2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست

داستان #تارا ❤️🌺 



قسمت سی ام -بخش اول 




و گوشی از دستم افتاد ..نه این حقیقت نداره مگه میشه همچین چیزی امکان نداره من دارم فکرو خیال می کنم ..آخه چطور ممکنه ؟ نه ؛نه تارا هیچ ربطی به ماجرای مینو نداره از کجا معلوم که عطیه اون بچه رو گذاشته باشه پشت در باغ ..و همین طور مات زده اونجا نشستم تا ماهان رسید ..و فقط موقعی اونو دید

م که دستم رو گرفت و به آرومی گفت : آتوسا ؟ چی شده عزیزم ..آروم باش برام تعریف کن ..بگو حرف بزن ..طوری شوکه بودم که می ترسیدم کلامی به زبون بیارم ..

گفت : بیا من ببرمت خونه بعدا میایم ماشین تو رو می بردیم ..همینطور مات زده دنبالش راه افتادم ..منو سوار ماشین کرد ..واقعا حالم بد بود ..من میون دو راهی گیر کرده بودم که نا خواسته و باور نکردنی بهش رسیده بودم ...




#ناهید گلکار

داستان #تارا ❤️🌺




قسمت سی ام -بخش دوم 



آخه مگه همچین چیزی امان داره ؟ داشتم با خودم موضوع رو تجزیه و تحلیل می کردم ...من طلاق بگیرم؛؛ ..تارا رو پیدا کنم؛؛ ..دنبال خونه بگردم و خونه ی حاجی رو اجاره کنم ؛؛  و با مینو آشنا بشم ..این چه معنی میده ؟ و اصلا با عقل جور در نمیاد ..شایدم همه ی اینا تصورات من از ترسی باشه  که برای از دست دادن تارا دارم .....و ماهان همینطور که بطرف خونه میرفت مدام بر می گشت و منو نگاه می کرد و کنجکاو بود که بدونه چی بسر من اومده ...

اما من هر چی بیشتر به این موضوع فکر می کردم بیشتر آشفته میشدم ..جلوی خونه که نگه داشت گفت : اینطوری با این قیافه ی داغون نرو پیش بابا و مامان الان هر دو نگرانت شدن اول به من بگو شاید حالت بهتر شد ..دیگه به گریه افتادم و همینطور که به پهنای صورتم اشک میریختم گفتم : ماهان فعلا ازم نپرس فقط هر چی زود تر از این خونه بریم ..از این شهر بریم ...تو رو خدا همین فردا ...من دیگه نمی خوام یک روزم اینجا بمونم ..خواهش می کنم عجله کن ...



#ناهید گلکار 


@nahid _golkar


@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا ❤️🌺



قسمت سی ام -بخش سوم 



گفت : نمی فهمم بیشتر توضیح بده تا همین چند ساعت پیش می گفتی همین جا باشیم تارا و مامان و بابات اینجا راحت ترن چی شده که نظرت عوض شده ..مینو چرا با شوهرش دعوا کرده و به تو چی گفته که اینقدر داغونت کرده ....از ماشین پیاده شدم و با سرعت رفتم توی خونه ..و در میون نگاه نگران بابا و مامان خودمو رسوندم به دستشویی و در و از تو فقل کرد و دستم رو گذاشتم روی دهنم و زار زار گریه کردم ..اونقدر عصبی و مضطرب بودم که گوشت های بدنم رو فشار می دادم و دلم می خواست لباس هامو به تنم پاره کنم  ..و در حالیکه دندون هامو بهم فشار می دادم  می گفتم : نمی خوام ..نباید اینطور باشه من می دونم اون بچه ی مینو نیست  ..و هر چقدر اون سه نفر التماس کردن سکوت کردم و جوابشون اشک های من بود و بس ...اونقدر که برای اولین بار بابا سرم داد زد ..بیا بیرون یا حرف بزن یا تمومش کن ..تو داری ما رو سکته میدی  ؛چرا با اعصاب ما بازی می کنی ..هزار تا فکر و خیال کردم بگو ببینم چی شده ..برای چی اینطوری شدی؟ ....رفتم جلوی آینه و تند و تند آب زدم به صورتم دلم خنک نمی شد با همون لباس رفتم زیر دوش آب ..سرمو بالا کردم و یک نفس بلند کشیدم ..شاید  آب بتونه یکم آرومم کنه ..



#ناهید گلکار 

داستان # تارا ❤️🌺




قسمت سی ام -بخش چهارم 




در و که باز کردم ماهان پشت در بود ..خندید و گفت : اینجا رو غار تنهایی خودت کردی ؟ بعد منو  همینطور که خیس بودم گرفت توی بغلش و سرمو نوازش کرد و گفت: یکم با خودت  فکر کن این کارو یکی دیگه با تو می کرد مثلا مامان بشینه گریه کنه و به تو ام نگه برای چی ..تو چه حالی داری؟ ..ما سه نفر الان بالاترین زجر دنیا رو از دست تو کشیدیم  ..به نظرت حق ما بود ؟ گفتم : آخه مینو یک چیزایی از زندگیش گفت که نه می تونم به کسی بگم نه تحملشو دارم .. گفت : هیچ وقت به حرف یک طرف اعتماد نکن هر کس از دید خودش به قضیه نگاه می کنه شاید  بزرگش کرده باشه؛؛  مامان گفت : راست میگه مادر؛ من می دونم مینو هم بی تقصیر نیست  ..گفتم شما از کجا می دونی ؟ گفت : شکوه خانم یک چیزایی میگه به من از اونجا میگم ... گه گاهی درد دل می کنه نه که از مجید دفاع کنه ؛نه اینطور زنی نیست برای خود مینو نگرانه  ...ماهان گفت : آره آتوسا جان تو که حرفای اون مرد رو نشنیدی یک طرفه قضاوت نکن ..فعلا برو لباست رو عوض کن سرما نخوری ..گفتم : مامان جان یک بار دیگه بگو بچه ی دوم مینو چی شده ؟ گفت : والله شکوه میگه چند روز بعد از زایمانش فوت کرده می گفت یکماه زود تر به دنیا اومده بوده و زایمان بدی هم داشته ..همین ...



#ناهید گلکار 

@nahid_golkar


 @nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان # تارا ❤️🌺




سمت سی ام -بخش پنجم 




داشتم فکر می کردم اونا جای من نیستن و نمی دونن چی داره بسرمون میاد ..ماهان یک مسکن قوی به من داد  ..و همون جا توی هال روی مبل خوابم برد  و ماهان و بابا تا صبح کنار من بیدار موندن ..در حالیکه این اولین شبی بود که ماهان خونه ی ما مونده بود.  

جدالی به امان بین من و وجدانم در گرفته بود ..از یک طرف تارا رو با تمام وجودم دوست داشتم و عاشقش بودم و حاضر نمی شدم اونو به کسی بدم و از طرف دیگه صورت معصوم مینو و اینکه می تونستم با پیدا شدن بچه اش زندگیش زیر و رو میشه از طرف دیگه... روح و روانم رو دوباره بهم ریخته بود ...و تنها امیدم این بود که  تلخی این روزا ها  هم به زودی تموم بشه  و من بفهمم که تارا بچه ی مینو نیست ..و برای دونستن اون  باید با یکی دیگه از اعضا خانواده حرف می زدم ...ولی تا مدتی آمادگی نداشتم ...حتی کارای آتلیه رو سپرده بودم به شیدا و خودم مثل مجنون ها روزا ها کنار رود خونه قدم می زدم و فکر می کردم ..



#ناهید گلکار 

داستان #تارا ❤️🌺




قسمت سی ام -بخش ششم 




با مینو هیچ تماسی نگرفتم اونم از دستم ناراحت شده بود که چرا مجید رو خبر کردم وحتم داشتم  از رفتار من متعجب شده بود که در مقابل اون همه رازی که به من گفته بود هیچ عکس العملی نشون ندادم ...

دوهفته ای طول کشید تا ماهان خونه رو فروخت و از اون شب به بعد شب ها خونه ی ما می موند و برای خریدن خونه ای مناسب که من سعی می کردم تا اون جایی که ممکن بود از خونه ی حاجی دور باشه می گشتیم ..تارا رو از خودم جدا نمی کردم همه جا با خودم می بردم ..می ترسیدم یک لحظه تنهاش بزارم و یکی اونو ببره ....

خیلی با خودم فکر کردم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم ..بالاخره طاقت نیاوردم آدم این کار نبودم که از کنار این موضوع راحت رد بشم ..نمی تونستم جواب وجدانی رو که مدام سر زنشم می کرد رو بدم ..در واقع اگر من به خدا اعتقاد داشتم و این همه نشونه رو از اون دیدم ..اگر اون می خواست که منو وسیله ی رسوندن مینو به بچه اش بکنه .. در مقابل معیشت الهی کاری از دستم بر نمی اومد 


# ناهید گلکار 

@nahid_golkar


@nahid _golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا ❤️🌺




قسمت سی ام -بهش هفتم 




نباید و نمی تونستم بی تفاوت از کنارش رد بشم ...و دیگه این راز رو هم نمی خواستم با خودم تنهایی به دوش بکشم ..و توی این مدت مثل پروانه دور تارا می گشتم ..موهای قشنگ شو شونه می کرد و هر بار با بغضی توی گلوم فکر می کردم دفعه ی آخره این کارو می کنم ...مدام قربون صدقه اش می رفتم و می گرفتمش روی سینه ام ..و احساس می کردم نمی تونم این راز رو به تنهایی با خودم بکشم این بود که 

بالاخره یکشب در حالیکه سرم روی بازوی ماهان بود و کنار هم دراز کشیده بودیم ..یواش یواش همه چیز رو بهش گفتم ...همینطور که من تعریف می کردم جلو میرفتم اون هیجان زده تر می شد ..بلند شد نشست ..چراغ رو روشن کرد و اونقدر استرس گرفته بود که من تا اون زمان ندیده بود ...مدام می گفت : نهههه ؛؛ امکان نداره ..مگه میشه ؟ نه بابا همچین چیزی توی قصه ها هم باشه باور نکردنیه ...

اونشب تا نزدیک صبح با هم حرف زدیم حال ماهان خراب شده بود ولی من کمی سبک تر بودم ..گفتم : ببخش که گذاشتم تو به تارا اینقدر علاقمند بشی ..فکر نمی کردم همچین اتفاقی بیفته ..گفت : علاقه ی من به تارا به خاطر گذاشتن و نگذاشتن تو نبوده ..نگران نباش ممنونم که به من گفتی ..حالا با هم فکر می کنیم ببینیم چیکار باید بکنیم ...اولین پیشنهاد من به تو اینه که با مجید حرف بزنی به هر حال اگر تارا بچه ی اونا باشه ..اگرم ما این وسط صدمه ببینیم نمی تونیم ساکت بمونیم ...خدا رو خوش نمیاد و ما هم هیچوقت به آرامش نمی رسیم ..

و فردای اون روز به اصرار ماهان  زنگ زدم به مجید ودر حالیکه دستم توی دست اون بود و بهم قوت قلب می داد  گفتم : سلام می خواستم حال مینو رو بپرسم ..آخه از اونشب که به شما خبر دادم دیگه با هم تماسی نداشتیم ..گفت : سلام آتوسا خانم ..ببخشید من باید زنگ می زدم از کار اون شب شما تشکر می کردم ..ولی خجالت کشیدم ..گفتم : آقا مجید می تونم در مورد مینو با شما حرف بزنم ؟یک چیزایی به من گفته که خیلی منو بهم ریخته ؛؛ گفت : بله حتما در خدمتم بفرمایید ..گفتم : تلفنی نمیشه ..گفت : شما کجا هستین من میام خدمت تون ..

گفتم: من آتلیه هستم اگر میشه تشریف بیارین اینجا ...


داستان #تارا ❤️🌺




قسمت سی ام -بخش هشتم 




ماهان گفت : خوب کردی فقط آروم باش و به حرفاش گوش کن شاید این بتونه این شک رو از دلمون پاک کنه ..ولی من نظرم اینه که تارا بچه ی اونا نیست و تو با ترس هات اونا رو برای خودت ساختی ..بهم اعتماد کن مجید حتما حرفایی برای گفتن داره ..

و دوساعت بعد منو و مجید توی یک اتاق نشسته بودیم  ..دوتا چایی ریختم و روبروش نشستم ..و گفتم : یک خواهش ازتون دارم این بستگی به زندگی و آینده ی  خانواده ی شما  و من داره ....گفت : منظورتون رو نمی فهمم ..مگه چی شده ؟ مینو چی به شما گفته ..ما کار بدی کردیم ؟ گفتم : نه بر عکس از وقتی ما اومدیم خونه ی حاجی نشستیم نهایت محبت و لطف رو به ما کردین ..اونقدر که من تا حالا نتونستم جبرانش کنم ..موضوع چیز دیگه اس ..گفت : هر چی می خواین بپرسین من جواب میدم ..پرسیدم : ماجرا بچه ی دومتون چی بود ؟ مینو یک چیزی میگه شکوه خانم  یک چیز دیگه به مامانم گفتن ..حالا می خوام از زبون خودتون بشنوم ..البته اینا به من مربوط نمی شد اگر ...،،  ولی الان بستگی به زندگی خود شما داره باور کنین ..مجید یکم متعجب بود و معلوم می شد دلش نمی خواد اون حرف ها رو با من بزنه ..گفتم : آقا مجید قسم می خورم که اگر من واقعیت رو بدونم ..برای همه ی ما بهتره ...گفت : ماجرای بچه ی دومم ؟ خوب نمی فهمم چه ربطی داره ...



ادامه دارد


#ناهید گلکار 


@nahid_golkar

#ناهید گلکار 

@nahid-golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و یکم- بخش اول








گفتم : آقا مجید اگر ربط نداشت من مزاحم شما نمی شدم این مسئله ایی که هم به شما هم به ما مربوط میشه خواهش می کنم بهم بگین جریان چی بوده ....

گفت : شما ربطش رو به من بگین تا من بفهمم برای چی باید اسرار خونه ی خودمو به شما بگم ....و در حالیکه عصبی به نظر می رسید ادامه داد ...

مینو کار بدی کرده  یک چیزایی توی زندگی هست که شاید آدم نخواد برای کسی باز گو کنه ..

گفتم: آخه این موضوع فرق می کنه به خدا من نمی خوام توی زندگی شما دخالت کنم ولی الان تا ندونم حقیقت ماجرا چی بوده نمی تونم بهتون بگم برای چی ..

گفت : ببین ..ببین ؛ اگر شما  نمی تونین بگین منم دلم نمی خواد ...خدایا از دست این زن چیکار کنم ؟

حرف هم نمیشه بهش بزنم ..

گفتم : آقا مجید یک کلام بگو بچه ی دوم شما چی شده آیا واقعا گمشده و عطیه اونو دزده ؟ اینجا مجید عصبانی تر شده بود و به عادت خودش بلند حرف می زد گفت : من چی بگم آتوسا خانم ؟این حرفا چیه به من می زنین ؟  وقتی اون زن منو متهم به دروغ گویی می کنه ؟الان چی بگم ؟ شما حرف منو باور  می کنین ؟ من باید جلوی خودش حرف بزنم رو در رو ؛  اینطوری نمیشه ؛ من بگم و دوباره اون تکذیب کنه؟ ؛  می خوام همین جا موضوع تموم بشه ...







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و یکم- بخش دوم








ماهان از اینکه صدای مجید بلند شده بود نگران شد و اومد توی اتاق و گفت : آقا مجید لطفا آروم باشین ,  این دخالت توی زندگی شما نیست دقیقا مربوط میشه به زندگی هر دوی ما یکم آروم باشین ..

گفت : به ,به پس شما هم از همه چیز خبر دارین ؟ 

ماهان با خونسردی گفت : وقتی ماجرا رو فهمیدین متوجه میشین که به منم مربوط میشه ...

مجید تلفن شو از جیبش در آورد و زنگ زد و با عصبانیت گفت : بلند شو زود بیا خونه ی مامان ..

بهت میگم زودبیا ؛؛  من و آتوسا خانم اونجا منتظرت هستیم ...

وگوشی رو قطع کرد ..و راه افتاد طرف در و به ماهان گفت : اگر می خواین بفهمین موضوع چی بوده شما هم تشریف بیارین و قبل از اینکه ما بتونیم حرفی بزنیم از در رفت بیرون  محکم کوبید بهم ...







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و یکم- بخش سوم









مجید وقتی عصبانی می شد حالت ترسناکی پیدا می کرد و کمتر کسی جرات می کرد باهاش حرف بزنه ...

برای همین  ماهان هم که آدم صلح جویی بود همون طور آروم ایستاد تا اون رفت و بهم نگاه کردیم و گفتم : پس امروز همه چیز معلوم میشه ..و  در حالیکه از شدت بغض و ترس از دست دادن تارا نمی تونستم روی پای خودم بایستم با حالی نزار ادامه دادم ..

ماهان اگر تارا رو ازم بگیرن من میمیرم ..چیکار کنم ؟ تو بگو ..چطوری طاقت بیارم ...

گفت : بیا اینجا بیا ببینم تو چرا اینقدر ایمانت کمه ..توکل کن ..یک توکل واقعی از ته دل نه به زبون ؛؛ راضی باش به رضای خدا ..

اونا هم آدم های بدی نیستن اگر همچین چیزی باشه فکر نمی کنم تارا رو  از تو جدا کنن ..بهت قول میدم همیشه هوای بچه مون رو داشته باشم اون وقتی دختر تو بود من دوستش داشتم و حالا هم دوستش دارم و بعد از اینم خواهم داشت ..

بریم ببینم چی میشه من باهات هستم و خدا هم با ماست ؛؛؛ از چیزی نترس ..من واقعا از تو تعجب می کنم برای چیزی که هنوز نمی دونی صحت داره یا نه چرا اینطور بی تابی می کنی ؟ آروم باش ببین که چقدر همه چیز  بهتر پیش میره ...







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و یکم- بخش چهارم









ما که رسیدیم خونه؛؛ مامان جلوی در بود و هراسون  پرسید : چی شده آتوسا شکوه خانم می گفت توی خونه ی اونا جلسه گذاشتین ..برای چی صدای داد و هوار مجید از پایین میومد ..

گفتم : بابا تارا پیش شما بمونه مامان هم بیاد پایین من خودم همه چیز رو براتون تعریف می کنم ...و همون موقع شکوه خانم هستی رو آورد بالا ..و از همون راه ایوون چهار  تایی رفتیم پایین ..

مجید همچنان عصبی و پریشون بود ..و مینو با سردی با من رو بوسی کرد و گفت : چی بهش گفتی که اینقدر ناراحته من کی از تو خواستم بین ما رو بگیری ؟ 

گفتم : به خدا همه ی این کارا به خاطر توست وگرنه می تونستم ساکت بمونم ..من نمی خواستم  اینطوری بشه آقا مجید اینطوری صلاح دید ..وقتی حرفم رو زدم می فهمی و منو می بخشی .. و رو کردم به مجید و ادامه دادم ... آقا مجید اگر قرار باشه بد اخلاقی کنین من اینجا نمی مونم ..این موضوع خیلی جدیه و بچه بازی ؛؛ و یا حرفای زنونه نیست ..مجید همین طور که پره های دماغش از عصبانیت باز شده بود گفت : بپرسین ..هر چی می خواین بپرسین من جواب میدم و مینو خانم هم باید بشنوه و دوباره برنگرده سر خونه ی اولش ..منم دیگه خسته شدم طاقتم تموم شده 

..والله صبر هم اندازه ای داره ...






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و یکم- بخش  پنجم 








گفت : من اون موقع نمی دونستم ....برای چی اون کارا رو می کنی ..والله بالله به تمام مقدسات دنیا ..به اون امام رضا که رفتم پا بوسش من کاری نکردم ..آره اشتباه کردم که دلم برای شامراد سوخت ..

یکشب که اومده بودم به باغ سر بزنم ..شامراد رو دیدم که خیلی ناراحته اومد پیش من و گریه کرد که آبروش داره میره ..

بهم گفت دخترش حامله شده و نمیگه از کی ..و ازم خواست که یکی رو پیدا کنم بچه ی اونو بندازه ..می گفت اگر این کارو نکنیم به زودی همه می فهمن و دیگه اون با یک بچه ی نامشروع و آبروی ریخته شده نمی تونه زندگی کنه ...من اشتباه کردم اصلا غلط کردم ..

آشنا داشتم یک نفر ماما رو پیدا کردم که توی خونه این کارو برای اونا انجام بده ....مثل اینکه با دوتا آمپول کارو تموم کرده بود ..گویا دختره دلش نمی خواسته بچه اش رو از دست بده و فکر می کرده اینطوری اون پسری که باهاش رابطه داشته میاد و اونو می گیره ..



داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و یکم- بخش ششم








اون روز توی باغ جلوی منو گرفت و می خواست حرف بزنه ..در واقع می خواست از من پول بگیره که با اون پسره فرار کنه ..من ترسیدم حاجی بفهمه و سر زنشم کنه چون می دونستم که حتما آقا جون از این کار من ناراحت میشه ...صداش کردم بیرون باغ ببینم چی میگه ..اونم داشت می گفت که بچه ی منو کشتی ..مینو داد زد ..من خودم با گوش های خودم شنیدم که گفت بچه ی تو هم بود ..مجید گفت : این هزار بار مینو که من برات توضیح دادم؛  اون نگفت که بچه ی اون مال منه گفت که اگر بچه ی خودت هم بود همین کارو می کردی ...من بهشون پول دادم که به گوش بابا نرسونن ..آره این کارم کردم ...ولی دختره حسابی پر رو و بی حیا بود ..هر کاری از دستش بر میومد ..حتی نمی خواستم تو بفهمی ..والله آتوسا خانم مینو  اشتباه شنیده بود همین حالا هم گاهی خودش میگه شاید من بد شنیدم ولی دوباره میره سر جای اولش ...







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و یکم- بخش هفتم








مینو گفت : شما ها بچه رو نیاوردین اینجا ؟ گفت :  به خدا نه به جون هستی نیاوردیم من که قبرشم نشونت دادم ...اول اینطوری گفتیم که تو ناراحت نشی ....اون بیمارستان این تو,, خوب برو بپرس چرا نمیری ؟ مدارکش هست ..جواز دفنش هست ..تو به چی شک داری ...؟من کجا اینقدر بی شرف شدم که دست به یک دختر شانزده ساله بزنم ...تو این همه مدت به من توهین کردی ..و من تحمل کردم ..اما آخه تا کی ؟

منو و ماهان بهم نگاه کردیم ..نگاهی که حاکی از امیدی تازه برامون بود..یک نفس راحت کشیدم و دلم روشن شد تارا مال منه  ..مینو گفت : داره دروغ میگه پس چرا به من گفتین بچه گم شده ...وقتی من اومدم تو و آقا جون نرفته بودین دنبال شامراد ؟ من دروغ میگم ؟ ..مجید در حالیکه سخت کلافه بود گفت : اگر میگی بهت اصرار کردیم و التماس که برگردی چرا باید بگیم که بچه گمشده ..مینو گفت : اگر تو بی گناه بودی چرا به من تلفن نزدی چرا خودت دنبالم نیومدی ؟





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و یکم- بخش هشتم









گفت : خودت بهم گفتی دیگه نمی خوای منو ببینی ؛ نگفتی ؟ ببین آتوسا خانم ..جریان اینطوری بود که قرار شد مینو با مامان و باباش بیان اینجا و ما آشتی کنیم ...همون روز شامراد زنگ زد که ما داریم از اینجا میریم چون دیگه آبرویی برامون نمونده ..مثل اینکه اون پسره که دخترشون رو دوست داشت دست بر دار نبود..منو بابا رفتیم که به باغ سر بزنیم و ببینیم چیزی از باغ با خودشون نبرن ..وقتی رسیدیم اونا رفته بودن و حدس آقا جون درست بود خیلی چیزا رو با خودشون برده بودن ...شما می دونین که چقدر حاجی از این کارا بدش میاد دنبالشون گشت و بالاخره پیداش کرد .. ولی بعد که دید دخترش با اون مرد فرار کرده دلش سوخت و از شکایتش صرف نظر کرد  ..شامراد هم برای همین کار خیلی شرمنده آقا جون  بود بعدا فهمیدیم دخترشو کشتن و انداختن زیر یک پل ..همین به خدا ..در حالیکه احساس می کردم مجید داره راست میگه پرسیدم : پس چرا حاج آقا با شما چند ماه قهر بود ..






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و یکم- بخش نهم









گفت : خوب معلومه من کار بدی کردم اشتباه بزرگی که هرگز خودمو نمی بخشم ..حاجی که تا اون زمان ساکت دست روی دست گذاشته بود و با افسوس گوش می داد گفت : پسر من باعث شده بود جون یک آدم گرفته بشه ..توی مرام من؛  دین من این یعنی آدم کشی و من واقعا از مجید همچین انتظاری نداشتم ...مینو گفت : دروغه بچه ی من نمرده من می دونم یک روز پیداش می کنم ...شکوه خانم گفت : مینو جون؛ دخترم  دیگه تمومش کن عزیزم ..به خدا به این موهای سفید ؛  قسم ؛ به حرمت فاطمه ی زهرا قسم که بچه توی بیمارستان تموم کرده بود برای ما هم آسون نبود ..ولی همش مراعات تو رو کردیم عزیزم ..همه چیز واضح و روشنه ...هنوز شامراد هست پلیس هست ؛ بیمارستان و مدارک فوت هست ..ما چرا باید به تو دروغ بگیم آخه دختر عزیز ؟ مینو در حالیکه گریه می کرد و مدام اشکش با دستمال پاک می کرد ..






#ناهید_گلکار 

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سی و یکم- بخش دهم









گفت : شما می خواین کار پسرتون رو ماست مالی کنین ..حاجی دوست و آشنا زیاد داره ..

حاجی گفت : خوب بس دیگه حالا بعد از مجید می خوای به من تهمت بزنی ؟ ..مینو تو داری اشتباه می کنی ..بیراهه میری می دونم از دست دادن بچه خیلی سخته ولی این چیزایی که تو برای خودت ساختی همه توهم خودت بوده ..تمام خانواده ی ما سعی داشته تو رو راضی نگه داره چون تو عزیز ما بودی و هستی ولی دیگه داری شورش رو در میاری مجید اشتباه کرده منم قبول دارم ولی نه اون اشتباهی که تو فکر می کنی ...اون به تو خیانت نکرده در غیر این صورت من اونو زنده نمی گذاشتم ....

حاجی بعد رو کرد به من و گفت : حالا شما بگو چی می خواستی به ما بگی که مربوط به هر دو خانواده می شد..منتظریم ...من هاج و واج مونده بودم ..نمی دونستم حرف بزنم یا نزنم ..ماهان گفت : من میگم ..آتوسا مدت هاست که برای مینو نگرانه ..و وقتی ماجرا رو شنیدبشدت ناراحت شده بود و می گفت از این خونه بریم ..حتی من خونه ی خودمو فروختم تا یک جایی تهیه کنیم ..اون از شدت علاقه به مینو خانم شب ها تا صبح نمی خوابید ..حالا فکر می کنم ما دیگه زحمت رو کم کنیم بهتره ..مجید گفت : نه این نبود بچه که گول نمی زنین  تا نگین برای چی می خواستین همه چیز رو بدونین نمی زارم پا تون رو از این در بیرون بزارین .... ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

با سلام و سپاس از محبت های شما 🌺🌺



عزیزانم  در پاسخ گله های شما شاید یک توضیح کوتاه  جواب  گله های بسیاری از شما باشد و انشالله درکم کنید .❤️


گله : چرا داستان رو جای حساس تموم می کنید ؟ 

جواب : هر قسمت  باید محتوا و پیشرفت در روند  داستان رو داشته باشد...و من اصلا همچین قصدی ندارم و شما می تونین برای امتحان یک قسمت از داستان رو بخونین  و هر کجا که فکر می کنید که جای حساس نیست انتخاب کنید .. اگر پیدا نکردین در قسمت بعد هم نخواهید کرد ..من هر روز یک قسمت شش صفحه ای  انتخاب می کنم و بعد از ویراش و ادیت اونو برای شما می فرستم ..روز هایی که مقدارش بیشتر است برای این است که به هدفی رو که باید در یک روز برای شما داشته باشم نرسیده ام ...

گله : تازگی مقدار بخش ها کوچک شدن و زود تموم میشه ..

جواب : عزیز دلم منم مثل شما زندگی می کنم ..و شادی ها و غم های خودم رو دارم ..مریض میشم ..مهمان دارم ..مسافرت میرم ..ولی هرگز به خودم اجازه ندادم که این محبت شما رو با بد قولی بی پاسخ بزارم ..و در هر شرایطی کارم رو انجام میدم ..

در مورد قسمت بیست و نهم باید بگم که چند روزی هست؛ برادر دامادم فوت کردن و ما عزا دار شدیم تصمیم داشتم یکی دو روزی از شما مرخصی بگیرم ..ولی شب که با خودم تنها شدم فکر کردم این همه آدم مهربون رو نمی تونم به خاطر غم دل خودم منتظر بزارم نوشتم هر چند کوتاه و فرستادم....ولی عمدی در کار نیست 

گله : روز های شنبه رو هم داستان بزارید ..مخصوصا این شنبه  رو ازتون خواهش می کنم ...

پاسخ : از شما خواهش می کنم  اجازه بدین جمعه ها استراحت کنم ..تا بتونم در طول هفته با انرژی بیشتر کار کنم ...

از صمیم قلبم از همراهی و محبت شما ممنونم ..و زبانی برای تشکر ندارم ..❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️


ناهید

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792