2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نوزدهم-بخش هفتم 







اما داره سعی می کنه یک کاری بکنه تا منو از زندان در بیاره  ..

ولی هفتصد میلیون تومن کجا و ما کجا ؟ الان می ترسم باز یک دسته گل دیگه از روی ناچاری به آب بده ..

دخترم من حاضرم تا ابد اینجا بمونم ولی اون خار تو پاش نره ..یک دونه پسر دارم که از همه ی بچه هام کوچیکتره ..

طلبکاراش فکر می کنن من اینجا باشم زود تر به پولشون می رسن ....همینطور که هنوز داشتم پاشو ماساژ می دادم به صورت مهربونش نگاه کردم ..

معصومیت و بیگناهی تنها چیزی بود که می دیدم ..گفتم : مادر شما چند سال دارین ؟ 

گفت : شصت و پنج سال ..

گفتم : واقعا ؟؟...

 فکر می کردم رد پای سختی های روزگار بد جوری توی چهره ی اون زن نشسته و خیلی بیشتر از سنش معلوم می شد ...

در حالیکه تا شب به فکر خانم کاظمی بودم که بیگناه و مظلوم ؛؛ معلوم نبود تا کی می خواد توی زندان بمونه و فکر می کردم این اصلا عدالت نیست ..

مادری به خاطر پسرش توی زندان سالهای آخر عمرش رو بگذرونه ...







#ناهید_گلکار 

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نوزدهم-بخش هشتم 






اونشب قبل از خاموشی هنوز داشتیم شام می دادن ولی من بشدت  توی فکر بودم ...

صنم پرسید : مریم جون چته ؟ درد داری ؟

 گفتم : نه ..ولی دلم خیلی گرفته ..برای خانم کاظمی می دونین که به خاطر اینکه برای پسرش چک داده افتاده زندان ؟

 گفتن : آره می دونیم ..

آوا گفت من نمی دونستم واقعا ؟ طفلک ؛؛...

فیرزوه گفت : اگر این طوره که من طفلک ترم ..منم برای چک اینجام ..با تعجب پرسیدم راستی ؟ پس امشب تو تعریف کن ..چند شبه از هم دور بودیم ...دلم برای درد دلتون تنگ شده ..

گفت : باشه پس بیاین همین الان شروع کنم ..تا دیر وقت نشده ...

و دور هم نشستن و من روی تختِ پایینی دراز کشیدم  ..اون تنها کسی بود که  موقع تعریف کردن داستانش شک نداشت و دلش می خواست حرف بزنه  ...

فیروزه   چهل و هشت سال داشت خیلی زیاد چاق بود ..شکمش بزرگ و سینه های افتاده ای داشت ...

گردنش کوتاه بود و با این میزان چاقی اصلا دیده نمی شد .






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نوزدهم-بخش نهم 





اما صورتی سفید و زیبا داشت با چشمانی درشت و میشی و براق ..طوری که در بر خورد اول آدم متوجه ی اون زیبایی خاص می شد ..

موقعی که حرف می زد عادت داشت لبهاشو به جلو می داد مثل اینکه داشت چیزی می مکید ..و این کار  رو مثل یک  تیک عصبی تکرار می کرد ...اون یک عادت دیگه هم داشت  سیگار می کشید  و گاهی توی دستشویی و گاهی موقع  هوا خوری این کارو می کرد ....

اون اول  دست کرد توی ساکشو یک عکس در آورد و گذاشت وسط و گفت : من اینطوری بودم ..کمر باریک و لاغر ...

هفده سالم بود که علی عاشقم شد ..

پسرِ دختر دایی مامانم بود ...من اوایل زیاد ازش خوشم نمی اومد ولی از بس اومد و رفت کم کم بهش علاقمند شدم و وقتی ازم خواستگاری کردن فورا قبول کردم و زنش شدم ..

اون موقع می گفتن که کار آزاد داره و در آمدش خوبه ..و چون فامیل بودن دقیق نفهمیدیم که چیکار می کنه ...

تازه دیپلم گرفته بودم و شرطم برای ازدواج درس خوندن بود ..اونم به قولش وفا کرد و گذاشت درس بخونم و فوق دیپلم کامپیوتر گرفتم ..

کلا مرد بدی نبود از همه مهمتر این بود که خیلی دوستم داشت ....







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نوزدهم-بخش دهم 





دلم می خواست ناپیوسته بازم ادامه بدم که بچه دار شدم و نشد ..

هنوز پسرم یکسالش نشده بود که یک مرتبه دیدم دومی هم توی راهه ..نمی خواستم ؛؛ وای چه روزای سختی بود گریه و زاری می کردم و این در و اون در می زدم که بچه رو بندازم  ولی موفق نشدم ..

آخه  علی شغل درست و حسابی نداشت مدام از این شاخه به اون شاخه می پرید و یکجا بند نمی شد ... 

 همیشه یک چیزی از همه طلبکار بود فکر می کردهمه مقصر هستن جز اون ..همه اشتباه می کنن جز اون ...

خیلی کارا رو در شان خودش نمی دونست و تخصص خاصی هم نداشت ..چندین بار بهش گفتم به خدا معنی شغل آزاد رو نمی دونستم وگرنه زنت نمی شدم ...

آخه این چه وضعیه سر یک کار بند نمیشی ..می گفت یک زمین دیدم توی ورامین اگر کسی پیدا بشه باهاش شریک بشم کشاورزی می کنم دیگه نون مون توی روغنه ..






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_نوزدهم-بخش یازدهم 





گفتم تو واقعا خوش خیالی؛؛ بُزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد تو هفت ماهه بیکاری منتظری شریک پیدا کنی ؟ 

آخه کی حاضره با تو شریک بشه ..اصلا شریک چی تو بشه ؟ 

گفت : پول از اون کار از من  ...

گفتم : تو با این خیالات خودت آخر من و سکته میدی ..حالا بگو من با این دوتا بچه که پس انداختی چه خاکی تو سرم بریزم ؟ تا تو شریک پیدا کنی ؟ 

جواب درست و حسابی نداشت که بده و جر و بحث ما روز به روز بالا می گرفت ولی از بس دوستش داشتم می ساختم و فکر می کردم یک روز درست میشه و اون می فهمه که اون بالا ها جاش نیست و باید اول خودشو درست کنه  ..اما نمی شد ..

نزدیک زایمانم بود ولی نه پولی داشتیم نه امیدی به جایی  که منو ببره بیمارستان ....

دیگه کسی نبود که ازش قرض نکرده باشه ....و چون قرض هاشو پس نمی داد دیگه کسی بهش اعتمادم نمی کرد ...

هر چی به  زایمانم بیشتر نزدیک می شدم دلهره ی منم بیشتر می شد ..تا یک روز که  مادر شوهرم از کربلا برگشته بود و همه ناهار اونجا  دعوت داشتیم ... 

قصه  منم از همون جا شروع شد   ..



ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

قلب مادر 



داد معشوقه به عاشق پیغام


که کند مادر تو با من جنگ


 


هر کجا بیندم از دور کند


چهره پر چین و جبین پر آژنگ


 


با نگاه غضب آلود زند


بر دل نازک من تیر خدنگ


 


از در خانه مرا طرد کند


همچو سنگ از دهن قلما سنگ


 


مادر سنگ دلت تا زنده ست


شهد در کام من و تست شرنگ


 


نشوم یک دل و یک رنگ ترا


تا نسازی دل او از خون رنگ


 


گر تو خواهی به وصالم برسی


باید این ساعت بی خوف و درنگ


 


روی و سینه تنگش بدری


دل برون آری از آن سینه تنگ


 


گرم و خونین به منش باز آری


تا برم ز آینه قلبم زنگ


 


عاشق بی خرد ناهنجار


نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ


 


حرمت مادری از یاد ببرد


خیره از باده و دیوانه ز بنگ


 


رفت و مادر را افکند به خاک


سینه بدرید و دل آورد به چنگ


 


قصد سر منزل معشوق نمود


برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....




 

 

 


قصد سر منزل معشوق نمود


دل مادر به کفش چون نارنگ


 


از قضا خورد دم در به زمین


و اندکی سوده شد او را آرنگ


 


وان دل گرم که جان داشت هنوز


اوفتاد از کف آن بی فرهنگ


 


از زمین باز چو برخاست نمود


پی برداشتن آن آهنگ


 


دید کز آن دل آغشته به خون


آید آهسته برون این آهنگ


 


آه دست پسرم یافت خراش


آخ پای پسرم خورد به سنگ


ایرج میرزا 



@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
خیلی کم میگذارید.این پارتها هم خیلی کم بودن.😥 نمیشه همشو یباره بزارید؟

سلام عزیزم خیر نمیشه چون دست من نیست خانم گلکار هر چقدر بذارن منم همون و میذارم داستان روزانه نوشته میشه هنوز تموم نشده که من یکباره بذارم 🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیستم-بخش اول









اون روز از صبح هوا ابری بود و ناگهان صدای رعد توی فضای زندان پیچید و بعد دونه های تگرگ با شدت هر چه تمام تر با دیوار ها و سقف زندان بر خورد می کرد .....

 شاید اگر می تونستیم دوست داشتیم از پشت پنجره ای به تماشا بایستیم   ..و باز هم برقی در آسمان و صدای رعد ....و بارش تند بارون و صدای شُر شُر آب از ناودان های زندان ...

یادم اومد اولین باری که با فرزاد برای خرید به یک پاساژ رفته بودیم همین طور بارون گرفته بود و ما مدتی جلوی در منتظر موندیم و با هم تماشا کردیم ...

یک مرتبه  آوا با صدای بلند گفت : حرف بزنیم .. من از رعد و برق می ترسم ..

یعنی دلهره می گیرم ..نکنه بچه ام بترسه ..یعنی باباش پیشش هست ؟

و شروع کرد به گریه کردن ....

من خواستم جو رو عوض کنم گفتم : فیروزه جون وقتی اسم علی رو میاری شوهرت رو میگم صدات تغییر می کنه مثل اینکه  خیلی دوستش داری ...




داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیستم-بخش دوم








گفت : از بس خرم ..من یک طویله گاوم ..راستی چرا ما زن ها اینقدر زود قانع میشیم ؟..

وقتی صنم زندگیشو تعریف کرد من خیلی فکر کردم ..شاید بعد از شنیدن قصه ی من شما هم به فکر بیفتین ..راستی چرا ؟

 همینطور که دور سفره ای که   نفری یک سیب زمینی و یک تیکه نون و یکم کلباس که مائده داشت جمع شده بودن فیروزه ادامه داد ...

اون روز توی اون مهمون ها دختر عموی علی عاطفه  که عزا دار شوهرش بود با لباس مشکی قشنگی نشسته بود؛

؛ می گفتن  هنوز چهلم شوهرش  نشده برای همین بهش تسلیت می گفتن .. اونم سعی می کرد حالت غمگینی به خودش بگیره ؛؛ من قبلا اونو زیاد دیده بودم ولی اصلا ازش خوشم نمی اومد ..

شاید با اینکه از من خیلی بزرگ تر بود  قشنگ تر و شیک تر به نظر می رسید  ..

نمی دونم ؛؛ به هر حال بهش محل نذاشتم ...اما یک چیزی توجه منو به خودش جلب کرد .. موقعی که تلفنش زنگ می خورد و داشت حرف می زد حواسش پرت میشد ؛  

قیافه اش کلا تغییر می کرد و می خندید و شوخی می کرد ...و اون حالت غمگینی که به خودش می گرفت  فقط تظاهر بود  ؛؛ شایدم  من اینطوری فکر کردم ..

چون وقتی یواشکی حرف می زد و می خندید  سعی می کرد کسی نبینه ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar‌

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیستم-بخش سوم 









اینکه هر آدم عزا داری هم گاهی می خنده خیلی طبیعیه  ولی اینکه اون نمی خواست دیگران بببندن منو به این فکر انداخته بود که اون داره تظاهر به غمگین بودن می کنه ...

طرفای عصر بیشتر مهمون ها رفته بودن و منم داشتم توی آشپز خونه کمک می کردم...

یک مرتبه دل و کمرم  درد گرفت ..به روی خودم نیاوردم ..

ولی وقتی تکرار شد حدس زدم موقع زایمانم رسیده ...خواستم به علی خبر بدم ..دنبالش گشتم نبود ..

پسر خواهرش به من گفت تو حیاط با عاطفه خانم حرف می زدنه ...

خوب اون دختر عموش بود و پنج سالی هم از علی بزرگتر ؛؛ پس  برای من چیز مهمی نبود ..

ولی وقتی رسیدم توی حیاط و صدا کردم علی ؟ یک مرتبه از جاش پرید و دستپاچه شد ...

خوب این فکر به ذهن آدم می رسه که اگر کار بدی نمی کرد چرا دستپاچه شده ؟ فورا اومد سراغم و گفت بریم توی اتاق حرف بزنیم ..







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیستم-بخش چهارم








گفتم : نمی خواستم حرف بزنیم دردم گرفته ..تا حالا چند بار اینطوری شدم فکر می کنم درد زایمان باشه ..

دیدی آخر با من چیکار کردی ؟ ..

گفت : قربونت برم اصلا نگران نباش پول تهیه کردم خاطرت جمع باشه از یکی از دوستام گرفتم تا یک ساعت دیگه میریزه به حسابم ..تو به من اطمینان نداری؟ 

گفتم که یک فکری می کنم ..برو حاضر شو ببرمت بیمارستان ...

و هنوز دوازده شب نشده بود که من دخترم بهاره رو به دنیا آوردم ..

علی بی پروا خرج می کرد ؛؛ به همه ی پرستار ها تراول داد  و گلهای گرونقیمت ؛؛ یک گردنبند طلا برای من  ..

ولی من که تازه زایمان کرده بودم و هنوز حال خوبی نداشتم ..مدام حرص می خوردم و بالاخره طاقت نیاوردم وگفتم : تو این پولا رو از کجا میاری؟ ..

اگر قرض کردی خوب چرا اینطوری خرج می کنی؟ .. مگه نباید پس بدی ؟ 

گفت : تو فکر این چیزا رو نکن صد بار گفتم به کار من کار نداشته باش خودم می دونم دارم چیکار می کنم ....










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیستم-بخش پنجم








گفتم : آخه بدبختی هاش مال من میشه ..علی خواهش می کنم به حرفم گوش کن پول مردم رو اینطوری خرج نکن .. 

عصبانی شد و توی بیمارستان داد زد ..نمی دونم با تو چیکار کنم ..ندارم یک جور سر کوفت می زنی دارم و خرج می کنم یک جور دیگه ..

گمشو بابا حالت خوب نیست ..عوض تشکرشه ..

خودمو به آب و آتیش زدم که رفاه تو رو فراهم کنم این عوض دستت درد نکنه ی تو بود ؟ و درو زد بهم و رفت ..

و کارای ترخیص منو با غیظ و تر انجام داد و با همون اخم و عصبانیت منو برد خونه ...و گذاشت پیش مامانم و رفت و تا نیمه های شب نیومد ...

بهمن حالا دوسالش بود و خودش بشدت احتیاج به مراقبت داشت و من سر گرم بچه داری و کارای خونه بودم ..

و علی بدون اینکه کار کنه پول خرج می کرد ..

شیر مرغ و جون آمیزاد رو برای ما تهیه می کرد ولی خودش اغلب خونه نبود ..

می گفت دارم با یکی  شریک میشم ..یک آقایی به اسم زرگری ... و من با دوتا بچه تنها می موندم ....








داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیستم-بخش ششم









مثلا دو روز نمی اومد می گفت رفته بودیم ورامین زمین ببینیم ..

شب دیر وقت میومد می گفت : با زرگری جلسه داشتیم ...

تا بالاخره یک روز خوشحال و خندون به من گفت : دیدی بالاخره زمین دار شدیم ..شوهرت دیگه یک کشاورز محسوب میشه ..از فردا زمین رو می بریم زیر کشت ..

تازه می خوایم گوسفند بگیرم  و پروار کنیم .. شایدم گاو داری راه انداختیم ...

همه چیز به نظرم موقتی و مسخره میومد ...

باورم نمی شد که کسی پیدا بشه این همه امکانات در اختیار یک نفر که نمیشناسه بزاره ...

زرگری آدمی که فقط گاهی اسمشو از اون می شنیدم ...باهاش تلفنی حرف می زد و می گفت : چشم قربونتون برم حتما ؛؛ روی چشمم هر چی شما امر بفرمایید ...

اطاعت امر ،، و بعد در حالیکه نیشش تا بناگوش باز شده بود رو می کرد به منو می گفت زرگری بود ..چه مرد خوبیه ...و یا مدام پیام می داد و می گفت با زرگری حرف می زنم ...و اینطوری هفت هشت ماه گذشت ..

و دیگه از بس فکر کرده بودم شیرم خشک شده بود و مدام کهیر می زدم ...این بود که سعی می کردم به حال خودش بزارمش و بببینم عاقبت کار چی میشه ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیستم-بخش هفتم









تا یک روز که توی حمام بود تلفنش زنگ خورد ..

گوشی رو بر داشتم یک زن بدون اینکه من حرفی زده باشم با عجله گفت : علی کجایی چرا نمیای ؟ گفتم : شما ؟ با کی کار داری ؟

 فورا قطع کرد ...دست و پام شروع کرد به لرزیدن ...

خدای من یک زن بود و اونو با اسم کوچک صدا زد .. علی رفته بود حمام که بره سر کار پس این زن کی بود ؟

 منه کم صبر رفتم پشت در حمام و زدم به در و گفتم علی تلفن باهات کار داره ..

گفت : جواب نده خودم الان میام ..

داد زدم یک زن بود می گفت چرا نمیای ؟ اونقدر فوری و بدون تامل گفت که زرگری بود بهت گفتم که قرار دارم ..که یک لحظه باورم شد که زرگری یک زنه ...

اما یادم اومد و گفتم : تو که گفتی زرگری مرده ..حوله اش به تنش بود و همینطور که آب از سر و صورتش میریخت اومد بیرون و گفت : آخه باید همه چیز رو برای تو توضیح بدم ؟.. معلومه خوب زرگری مرده اینم زنشه ..قرار داریم بریم سر زمین ... هزار تا کار دارم ؛؛گرفتارم؛؛ .. توام مدام منو سین ؛؛ جیم؛؛ می کنی ..به خاطر خدا دست از سرمن بر دار ..ولم کن بزار با درد خودم بمیرم ..

منه بیچاره از صبح تا شب مَجیز این زن و شوهر رو میگم برای رفاه زن و بچه ام ..اقلا کاری برای من نمی کنی کار شکنی نکن ..











داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیستم-بخش هشتم









گفتم : اوووو چه خبرته زبون به دهن بگیر ..فکر کردی من خرم ؟

 زن زرگری برای چی به تو میگه علی ؟ (..)  می خوره زنیکه اسم کوچک شوهر منو صدا می زنه ..

همینطور که تند و تند کاراشو می کرد و لباس می پوشید و عطر و ادوکلن به خودش می زد گفت :اولا همه مثل تو عقب مونده نیستن ..اون جلوی شوهرشم منو علی صدا می زنه ..

دوم اینکه تو فقط حسود نبودی که اونم شدی ..هنری که نداری ؛؛ 

 کمک حال منم که نیستی ؛؛ خدا رو شکر عیب هات کامل شد ..

گفتم : خوشم باشه علی آقا عیب های من کامل شد؟ ..کم می شورم و می سابم؟ و از تو و بچه هات نگهداری می کنم؟ ..

لابد می خواستی اضافه کاری بیام کمک تو ؟ دوتا بچه نگهداریش آسونه ؟ 

گفت : پول در آوردن چی؟ آسونه ؟می خواستی به بابات بگی کمک مون کنه اینو که می تونستی ؟

 ببین فیروزه دیرم  شده بزار خبر مرگم برم کارمو انجام بدم بعد که اومدم برای خسته نباشید مزدم رو بزار کف دستم ..خاک بر سر من کنن که شانس توی زندگیم نیاوردم ....

و درو زد بهم و رفت ...

اولش که هاج و واج مونده بودم اصلا چی شد من چرا داشتم از خودم دفاع می کردم ....اون بود که باید جواب پس می داد ...










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیستم-بخش نهم









اما یک لحظه با خودم فکر کردم نکنه اشتباه کردم ..

خوب اگر زن زرگری باشه ..مشکلی نیست از دلش در میام که بهش شک کردم ..چون اینو می دونستم که زن شوهر دار خط قرمز اونه و هرگز به فکرشم خطور نمی کنه که نظری به اون زن داشته باشه ....

اونشب علی با دست پر زود برگشت خونه ..از دعوایی که کرده بودیم خبری نبود ..

در حالیکه دل من هنوز چرکین بود و دلم می خواست بدونم اون زن کی بود ..تلفنش رو گذاشت روی میز و رفت تا چیزایی که خریده بزار توی یخچال ...که تلفنش زنگ خورد .. 

بهاره توی بغلم بود ..

گفتم: علی تلفن ؛؛ 

گفت دستم بنده خودت ببین کیه ...از خدا خواسته  جواب دادم ..یک مردی گفت : سلام خانم با علی آقا کار دارم ..اشتباه گرفتم ؟ 

گفتم نه خیر دستشون بنده ببخشید شما ؟

 گفت : من زرگری هستم بهشون بفرمایید فردا ساعت ده اینجا باشه ..می خوایم بریم ورامین  ..

گفتم : چشم ؛؛ من خانمش هستم آقای زرگری ...

گفت : به به خوشحال شدم ببخشید مزاحم شدم سلام برسونین ..









داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیستم-بخش دهم








اونقدر از خودم شرمنده شدم که تمام اونشب رو به علی سرویس دادم و از دلش در آوردم ..

اما دو روز بعد مادر ش که من بهش می گفتم عمه بدون مقدمه  اومد خونه ما ؛؛ اول باور کردم که اومده به ما سر بزنه ..

شاید دوساعت آسمون و ریسون رو بهم بافت و من نمی فهمیدم منظورش چیه ..بالاخره گفت : تو از کارای علی خبر داری ؟ 

گفتم : تا حدی ..عمه ؟ چیزی شده ؟ علی کاری کرده ؟ گفت : والله منم درست نمی دونم به گوشم رسیده ..

راستش به خودش گفتم انکار کرد ..ولی بازم یک چیزایی شنیدم بهش هشدار دادم و باهاش قهر کردم ..

اونم از خدا خواسته قهر کرد ..دیگه مجبورم برای حفظ زندگی شماها یک کاری بکنم ..

گفتم : تو رو خدا همه چیز رو به من بگین علی چیکار کرده ؟ عمه تو رو خدا حالا که شروع کردین تمومش کنین ..بزارین بدونم شاید جلوشو گرفتم ..

گفت : تو چهلم شوهر عاطفه نیومدی ..همه ی کارای اونو علی کرد ..می گفت خوب دختر عموی منه ..

من که شاخ در آورده بودم یک دفعه چی شده که دختر عمو عزیز شده ؟  ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیستم-بخش یازدهم








چند وقت گذشت و شنیدم که به خونه ی عاطفه رفت و آمد می کنه ..

مردم دارن پشت سرمون حرف می زنن ..وقتی اعتراض کردم گفت :من با عاطفه ؟؟ مامان خجالت بکش آخه با عقل جور در میاد ؟ تو رو خدا حالا نری به فیروزه بگی جنجال راه بندازی  ..

من از عاطفه پول گرفتم و قراره با هم شریک بشیم و کار کنیم ..قسم خورد که چیزی بین شون نیست ..

من هر بار که علی رو  دیدم گفتم نکن ..

می گفت بهش بدهکارم و نمی تونم جوابشو ندم ...

مادر من عاطفه رو میشناسم خدا منو ببخشه ولی می دونم در راه رضای خدا کاری نمی کنه ..به نظرم تو بدونی که جلوی علی رو بگیری بهتره ..

من توانشو ندارم به حرفم گوش نمی کنه ولی از تو حساب می بره ...

تا عمه رفت ..در حالیکه داشتم مثل بید می لرزیدم زنگ زدم به علی و داد زدم بیا خونه ..زود باش بیا کارت دارم ..علی دیر بیای دیگه منو و بچه ها رو نمی ببینی ....






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیستم-بخش دوازدهم





حرف فیروزه قطع شد چون خاموشی دادن و یک مامور با یک چوب دستی زد به میله های سلول و با لحن بدی گفت : ازتون شکایت شده شما شب ها حرف می زدین و مزاحم بقیه میشین ..من اینجام ؛  ..

صدای حرف بشنوم جاتون رو عوض می کنم ... پس به ناچار همه رفتیم توی تخت خودمون ..

هنوزصدای بارون میومد ..هوا سرد شده بود ..و من با رویای بیرون رفتن از زندان خوابیدم ...

صبح روز بعد با بلندگو منو صدا زدن  به دفتر برای ملاقات ..

وقتی رفتم آقای صادقی رو دیدم ..خیلی دلم می خواست بدونم پیشرفتی کردن یا نه ...

اون گفت : مریم خانم اگر بهت بگم چه چیزایی فهمیدم باورت نمیشه ..خدا کنه مشکلی پیش نیاد و ما همینطور بریم جلو ..

گفتم : راستی من یک چیزی یادم اومد ..توی بیمارستان حال خودم نبودم ..اونشب دکتر توی اتاقش مثلا خواب بود ..

دروبین ها نشون می داد که قبلش مریض ها رو چک کرده ..خوب اون چرا متوجه ی حساسیت اون زن نشده؟ اصلا وظیفه ی من نبوده  ..ولی در واقع من تشخیص دادم ..وقتی فهمیدیم جای آنژیو پاره شده سه بار دکتر طاهری رو پیج کردن نیومد ..من چون دستپاچه شده بودم دویدم خودم صداش کنم ..ولی باور کنین احساس کردم خواب نبوده و یکی توی اتاقش بود حتم دارم ...ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز