیوار من جای سالم نداشتم که اونم منو بزنه وگرنه این کارو می کرد .. و مامان در حالیکه اشک میریخت زبونش بند اومده بود ...

یک مرتبه به خودم اومدم اگر کمال خونه باشه ؛؛چی میشه ؟نکنه صابر قاتل بشه ؟ ای وای بر من ..

نزدیک در حیاط  روی زمین افتاده بودم ..از ترس اینکه صابر کاری دست خودش بده از جام بلند شدم و از خونه زدم بیرون ..

مامان مهیار رو بغل کرده بودنتونست دنبالم بیاد به بابا التماس می کرد بگیرش نره خودشو گم و گور کنه ؟ ...

بابا گفت بزار بره گمشه ..دیگه نمی خوام ببینمش ..

با صورتی خونی و زخمی در حالیکه گوش هام درست نمی شنید تاکسی گرفتم و خودمو رسوندم به در خونه ی کمال ..

پراید سفید جلوی آپارتمان ماشین صابر بود...زنگ یکی از همسایه ها رو زدم و از پله ها رفتم بالا ..

طبقه ی چهارم ..صدای داد و هوار میومد ..محکم زدم به در و صدا کردم داداش ولش کن بیا منو بکش داداش تو رو خدا در و باز کن ...

یک مرتبه در باز شد و دست صابر اومد بیرون و یقه ی منو گرفت و کشید و پرتاب کرد وسط اتاق مثل یک توپ خوردم زمین درو بست و در حالیکه هر دو حسابی از هم کتک خورده بودن







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_شانزدهم -بخش سیزدهم 





گفت : خوب شد اومدی کثافت ..این چی میگه ؟ میگه کار من نبوده بهش تهمت می زنی ؟ زود باش حرف بزن ببینم چه بلایی سر ما آوردی ؟...

من بشدت گریه می کردم ولی نمی دونستم نه از خودم دفاع کنم نه حرفی داشتم که بزنم ... 

کمال دوباره به صابر حمله کرد و گفت : نمی فهمی چی میگم داره تهمت می زنه کار من نبوده ..جمال خبر داره ؟ که زنش چی از آب در اومده ؟ برو کلاهت رو بزار بالا تر و دست خواهرِ خرابت رو بگیر ببر خونه تون لا دست بابات ..

اگر الان من  نمی فهمیدم این تحفه ی هرزه همینطور به کارای کثیفش ادامه می داد ...

صابر داد زد با توام کار این مرتیکه بوده ؟

ولی من حالم بهم خورد و همون جا وسط اتاق بالا آوردم ...

فریاد می زدم خدا ..خدا ...و باز حالم بهم می خورد دویدم پای ظرفشویی ..شیر آب رو باز کردم دلم می خواست زمین دهن باز کنه و برم توش ...

صابر و کمال باز با هم درگیر شده بودن ...و در حالیکه بهم فحش می دادن به قصد کشت همدیگر رو می زدن ...

چشمم افتاد به چاقویی که بین قاشق ها قرار داشت ...





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_شانزدهم -بخش چهاردهم 





بر داشتم تیز بود ..می خواستم خودم رو بکشم ...

دودستی  گرفتم  به طرف شکمم  ...ولی پشیمون شدم ...اول اون باید میمیرد ..

از آشپزخونه اومدم بیرون صورتم می لرزید و اشک جلوی دیدم رو گرفته بود ..پشت کمال به من بود صابر منو دید ولی جلومو نگرفت ..

یک ضربه زدم به کتفش ..

از درد به خودش پیچید و خواست چاقو رو ازم بگیره ...

با نوک تیزش زدم به بازوش خراش پیدا کرد ..صابر دست های اونو  از پشت گرفت و به من گفت بزن ..بزن ...

و من چاقو رو فرو کردم توی شکمش ولی فرو نرفت دوباره محکم تر زدم و دوباره ..

و فریادی دلخراش کشیدم مغزم داغ شده بود و چشمم سیاهی رفت و از هوش رفتم ..

وقتی چشمم رو باز کردم دورم پر از خون بود داشتن کمال رو می بردن بیمارستان و پلیس منتظر  بود  بهوش بیام تا که منو با خودشون ببرن ...

و صابر اون گوشه ایستاده بود و گریه می کرد ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_شانزدهم -بخش پانزدهم 






کمال نمُرد؛  زنده موند ولی تقاضای قصاص نکرد ..و من به چهار سال زندان محکوم شدم ولی کاش حبس ابد می شدم چون بیرون از اینجا دیگه جای من نیست .... 

جمال مهیار و برداشت و رفت ..و دیگه اونا رو ندیدم ..

حتی نیومد تف توی صورتم بندازه ..رسوا شده بودم و اونقدر توی دادگاه از اون فیلم حرف زدن که دیگه آبرویی پیش خودمم  نداشتم ..و  اصلا از خودم دفاع نکردم ..

مادر و خواهر های جمال اومدن توی دادگاه تمام دادگستری رو بهم ریختن ..

اونقدر که فریاد زد ن و به من فحش دادن؛؛   می گفتن که من پسر اونا رو از راه بدر کردم ....

تنها کسی که همراهم بود و حالا هم گاهی میاد به ملاقاتم  مامانمه که اونم خیلی با رغبت این کارو نمی کنه  ....

اما کمال چی شد ؟هیچی ؛  من گناهکارم  خودم قبول دارم ..ولی کسی نبود از گناه کمال هم حرف بزنه ...

نمی دونم چرا اونو محاکمه نکردن ..برادرام و بابام ولم کردن ..چون من زن بودم همه ی تقصیر ها با من بود ...

صنم به اینجا که رسید سکوتی کوتاه کرد و گفت : خوب اینم قصه ی من ..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_شانزدهم -بخش شانزدهم





همه بهم نگاه کردیم .

صنم راست می گفت حرفی برای گفتن نداشتیم ...آیا صنم واقعا گناهکار بود ؟

 اون می تونست غیر از این باشه تا زندگی خودشو و اطرافیانش رو به اینجا نکشونه ؟ آیا قوانین ما در این طور موارد نباید اون مرد رو هم باز خواست می کرد  ؟ نمی دونم گیج شده بودم ...

شایدم باز خواست کرده بودن و صنم نمی دونست ..ولی اون اینجا توی زندان بود و کمال خارج از کشور ...

یکی یکی بلند شدیم و بدون اینکه کلامی به زبون بیاریم رفتیم توی تخت مون ..

شاید هر کدوم نظری در مورد زندگی صنم داشتیم ..اما ترجیح دادیم که فقط در حد فکر خودمون باقی بمونه ..

صنم آخرین نفری بود که از جاش بلند شد و رفت توی تخت ..انگار این درد دل زیاد برای اون مفید نبود ..

چون من دیدم که چطور استخوان های شکسته شو با خودش کشید روی تخت و بلند گریه کرد ..





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفدهم-بخش اول






قسمت هفدهم : اونشب تا دیر وقت همه بیدار بودیم و خوابمون نمی برد ..اما من صبح زود از ترس اون زن بیدار شدم حدس می زدم توی دستشویی منتظرمه ...این بود که رفتم سراغ خاله که تازه از خواب بیدار شده بود ..اون داشت جوراب های معروفشو که کلفت و دست بافت بود پاش می کرد ..همیشه یک ژاکت کهنه ی آبی رنگ هم که دراز و بی قواره بود و از دو طرف کش اومده بود و بد شکل به نظر می رسید به تن می کرد و مدام دکمه ی اونو می بست و باز می کرد ..جلوی در سلولش ایستادم و گفتم : خاله جون سلام صبح به خیر ...بدون اینکه منو نگاه کنه جوراب رو کشید بالا و گفت : خدا به خیر کنه کله ی سحر یاد خاله کردی ؟ گفتم : با شما یک کار خصوصی دارم میشه چند دقیقه باهاتون حرف بزنم؟ ..گفت :وایسا چشمم باز بشه ؛ الان میام ...رو سری گلدار بزرگی داشت اونو به سرش کشید و اومد بیرون و سرشو تکون داد و گفت : هان ؟ از کی شکایت داری؟





#ناهید_گلکار

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفدهم-بخش دوم 






گفتم : خاله دوتا خواهش دارم شکایتی نیست ...اول اینکه یک وقتِ تلفن می خوام گفتن باید به شما بگم ..دوم اینکه یک نفر منو تحت فشار قرار داده که براش الکل بیارم ..من نمی خوام این کارو بکنم ..گفت : چرا ؟ گفتم : خاله ؟ چی میگین شما ؟ میگم الکل از من می خواد ؛؛ گفت : دیگه بعضی ها اینجورین دیگه ..حالا مشکلت چیه ؟ عرضه نداری بیاری ؟ گفتم : ای وای خاله فکر می کردم به شما بگم عصبانی میشین خودت که می دونی من اهل این کارا نیستم ...خندید و گفت : شوخی کردم  دختر جون ..تو نگران نباش من گوش مالیش میدم نمی زارم بهت آسیبی برسونه می دونستم به زودی از تو می خوان که براشون الکل بیاری ...ولی اینا مثل بادکنک می مونن با یک نوک سوزن فِسشون در میره ازشون نترس ....خوب کردی به من گفتی ..اینا آدم بشو نیستن ...من حواسم بهت هست تو کار خودت رو بکن . اسمت رو می نویسم برای وقت تلفن ....دیگه ؟؟





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفدهم-بخش سوم 







گفتم :دستتون درد نکنه ممنون , ...

خواستم برم ولی یک حسی بهم دست داد از اینکه کسی مثل اون بود که از ما دفاع کنه خوشم اومد ..ادامه دادم :  خاله می دونی که من خیلی ازت خوشم میاد ..باز خندید و گفت : جریان چیه ؟ چی ازم می خوای دیگه ؟ ..گفتم : من از آدم های با جنم و با عرضه خوشم میاد ..شما زن مهربونی هستی ...در حالیکه میرفت به طرف دستشویی منم دنبالش گفت : نه بابا مثل اینکه جواب آزمایشم خوب نبوده .یا دارم میمیرم .یا تو خواب نما شدی ....

اون روز زود تر از موقع رسیدم بهداری ؛ اما تمام هوش و حواسم دنبال حرفی که فرزاد زده بود و من فرصت نکرده بودم درست ازش بپرسم ... به همین خاطر  به اطرافم کم توجه بودم ...

کلا ذهن من طوری بود که اگر ناخود آگاه بودم و حواسم جمع نبود  فقط می تونستم روی یک موضوع تمرکز کنم ؛؛ اون روزم تو فکر این بودم که چه سر نخی پیدا شده که صادقی رو امیدوار کرده ....شاید  این درست همون نور امیدی بود که من منتظرش بودم ..مدام دعا می کردم خدایا یک سر نخ بهم نشون بده تا بتونم دنبالش برم ...




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفدهم-بخش چهارم 






و اون نور از روز قبل که فرزاد رو دیده بودم به دل من افتاده بود اما با شنیدن قصه ی صنم همه چیز رو فراموش کردم ..

دکتر و پرستار شیفت شب هنوز نرفته بودن وارد شدم و سلام کردم و رفتم تا کارم رو شروع کنم ...یک مرتبه یکی با حالت تعجب  گفت : مریم ؟ مریم ببینمت خودتی ؟ برگشتم خانم دکتریاوری بود  که یکسال اوایل کارم با هم توی بیمارستان فیروز گر کار کرده بودیم ..اون منو خوب میشناخت فورا آغوشش رو برام باز کرد و گفت : ای خدا تو اینجا چیکار می کنی ؟ پرستار نمونه و دلسوز, اینجا  چیکار می کنه  ؟ در حالیکه از دیدن یک آشنا حال عجیبی بهم دست داده بود و بی اراده بغض کردم با خوشحالی رفتم به طرفش و با صدای بلند گفتم : وای شما ؟دکتر ؛؛ و دستهامو باز کردم همدیگر رو در آغوش گرفتیم ..نمی دونم چرا یک مرتبه دلم خواست تو بغل اون گریه کنم ....کار درستی نبود برای همین زود خودمو جمع و جور کردم و پرسیدم :  شما اینجا چیکار می کنین ؟ ..





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفدهم-بخش پنجم 






گفت :تو اینجا چیکار می کنی ؟  نکنه برات اتفاق بدی افتاده ؟ دلم خیلی برات تنگ شده بود ولی نمی خواستم اینجا تو رو ببینم ..گفتم :  خانم دکتر نپرس که واقعا بد آوردم ..شما چرا اینجا کار می کنی ؟ گفت : جریانش مفصله ..خیلی وقت نیست که اومدم اینجا کار می کنم  خوب تو بگو چرا اینجایی ؟جرمت چیه ؟ لبخندی زدم و  گفتم : اینجا همه میگن ما بیگناهیم ..ولی من واقعا کاری نکردم ..خوب پیش اومده دیگه سر فرصت براتون تعریف می کنم حالا بگین شما حالتون خوبه ؟ گفت : آره عزیزم خوبم ..دو روز دیگه من شیفتم عوض میشه اونوقت  مفصل با هم حرف می زنیم ...منتظرم دکتر بیاد که برم خیلی کار دارم ..در همین موقع در بهداری باز شد و  یک مریض اورژانسی آوردن ؛  زن حامله ای بودکه توی ماه هفت  خونریزی داشت با درد شدید ..دکتر یاوری گفت : فورا اعزام بشه بیمارستان اگر بچه اش به دنیا بیاد اینجا وسلیه نداریم ..ولی اون زن از درد فریاد می زد دارم میمیرم کمک ..کمک ...و من ترسیدم که هم خودش و هم بچه اش از دست برن ..می دونستم فاصله زمانی که یک نفر تا بیمارستان می رسه حد اقل یکساعت میشه و اون اصلا فرصت نداشت ....




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفدهم-بخش ششم 







گفتم : ببخشید میشه کمک های اولیه رو انجام بدیم شاید بچه رو نگه داشتیم ...دکتر اینطوری از دست میره ...نگاهی به من کرد و گفت: خوب آره ولی ما ...خیلی خوب  آستین هاتو بزن بالا ..بزارینش روی تخت معاینه اش  کنم ..همینطور که دستکش دستش می کرد گفت : باز من گیر تو افتادم آخه مریم جان ما که متخصص زنان نیستیم ...گفتم : من سر در میارم اجازه میدین معاینه اش کنم ؟ توی اتاق زایمان کار کردم خیلی با این موارد روبرو بودم ...شما آمپولشو بزنین ..

ساعتی بعد حال اون زن بهتر بود ..صدای ضربان قلب بچه نشون می داد که خطر داره رفع میشه ..خانم دکترِ شیفت روز  اومده بود ولی دکتر یاوری هنوز اونجا بود ...سفارش منو کرد و به من گفت : آفرین خیلی کارت خوب بود پس فردا من اینجام می ببینمت و رفت . احساس کردم دکتر از کار من خوشش نیومده و متوجه ی اخمش بودم  ..ولی از اونجایی یک پرستار بودم در حالیکه  زمین رو تمیز می کردم یک چشمم به اون زن بود که از حالش مطمئن بشم ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفدهم-بخش هفتم 






حدسم درست بود  ..کمی بعد منو صدا زد وبا لحن بدی  گفت : بهتون قبلا تذکر داده بودم ..شما رو به دفتر معرفی کردم؛؛  اجازه نداشتین توی کار درمان دخالت کنی ؛؛..برای من مسئولیت داره ..مامور داره میاد برین دفتر ...بِر و بِر نگاهش کردم ..می دونستم حرف زدن با اون فایده ای نداره اما دلم طاقت نیاورد سری تکون دادم و گفتم :  ..مسئولیت شما در مقابل جون دوتا انسان چه ارزشی داره ؟ این دیوار ها می تونن بلند و سرد و خشن باشن ولی دل من و شما هرگز با دیدن کسی که بهمون نیاز داره سرد نمیشه و یادمون میره که کجایم منم یادم رفت ..اما خودتون می دونین که دکتر یاوری اینجا بودن و من بدون اجازه این کارو نکردم ...با لحن بدتری روشو ازم برگردوند و گفت : برو خانم با من بحث نکن  کار دارم ..وقت منو نگیر ؛؛ ..نمی تونستم عصبانی نباشم با حرص زمین شور رو گذاشتم و همراه مامور رفتم خودمو برای هر چیزی آماده کردم ...





#ناهید_گلکار

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفدهم-بخش هشتم 






رئیس زندان همون طور مثل دو دفعه ی قبل عبوس و خشک و بی رحم به نظر میومد ..منتظر بودم ببینم چه مجازاتی برام در نظر می گیرن ..همون جا جلوی در ایستادم و بلند سلام کردم ...داشت با یک سری پرونده ور می رفت ..از جاش بلند شد و اومد جلو م ایستاد و به من نگاه کرد ....با خودم گفتم کارم تمومه ..پرسید: تقاضای تلفن داشتی ؟ با ترس گفتم : بله خانم ..گفت : برات وقت گذاشتن برو تلفن کن ..راستی این سومین نفریه که تو جونشو نجات دادی ..من اینا رو توی پرونده ات ثبت کردم ..البته اجازه نداری ولی من می دونم که اتفاقی بوده ...در ضمن گزارش عمل کرد تو رو هم دارم ..زنی که ازت الکل خواسته بود رو فرستادم انفرادی ...اگر برگشتی بهداری حرفی در مورد صحبت امروز ما با کسی نزن بین من و تو بمونه ...بزار فکر کنن که برای دخالت در امور درمانی توبیخ شدی ..گفتم خیلی ممنونم ولی من واقعا قصد دخالت نداشتم اما اگر اون زن تا بیمارستان آمپول نمی زدم و ازش مراقبت نمی کردم بچه اش رو از دست می داد که هیچ ممکن بود جون خودشم به خطر بیفته ..من تنها نبودم و تحت نظارت خانم دکتر یاوری بودم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفدهم-بخش نهم 







گفت : توضیح نده ..من اینجا حواسم به همه چیز هست ...حالا برو تلفن کن ...نه بیا از همین جا زنگ بزن که تایم نداشته باشه ...حرف خصوصی که نداری ؟ گفتم : نه ممنونم می خوام موبایل بگیرم ؛ اشکالی نداره ؟ میشه ؟ گفت : صفرش رو باز می کنم ...

یکم برام عجیب بود اون کلاملا بر عکس دفعات قبل با من مثل یک انسان رفتار می کرد و تغییر روشی که داده بود خیلی غیر منتظره بود ...

زنگ زدم به فرزاد ولی گویشش خاموش بود ..فهمیدم پرواز داره ..فورا شماره ی صادقی رو گرفتم ..گفت : مریم خانم من فردا میام به ملاقات شما .. فرزاد هم با من میاد ؛ ..اونجا کامل براتون توضیح میدم یک سئوالاتی هم دارم که باید حضوری بگم ..فقط همینقدر بگم که داریم به یک جایی میرسیم ... خواهش می کنم خودتون رو نبازین ..فرزاد می گفت اصلا روحیه ندارین ..گفتم : نه من خوبم ..از این حرف شما هم خیلی خوشحال شدم ..آقای صادقی اگر بیگناهی منو ثابت کنین تا آخر عمر مدیون شما می مونم ...میشه لطفا به فرزاد بگین بهش زنگ زدم ؟





#ناهید_گلکار

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفدهم-بخش دهم 







گفت : رو چشمم حتما ..فردا می بینمتون ..گوشی رو که قطع کردم گفتم : ممنون که بهم لطف کردین هیچوقت فراموش نمی کنم ..یک خواهش داشتم ..اون زن احتیاج داره چند روزی استراحت مطلق داشته باشه ..میشه اعزامش کنین بیمارستان تحت مراقبت باشه ؟ پرسید : به نظرت لازم داره ؟گفتم : نمی دونم نمیشه پیش بینی کرد ..الان خوبه ولی ممکنه هر اتفاقی بیفته اگر توی بیمارستان باشه خیالم راحت تره ...گفت : برو سر کارت ...مامور ببرش ...

برگشتم بهداری در حالیکه نفهمیده بودم که اون قبول کرده یا نه ولی نیم ساعت بعد آمبولانس اومد و اون زن رو بردن ..و من نشستم گوشه ای و به دنیایی که خداوند آفریده بود و قلب هایی که با حس دوست داشتن  توی سینه ی ما می تپید  فکر می کردم ..در واقع این میزان مهربونی و لطافت همین احساساته که می تونه دنیای ما رو بهتر کنه ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_هفدهم-بخش یازدهم






وقتی برگشتم به بند ..اون خانم پیر در حالیکه باند کشی توی دستش بود اومد سراغم ..تا دیدمش گفتم : سلام بیا براتون ببندم ؟..گفت : دستت درد نکنه مادر خیر ببینی امروز رفتم توی حیاط پام سرما خورده خیلی درد دارم ..تو که می بندی دردش ساکت میشه دستت شفاس گفتم : فردا براتون از بهداری پماد میارم ..

اونشب هیچکس حالِ گوش دادن به هیچ قصه ای رو نداشت ..حالا می فهمیدم چرا صنم دلش می خواست آخرین نفر باشه ...بدون اینکه در مورد چیزی با هم حرف بزنیم آروم رفتیم توی تخت هامون ...فردا  بند ما ملاقات حضوری داشت و من می تونستم بعد از مدت ها مادر و پدرم رو در آغوش بگیرم ..و فرزاد رو از نزدیک ببینم ..این بار قصد داشتم حرف دلمو بهش بزنم ...چراغ ها خاموش شد؛؛  ..و  صدای خشن مامور که همه رو به سکوت دعوت می کرد ...داشتم فکر می کردم چرا این همه زن توی زندان باید باشه ..اونقدر زیاد بودیم که بغضی از سلول ها مثل مال ما تخت ها سه طبقه شده بودن ...راستی چرا ؟





 ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، «شکرستان» پویانمایی موفقی است که در سال‌های اخیر تولید شده. روزهای باشکوهش را با مرتضی احمدی فقید سپری کرده و وقتی برای عید ۹۸ اعلام شد با صدای شهاب حسینی پخش می شود، در راس اخبار قرار گرفت.تنها بازیگر مرد ایرانی که جایزه مهم بهترین هنرپیشه مرد جشنواره کن را برده، پس از سال‌ها با صداپیشگی به تلویزیون برگشت.

او که چند سالی است کم کار شده و در آمریکا زندگی می‌کند و شرکت فیلمسازی خودش را برای حمایت از فیلمسازان جوان و بااستعداد تاسیس کرده است، در برگشت به تلویزیون ۱۳ قسمت برای «شکرستان» صداپیشگی کرد و همان زمان اعلام شد قرارداد آنها ۱۰۴ قسمتی است.

این خبری بود که محمدرحیم لیوانی تهیه‌کننده «شکرستان» گفته بود اما روز گذشته اعلام شد سری جدید این انیمیشن با صدای اصغر همت روی آنتن رفته و شهاب حسینی به دلیل فعالیت‌هایش در آمریکا از این مجموعه جدا شده است.مهمترین خبری که درباره فعالیت‌های سینمایی شهاب حسینی در آمریکا منتشر شده بود، همکاری مشترک او با بهروز وثوقی ستاره فیلم‌فارسی ایران بود که سال‌هاست در آمریکا دنبال مجالی می‌گردد تا مجوزهای لازم برای بازگشتش به کشور صادر شود.این دو در کارگاه نقد فیلمی مشترک حاضر شده و در جلسه پرسش و پاسخ به سئوالات حضار پاسخ دادند. در این کارگاه سه روزه هم هر روز یک فیلم از بازی های‌شان در اورنج کانتی آمریکا به نمایش درآمد.به نظر می‌رسد این مشغولیت هنری مانع از ادامه همکاری شهاب و «شکرستان» شده است.

حسینی در روزهای سفرش به تهران که همزمان با اکران فیلم «آشغال‌های دوست داشتنی» محسن امیر یوسفی پس از سال‌هایی طولانی بود، قراردادی هم برای تولید کاری مشارکتی به نام آکادمی «شگفت‌انگیزان» بست که قرار بود با رامبد جوان و گروهی دیگر از سلبریتی‌ها دنبال کشف استعداد باشند اما این پروژه هم بعد از ممنوعیت درآمدسازی شرکت‌های اپراتور همراه از شیوه‌های ارزش افزوده و کاهش شدید درآمدهای شرکت توسکا و تلویزیون، به یکباره نیمه‌کاره ماند و خبر خیلی جدیدی از پروسه تولیدش اعلام نشده است.

سری تابستانی «شکرستان» با صدای اصغر همت پخش شد و بعد از صدای جاودانه استاد مرتضی احمدی و سیزده قسمتی که شهاب حسینی روایتش کرد، حالا اصغر همت سومین راوی «شکرستان» است.

منبع این خبر : سایت ایران: http://www.sitte.ir



داستان #بیگناهی 🕊 #قسمت_پانزدهم-بخش یازدهم حالا دیگه دوستش داشتم و نمی خواس ...

سلام عزیزم 😍 خوبی

ببخشید عزیز قبلا یه عکس میذاشتی اول قسمت جدید خیلی خوب بود نمیشه دوباره بزاری اونجوری راحت پیدا میشد داستان البته اگه زحمتی نیست

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

سلام عزیزم 😍 خوبی ببخشید عزیز قبلا یه عکس میذاشتی اول قسمت جدید خیلی خوب بود نمیشه دوباره بزاری او ...

سلام عزیزم  چون یه عکس میگرفتم و‌همون و تا احر داستان میذاشتم وای الان خانم گلکار هر دفعه قسمتها رو داخل عکس میذاره هر بار باید عکس بگیرم ولی باشه عزیزم از فردا عکس و‌ میذارم حتما برای راحت تر پیدا کردن داستان 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام عزیزم  چون یه عکس میگرفتم و‌همون و تا احر داستان میذاشتم وای الان خانم گلکار هر دفعه قسمته ...

همون عکس اولو بزار عزیزم فقط یه نشونه باشه مرسی😍😍😍😍😍

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز