داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_بیست و هفتم- بخش نهم
تا جشن تولد دو سالگی تارا .....
روزی رو که اونو پیدا کرده بودم تاریخ تولدش قرار دادم چون نمی دونستم چه روزی به دنیا اومده ..همه رو دعوت کردم و خوب ماهان هم جز اونا بود ..آزیتا و رسول رفته بودن کمک مامان و قرار بود من خرید کنم زود تر به دستشون برسونم ..
صبح کارامو روبراه کردم و به شیدا و شایان گفتم من میرم خونه ..شما ها مراقب اینجا باشین ..
شب دیر نکنین زودتر بیاین ..
کیفم رو که بر داشتم و رفتم به طرف در با ماهان سینه به سینه با هم روبرو شدم ..
سلام کرد و گفت : تو داری میری ؟ گ
فتم : تولد تاراس باید خرید کنم ببرم خونه ..
گفت : باهات کار دارم می تونم همراهیت کنم ؟ برگشتم به شیدا و شایان نگاه کردم هر دو با یک لبخند مرموز بهم نگاه می کردن ..
شایان گفت : ما مراقب اینجا هستیم خیالت راحت برو به سلامتی....
منظورشو نفهمیدم ...گفتم :یادت باشه شایان یکی طلبت ....
وارد پیاده رو شدیم حس کردم یک طورایی ماهان خوشحال به نظر می رسه ..
داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_بیست و هفتم- بخش دهم
گفت : ماشین من ؛؛ یا تو ؟
گفتم : فرق نمی کنه
گفت : پس با من بیا ...
گفتم : ماهان خیلی کار دارم هنوز کادوی تارا رو نگرفتم تازه بهش قول دادم امروز پیشش بمونم ...
گفت: بیا خودم می برمت ..
راه افتاد طوری که انگار از خوشحال روی پاش بند نبود ..با هم خرید کردیم و کادو خریدیم ..
دیگه نزدیک ظهر بود ..همش به ساعت نگاه می کردم ...تا بالاخره راه افتادیم طرف خونه ....
اما ماشین رو انداخت توی جاده ی خاکی که میرسید کنار رود خونه ..
گفتم کجا میری ؟ دیرم شده ..
گفت زیاد طولش نمی دم ..صبر کن ..و یک جای خلوت نگه داشت و گفت پیاده شو...
گفتم : ماهان فکر کنم داری زور میگی ؛؛ از این کارا ازت ندیده بودم ..
میگم بچه چشم براهمه ..
گفت : پیاده شو ..حرف نزن ..و خودش رفت کنار آب ایستاد ..چاره ای نبود آهسته پیاده شدم و رفتم جلو ..
گفتم : چی شده چرا اومدیم اینجا ؟
گفت : دستت رو بده به من ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar