داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_آخر- بخش هفتم
رفتم جلوی آینه به محض اینکه دستم به موهام خورد دیدم داره دسته دسته پایین میاد ..
وحشت کردم حال روزم قابل گفتن نیست همینطور که اشک میریختم و نمی دونستم با اون موها چیکار کنم ..
گفتم : خدایا خودت تحملشو بهم بده .. ندارم .. من اون آدمی نشدم که باید باشم هنوز در مقابل معشیت تو ضعیفم ؛؛ نجاتم بده ....
مامان که حال و روز منو دید زنگ به ماهان و اونم فورا خودشو رسوند ...
از در که وارد شد بلند گفت : خانم خوشگل من کجاست ؟ می خوام موهاشو کوتاه کنم ..و وارد اتاق شد و با خنده گفت : بسه دیگه نبینم گریه کنی برای مویی که خودت می دونی دوباره در میاد گریه می کنی ؟ ..
یادت باشه؛؛ قرار بود مدام به آینده ی خوب فکر کنی آتوسا خانم پیش داوری ممنوع .....
اون روز قبل از برگشتن تارا ماهان موهای منو از ته زد ...و بعد رفت توی حمام و وقتی برگشت دیدم مال خودشم زده ..خیلی خنده دار شده بود ..
منم خنده ای همراه با گریه کردم ..اونقدر اشک ریختم و خندیدم که ماهان و مامان و بابا مثل من گریه می کردن و می خندیدن ..
ماهان همینطور که از خنده داشت ریسه میرفت گفت این به خاطر تاراست باید بهش بگیم که تصمیم گرفتیم یک بار با هم موهامونو کوتاه کنیم ...لطفا نزارین متوجه بشه ....
داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_آخر- بخش هشتم
چند روز بعد حال من خیلی بد شد و دوباره بستری و اسیر تخت بیمارستان شدم ..
حالا روز به روز لاغر تر و ضعیف تر می شدم و چشمم به در بود که تارا رو بیارن تا اونو ببینم ..
اونم بی قرار من شده بود می گفتن درس نمی خونه و حاضر نیست پیانو بزنه ..
ماهان مثل پروانه دورم می گشت ..نمی دونم اگر اون نبود چطور می خواستم این درد رو تحمل کنم چون دو بار دیگه عمل شدم تا سلول های سرطانی رو از بدنم پاک کنن اما فایده ای نداشت و مدام حال من بدتر می شد ..
ولی در تمام این احوال نه شکایتی کردم و نه گله ای از خدا داشتم فقط دعا می کردم به خاطر تارا شفای منو بده ...
مینو و شیدا و آزیتا هر کاری از دستشون بر میومد برای من می کردن ...
و مهتر از همه این بود که مراقب تارا بودن تا بیشتر از این اذیت نشه ..و این برای من قوت قلب بود ...
ولی هر بار که بچه به من می رسید گریه می کرد و نمی خواست ازم جدا بشه ..و بشدت روحیه اش خراب بود .
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar