2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154599 بازدید | 1207 پست

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش دوازدهم 






هنوز دستم توی دستهای گرمش بود ..دو قطره اشک از گوشه ی چشمم اومد پایین ..

گفتم : هر چی بادا باد بهت اعتماد می کنم ...باشه ...باشه ..قبول  ..

و یک لبخند روی لبم نقش بست  ولی به گریه افتادم ..و خندیدم ..بازم خندیدم ..اونم می خندید ...

سرمو آوردم پایین ..

اونم خم شد و در حالیکه هنوز دستمون توی دست هم بود سرمون رو بهم چسبونیدم ...

گفتم : ماهان تو دیوونه ای ..تارا رو قبول کردی مامان و بابام چی ؟ 

گفت : مگه چی میشه با هم زندگی کنیم ..من آپارتمانم رو می فروشم یک خونه می خرم  ....

مامان من ده ساله فوت کرده ..مجبوریم تارا رو پیش یکی بزاریم ..حالا به اینا فکر نکن اجازه میدی یک حلقه دستت کنم ..

خندیدم و گفتم : اینجا ؟ 

گفت آره همین جا من آدم احساساتی هستم و دلم می خواد همه چیز رویایی باشه و این طبیعت گواه عشق من به تو ...






ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

وای چقدر رمانتیک شد😍😍😍😍

تو یه من احترام میزاری منم به تو احترام میزارم،چون میخوام یکی مثل تو باشم.تو به من توهین میکنی،من به تو توهین نمیکنم چون نمیخوام یکی مثل تو باشم.در اصل نقطه پرگار من هستم،پس به خاطر تو خودمو زیر سوال نمیبرم.(دکتر الهی قمشه ای)

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هشتم- بخش اول









 گفتم : ماهان من نمی دونم چی بگم ؛؛  همینطور که می خندید گفت : بگو بله ..بگو کار و تموم کن ...

گفتم : اگر ...

دستشو گرفت جلو منو و گفت : اگر بی اگر ...تو به خدا اعتقاد داری ؟ 

گفتم خوب معلومه ...

گفت : همون خدایی که من و تو حسش می کنیم اگر نمی خواست ما بهم برسیم این همه ما رو سر راه هم قرار نمی داد ....باور کن همون خدا  خودش  هوای ما رو داره ...بگو به  امید خدا و قبول کن ؟ با دو دست صورتم رو گرفتم  و چند تا نفس عمیق کشیدیم و در حالیکه می خندیدم گفتم : به امید خدا قبول می کنم  ..گفت : همینه ..همینه ..و با هیجانی که داشت  یک انگشتر از جیبش در آورد و دستم کرد .. هنوز  باورم نمی شد که همچین کاری کرده باشم ...گفتم : من هنوز به مامان و بابام نگفتم ....گفت : اشکالی نداره منم به بابام نگفتم ....بچه که نیستیم ..هر دومون چهل رو رد کردیم ..چرا نباید برای خودمون تصمیم بگیریم ؟






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هشتم- بخش دوم









گفتم بریم دیگه دیر میشه تارا منتظره ...گفت : بریم که منم از این به بعد بابای اونم..حالا می ببینی من و دخترم با هم چقدر دوست میشم  ...

ماهان از خوشحالی تا دم در خونه همینطور حرف می زد ...بعد  منو پیاده کرد و خرید ها رو گذاشت جلوی در  ؛؛ بابا رو دیدم که از پشت پنجره ما رو نگاه می کرد ...گفتم : ماهان بابا ؛؛ ..الان با خودش چی فکر می کنه ؟ گفت : نگران نباش امشب همه چیز روشن میشه  خودتو برای هر چیزی آماده کن ..

 خوشحالی من وصف ناپذیر بود ..باورم نمی شد که به این آسونی از اون گرد آب بیرون اومده باشم ..از نگاه بابا می فهمیدم که  باز بدون اینکه حرفی بین ما رد بدل بشه  رضایت داده ...

 همه موضوع رو فهمیدن و برای من خوشحال بودن ...اما مینو از همه بیشتر ...و من که اون همه محبت و صفای اونو می دیدم هر روز بیشتر از قبل دوستش داشتم ...و تارا  همون طور که منو برای مادری قبول کرده بود ماهان رو هم از همون روز اول کنار رود خونه  انتخاب کرده بود ...دوستش داشت و از بودن با اون خسته نمی شد ..






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هشتم- بخش سوم









دو شب بعد ماهان با پدرش و دوتا خواهر و دوتا برادرش که همه از اون بزرگ تر بودن اومدن به خواستگاری من ..و همه چیز به خوبی برگزار شد ..مثل خواب و رویا بود و چند روز   بعد توی محضر عقد کردیم و همه رو برای ناهار بردیم رستوران ..و اینطوری  هم من  رسما زن ماهان شدم ...و هم حضانت تارا رو قبول کرد و پدر اون شد ..

وقتی از دور به زندگی یکی نگاه می کنیم می ببینم که حوادث و اتفاقات خوب و بد مثل زنجیر بهم وصل شدن ...حلقه ها در هم گره می خورن و محکم میشن و حلقه ی بعدی رو طلب می کنن ....و زندگی منم وارد مرحله ی جدیدی شد ..

ماهان دنبال فروش خونه بود و منم توی آتلیه کارم زیاد ..اما هر شب میومد خونه ی ما و با تارا وقت میگذروند ..و آخر شب میرفت؛؛  نمی دونم چطوری توصیف کنم اونا چقدر بهم علاقه داشتن و این فقط می توست نشونه ای از قدرت الهی باشه ...






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هشتم- بخش چهارم









وقتی به اونا نگاه می کردم یک زندگی سه نفری شاد رو می تونستم به راحتی مجسم کنم  ..ما واقعا با هم خوش بودیم ...ماهان خیلی بیشتر از اونی که تصورشو می کردم خوب بود ..ساده بی ریا و بر خلاف ظاهرش خیلی زیاد با ایمان ...و این برای من خیلی مهم بود

تا یکشب  بعد از شام با هم تارا رو می خوابوندیم که  تلفنش زنگ خورد .. از اتاق رفت بیرون مدتی بعد که تارا خوابش برد رفتم بیرون ..با خوشحالی گفت : مشتری که دیروز اومده بود خونه رو پسندیده کار تمومه فردا معامله می کنم و بعد باید دوتایی  بریم بگردیم و یک خونه ی مناسب باب میل تو پیدا کنیم که بابا و مامان هم راحت باشن ..بابا گفت : ما با شما جایی نمیام ..آتوسا می دونه قبلام این کارو نکردیم حالا هم نمی کنیم ..بابا جان یک جایی همون طرفا که قبلا بودیم   اجازه می کنیم ..من و مامانت اینطوری راحت تریم ...اگر برای تو اشکال نداره ...






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هشتم- بخش سوم









دو شب بعد ماهان با پدرش و دوتا خواهر و دوتا برادرش که همه از اون بزرگ تر بودن اومدن به خواستگاری من ..و همه چیز به خوبی برگزار شد ..مثل خواب و رویا بود و چند روز   بعد توی محضر عقد کردیم و همه رو برای ناهار بردیم رستوران ..و اینطوری  هم من  رسما زن ماهان شدم ...و هم حضانت تارا رو قبول کرد و پدر اون شد ..

وقتی از دور به زندگی یکی نگاه می کنیم می ببینم که حوادث و اتفاقات خوب و بد مثل زنجیر بهم وصل شدن ...حلقه ها در هم گره می خورن و محکم میشن و حلقه ی بعدی رو طلب می کنن ....و زندگی منم وارد مرحله ی جدیدی شد ..

ماهان دنبال فروش خونه بود و منم توی آتلیه کارم زیاد ..اما هر شب میومد خونه ی ما و با تارا وقت میگذروند ..و آخر شب میرفت؛؛  نمی دونم چطوری توصیف کنم اونا چقدر بهم علاقه داشتن و این فقط می توست نشونه ای از قدرت الهی باشه ...






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هشتم- بخش چهارم









وقتی به اونا نگاه می کردم یک زندگی سه نفری شاد رو می تونستم به راحتی مجسم کنم  ..ما واقعا با هم خوش بودیم ...ماهان خیلی بیشتر از اونی که تصورشو می کردم خوب بود ..ساده بی ریا و بر خلاف ظاهرش خیلی زیاد با ایمان ...و این برای من خیلی مهم بود

تا یکشب  بعد از شام با هم تارا رو می خوابوندیم که  تلفنش زنگ خورد .. از اتاق رفت بیرون مدتی بعد که تارا خوابش برد رفتم بیرون ..با خوشحالی گفت : مشتری که دیروز اومده بود خونه رو پسندیده کار تمومه فردا معامله می کنم و بعد باید دوتایی  بریم بگردیم و یک خونه ی مناسب باب میل تو پیدا کنیم که بابا و مامان هم راحت باشن ..بابا گفت : ما با شما جایی نمیام ..آتوسا می دونه قبلام این کارو نکردیم حالا هم نمی کنیم ..بابا جان یک جایی همون طرفا که قبلا بودیم   اجازه می کنیم ..من و مامانت اینطوری راحت تریم ...اگر برای تو اشکال نداره ...






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هشتم- بخش پنجم









به صورتش نگاه کردم ....ماهان اومد حرفی بزنه دستم رو گرفتم بالا و گفتم : نه ماهان چیزی نگو ..من بابا رو میشناسم دوست نداره؛؛  می دونم اگر اصرار کنیم ممکنه قبول کنه ولی راضی نیست ...بابا  جونم شما همین جا بمونین مثل قبل لازم نیست خونه رو عوض کنیم هر طوری راحتین من اون کارو می کنم ...گفت : نه بابا جون اینجا هم پول زیادی برای رهن دادی  هم کرایه اش زیاده ..ما احتیاجی به این خونه ی بزرگ  نداریم دوتا اتاق برای ما کافیه ؛  تو و تارا نباشین ما این خونه رو می خوایم چیکار ؟ ...ماهان نگاهی به من کرد و نگاهی به بابا و گفت : اصلا یک کاری بکنیم ..من خونه رو نمی فروشم ..اجازه میدم و اینجا رو اجاره می کنم ..کرایه خونه رو من میدم رهن شو آتوسا فقط اجازه بدین با هم زندگی کنیم ...بابا گفت : اینم برای شما مشکل میشه من می خوام شما ها راحت باشین ..اینطوری به خاطر ما شاید اینجا راحت نباشین ...گفتم : پیشنهاد ماهان به نظرم خیلی خوبه تارا هم به اینجا عادت کرده ..شما ها هم به حاجی و حاج خانم ..من و ماهان هم بیشتر سر کاریم ..




داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هشتم- بخش ششم









صدای زنگ گوشی من بلند شد که روی میز ناهار خوری بود  ..ساعت نزدیک نه شب بود و من کسی رو نداشتم که بهم زنگ بزنه ..شماره ی مینو بود ..به محض اینکه گفتم الو ..صدای فریاد ها و ضجه ی اونو شنیدم ..که می گفت :  ..آتوسا دیگه نمی تونم ..به دادم برس ..دارم خفه میشم ...گفتم : چی شده ؟ کجایی ؟ گفت : فرار کردم توی خیابونم ....گفتم :آدرس بده الان میام ...مینو خودتو کنترل کن تا من برسم ...

فورا مانتومو پوشیدم ..ماهان گفت این وقت شب نمی زارم تنهایی بری ..گفتم : ماهان جان؛؛ من تا همین چند وقت پیش همه جا میرفتم خواهش می کنم امشب اینجا بمون تا من برگردم ..لطفا ..

گفت : پس توام  لطفا آهسته برو فرقش چند دقیقه اس بفهمم مثل اون شب رانندگی کردی با من طرفی ...







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هشتم- بخش هفتم








همین طور که به طرف آدرسی که مینو داده بود میرفتم مجید زنگ زد و با هراس پرسید : ببخشید آتوسا خانم مینو پیش شما نیومده ؟ گفتم : نیومده ولی زنگ زده دارم میرم پیشش نگران نباشین یا راضیش می کنم میارمش خونه یا می برمش خونه ی خودمون ..گفت : تو رو خدا بهم خبر بدین خیلی نگرانشم ....گفتم : خاطرتون جمع باشم من مراقبشم ...

وقتی مینو رو پیدا کردم گوشه ی خیابون نشسته بود و یک دستمال خونی جلوی دماغش گرفته بود و صورتش از بس گریه کرده بود سرخ بود ..فورا سوار شد و گفت : ببخشید نمی خواستم با این وضع برم خونه ی مامانم ..اونا نمی دونن که منو و مجید با هم چقدر اختلاف داریم ..گفتم : خوب کاری کردی بریم خونه ی ما ؟ گفت : نه ..اونجا هم نمیام ..گفتم : خوب بگو چیکار کنم ؟ کجا برم ؟ این وقت شب چاره ای نداریم باید یک جایی بریم دیگه .....و راه افتادم ...طرف خونه ی خودمون  و گفتم تعریف کن زود باش می خوام بدونم چی بسرت اومده که نمی تونی مجید رو ببخشی ..حتی اگر ناراحت بشی می خوام بدونم چی بسرت اومده ؛ دیگه ولت نمی کنم ....






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هشتم- بخش هشتم









اما اون ساکت موند ...کنار پارکی نزدیک خونه نگه داشتم .. و گفتم : می خوای پیاده بشیم حرف بزنیم تا وقتی آروم شدی بریم خونه ... گفت : چی بگم ؟ حرفی برای گفتن نمونده ...گفتم :  من مثلا دوستت هستم ..

مطمئنم  وقتی درد دلت رو به یکی بگی  خودت متوجه میشی که اونقدر ها هم مهم نبوده ..بدون اینکه گریه کنه ..مثل بارون اشکش پایین میومد و بازم سکوت کرد ...از دکه ای که اونجا بود براش یک آبمیوه گرفتم و یکم بالاتر  روی یک نیمکت نشستیم ...و بالاخره لب باز کرد و همراه با آهی بلند و سوزناک گفت : آخه نمی دونم از کجا شروع کنم ..از وقتی خوشبخت بودم یا از وقتی که دنیا روی سرم خراب شد ...گفتم : از هر کجا که می خوای بگو هر طوری راحتی ....گفت : اونقدر خوشبخت بودم که همه به حالم غبطه می خوردن ..من عاشق مجید و اون عاشق من,, همه بهمون می گفتن لیلی و مجنون ...ای داد بیداد کاش اینطوری نبود اونوقت شاید کمتر ناگوارم می شد ... عروس یک دونه ی حاجی سرداری و دختر یکی یک دونه ی پدر و مادر ..خودت می ببینی که چقدر مجید خانواده ی خوبی داره ..حاجی یک مومن به تمام معناست ..انسان واقعی ..منم فکر می کردم مجیدم همینطوره ..نمی دونم یک مرتبه چی شد که انگار توی زندگی من بمب منفجر شد و همه چیز بهم ریخت ...






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هشتم- بخش نهم







هستی دوساله بود که من دوباره باردار شدم اون زمان مجید  با من خیلی مهربون شده بود مرتب برام گل می خرید و کادو های گرونقیمت می گرفت .. تازه وارد ماه هشتم شده بودم که  ..سیزده بدر همه خانواده ی منو و خانواده ی مجید رفته بودیم باغ آقا جون ..اما من تمام روز می دیدم که مجید حال خوبی نداره مضطرب  و نگران بود و مدام به اطراف نگاه می کرد طوری که همه ازش می پرسیدن چی شده مجیدچرا سر حال نیستی ؟ این باعث شد منم به شک بیفتم و حواسم بهش باشه  فقط  دلم می خواست بدونم برای چی ناراحته ..اونقدر دوستش داشتم که فکر دیگه ای به ذهنم نرسید  ..

بعد از ظهر که بودو من و مجید رفتیم توی اتاق و کنار هم دراز کشیدیم ... مجید فکر کرد من  خوابم ..بلند شد و نگاهی به من کرد و با عجله از در اتاق بیرون رفت  ..بلند شدم ببینم کجا میره که منتظر بود من خوابم ببره ..دیدم داره میره  بطرف در خروجی باغ ..پشت سرش رفتم ..نزدیک در به خونه ی سرایدار اشاره کرد ..و رفت به طرف در  ..



داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هشتم- بخش دهم








پشت یک درخت قایم شدم ..اون زمان مردی که شامراد بهش می گفتن  با زن و سه تا بچه هاش اونجا زندگی می کردن ..یک مرتبه دیدم دختر شانزده هفده ساله ی شامراد چادر به سر داره با سرعت میره بطرف در باغ  و دنبال مجید از در باغ بیرون رفتن ..

فورا خودمو رسوندم پشت در خواستم دنبالشون برم که صدای اونا رو از شنیدم که پشت دیوار حرف می زدن و چون صدای دختره بلند بود به خوبی  شنیدم که  با گریه می گفت : تو آبروی منو بردی بچه ام رو کشتی... 

اون بچه ی توام بود جون داشت توی شکمم تکون می خورد چطور دلت راضی شد این کارو بکنی ..

 نمی دونم خراب شدن یک سقف رو روی سر آدم چطوریه ولی من اون زمان اینو با تمام وجودم حس کردم ..

ناله ای از گلوم بیرون اومد و  دستم رو گرفتم به دیوار ..می خواستم برم بیرون و رسواش  کنم می خواستم فریاد بزنم ..ولی نتونستم ...کنار دیوار مچاله شدم و از درد فریاد زدم ..و چشمم سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم ...





ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
انتظار خيلي بده  صدبار اومدم نگاه كردم و رفتم 😬

عزیززززززم شرمنده باور کن از ساعت یک و بیست دقیقه نشستم تا وی. پی ان وصل شه پسرمم من و سوژه کرده حتی به خالش میگه مامان از ساعت یک نشسته دم شارژر قدیم مامان و تو آشپز خونه پیدا میکردم الان کنار شارژر اصلا به خاطر فیل. تر خیلی سخت شده ولی من سعی میکنم تا دو بذارم شما هم یک و نیم به بعد بیاین که خیلی اذیت نشین عزیزم ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
عزیززززززم شرمنده باور کن از ساعت یک و بیست دقیقه نشستم تا وی. پی ان وصل شه پسرمم من و سوژه کرده حتی ...

فدات شممم عزيزممم

ممنون 

بخدا خيلي ماهي 

لطف ميكني از وقتي كه ميذاري 

واقعا سپاسگزارم💋💋

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792