2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست
سلام معصومه جون عیدو بهت تبریکـ میگم.

سلام عزیزم ممنون مهربون ❤️😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و یکم-بخش اول







 سرشو یکم آورد جلو و آهسته گفت : این مهم نیست من به راحتی می تونم ثابت کنم که شکوفه توی بیمارستان بوده و با دکتر طاهری سر و سری داشته اما ...راستش ...نمی دونم چطوری بهتون بگم ؟

 گفتم:  چیزی شده ؟ به مشکل بر خوردین ؟ دربون حرفشو پس گرفته ؟ 

گفت : والله فرزاد گفته بهتون نگم ولی من فکر می کنم شما توی جریان باشین بهتره ...مشکل اصلی ما اینه که اون زن ، خواهر (فلانی ) بوده ..

گفتم : نه ؛؛ حالا چی میشه منظورتون چیه ؟ گفت : ما یک قدم میریم جلو سه قدم برمی گردیم به عقب ..انگار حواسشون به همه چیز هست ...من با دربون دیگه حرف نزدم جرات نمی کنم اگر بفهمن رای اونم می زنن ..

گفتم : آخه چه معنی میده ؟اونا چه پدر کشتی با من دارن ؟ خوب بزارن مقصر اصلی پیدا بشه برای چی به من گیر دادن ؟








داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و یکم-بخش دوم







گفت : وقتی رسیدن بیمارستان این شما بودین که مسئولیت رو قبول کردین ..

از روی ناراحتی براشون توضیح های اضافه دادین ..خوب اونا هم فکر کردن اینجا قصور از شما بوده ...

یادم افتاد اونشب بعد از شنیدن فوت اون زن و اومدن بچه هاش ؛ با اونا همزبونی کردم بعد  با گریه روی یک صندلی نشستم همینطور که زار می زدم گفتم : خدامرگم بده کاش نمی خوابیدم .. کاش بالای سرش میموندم ..خدا منو لعنت کنه این چه اشتباهی بود کردم ....

گفتم : آقای صادقی من اون حرفا رو همینطوری زدم چون ناراحت بودم ..

گفت : همون جا شما رو نشون کردن و میگن پسرش قسم خورده تا شما رو بالای چوبه ی دار نبره از پا نمیشینه ...نمی دونم میشه با اینا در افتاد یا نه ؟

این حرف اون یک مرتبه داغونم کرد انگار یکی تمام امید و آرزو هامو یک جا خاک کرد ...

خیلی چیزا در مورد قدرت و نفوذ اون آدما شنیده بودم ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

ر

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و یکم-بخش سوم








گفتم : متاسفم ..متاسفم نه برای خودم برای عدالت ؛؛ عدالتی که مظلومانه زیر دست و پای قدرت داره از بین میره ...

باشه آقای صادقی من اول امیدم به خداست بعد هم شما ببینم می تونین گوشه ای از این عدالت رو از زیر دست و پا بیرون بکشین ؟ 

وگرنه منم مثل خیلی های دیگه بیگناه مجازات میشم 

و در حالیکه مثل مات زده ها دستم رو به دیوار می گرفتم و به زحمت راه میرفتم همراه ماموری که خوراکی هایی که مادرم فرستاده بود دستش بود برگشتم به بند و یک راست رفتم توی تختم ...

زهره اونجا بود اومد و دستی به سرم کشید و گفت : خواهر قشنگم نمی دونم چی شنیدی ولی خودتو نباز ..تو از قدرت خدا خبر داری ؟ تو بیگناهی پس دلت رو بده به خدا ..اون خودش برات درست می کنه ...

گفتم : زهره جون اگر بگم الان برای خودم ناراحت نیستم باور می کنی ؟ غصه های دل من داره روز به روز بزرگتر میشه ..تو ؛ صنم ؛ خانم کاظمی , آوا ؛ سحر ..نهال ..آخه چرا ؟ به نظرم زندان باید جای آدم هایی باشه که ذاتا بد هستن  ..آدم های خبیث ...نه خانم کاظمی و آوا ..







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و یکم-بخش چهارم








گفت : خواهر خوبم ..آجیل نیست که جدا کنن ..جرم ؛ جرمه ...

هر کس باید تاوان کار خودشو پس بده ..خانم کاظمی بی عقلی کرده چرا باید دسته چک امضاء شده بده دست پسرش ؟

 در حالیکه خودش می دونسته که کار درستی نیست ..خوب حالا قانون  چیکار کنه ؟بزارن پسر این خانم پول مردم رو حیف و میل کنه و راحتش بزارن ؟

 بی خودی خودت رو ناراحت نکن ..این روزا هم تموم میشه ...

زهره زن ساده ای بود و اگرم براش توضیح می دادم متوجه نمی شد همه چیز این دنیا رو با نظری ساده و پاک نگاه می کرد اون حتی به شهرزاد هم حق می داد ...

درست مثل زن های بی پناه اون زندان  که میومدن پیش من و دردشون رو می گفتن ؛؛

خانم دکتر چند وقته اینجای شکمم درد می کنه ..یا توی سرم تیر می کشه ..و یا گوشم صدا میده ...

و با اینکه کاری نمی تونستم براشون بکنم آروم می شدن و ازم تشکر می کردن ..حتی گاهی منو که می دیدن می گفتن حالمون بهتره ...حالا منم همین حال رو داشتم ؛ باید با فرزاد حرف می زدم ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و یکم-بخش پنجم









خوشبختانه پرواز نداشت و فورا جواب داد ..و به محض اینکه صدای منو شنیدم با هیجان گفت : مریم خودتی باورم نمیشه ..حالت چطوره ؟ پات بهتر شده ..

من پس فردا وقت ملاقات گرفتم میام به دیدنت ..

با بغض گفتم : فرزاد ؟ 

گفت : جانم عزیزم بگو چیزی شده ؟

 گفتم : آقای صادقی چی میگه ؟  اون ترسیده و فکر می کنه   نمی تونه با اون کله کنده ها در بیفته ...اگر اینطور باشه فایده ای نداره دنبال کار من بره ...

بلند شدم و رفتم پیش خاله و یک وقت تلفن گرفتم تا به فرزاد زنگ بزنم ..می خواستم بدونم نظر اون چیه ..

شاید فقط به صرف اینکه خودمو آروم کنم دلم می خواست  حرفای منو بشنوه ..تا شاید این همه اضطرابی که در درونم پیدا شده بود از بین بره ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و یکم-بخش ششم








فرزاد ناراحت شد و با صدای بلند تر گفت : صادقی غلط کرد اومد به تو گفت ؛ عجب آدمیه ؛ من بهش گفته بودم حق نداره تو رو در جریان بزاره ..

گفتم : مگه من بچه ام ؟ حق منه که بدونم چی داره به سرم میاد ...

گفت : حق تو اینه که بدونی من تنهات نمی زارم قول دادم و سر قولم می ایستم ..اگر شده این شهر رو زیر و رو کنم تو رو از اونجا میارم بیرون ..

تو فقط همین یادت باشه ..حالا حرف منو گوش کن و یادت نره ؛ نمی خوام روحیه ات رو از دست بدی ..

من بیکار نموندم ؛ رفتم از جا های بالا اقدام کردم اگر صادقی می ترسه یکی دیگه رو پیدا می کنم ..

قسم نخوریم که تا آخر با اون کار کنیم ..من از سه روز دیگه مرخصی دارم و میرم دنبال کار تو ..اونقدر بی عرضه نیستم که بزارم زنم  بیگناه مجازات بشه ..










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستا خوبم خانم گلکار تو بخش پنجم اشتباه کرده طفل اول قسمت پایین بخش پنج و بخونید بعد قسمت بالا 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و یکم-بخش  هفتم





اونقدر ها هم که صادقی فکر می کنه خر تو خر نیست ..بالاخره راهشو پیدا می کنم ..قانون هست و آدمایی که با شرف هستن و به عدالت معتقد ؛ تو فقط قول بده مراقب خودت باشی با کسی در گیر نشو ...

دوباره صدمه ببینی نمی بخشمت ..دلم برات تنگ شده فکر می کنم مدت هاست تو رو ندیدم می بوسمت عزیزم ..

گفتم : منم همینطور ..خیلی دلم می خواست ...یعنی ....من ...چیز ...فرزاد جبران می کنم .

یکم آروم شدم و اون ترس از اعدام شدن فراموشم شد ....و چون حرف زدن توی شب رو برای ما قدغن کرده بودن بعد از ظهر نشستیم و فیروزه دنباله ی قصه شو تعریف کرد ...اینطوری سرمون هم گرم می شد و فکر خیال نمی کردیم ... 

اون گفت : هیچی دیگه , خلاصه ,, جونم براتون بگه ..علی سراسیمه خودشو رسوند خونه ..می تونم بگم موهاش روی هوا سیخ ایستاده بود ..داشت از استرس میمیرد ..

اول که ازبیخ بن همه چیز رو انگار کرد و مادرشو متهم به دروغگویی ؛؛ که اونا نمی تونن زندگی ما رو ببین که داره روبراه میشه ..بدبختی ما رو می خوان که بهشون محتاج بشیم ..





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و یکم-بخش هشتم 







دیگه عصبانی شده بودم بالا و پایین می پریدم و داد زدم : راستشو بگو  تو با عاطفه کار می کنی یا نه ؟ اینو بگو بی خودی حاشیه نرو و دروغ سر هم نباف که فایده نداره ؟ 

گفت : عاطفه خر کیه که من باهاش کار کنم؟ آخه اونم آدمه ؟بره گمشو زنیکه ی عقده ای ؛؛چهار قرون به من قرض داده نمی دونی داره چیکار می کنه ؟

گفتم :  تو که الان انکار کردی از کجا معلوم بازم دروغ نگی ؟ 

علی با حال نزاری نشست روی مبل و سرشو گرفت ..و در حالیکه معلوم بود خیلی ناراحت شده با حالت مظومانه ای گفت : عزیز من؛؛ خانمم ؛ به خدا برای اینکه تو ناراحت نشی دروغ 

گفتم ؛ آخه  تو چرا این حرفا رو می زنی ؟ من ؟ با عاطفه ؟ تو ندیدی با آقای زرگری قرار می زارم ؟ مامان خیالات ورش داشته همه ی زن ها مثل هم هستن ..

فتنه گری کار شما هاست ..ای وای ..ای اوی خدایا نجاتم بده من تو چه فکری هستم تو توی چه فکر ی ..همش دارم تلاش می کنم زندگی شما ها رو روبراه کنم تا چیزی کم و کسر نداشته باشین اونوقت تو شدی یک پا مدعی من ...

به خدا تحمل اینو دیگه ندارم ..می خوای دوباره بیام توی خونه بشینم و زیر و ابرو تو رو بر دارم ؟









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و یکم-بخش نهم







گفتم : من می خوام این آقای زرگر ی و زنشو بببنم ..

گفت : خوب بیا ببین کی جلوتو گرفته ؟ می خوای بریم خونه شون ؟ اصلا می خوای یک شب  دعوتشون کنی؟ ...

گفتم تو اصلا برای چی از عاطفه پول قرض کردی ؟ چرا به من نگفتی ؟ 

گفت : ای داد بیداد حالا بیا خوبی کن ..فیروزه خانم ؛ زن عزیزم تو داشتی می زاییدی اگر می گفتم دارم از عاطفه پول می گیرم قبول می کردی ؟ بابا والله بیشتر غصه می خوردی ..منم آدمم ..احساس دارم ، چرا نمی فهمی ؛ گیر کرده بودم دیدم پول داره ازش قرض خواستم ..اونم داد ؛حالام طوری نشده دارم جفت و جورش می کنم و میرم میندازم جلوش ..چون آبروی منو تو فک و فامیل برده ....

گفتم : آخه به تو چه برای شوهر اون مراسم ختم بگیری ؟

 گفت : پونصد هزار تومن به من پول داده بود ازم کمک خواست چی می گفتم؟ ..هان تو جای من بودی چیکار می کردی ؟..به خدا به تونگفتم چون ترسیدم ناراحت بشی دوستت دارم نمی خوام اذیتت کنم ..به جون دوتا بچه ام به جون عزیز خودت گیر افتادم ..تا این پول رو تهیه کنم و بهش پس بدم باید باهاش مدارا کنم ....





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و یکم-بخش دهم








حرف هاشو باور نکردم چون دروغگوی ماهری بود ..ولی دیگه حرفی برای گفتن نداشتم ..اما شک و تردید مثل خوره افتاد به جونم ..نه می تونستم چیزی رو ثابت کنم و نه دلم قرار می گرفت ..

دوتا بچه ی کوچک هم روی دستم بود که نمی تونستم هیچ اقدامی بکنم ...فقط اینو مطمئن بودم که علی از عاطفه پول گرفته ولی  راستش از دیر اومدن ها و رفت آمد و تلفن های وقت و بی وقت حدس می زدم با هم سر و سری داشته باشن  ...

همه چیز در نظرم تیره و تار شده بود انگار یکی مدام منو شکنجه می کرد ..توی سیاهی قدم بر می داشتم چون نمی دونستم واقعیت چیه ؟ دست به کارایی می زدم که تا اون موقع به فکرمم خطور نمی کرد ..

مثلا شماره های توی تلفنش رو  چک می کردم ..لباس هاشو می گشتم و ماشین رو زیر و رو می کردم تا یک مدرکی پیدا کنم ..و برای هر ساعتی که دیر میومد هزار تا فکر ناجور به ذهنم می رسید که آتیشم می زد ..

دیگه از بچه ها غافل شده بودم ...و اصلا نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم ؛؛








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و یکم-بخش یازدهم








یک روز بعد از ظهرِ جمعه بود , داشتم بهار رو می خوابونم علی توی اتاق خواب روی تخت دراز کشیده بود ، تلفنش زنگ خورد ؛

 زود بهار رو گذاشتم زمین و کنار در گوش ایستادم ..خیلی یواش حرف می زد که نمی فهمیدم چی میگه ولی از چشمهای خمار و ترکیب صورتش که داشت ضعف می کرد کاملا معلوم بود که داره با یک زن حرف می زده و این دیگه رد خور نداشت ...

می دونستم که با گفتن و مواخذه کردن کاری از پیش نمی برم ...نمی دونم چرا فکر می کردم با ثابت کردن گناه اون همه چیز درست میشه ...چه انتظاری داشتم خودمم نمی دونستم ..

اونقدر ناگوارم بود که فکرم از کار افتاده بود و هر کاری به نظرم می رسید انجام می دادم ...

آخه علی رو دوست داشتم ؛  پدر بچه هام بود و نمی تونستم اونو با زن دیگه ای تصور کنم ..خون جلوی چشمم رو گرفته بود ....






ادامه دارد









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و دوم-بخش اول








در حالیکه سعی می کردم وانمود کنم چیزی نفهمیدم ..

از اتاق اومد بیرون و گفت : فیروزه جانم زرگری تلفن زد گفت بیا باهات کار دارم ..اگر توام می خوای حاضر شو بریم ...

این حرف رو که شنیدم طاقت نیاوردم . 

گفتم : علی خر خودتی زرگری در کار نیست ؛ زود باش بگو با کی حرف می زدی ؟ اون زنیکه کیه ؟ گفت : یا خود خدا ، به دادم برس از دست تو بابا چیکار کنم من ؟ داری پدرم رو در میاری می خواستی کی باشه ؟ 

ولم کن تو رو خدا مدام گیر میدی به من ؛؛یعنی من حق ندارم با کسی حرف بزنم ؟ بگیر این گوشی خودت زنگ بزن ببین کیه ؛ اینقدر منو آزار نده ...

از حرص دندون هام رو بهم فشار دادم و گفتم : بده به من ..و آخرین شماره رو گرفتم ...همون زن بود با ناز گفت : الو ..الو ؟

 گفتم : ببخشید شما ؟ 

گفت : شما با کی کار دارین ..این شماره ی علی آقاست ..من زرگری هستم ...اتفاقی افتاده ؟ ایشون نمیان ؟






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و دوم-بخش دوم 






گفتم : نه ..من اشتباهی شما رو گرفتم می خواستم به مامانم زنگ بزنم ..من خانمش هستم ..

گفت : سلام حالتون خوبه اشکالی نداره ..ایشون میان دیگه ؟

 گفتم :بله ..دارن حاضر میشن ...

گوشی رو قطع کردم و گفتم : بریم منم خیلی دلم می خواد این آقای زرگری و خانمش رو ببینم  الان حاضر میشم ...

گفت : بچه ها چی ؟ اونا رو نمیشه ببریم ...

گفتم : میزارم پیش مامانم ..یا عمه ..

گفت : نه دیگه دیر میشه ..می خوای تو آماده بشو من برم ببینم اوضاع روبراهه ؟زنگ می زنم تاکسی بگیر بیا ....

یک فکری کردم و گفتم : باشه من حاضر میشم بهم زنگ بزن ....و زیر لب گفتم علی آقا من از تو  زرنگ ترم ..حالا بهت نشون میدم اگر بخوام می تونم ... 

تو دیگه چه مارمولکی هستی احمق ,,و من از تو احمق ترم که دوستت دارم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و دوم-بخش سوم 








علی  رفت توی حمام که آماده بشه بره بیرون ..

دویدم در خونه ی حاج خانم زن همسایه ی  روبرویی و گفتم : یک مشکلی برام پیش اومده میشه دوساعت بچه ها رو بزارم پیش شما ؟

 زن بیچاره فورا قبول کرد ..تلفن رو بر داشتم و رفتم توی یک اتاق و در و بستم و زنگ زدم به آژانس و یک تاکسی گرفتم و آدرس دادم و گفتم توی خیابون منتظر بمونه  تا من خودمو برسونم ...

 لباسم و کیفم رو گذاشتم نزدیک در ..

فیروزه برای اولین بار حالش بد شده بود و علنا می لرزید ...

و حلقه ای از اشک توی چشمان درشتش جمع شده بود یک اضطراب خاصی پیدا کرده بود که وادارم کرد دلم براش بشدت بسوزه 

بعد از یکم سکوت با دستی که کنترل نداشت یک پرتغال بر داشت و پوست کند و تند و تند شروع کرد به خوردن ...

ما یک مرتبه متوجه شدیم اتاق پر شده از اون زنان زندانی ؛ گوش تا گوش نشسته بودن و به حرف های فیروزه گوش می دادن ...

و اون وقتی پرتغالش رو تموم کرد گفت تخمه بهم بدین ..دلم سیگار می خواد ...





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و دوم-بخش چهارم 







دونفر پریدن و جلوی در سلول رو چادر زدن و یک نفر هم فندک زد و  سیگار اونو روشن کرد ..

فیروزه در حالیکه انگار غرق در افکار خودش شده بود دوتا پوک محکم  زد و فوت کرد به هوا و ..ادامه داد ....

بچه ها نمی دونین چه حالی داشتم خدا برای هیچ کس نخواد ...می لرزیدم و قلبم داشت از توی سینه ام در میومد الهی خدا تقاص منو ازشون بگیره .... 

بهار رو بغل زدم و دست بهمن رو گرفتم و زنگ همسایه رو زدم و اونا سپردم و تا برگشتم علی رو جلوی روم دیدم ..

اونقدر مشتاق رفتن بود که اصلا نفهمید من دارم چیکار می کنم  .. 

گفت : کجا بودی ؟ من دارم میرم پیش زرگری ..کاراتو بکن اگر اوضاع روبراه بود و کارمون تموم شد زنگ بزنم توام بیا .. آشنا بشین مواظب خودت باش گوشت به تلفن باشه جایی نری تا بهت خبر بدم به محض اینکه از پله ها سرازیر شد ...

نفهمیدم چطوری مانتو و شالم رو تنم کردم و کیفم رو بر داشتم و با سرعت خودمو رسونم به دم در ..

توی ماشین نشسته بود و داشت با تلفن حرف می زد ..قایم شدم ..و از پشت درخت ها خودمو رسوندم به تاکسی و سوار شدم و تا راه افتاد دنبالش رفتم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و دوم-بخش پنجم 









ترافیک بود و خیلی توی راه بودیم نمی دونستم کجا میره فقط امید وار بودم اونو با عاطفه گیر نندازم ....

در یک خونه پیاده شد و دست کرد توی جیبش و کلید انداخت و باز کرد و رفت تو ....من آماده بودم و  پشت سرش  پامو گذاشتم لای در داشت میمیرد زبونش بند اومد..و فقط بهم نگاه می کرد ..

اما رنگ از روش پریده بود و می لرزید ..

عاطفه توی راهرو منتظر بود ..

اونم داشت پس میفتاد ولی حال و روز من از اونا بدتر بود ...

عاطفه فورا گفت : بار اولشه اومده اینجا .....اینو که گفت منم که دیوونه ؛؛ پریدم سر و صورتشو خونین و مالین کردم ..و گفتم پدر سگ تو کلید بهش دادی بار اولشه اومده ؟ خر خودتونین ..پدر جفتون رو در میارم ...

روزگارت رو سیاه می کنم ..و همینطور که موهاشو می کشیدم ؛ علی سعی می کرد اونو از دست من در بیاره ..

 یکی زد تو گوش منو و پرتم کرد روی زمین ..مثل ماری زخم خورده شده بودم  ..





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و دوم-بخش ششم 








از روی زمین بلند شدم و حمله کردم به عاطفه و تا می تونستم به سر و صورتش چنگ زدم ..و علی دستهاشو از پشت دور من حلقه کرد و از زمین بلندم کرد و در حالیکه جیغ می کشیدم و فحش می دادم منو با خودش برد و عاطفه که حسابی کتک خورده بود فورا درو بست ..و علی منو که همینطور داد و هوار می کردم سوار ماشین کرد ..

یکی ازاون خانم ها با صدای بلند گفت : ایول همچین می زدیش که ناقص بشه زنیکه ی پدر سگ ..

یکی دیگه گفت : یک چاقو می کشیدی توی صورتش که دیگه هیچکس نیگا بهش نکنه ...

من بلند گفتم : خانما ساکت کسی بین داستان حرف نزنه  ..ما تا آخر داستان صبر می کنیم بعد نظرمون رو میگیم ...

اما اینو میگم تا در موردش فکر کنین ..واقعا این رفتار به نظرتون درسته ؟ شایسته ی یک زن و مادر هست که اینطوری با موضوع بر خورد کنه ؟

 مگه ما انسان نیستیم ..چرا باید مثل وحشی ها با هم رفتار کنیم ؟ آیا راه دیگه ای نداشت ؟ شما فکر کنین و هر کس راه درستی به نظرش رسید آخر داستان بهمون بگه  ...لطفا الان جواب ندین  وحرف فیروزه رو هم قطع نکنین ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و دوم-بخش هفتم 








فیروزه گفت : مریم راست میگه ..من اونقدر بی قرار بودم و جیغ و هوار می کردم که نتیجه ی عکس داشت علی بیشتر رفت طرف اون زن مدام به من می گفت تو دیوونه ای ....

آخه دست خودم نبود به خدا خونم به جوش اومده بود چیزی نمی دیدم و دلم می خواست اون عاطفه ی گور به گور شده رو تیکه تیکه می کردم ....

خلاصه تا خونه داد زدم و دعوا کردیم ..

علی کوتاه میومد و مدام قسم می خورد که چیزی بین شون نبوده و نخواهد بود فقط بهش بدهکاره ...

حتی گریه کرد که ناچارم اگر نرم بهش سر بزنم پولشو می خواد و من ندارم که بدم ..

گفتم : باشه من این پول رو از بابام می گیرم و میدم به شرط اینکه جلوی چشم من پرت کنی توی صورتش گفت : آخه نمیشه ..همون پانصد تومن که نیست ...

گفتم وای خدایا به فریادم برس چقدره ..حرف بزن ..همین الان بگو چقدر ازش گرفتی ..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و دوم-بخش هشتم 







گفت : خریت کردم تا الان ده میلیون به من داده ..برای همین تونستم با زرگری شریک بشم ..

گفتم :ای داد بیداد ..خدایا چرا اینطوری می کنی علی ؟من که می فهمیدم تو داری توی خرج کردن زیاده روی می کنی گفتی بزارش به عهده ی من ..این بود؟ 

دلت برای منو بچه هات نمی سوزه ؟ می خواستی مصیبت سر مون  بیاری ؟  امروز مگه نگفتی دارم میرم پیش زرگری پس چرا از خونه ی عاطفه سر در آوردی ؟...

گفت : والله به خدا قسم فقط می خواستم یک سر بزنم که صداش در نیاد ..همین ؛؛تو شلوغش کردی ..

آخه مگه میشه من زنی مثل تو داشته باشم برم سراغ اون پیر سگ ...من تف هم توی صورتش نمیندازم ..

گفتم : علی رک و پوست کنده بگو ازت چی می خواد ؟ 

گفت : مدرک نداره میگه چک بهم بده ..که خیالش راحت بشه ..

گفتم : خوب بهش بده دست از سر زندگی ما بر داره ..

گفت : چک های برگشتی داشتم دیگه بهم دسته چک نمیدن ..تو خودتو ناراحت نکن به زودی خودم درستش می کنم ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز