داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_بیست و دوم-بخش سوم
علی رفت توی حمام که آماده بشه بره بیرون ..
دویدم در خونه ی حاج خانم زن همسایه ی روبرویی و گفتم : یک مشکلی برام پیش اومده میشه دوساعت بچه ها رو بزارم پیش شما ؟
زن بیچاره فورا قبول کرد ..تلفن رو بر داشتم و رفتم توی یک اتاق و در و بستم و زنگ زدم به آژانس و یک تاکسی گرفتم و آدرس دادم و گفتم توی خیابون منتظر بمونه تا من خودمو برسونم ...
لباسم و کیفم رو گذاشتم نزدیک در ..
فیروزه برای اولین بار حالش بد شده بود و علنا می لرزید ...
و حلقه ای از اشک توی چشمان درشتش جمع شده بود یک اضطراب خاصی پیدا کرده بود که وادارم کرد دلم براش بشدت بسوزه
بعد از یکم سکوت با دستی که کنترل نداشت یک پرتغال بر داشت و پوست کند و تند و تند شروع کرد به خوردن ...
ما یک مرتبه متوجه شدیم اتاق پر شده از اون زنان زندانی ؛ گوش تا گوش نشسته بودن و به حرف های فیروزه گوش می دادن ...
و اون وقتی پرتغالش رو تموم کرد گفت تخمه بهم بدین ..دلم سیگار می خواد ...
داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_بیست و دوم-بخش چهارم
دونفر پریدن و جلوی در سلول رو چادر زدن و یک نفر هم فندک زد و سیگار اونو روشن کرد ..
فیروزه در حالیکه انگار غرق در افکار خودش شده بود دوتا پوک محکم زد و فوت کرد به هوا و ..ادامه داد ....
بچه ها نمی دونین چه حالی داشتم خدا برای هیچ کس نخواد ...می لرزیدم و قلبم داشت از توی سینه ام در میومد الهی خدا تقاص منو ازشون بگیره ....
بهار رو بغل زدم و دست بهمن رو گرفتم و زنگ همسایه رو زدم و اونا سپردم و تا برگشتم علی رو جلوی روم دیدم ..
اونقدر مشتاق رفتن بود که اصلا نفهمید من دارم چیکار می کنم ..
گفت : کجا بودی ؟ من دارم میرم پیش زرگری ..کاراتو بکن اگر اوضاع روبراه بود و کارمون تموم شد زنگ بزنم توام بیا .. آشنا بشین مواظب خودت باش گوشت به تلفن باشه جایی نری تا بهت خبر بدم به محض اینکه از پله ها سرازیر شد ...
نفهمیدم چطوری مانتو و شالم رو تنم کردم و کیفم رو بر داشتم و با سرعت خودمو رسونم به دم در ..
توی ماشین نشسته بود و داشت با تلفن حرف می زد ..قایم شدم ..و از پشت درخت ها خودمو رسوندم به تاکسی و سوار شدم و تا راه افتاد دنبالش رفتم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar