داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_بیست و هشتم- بخش نهم
هستی دوساله بود که من دوباره باردار شدم اون زمان مجید با من خیلی مهربون شده بود مرتب برام گل می خرید و کادو های گرونقیمت می گرفت .. تازه وارد ماه هشتم شده بودم که ..سیزده بدر همه خانواده ی منو و خانواده ی مجید رفته بودیم باغ آقا جون ..اما من تمام روز می دیدم که مجید حال خوبی نداره مضطرب و نگران بود و مدام به اطراف نگاه می کرد طوری که همه ازش می پرسیدن چی شده مجیدچرا سر حال نیستی ؟ این باعث شد منم به شک بیفتم و حواسم بهش باشه فقط دلم می خواست بدونم برای چی ناراحته ..اونقدر دوستش داشتم که فکر دیگه ای به ذهنم نرسید ..
بعد از ظهر که بودو من و مجید رفتیم توی اتاق و کنار هم دراز کشیدیم ... مجید فکر کرد من خوابم ..بلند شد و نگاهی به من کرد و با عجله از در اتاق بیرون رفت ..بلند شدم ببینم کجا میره که منتظر بود من خوابم ببره ..دیدم داره میره بطرف در خروجی باغ ..پشت سرش رفتم ..نزدیک در به خونه ی سرایدار اشاره کرد ..و رفت به طرف در ..
داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_بیست و هشتم- بخش دهم
پشت یک درخت قایم شدم ..اون زمان مردی که شامراد بهش می گفتن با زن و سه تا بچه هاش اونجا زندگی می کردن ..یک مرتبه دیدم دختر شانزده هفده ساله ی شامراد چادر به سر داره با سرعت میره بطرف در باغ و دنبال مجید از در باغ بیرون رفتن ..
فورا خودمو رسوندم پشت در خواستم دنبالشون برم که صدای اونا رو از شنیدم که پشت دیوار حرف می زدن و چون صدای دختره بلند بود به خوبی شنیدم که با گریه می گفت : تو آبروی منو بردی بچه ام رو کشتی...
اون بچه ی توام بود جون داشت توی شکمم تکون می خورد چطور دلت راضی شد این کارو بکنی ..
نمی دونم خراب شدن یک سقف رو روی سر آدم چطوریه ولی من اون زمان اینو با تمام وجودم حس کردم ..
ناله ای از گلوم بیرون اومد و دستم رو گرفتم به دیوار ..می خواستم برم بیرون و رسواش کنم می خواستم فریاد بزنم ..ولی نتونستم ...کنار دیوار مچاله شدم و از درد فریاد زدم ..و چشمم سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم ...
ادامه دارد
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar