2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و دوم- بخش اول








صفحات آخر کتاب رو ورق می زنیم ..



 در واقع ماهان می خواست یک طوری قضیه رو جمع و جور کنه چون فکر می کرد من دلم نمی خواد کسی بدونه که تارا رو من به دنیا نیاوردم ..

ولی من هنوز یقین نداشتم  ..

چون مینو رو دختر عاقل و فهمیده ای می دونستم و فکر می کردم هیچ آدم عاقلی این حرفا رو از خودش در نمیاره و بی خودی زندگی خودشو خراب نمی کنه ..

این بود که تنها می تونستم با گفتن حقیقت همه چیز رو روشن کنم ..

اگر مجید و حاج آقا  احتمال می دادن که تارا بچه ی اونا هست دیگه نمی تونستن طاقت بیارن و روی حرف خودشون بمونن ..

گفتم : چرا عصبانی میشین آقا مجید ؟ لازم نیست اینطوری حرف بزنین ..من خودم همه چیز رو میگم ..







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و دوم- بخش دوم









گفت : بله بگین لطفا ما باید بدونیم که چرا کار به اینجا کشیده ....

مامان گفت : آقا مجید حالشو نمی ببینی ؟ بهش فشار نیار ؛؛ میگه دیگه صبر داشته باشین  ...بیا اینجا مادر پیش من داری می لرزی  ...

آخه چی شده چرا به من نگفتی ؟ موضوع چیه ؟ کنار مامان نشستم و  سعی کردم به خودم مسلط بشم ..

سرم پایین بود و با دستمالی که توی دستم بود بازی می کردم ...

حاج خانم که حال و روز منو دیده بود بلند شد و یک لیوان آب برام آورد و گفت : اینو بخور مادر زود تر بگو ببینیم جریان چیه ؛؛ ...

همه منتظر بودن  و مینو گریه می کرد ..یک نگاه به اون کردم اونقدر خراب و داغون بود که بیشتر توی تصمیمم مصمم شدم ..

و گفتم : تقریبا دو سال و دوماه پیش فیلمبردار یک عروسی بودم ..

قرار بود که روز قبل از عروسی توی یک باغ ازشون فیلم بگیریم ..کلید باغ رو دادن به ما و بچه ها رفتن و اونجا رو تزیین کردن ...اون باغ همون باغ حاج آقا بود ...










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و دوم- بخش سوم







مجید گفت : عروسی دوست من ؟ شما فیلم برداری کردی ؟ منم توی اون عروسی بودم ولی شما رو یادم نیست ..

خوب بفرمایید ما سراپا گوشیم ...

ادامه دادم : موقع ناهار که یک استراحت داشتیم من تا نزدیک در باغ قدم زنون رفتم و اونجا صدای گریه ی یک بچه رو شنیدم ...

یکی بچه ی خودشون گذاشته بود زیر درختِ جلوی در ..به محض اینکه بغلش کردم آروم شد و به من نگاه کرد ...

خیلی قشنگ بود و لطیف به اطراف نگاه کردم زنی چادری رو دیدم که داشت فرار می کرد دنبالش دویدم ..راه زیادی رو با سرعت رفت و منم همینطور که بچه توی بغلم بود دنبالش می دویدم ...

ولی توی یک کوچه ی بن بست غیب شد ..واقعا نفهمیدم چی شد و اون زن  کجا رفت ..دیوار های بلند و یک خونه باغ که درش بسته بود ...

حدس زدم همون طرفا یک جایی قایم شده ... داد زدم و گفتم اگر صدامو میشنوی و به خاطر پول ؛  بچه ات رو گذاشتی سر راه بیا من کمکت می کنم قول میدم ..

ولی خبری نشد ..حتی مدتی از دور اون کوچه رو زیر نظر گرفتم شاید یک جایی قایم شده باشه و خودشو نشون بده ..







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و دوم- بخش چهارم







تا شایان و شیدا اومدن سراغم و قصد کردیم بچه رو ببریم پیش پلیس ..

خیلی گرسنه بود و من احتمال می دادم زیرشم کثیف کرده  باشه ..

دلم براش سوخت و نخواستم شبونه این بچه رو دست پلیس بدم ..وسایل لازم رو براش خریدم و بردمش خونه ..

لباس ها و کهنه ای که زیرش بود نشون می داد که مادر و پدرش در فقر کامل بسر می بردن ..

حتی ملافه ای که اونو توش پیچیده بودن سوارخ سوراخ بود ...ولی خودش مثل فرشته ها سفید و براق بود ..

درست مثل یک غنچه ی قشنگ؛؛ طوری  که احساس می کردم نمی تونم ازش بگذرم و اونو دست پلیس بدم که تا ببرن  به شیر خوار گاه ..

این بود که موقتا ازش نگهداری کردم تا پدر و مادرشو پیدا کنن که نشد و من به اون که اسمشو تارا گذاشته بودم دلبستم ...و اونقدر تلاش کردم تا بالاخره به فرزندی گرفتمش ....










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و دوم- بخش پنجم






همین طور که حرف می زدم به صورت یکی یکی اونا نگاه می کردم مینو حال عجیبی داشت و مدام از جاش نیم خیز میشد انگار امیدی تازه توی دلش پیدا شده بود ..

 می خواست همه ی ماجرا رو بدونه ....ولی مجید و حاج خانم و حاج آقا فقط گوش می دادن ...

ادامه دادم ..وقتی مینو با من درد دل کرد ؛  این شک به دلم افتاد .. که نکنه اون زن با خودش فکر کرده بودکه شما ها توی باغ هستین و بچه ای که دزدیده بوده گذاشته جلوی در ...

مجید گفت : آتوسا خانم ..همچین چیزی نیست ..

بچه ی ما از دنیا رفت ..اگر یک هزارم در صد حقیقت داشت شما فکر می کنین من الان چه حالی داشتم؟ آقا جون و مامانم چه حالی داشتن ؟ ...

اتفاقا این ماجرا برای ما خوب شد من از این اتفاق راضیم حالا مینو یقین می کنه که همه چیز زایید فکر و خیال خودشه ...









داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و دوم- بخش ششم








شکوه خانم در حالیکه یک حلقه ی اشک توی چشمش جمع شده بود گفت : برای اولین بار دلم می خواست حرفای مینو راست بود و ما امروز به نوه مون می رسیدیم ..

ولی متاسفانه اینطور نیست من با دست خودم اون بچه رو بردم ..

مجید حالش خراب بود و مدام گریه می کرد مینو هم رفته بود خونه ی مادرش و جرات نمی کردیم بهش بگیم ؛؛ بهمون گفته بودن که افسردگی شدید بعد از زایمان گرفته و نباید خبر بدی بشنوه ..

حاجی از همه حالش بدتر بود  ...روز های سخت و بدی رو گذروندیم ..و همش به خاطر یک سوءتفاهم و یک فکر غلط بود ...

مینو به جای اینکه از مجید توضیح بخواد خودش رشت و خودش پنبه کرد؛؛ هر چی ما  گفتیم باور نداشت و روی حرفش با فشاری کرد که خودشم باورش شده بود که همه ی ما دروغ میگیم  ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و دوم- بخش هفتم








من با شنیدن این حرفا مثل دیوونه ها شروع کردم به خندیدن و در حالیکه صورتم رو با دو دست گرفته بودم  زیر لب  تکرار می کردم خدایا شکرت ..

خدایا ممنونم که تارا رو ازم نگرفتی ..و بدون معطلی دویدم و رفتم بالا ..

ماهان هم پشت سرم اومد ..تارا رو بغل کردم و در حالیکه اشک شوق میریختم سر و روی اونو غرق در بوسه کردم ...

ماهان هم ما دوتا رو میون بازوهاشو گرفته بود با هیجانی که داشت گفت : خدایا شکرت ...

اما فکرم خیلی در گیر شده بود ..اینکه ما آدم ها کل زندگیمون رو با تلخی و اضطراب برای چیزایی که هرگز اتفاق نمیفتن تلف می کنم ..من و مینو هر دو راه رو اشتباه رفته بودیم ..

ناخواسته و بدون فکر از کاه کوهی ساختیم و خودمون هم باورمون شده بود که حقیقت داره و برای چیزی که وجود نداشت روزگار خودمون و دیگران رو تلخ کردیم ...

و من به خودم هشدار دادم ...برای اینکه با دید باز تری به مسائل زندگی فکر کنم ..و زود اسیر احساساتم نشم ..




داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و دوم- بخش هشتم








دو روز بعد بابا و مامان رو بر داشتیم و پنج نفری رفتیم مشهد تا نذری رو که کرده بودم ادا کنم ...

سفری که میتونم بگم بهترین روز های عمرم رو گذروندم ...

مدتی بعد ما هان خونه خرید و از اونجا رفتیم ....

اما دوستی مون رو با خانواده ی حاجی پا بر جا موند ..و من و مینو که حالا باور کرده بود که بچه اش رو از دست داده  ...و مجید اونقدر ها که فکر می کرد گناهی نداشت رو بخشیده بود به دوستی مون ادامه دادیم ...

دخی برگشت و همه چیزش رو فروخت و برای همیشه از ایران رفت و منو ماهان  یک استودیو عکاسی خریدیم و با هم کار می کردیم ..با هم میرفتیم و با هم بر می گشتیم ..

نمایشگاه عکس گذاشتیم و به جز مریضی بابا و نگرانیم برای مهدی که روز به روز حالش بدتر می شد همه چیز عالی بود ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و دوم- بخش نهم








زندگی در کنار ماهان به من اون آرامش از دست رفته رو برگردونده بود و شایدم تجربه هایی که توی زندگی پیدا کردم باعث شده بود که احساس خوشبختی کنم .....

و وجود تارا دختری که سر زنده و شاداب بود و من و ماهان کاری جز بر آوردن   

خواسته های اون نداشتیم باعث می شد زندگی برامون شیرین تر بشه  ....تا اینکه تارا کلاس دوم  بود توی  یک زمستون بدون برف و بارون با هوایی بشدت آلوده ..یک روز پنجشنبه که معلم موسیقی تارا اومده بود و داشتن تمرین می کردن ..تارا پیانو می زد  ..و من و مامان توی آشپز خونه کار می کردیم و به نوایی که تارا با پیانو می نواخت گوش می کردیم ..یک مرتبه  حالم دگرگون شده .. حس کردم دارم تموم میشم ..ارتباطم با بیرون قطع می شد و حال تهوع پیدا کردم  ..






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و دوم- بخش دهم










دستم رو گرفتم به صندلی و گفتم : مامان منو بگیر ..فورا بغلم کرد و در حالیکه منو می نشوند روی صندلی گفت : چی شدی چرا رنگت اینطور سفید شده ..گفتم : مامان حالم خوب نیست ..می خوام بالا بیارم ...با خوشحالی گفت : الهی قربونت برم ممکنه حامله باشی ؟ گفتم : نه ..همچین چیزی نیست ...نمی دونم چم شده ...

کمی بعد که حالم بهتر شد ..مامان دست بر دار نبود و فکر می کرد که باردارم و اصرار داشت تست حامگی بدم ..گفتم آخه توی این سن و سال من بچه می خوام چیکار یکی دارم برام بسه ..ولی بازم باور نکرد و وقتی ماهان اومد جریان رو با آب و تاب تعریف کرد ..گفتم : مادر من ؛؛ قربونتون برم من خودم می دونم که همچین خبری نیست ..ولی شب دوباره همون حالت بهم دست داد با دردی شدید  توی شکمم ..این بار با اصرار ماهان رفتیم دکتر ..






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و دوم- بخش یازدهم










معاینه کرد و آزمایش داد و گفت احتمالا از آلودگی هواست ..و جواب آزمایش  برای مامان کافی بود که بدونه اشتباه کرده ..ولی قرار شد چند تا آزمایش دیگه هم روز شنبه بدم ..

اما چون دیگه حالم بد نشده بود و کار زیادی هم داشتم برای آزمایش نرفتم ..یک هفته گذشت در حالیکه گهگاهی دچار اون حالت می شدم و هر بار دردی که توی شکمم داشتم بیشتر می شد دوباره همراه ماهان رفتم پیش دکتر و آزمایشم رو دادم ..دو روز بعد جوابش  رو گرفتم و شب با ماهان رفتیم دکتر ..نگاهی کرد و گفت : یک سونوگرافی باید انجام بشه ...و یک نمونه برداری که بهتون قطعی بگم مشکل تون از چیه ....هر دو رو  انجام دادم ..و زمانی  که خداوند می خواست ببینه که من واقعا عوض شدم رسید .. ..ادامه دارد

فردا قسمت آخر






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون معصومه جانم 

خواهش میکنم عزیزم ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان خوبم سلام شرمنده بابت تاخیر من بیرونم تا نیم ساعت دیگه میرم خونه داستان و میذارم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_آخر- بخش اول









اون روز باید نتیجه ی سونوگرافی و نمونه برداری رو می بردم پیش دکتر ..

اما سرمون توی آتلیه خیلی شلوغ بود ..نمی دونم چرا  بی دلیل خوشحال بودم یک حال خوب ؛ یک حس قشنگ توی وجودم پیدا شده بود ..که خودم حدس می زدم از موفقیتی که تارا توی موسیقی بدست آورده ؛؛ 

به ماهان گفتم : نمی خواد تو با من بیای ؛ خودم میرم و زود بر می گردم  ..

ماهان گفت :فکرشم نکن  نه؛؛ نمی زارم تنها بری یکی باید باهات باشه ؛ کار مهم نیست تو مهمی ..

گفتم : چیه می ترسی لولو منو ببره ؟

 یک مرتبه منقلب شد و گفت : خدا نکنه این چه حرفیه نمی خوام تنها بری همین ..

گفتم : شوخی کردم ....

گفت : زنگ بزن مامان بیاد یا تو برو دنبالش؛  گفتم : وای تا اون سر شهر برم و برگردم دیر میشه سخت نگیر ..

در حالیکه احساس می کردم کلافه شده و نگاهش با همیشه فرق کرده بود گفت : اینطوری خیالم راحت نیست ..شیدا ؛؛ با اون برو ..؛؛ 

و مهلت نداد من نظرم رو بگم ادامه داد شیدا خانم میشه با آتوسا بری دکتر ؟  ..

اونم با اینکه خیلی کار داشتیم  فورا آماده شده و منو همراهی کرد ..







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_آخر- بخش دوم







توی راه با هم حرف می زدیم و می خندیدیم دلم چقدر آروم بود .. 

به تازگی شیدا هم که حالا سی و نه سالش بود باردار شده بود مدام در این مورد شوخی می کرد  و می گفت : فکر کن وقتی بچه ی من بره مدرسه من باید با عصا برم دنبالش  ...

و قاه قاه می خندید و منم که آمادگی داشتم همپای اون می خندیدم ..

برای دیدن دکتر مدتی منتظر شدیم ولی اصلا  حوصله مون سر نرفت چون هنوز داشتیم با هم شوخی می کردیم و حرف های زیادی داشتیم که بهم بزنیم چون مدتی بود فرصت شو نکرده بودیم  ...

اما اون خنده های از ته دل و اون آرامش یک مرتبه روی لبمون خشک شد وقتی که دکتر گفت : با کمال تاسف سرطان دارین .. ...

یک غده ی بد خیم توی شکم تون هست که باید در درجه ی اول عمل بشه بعدم شیمی درمانی و پرتو درمانی بشین متاسفانه بیماری دیر خودشو نشون داده و خیلی از بافت ها رو در گیر کرده ..

می نویسم فردا بیمارستان بستری بشین یک سری آزمایش هست که باید اونجا انجام بشه و بعد تاریخ عمل رو بهتون میگم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_آخر- بخش سوم








مدتی بی حرکت بهش نگاه کردم نمی دونستم چیزی ک شنیدم واقعیت داره یا فقط یک حدسه ..

اما  دکتر ادامه داد : خانم حمیدی شما  وضعیت خوبی ندارین باید هر چی زود تر این عمل بشین  ....

بیشتراز من واکنش نشون داد..چون من  هنوز متوجه ی عمق فاجعه نشده بودم ؛؛ داشتم فکر می کردم چرا دنیا اینطوریه درست زمانی که برای آدم همه چیز روبراه میشه یک مشکل بزرگ جلوی پاش میفته که نمی دونه باهاش چیکار کنه ..

هنوز باورم نمی شد ....و در حالیکه من مات زده و شیدا بلند گریه می کرد  برگشتیم آتلیه ،، 

حالی نداشتم که بتونم اونجا خودمو کنترل کنم چون همون فردا باید بیمارستان می خوابیدم ...

ماهان توی استودیو بود و داشت از یک خانواده عکس می گرفت ..

شیدا در حالیکه گریه می کرد به شایان و الهام گفت ..

منم که حال خیلی خوبی نداشتم طوری که وقتی ماهان از اتاق اومد بیرون ..








داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_آخر- بخش چهارم








با یک نگاه فهمید که نتیجه خوب نبوده .... من از اینکه لبشو گاز گرفت و آهی از ته دلش کشید متوجه شدم قبلا یک چیزایی دکتر بهش گفته بوده ...

و آمادگی شنیدنش رو داشت ..بعد در حالیکه چشمش پر از اشک بود  اومد جلو ..

خندیدم و گفتم : من خوبم نگران نباش از پس اینم بر میام ..

دیگه نمی خوام برای  چیزی توی زندگی غصه بخورم حتی سرطان ..

همین که هست با غصه خوردن من نه چیزی عوض میشه نه دردی درمون ..

توام این کارو نکن بزار من روحیه ام رو از دست ندم ....

بعد رو کردم به بچه ها که با افسوس به من نگاه می کردم و گفتم : اینا رو ببین عوض اینکه منو دلداری بدین بدتر روحیه منو خراب می کنین ..










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_آخر- بخش پنجم








رنگ از روی ماهان پریده بود  و هر چی سعی می کرد نمی تونست خودشو کنترل کنه ..

دوباره توی خونه ی ما غوغایی راه افتاد ..و مامان و بابا از همه بیشتر ..

تارا یک چیزایی متوجه شده بود ودر حالیکه دستشو دور کمر حلقه کرده بود  گفت : مامان من نمی خوام تو مریض باشی تو رو خدا بهم بگو شما چی شدی ؟ 

گفتم : عزیز دلم چیز مهمی نیست چند روز توی بیمارستان می مونم و بر می گردم ،تو باید قوی باشی و مراقب مامانی و بابا جون بشی  ..و بهم قول بده وقتی من نیستم درست رو خوب بخونی ...

اما اون قانع نشد و بی تابی می کرد .و حتی شب رو کنار من خوابید و تا صبح توی بغلم بود ..

اما چیزی که ناراحتم می کرد عکس العمل اطرافیانم بود که با من طوری رفتار می کردن که فکر می کردم کارم تموم شده ...

و اونقدر شدید بود که  کم کم داشتم می ترسیدم ...







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_آخر- بخش ششم








روز بعدبا ماهان رفتیم به دیدن مهدی ..نمی دونم چرا ولی دلم می خواست قبل از بستری شدنم یکبار دیگه اونو ببینم و از حالش با خبر بشم ...

ولی خواب بود و وقتی صداش کردم اصلا منو نشناخت ...

اونجا بود که بشدت دلم گرفت و به گریه افتادم هم برای مهدی هم برای خودم ..ولی باز به خودم نهیب زدم تو با خدا عهد بستی که به مسائل زندگی عمیق تر فکر کنی ..

به اون روزی فکر کن که خوب شدی و داری از بیمارستان میای بیرون ..به روزی که شاهد دانشگاه رفتنِ تارا هستی .. به روزی که ...به روزی که ...

ولی بازم من یک آدم بودم ؛ با همون خطا ها و با همون دلبستگی هایی که هر آدمی داره و من نمی خواستم از تارا جدا بشم ...نمی خواستم ....و این بزرگترین غصه ی من بود ...

بالاخره توی بیمارستان بستری شدم عملم کردن ..

و بعد از یک هفته برگشتم خونه ..و دوره ی شیمی در مانی شروع شد ..

حالم خوب نبود مدام عصبی میشدم و کلافه بودم ..یک روز احساس کردم مغز سرم می سوزه ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

نتیجه فوتبال

pari89eee | 1 دقیقه پیش
2791
2779
2792