داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_آخر- بخش اول
اون روز باید نتیجه ی سونوگرافی و نمونه برداری رو می بردم پیش دکتر ..
اما سرمون توی آتلیه خیلی شلوغ بود ..نمی دونم چرا بی دلیل خوشحال بودم یک حال خوب ؛ یک حس قشنگ توی وجودم پیدا شده بود ..که خودم حدس می زدم از موفقیتی که تارا توی موسیقی بدست آورده ؛؛
به ماهان گفتم : نمی خواد تو با من بیای ؛ خودم میرم و زود بر می گردم ..
ماهان گفت :فکرشم نکن نه؛؛ نمی زارم تنها بری یکی باید باهات باشه ؛ کار مهم نیست تو مهمی ..
گفتم : چیه می ترسی لولو منو ببره ؟
یک مرتبه منقلب شد و گفت : خدا نکنه این چه حرفیه نمی خوام تنها بری همین ..
گفتم : شوخی کردم ....
گفت : زنگ بزن مامان بیاد یا تو برو دنبالش؛ گفتم : وای تا اون سر شهر برم و برگردم دیر میشه سخت نگیر ..
در حالیکه احساس می کردم کلافه شده و نگاهش با همیشه فرق کرده بود گفت : اینطوری خیالم راحت نیست ..شیدا ؛؛ با اون برو ..؛؛
و مهلت نداد من نظرم رو بگم ادامه داد شیدا خانم میشه با آتوسا بری دکتر ؟ ..
اونم با اینکه خیلی کار داشتیم فورا آماده شده و منو همراهی کرد ..
داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_آخر- بخش دوم
توی راه با هم حرف می زدیم و می خندیدیم دلم چقدر آروم بود ..
به تازگی شیدا هم که حالا سی و نه سالش بود باردار شده بود مدام در این مورد شوخی می کرد و می گفت : فکر کن وقتی بچه ی من بره مدرسه من باید با عصا برم دنبالش ...
و قاه قاه می خندید و منم که آمادگی داشتم همپای اون می خندیدم ..
برای دیدن دکتر مدتی منتظر شدیم ولی اصلا حوصله مون سر نرفت چون هنوز داشتیم با هم شوخی می کردیم و حرف های زیادی داشتیم که بهم بزنیم چون مدتی بود فرصت شو نکرده بودیم ...
اما اون خنده های از ته دل و اون آرامش یک مرتبه روی لبمون خشک شد وقتی که دکتر گفت : با کمال تاسف سرطان دارین .. ...
یک غده ی بد خیم توی شکم تون هست که باید در درجه ی اول عمل بشه بعدم شیمی درمانی و پرتو درمانی بشین متاسفانه بیماری دیر خودشو نشون داده و خیلی از بافت ها رو در گیر کرده ..
می نویسم فردا بیمارستان بستری بشین یک سری آزمایش هست که باید اونجا انجام بشه و بعد تاریخ عمل رو بهتون میگم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar