داستان # تارا ❤️🌺
قسمت بیست و نهم - بخش پنجم
و بچه رو از بین می برن و مجید بهشون قول میده که دخترشون رو بگیره بعدم بهشون پول می داده که دهنشون رو ببندن ....
چهارماه بعد جنازه ی عطیه رو از زیر یک پل پیدا کردن ولی از بچه ی من خبری نشد و من چشمم به راه موند شش ماه خونه ی مامانم بودم حاجی اونقدر عصبانی بود که می خواست مجید رو بزنه و چند ماه باهاش قهر بود و می گفت همچین پسری ندارم ...اما بالاخره اون بچه شون بود و بخشیدنش و با التماس و در خواست منو برگردوندن ..ولی چه برگشتی ..خودت می ببینی که روزگارم سیاهه ....از پیدا کردن دخترم ناامید شدم و دلم از این می سوزه که حتی یکبار اونو ندیدم ..نمی دونم زنده اس یا مرده ..نمی دونم دست آدم های بدی افتاده و دارن ازش سوءاستفاده می کنن...کاش یک خبری ازش داشتم ..ولی هیچکس مجید رو مجازات نکرد ..هیچ قانونی اونو محکم به نابودی زندگی یک دختر جوون و یک بچه و من نکرد ...به نظرت این عدالته؟ ....
#ناهید گلکار
داستان # تارا ❤️🌺
قسمت بیست و نهم -بخش ششم
حرفای مینو که تموم شد منم تموم شده بودم ..نه قدرت حرکت داشتم نه حسی برای دلداری اون ...اینکه تارا بچه ی اون باشه و احتمال اینکه عطیه بچه رو گذاشته باشه دم باغ به امید اینکه اونا توی باغ هستن خیلی زیاد بود ..و شاید حتمی ..ولی من نمی خواستم
تارا رو با کسی قسمت کنم ..اون دختر من بود ..با دستی لرزان یک پیام دادم به مجید و جایی که نشسته بودیم رو آدرس دادم ...مینو هنوز گریه می کرد و می گفت و می گفت ..ولی من چیزی نمی شنیدم ..اونقدر حالم بد بود که نفهمیدم چطوری مجید اومد و اونو راضی کرد و با خودش برد ...و من همون جا مات زده مدت زیادی نشستم ...و با صدای زنگ ماهان به خودم اومدم ...گوشی رو بر داشتم و فقط گفتم : ماهان بیا اون پارک نزدیگ خونه منو ببر ..خواهش می کنم بیا ....
ادامه دارد
#ناهید گلکار
@naihd_golkar
@nahid_golkar