داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_نوزدهم-بخش سوم
وقتی پماد رو به پای اون زن که خانم کاظمی بهش می گفتن می مالیدم ...
گفت : آخیش دختر دستت شفاس ..نمی دونی وقتی پامو می مالی چقدر بهتر میشم ..
گفتم : براتون ماساژ میدم تا دردتون آرومتر بشه ..مادر ؟
بهم میگن برای چی اینجاین ؟ گ
فت :تو نمی خواد پامو بمالی خودت مریضی ..برو استراحت کن ؛؛
گفتم : نه بهترم می خوام بدونم چرا افتادین زندان چیکار کردین ؟
لبخند تلخی زد و با لحجه ی شیرینی گفت : چی بگم آخه تف سر بالاس ..
گفتم : من راستش براتون ناراحتم اصلا به شما نمی خوره این جور جایی باشین ,
گفت : آره مادر راست میگی آخه من معلم باز نشسته ام ..باید حواسم رو جمع می کردم ..ولی شد دیگه ...
می دونی ؛؛کلاس چهارم درس می دادم خیلی معلم خوبی بودم و بچه ها دوستم داشتن ..ای روزگار ,, فکر می کنم این زانو دردم از همون رو پا وایسادن ها باشه ..
#ناهید_گلکار
داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_نوزدهم-بخش چهارم
گفتم : الهی قربونتون برم شما معلم بودین ؟ پس چرا سر و کاراتون به اینجا افتاده ..
خندید و گفت : هر کس که توی زندانه ؛ قاتل نیست ..خیلی از این زن ها مشکل مالی دارن ..
شاید نصف بیشتر ..مردم روز به روز فقیر تر میشن ...
گفتم : مال شما هم مشکل مالیه ؟
گفت : دخترم یک معلم یاد می گیره که با قناعت زندگی کنه ..خرج و دخلش رو تنظیم می کنه ..آخه هر دو معلم بودیم ..
و به شوخی ادامه داد .... آقامون مو میگم اونم معلم بود؛؛ یعنی زیرِ ؛ زیرِ خط فقر ...
ولی خدا رو شکر با آبرو زندگی کردیم ..اما بچه ها این چیزا رو نمی فهمن ..روزگار عوض شده ..و جوون ها مثل ما قانع نیستن ...خوب دیگه دست دیگران می ببین و دلشون می خواد ...
زندگی های خوب می ببین و اختلاف های طبقاتی ..بعد عاصی میشن غصه می خورن ..و پدر و مادرشون از چشمشون میفته ...حالا دخترش یک جور ؛؛ پسرا یک جور دیگه ؛؛
اونوقت ما رو که تمام سعی خودمون رو کرده بودیم که با پاکی زندگی کنیم نون حلال در بیاریم قبول نداشتن ...
البته دخترا یک طورایی کنار میان ولی پسری که با هزار زحمت درس خونده نمی فهمه یکشبه نمیشه راه صد ساله رفت ..پسر منم نفهمید ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
@nahid_golkar