2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154599 بازدید | 1207 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و ششم - بخش اول







طوری ترسیده بودم که فراموش کردم ماهان پشت خط گوش میده ..و با همون اضطراب ادامه دادم ..

یکی اون شماره رو بگیره ..زود باشین ..

صدای ماهان رو شنیدم که گفت : چی شده آتوسا خانم اتفاقی افتاده ؟ 

گفتم : نه ؛نه ؛ ببخشید  من خودم بهتون زنگ می زنم ...

و اونقدر دستپاچه شده بودم که  قبل از اینکه حرفی بزنه قطع کردم ...

بابا فورا اون شما ره رو گرفت و  گفت : لطفا زود بیاین مهدی  اینجا ست دم خونه ی ما ؛؛

دیدمش ....باشه ...باشه چشم ..خواهش می کنم تا اتفاقی نیفتاده خودتون رو برسونین ...

و رو کرد به من و گفت : نترس بابا ؛؛ بیا اینجا پیش من ..

دارن میان ..در خونه هم که بسته اس اونم پشت در ..از چی می ترسی ؟ ..چرا بزرگش می کنی بابا ؟ 

گفتم : نمی دونم شایدم زیادی بزرگش کردم ..ولی دست خودم نیست بدنم داره می لرزه 

بابا گفت :دیگه صلاح نیست پشت پنجره  بری  ..نکنه تو رو ببینه و یک عکس العملی نشون بده  ...





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و ششم - بخش دوم 






نشستم روی مبل دستهامو بهم فشار می دادم ..

آره شاید من بیش از حد وجودم پر از ترس شده بود ..

ولی خوب حقم داشتم مگه می تونستم بلا هایی که مهدی سرم آورده بود و زخم هایی که به روح و روانم زده بود فراموش کنم ؟ 

طاقت نداشتم ..همینطور راه میرفتم و از گوشه ی پرده طوری که تکون نخوره به بیرون نگاه می کردم و قلبم تند می زد ..

اما از اونجا چیز زیادی معلوم نبود ...یک لحظه فکر کردم نکنه اشتباه کردم ..ولی وقتی یاد چیزی که دیده بودم میفتادم مطمئن می شدم  با اینکه صورتشو ندیدم ؛؛ خود مهدی  بود ...

همون موقع مینو از راه رسید و با شکوه خانم و مجید و حاجی اومدن بالا ..

از در ایوون که وارد شد دستهاشو باز کرد و با یک حلقه اشک اومد جلو و منو در آغوش گرفت ...وگفت : الهی بمیرم برات تا شنیدم اومدم طاقت نیاوردم ...

نگران نباش آقا جون با پلیس حرف زده اونا هم دارن میان ... 

گفتم : مینو ..اینجاست خودم پشت درخت دیدمش خدا رحم کرده وقتی تارا رو بردم دکتر بهمون حمله نکرد ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و ششم - بخش سوم 






با هراس گفت : تو رو خدا ،، راست میگی ؟ با تارا رفته بودی بیرون ؟ 

اون شیزوفرنی داره اگر توی توهم باشه  هر کاری از دستش بر میاد ..

گفتم بچه ام مریض بود مجبور بودم ...

ما منتظر پلیس و آمبولانس بودیم ....

ولی جرات نمی کردیم پرده رو عقب بزنیم و بیرون رو نگاه کنیم ..که یک مرتبه صدای زنگ در خونه  بلند شد که بی اختیار همه ی ما از جا پریدیم ...

حاجی گفت : بعید می دونم که پلیس به این زودی رسیده باشه ... شاید از بیمارستان اومدن ؟ 

مینو گفت : وای اگر اینطور باشه اون دیگه فرار کرده نمی تونن بگیرنش  ..

بابا گفت : من باز می کنم ...

مجید گفت : نه شما نمی خواد برین  آقای حمیدی من میرم  ...

گفتم : نه آقا مجید اگر مهدی باشه شما رو نمیشناسه و  با خودش خیال بافی می کنه ..اجازه بدین بابا بره ...





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و ششم - بخش چهارم 




مامان با دستپاچگی می گفت : همه بشنین ..خیلی عادی باشین ....انگار نه انگار ...

 مثلا ما مهمون داریم ....

بابا آیفون رو برداشت و  پرسید کیه ؟..بعد رو کرد به منو گفت : میگه ماهان هستم ...

در حالیکه از استرس چونه ام می لرزید و دندون هام می خورد بهم گفتم : مینو ماهانه چیکار کنم حالا ؟  

اومده اینجا چیکار ؟

 گفت : خوب باز کنین ببین چیکار داره ؟ نمیشه که پشت در بمونه ..

گفتم : ...وای خدای من؛؛ الان توی این موقعیت  تو یکی رو کم داشتم ...

با سرعت رفتم جلوی در و خودم باز کردم و  گفتم : سلام .. فرمایشی داشتین ؟ 

گفت : آتوسا خانم من اومدم که ...

گفتم : تو رو خدا زود از اینجا دور بشین ..خواهش می کنم ..بعدا براتون توضیح میدم ..زود باشین برین  ..

در حالیکه چشمهاش از تعجب گرد شده بود به اطراف نگاه کرد و گفت : چی شده ؟ نگران شدم ...آهان نمی تونین بگین ..؛؛  ببخشید؛ من میرم ..مثل اینکه موضوع خانوادگیه  ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و ششم - بخش پنجم 






گفتم : بله زود سوار ماشین بشین و برین لطفا؛؛  و درو بستم ...

و با خودم فکر کردم اگر مهدی اینجا باشه ممکنه با اون در گیر بشه   ....

دوباره درو باز کردم اون هنوز اونجا ایستاده بود ..

گفتم : بفرمایید تو ...تو رو خدا ببخشید ...ماهان مثل آدم های شوک زده به من نگاه می کرد و گفت : اگر می تونم کمکی بکنم وگرنه میرم ..

آخه چی شده شما اینقدر حالتون بده ؟ آتوسا نگرانت شدم ..بهم بگو چی شده ..

فرصت هیچ حرکتی رو نداشتم چون در یک چشم بر هم زدن مهدی رو پشت سرش دیدم ..

و من اون صورت غضبناک رو خوب می شناختم ..با  ترسی که نزدیک به گریه بود  یک لبخند زورکی زدم و گفتم : سلام مهدی خوبی خوش اومدی ..

اومد جلو و در حالیکه به ماهان نگاه می کرد به من گفت : این آقا کی باشن ؟ آتوسا تو دوباره شروع کردی؟ چشم منو دور دیدی ؟ برای همین می خواستی من بیمارستان بخوابم؟ ...





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و ششم - بخش ششم 






ماهان دستپاچه شده بود و رنگ از روش پرید ..و دستشو برد جلو تا با مهدی دست بده گفت : سوءتفاهم شده آقای محترم ..من ..من .. 

همکار شون هستم .. مزاحم نمیشم ...

مهدی بازوشو گرفت و گفت :  نه وایسا ببینم اینجا چه غلطی می کردی ؟ با زن من چیکار داشتی ؟ ....

بابا اومد دم در و بقیه هم کنار دیوار دور از چشم اون جمع شده بودن  که نترسه و فرار کنه ..

بابا گفت : سلام آقا مهدی خوبی بابا ؟ چرا دم در وایسادی بیا تو ..

گفت : سلام بابا اجازه بدین تکلیف این آقا رو روشن کنم ...بگو ببینم از زن من چی می خواستی ؟ 

تو غلط کردی با زن من حرف زدی ... 

ماهان که معلوم بود حال خیلی بدی داره نا باورانه گفت : هیییچی والله یک سئوال داشتم ..

مهدی یک مرتبه هلش داد و چسبوندش به درختی که نزدیک در حیاط بود و اونم پاش گیر کرد به جدول و خورد زمین ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و ششم - بخش هفتم 






و بعد  مثل برق دست منو گرفت و کشید و گفت : دیگه نمی زارم اینجا بمونی باید برگردی خونه ات ...

اما مجید و حاجی مهلت ندادن هر دو با هم بهش حمله کردن و گرفتش ..

زور مهدی خیلی بیشتر از اونا بود ..

مجید به ماهان که فورا از زمین بلند شده بود گفت کمک کن ..

ولی ماهان نمی دونست منظور اون چیه و ما داریم چیکار می کنیم ...

جلوی در همدیگر رو می زدن و حاجی و مجید سعی می کردن نگهش دارن ...

که صدای آمبولانس و پشت سرش ماشین پلیس بلند شد در حالیکه مهدی با مشت زده بود توی صورت حاجی و مجید رو زخمی کرده بود  ...

و مهدی رو در حالیکه به من فحش های بدی می داد و منو به هرزگی متهم می کرد ..و فریاد می زد من بچه ام رو می خوام.




داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و ششم - بخش هشتم 





دستهامو از خجالت گذاشتم روی صورتم و دویدم توی اتاق بابا ودرو بستم و های و های گریه کردم ..

واقعا دلم می خواست زمین دهن باز کنه و زنده به گور بشم ..

احساس می کردم دارم خفه میشم ...

و مدام آهسته تکرار می کردم ..نمی خواستم ماهان بفهمه ..نمی خواستم ..

خدایا چرا ..این که خواسته ی زیادی نبود  ازم دریغ کردی ؛؛ 

چرا همین امروز اون باید میومد اینجا ؟ یکی بهم بگه چرا ؟ 

یک وقت هایی حوادث بد و ناگوار پشت سر هم برای آدم اتفاق میفته که حتی نمی تونی اونا رو هضم کنی ..مثل کسی بودم که توی یک رینگ بوکس داشتم کتک می خوردم ..نه زمان تموم میشد نه نیروی کسی که داشت منو می زد ...

 مامان زد به در و گفت : آتوسا جان مادر بیا بیرون تارا بیدار شده تو رو می خواد ..دلم نمی خواست چشمم به کسی بیفته احساس می کردم خُرد شدم ....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و ششم - بخش نهم 




آهسته گفتم : سرشو گرم کنین تا حالم بهتر بشه ..وقتی همه رفتن میام ..

روی تخت بابا دراز کشیدم ..همینطور اشکم میومد پایین ..با خودم زمزمه می کردم ..تارا ؛؛ امیدم ...

همه ی هستی من توی این دنیا ؛؛  میام مامان ..به خاطر تارا میام ..حالم بهتره بشه میام ...

مدتی گذشت ..

مینو اومد پشت و در و گفت : دوستم ؟ دوست خوبم؟ آتوسا جان ؟  ..تو خیلی قوی تر از اونی هستی که به این موضوع اهمیت بدی ..

دیگه گرفتنش ..تموم شد ..به خاطر تارا خودتو جمع و جور کن ..بچه تو رو می خواد .. 

منم باید برم جایی دعوت دارم ؛؛  بزار نگرانت نباشم ...

خودت می دونی چقدر دوستت دارم ..آتوسا ؟ یک چیزی بگو ...

گفتم : ببخشید شما ها رو هم توی درد سر انداختم  .. برو بهت زنگ می زنم ..قول میدم ؛؛ الان حالم خوب نیست ...






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و ششم - بخش دهم 







همینطور که دراز کشیده بودم و گریه می کردم خوابم برد ..نفهمیدم چه مدت خواب بودم یک مرتبه  با هراس چشمم رو باز کردم سکوت بود به ساعتی که روبروی تخت بابا بود  نگاه کردم   یک بعد از ظهر رو نشون می داد  ..نگران تارا شدم ..

فکر می کردم همه رفتن ..بلند شدم و درو باز کردم ....

سرجام خشکم زد وقتی دیدم که ماهان و تارا روی مبل نشستن و مقدار زیادی کاغذ دورشون ریخته ...

آهسته با هم حرف می زدن پشت ماهان به من بود ..

مامان اشاره کرد به خاطر تارا نرفت .. .اما تارا منو دید و دوید به طرفم ..

بغلش کردم .و فورا دستم رو گذاشتم روی پیشونیش دیدم تب نداره ...

با خودم گفتم ؛خدا رو شکر که بچه ام بهتر شده ..آتوسا همین که هست بایدبا واقعیت های زندگی روبرو بشی..خودتو نباز ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و ششم - بخش یازدهم 





ماهان که متوجه ی من شده بود بلند شد و گفت : بهترین ؟ 

گفتم : بله ممنون ..بابا کجاست؟ ..

مامان گفت دیشب که هیچکدوم نخوابیدیم اونم رفته یکم بخوابه اعصابش خرد شده بود ..

آقا ماهان زحمت کشیدن و پیش تارا موندن ..

ماهان گفت : موندم و به تارا خانم قول دادم امروز ببرمش کباب بخوریم .. مادر شما اجازه میدین ؟ من باید یکم با آتوسا خانم حرف بزنم ...

گفتم : نه ؛ باور کنین که حالشو ندارم ..

گفت : اهل اصرارکردن نیستم ولی فکر می کنم الان وقتشه که شما حال و هواتون عوض بشه ..منم همینطور به هر حال این من بودم که کتک خوردم ..شما به من بدهکار شدین ....

مامان گفت : آره مادر برو یک دوری می زنی بر می گردی به خاطر تارا برو ...

با خودم فکر کردم اگر الان براش توضیح بدم خیالم راحت تر میشه واین بود که یکم بعد در حالیکه  تارا گاهی توی بغل ماهان بود و گاهی دو تایی دستشو می گرفتیم ..پیاده راه افتادیم ..به طرف پارک .....





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و ششم - بخش دوازدهم 






کنار هم قدم بر می داشتیم بدون اینکه حرفی بزنیم ... از همون راه همیشگیِ پارک رد شدیم و از روی پل گذشتیم تا به اون کبابی رسیدیم ..

من ساکت بودم و تارا بلبل زبونی می کرد مدام از ماهان سئوال می پرسید و اونم با حوصله جواب می داد ...

ماهان طوری رفتار می کرد که انگار بار ها ما رو با خودش آورده بیرون مراقب بود ..

لقمه درست می کرد و دهن تارا میذاشت ...باهاش شوخی می کرد و گاهی قلقلکش می داد و اونم می خندید .. ..

تا اینکه تارا توی بغل من خوابش برد ..موهای اونو نوازش کرد و به صورتش خیره شد بعد با افسوس گفت : این بچه چه گناهی داره که پدرش این بیماری رو گرفته ..

مادرتون یک چیزایی تعریف کرد متاسف شدم ..

گفتم : نمی دونم مادرم برای شما چی تعریف کرده ...اما من امروز از شما خیلی خجالت کشیدم ..

گفت : چرا خجالت کشیدین ؟  هر کسی توی زندگی یک مشکلاتی داره ..دنبالم که نفرستاده بودین خودم اومدم ...

گفتم : ولی دلم نمی خواست جلو شما آبروم بره  ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و ششم - بخش سیزدهم





یک لبخند زد و آرنج های دستشو گذاشت روی میز و گرفت دو طرف صورتش و گفت : خوب منم آبروی خودم رو می برم که بی حساب بشیم ..خوبه؟ ..

مثل شما یکبار ازدواج نا موفق داشتم ..حالا دنبال مقصر نمی گردیم من حق بجانب اونم حق بجانب .. هر کدوم از دریچه ی چشم خودمون زندگی رو نگاه می کردیم دوسال پر از جنجال و کش مکش  ..

گفتم : جدا شدین ؟

 گفت : بله چهار سال پیش ..

گفتم : چطوری حق به جانب شما بود ؟ 

خیلی خونسرد گفت : نمی دونم ...اون دوست داشت همزمان با شوهر داشتن دوست پسر داشته باشه ..با هم رفته بودن دبی .. توی هتل گیرشون انداختم ....

از ترس غیب شد و لی منم دنبالش نگشتم  همون جا بلیط گرفتم و برگشتم ..

تقاضای طلاق دادم ..نه که غیرت نداشته باشم ..داشتم  ولی بعد فکر کردم برای چی؟ و به خاطر کی؟ زندگی خودمو نابود کنم ..

البته مدت ها بود که می دونستم با یکی رابطه داره ...

مقصر بودم چون از اول دیده بودمش چطور آدمیه و باهاش ازدواج کردم ...

یک روز مفصل براتون تعریف می کنم ..اما الان برای اینکه آبروی منم رفته باشه کافیه ...

حالا شما بگو  چی بسرت اومده ....




ادامه دارد







دوستان سلام این قسمت دیروز جامونده بوذ الان گذاشتم قسمتهای امروزم میذارم 


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش اول






گفتم : چی بگم خودتون دیدین که  ..مریض بود.. 

از همون شب اول منو کتک زد ..دیگه می تونین تصور کنین که چی کشیدم ..با هام مهربون بود ..خیلی بیشتر از اونی که یک مرد می تونه با زنش باشه ..

نمی دونم این برای ضعفش بود یا واقعا منو دوست داشت ...و همین منو وادار می کرد که باور کنم روزی خوب میشه ..

و به امید اون روز تحمل می کردم ..نمی خواستم آدمی باشم که توی زندگی زود جا می زنه فکر می کردم فداکاری کنم همه چیز درست میشه   ....

ولی بعدا فهمیدم که به خاطر پول اون همه با من خوب بود و اینطوری می تونست هم منونگه داره هم ازم پول بگیره .. ..

من کار می کردم اون راحت خرج می کرد ....اون اواخر دیگه نمی تونست به خوش اخلاقی هم تظاهر کنه ..و من بعدا فهمیدم که بیماری شیزوفرنی هم داره ..

دکتر می گفت به احتمال زیاد از قبل داشته ولی خفیف بوده ...

اما اون زمان من اینو نمی دونستم فقط طاقتم تموم شد ..

بالاخره هم آزادی مو با پول خریدم ...ولی از دستش خلاص نشدم ..





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش دوم 





گفت : نباید از این مرد بچه دار می شدین ..به خاطر تارا ول کن شما نمیشه  ..

تو می دونستی چرا تارا دلش نمی خواد با هستی بازی کنه ؟ 

گفتم : نه ؛ اوایل  خیلی با هم خوب بودن تازگی اینطوری شده ...

گفت : تو که خواب بودی دیدم از هستی دوری می کنه .. و میومد بغل من ؛؛ وقتی اونا رفتن  ازش پرسیدم؛؛ چرا نمی خوای با هستی بازی کنی ؟ 

آتوسا می دونی چی گفت ؟ هستی به من میگه تو بابا نداری ....

تارا هم بهش گفته من بابای اونم ؛؛ باور کن وقتی این شنیدم خیلی منقلب شدم اصلا بغض گلومو گرفت .. 

تارا هیچ حسی به پدر خودش نداره انکارش می کنه ...

گفتم : عجیبه این حرفا رو به تو زده ؟ ای وای بمیرم بچه ام دنبال بابا می گرده ..... ماهان ؟ ..آخه  تارا دختر اون نیست ....

فرزند خونده ی منه ..نمی خوام کسی بدونه ..این یک رازه بهتون گفتم ولی خواهش می کنم به کسی نگین ....

البته اطرافیانم می دونن ولی نمی خوام شما با کسی در میون بزارین .....متوجه هستین که چی میگم ؟






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش سوم






گفت : یعنی تارا دختر خودتون نیست ؟

 گفتم : خواهش می کنم دیگه این حرف رو نزنین تارا دختر منه ..

گفت : توی شناسنامه اش اسم پدرش چی میشه ؟گفتم : فعلا پنج ساله یک کارت شناسایی دادن که فامیلش فامیل منه ..

نام پدری در کار نیست ..بعد از پنج سال اگر ازدواج نکرده باشم بهش شناسنامه میدن ..

گفت : اگر کرده باشین ؟ 

گفتم : اون مرد باید قبول کنه که پدر تارا بشه وگرنه اجازه ندارم باهاش ازدواج کنم مگر اینکه تارا رو پس بدم ..

البته این قوانینی بود که موقع تحویل گرفتش امضا کردم ...

گفت : شما خیلی مهربونی  ..وای نمی دونستم ..ولی تارا خیلی شیبه خودته ..

همون صورت معصوم و چشم های نافذ ...می دونین اولین باری که شما رو دیدم ..همین صورت معصوم تون توجه منو جلب کرد ..

از نگاهتون غم می بارید ..

اما اونشب توی نمایشگاه خیلی خوشحال به نظرم رسیدین ..






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش  چهارم





گفتم : راستی شما رو کی دعوت کرده بود برای نمایشگاه ..

به صورتم نگاه کرد و لبخندی  زد و گفت : کاملا اتفاقی بود ..

دوستم خبر نگار یک مجله اس و همیشه دنبال این طور نمایشگاه هاست ..به من گفت واتفاقا بیکار بودم  باهاش اومدم ..

وقتی شما از در وارد شدین به نظرم آشنا اومدین ..با خودم گفتم خدایا من این خانم رو کجا دیدم  ؟ 

 ولی تا چشمم افتاد به  تارا  یادم اومد و  شما رو شناختم من به تقدیر اعتقاد دارم ...

راستش خیلی دوست دارم بیشتر با شما آشنا بشم ..اگر احساستون مثل منه ؛؛ ...

گفتم : با من آشنا بشین که چی بشه ؟ ندیدین چقدر گرفتارم ؟ یک دختر دارم و یک پدر و مادر که باید خرج اونا رو تا آخر عمرم بدم ....

و یک نفر که هر آن ممکنه دوباره فرار کنه و بیاد سروقتم تازه خرج بیمارستان اونم  من میدم ....

جایی که کار می کنم مال من نیست ..کرایه ی اونجا رو هر ماه باید بفرستم آلمان ..

کرایه خونه و هزار تا خرج دیگه ....و پوز خندی زدم و ادامه دادم باز بگم یا الان فرار می کنین ؟






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش پنجم 




اینا رو گفتم تا ماهان  بدونه که من دنبه ی چربی ندارم ..و اگر مثل مهدی فکر کرده یک زن بگیره که براش کار کنه تکلیفش روشن بشه .. 

در واقع  به هیچ کس اعتماد نداشتیم و می ترسیدم اون بخواد منو پله ی ترقی خودش بکنه ..

گفت : اینا که گفتین هیچ ربطی به دوستی من و شما نداره ....

هر دوی ما زخم خورده هستیم می تونیم همدیگر رو درک کنیم ..

گفتم : زخمی که به دل یک زن می خوره خیلی با یک مرد فرق داره ...

در حالیکه زخم من  اونقدر عمیقه که نمی تونم مرهم دل کسی باشم ...

 باید بگم که دلم می خواد ..کدوم آدمی هست که دلش نمی خواد خوشبخت زندگی کنه  ؟ 

منم یک زنم با همه ی اون احساس هایی که باید داشته باشم ولی شرایط بهم اجازه نمیده ..نه حاضر نیستم کسی رو وارد زندگیم بکنم ...

گفت :به من بگو چه کسی رو میشناسی که از تو خوشبخت تره ؟ فکر کن سه نفر رو اسم ببر ؛؛ و بهم بگو  دلت می خواست جای اون بودی ....






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش ششم 





همه ی آدم ها دور نمایی زیبا یی دارن اما  وقتی وارد زندگی اونا میشی تازه می فهمی اووو چه خبره  ..

این خوشی ها و نا خوشی ها زندگی آدم ها رو می سازه ..سخت نگیر .. 

اینقدر مته به خشخاش نزار .... اینایی که به من گفتی اصلا چیز مهمی نیست همش با پول حل میشه پس غصه ای نداره  ..

همه چیز نمی تونه و نباید اونطوری که تو می خوای باشه ..نامرادی های دنیا مال همه ی آدم هاست ... 

من قصه ی خودمو یک طوری بهت گفتم که فکر کردی برای من آسون بوده ؟ 

هنوز از یاد آوری اون ماجرا ها اعصابم  داغون میشه ولی سخت نمی گیرم ..حتی قصد داشتم تا آخر عمرم سراغ هیج زنی نرم, اما وقتی تو رو شناختم حسم عوض شد ؛؛ حس توام می تونه عوض بشه ..

فقط یک فرق داریم ..من با خودم مبارزه نمی کنم میرم اونجا که احساسم بهم میگه  ؛به نظرم تو خیلی زندگی رو جدی گرفتی در حالیکه ما از یکساعت دیگه ی خودمون خبر نداریم ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش هفتم 






گفتم : به نظرم عقل باید بر احساس غالب باشه  ..

خندید و گفت نه حرف تو نه حرف من ..عقل و احساس رو با هم بکار می گیریم و میریم جلو تا خدا چی بخواد ..

یکم راحت تر زندگی کن ..به خدا اونقدر ها سخت نیست ..

به نظر من بدون اراده ی اون خدای متعال که حواسش به ما هست  برگ از برگ نمی جنبه ....

پس ما بی خودی دست و پا می زنیم ...

گفتم : ولی خواهش می کنم یکم از من فاصله بگیر من الان  آمادگی هیچ رابطه ای رو ندارم ..نه ؛ نمی تونم ..باور کنین حالم از همه چیز بهم می خوره ..

گفت : چایی می خورین ...

گفتم :  آره خیلی خوبه ...فورا  سفارش داد و خوردیم وقتی تارا بیدار شد  از همون راه برگشتیم بطرف خونه ....

در حالیکه ماهان اونو گذاشته بود روی شونه هاش و گاهی برای اینکه اون خوشش بیاد می دوید و بالا و پایین می پرید ...





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش هشتم 





حس خوبی داشتم با اینکه هنوز به این باور بودم که وجود یک مرد در کنار من به صلاحم نیست ..

داشتم فکر می کردم امروز صبح من چه حالی داشتم و حالا نزدیک غروب  دارم با ماهان توی پارک قدم می زنم   ....چیزی که اصلا تصورشم نمی کردم ...

 بعد ما رو رسوند در خونه و بدون اینکه حرف اضافه ای بزنه رفت ولی ،  تاثیر عمیقی روی من گذاشته بود ...

از اون  به بعد  ماهان  روزی دو سه بار به من زنگ می زد  ..

چیز به خصوصی نمی گفت حال و احوال می کرد و از کار حرف می زدیم  ...و هر چند روز یکبارم میومد آتلیه و با هم فیلم های عروسی رو آماده می کردیم  ...و من که کاملا آدم احساسی بودم به این تلفن ها و دیدار ها دلم خوش بود  ...

مدام چشم به راهش می شدم و منتظر بودم بهم تلفن کنه ....

اما چون حرفی نمی زد نمی دونستم توی دلش می میگذره ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش نهم 





تا جشن تولد دو سالگی تارا .....

روزی رو که اونو پیدا کرده بودم تاریخ تولدش قرار دادم چون نمی دونستم چه روزی به دنیا اومده ..همه رو دعوت کردم و خوب ماهان هم جز اونا بود ..آزیتا و رسول رفته بودن کمک مامان و قرار بود من خرید کنم زود تر به دستشون برسونم ..

صبح کارامو روبراه کردم و به شیدا و شایان  گفتم من میرم خونه ..شما ها مراقب اینجا باشین ..

شب دیر نکنین  زودتر بیاین .. 

کیفم رو که بر داشتم و رفتم به طرف در با  ماهان  سینه به سینه با هم روبرو شدم  ..

سلام کرد و گفت : تو داری میری ؟ گ

فتم : تولد تاراس باید خرید کنم ببرم خونه ..

گفت : باهات کار دارم می تونم همراهیت کنم ؟ برگشتم به شیدا و شایان نگاه کردم هر دو با یک لبخند مرموز بهم نگاه می کردن ..

شایان گفت : ما مراقب اینجا هستیم خیالت راحت برو به سلامتی.... 

منظورشو نفهمیدم ...گفتم :یادت باشه شایان یکی طلبت ....

وارد پیاده رو شدیم حس کردم یک طورایی ماهان خوشحال به نظر می رسه ..






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش دهم 






گفت : ماشین من ؛؛ یا تو ؟ 

گفتم : فرق نمی کنه 

گفت : پس با من بیا ...

گفتم : ماهان خیلی کار دارم هنوز کادوی تارا رو نگرفتم تازه بهش قول دادم امروز پیشش بمونم ...

گفت: بیا خودم می برمت ..

راه افتاد طوری که انگار از خوشحال روی پاش بند نبود  ..با هم خرید کردیم و کادو خریدیم ..

دیگه نزدیک ظهر بود ..همش به ساعت نگاه می کردم ...تا بالاخره راه افتادیم طرف خونه  ....

اما ماشین رو انداخت توی جاده ی خاکی که میرسید کنار رود خونه ..

گفتم کجا میری ؟ دیرم شده ..

گفت زیاد طولش نمی دم ..صبر کن ..و یک جای خلوت نگه داشت و گفت پیاده شو...

گفتم : ماهان فکر کنم داری زور میگی ؛؛ از این کارا ازت ندیده بودم ..

میگم بچه چشم براهمه ..

گفت : پیاده شو  ..حرف نزن ..و خودش رفت  کنار آب ایستاد ..چاره ای نبود آهسته پیاده شدم و رفتم جلو ..

گفتم : چی شده چرا اومدیم اینجا ؟ 

گفت : دستت رو بده به من ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش دهم 






گفت : ماشین من ؛؛ یا تو ؟ 

گفتم : فرق نمی کنه 

گفت : پس با من بیا ...

گفتم : ماهان خیلی کار دارم هنوز کادوی تارا رو نگرفتم تازه بهش قول دادم امروز پیشش بمونم ...

گفت: بیا خودم می برمت ..

راه افتاد طوری که انگار از خوشحال روی پاش بند نبود  ..با هم خرید کردیم و کادو خریدیم ..

دیگه نزدیک ظهر بود ..همش به ساعت نگاه می کردم ...تا بالاخره راه افتادیم طرف خونه  ....

اما ماشین رو انداخت توی جاده ی خاکی که میرسید کنار رود خونه ..

گفتم کجا میری ؟ دیرم شده ..

گفت زیاد طولش نمی دم ..صبر کن ..و یک جای خلوت نگه داشت و گفت پیاده شو...

گفتم : ماهان فکر کنم داری زور میگی ؛؛ از این کارا ازت ندیده بودم ..

میگم بچه چشم براهمه ..

گفت : پیاده شو  ..حرف نزن ..و خودش رفت  کنار آب ایستاد ..چاره ای نبود آهسته پیاده شدم و رفتم جلو ..

گفتم : چی شده چرا اومدیم اینجا ؟ 

گفت : دستت رو بده به من ..





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و هفتم- بخش یازدهم 





یک حالتی داشت که منو منقلب کرد ..

نمی دونم چی توی نگاه و رفتارش بود که بر خلاف مهدی بهش اعتماد داشتم ..

دستهامو بردم جلو و برای اولین بار همدیگر رو لمس کردیم ...

اون محکم دستم رو گرفت و گفت : بی حاشیه ..بیا دست همدیگر رو ول نکنیم ..

بیا با هم زندگی کنیم ..بزار  من پدر تارا باشم ..یک خانواده من و تو تارا ....

بیا این تنهایی رو تموم کنیم ..با من ازدواج کن ...

گفتم : تو می دونی چی داری میگی ؟ من زن پر درد سری هستم ؛؛ هیچ کدوم هم بچه نیستیم که اینو نفهمیم ...

می تونی منو تحمل کنی ؟ گ

فت :بزار ببینم ..خوب من از دریچه ای دیگه به این موضوع نگاه می کنم .. تو زن نجیب و معصومی هستی به پاکی و ذلالی این آب ..

فقط داره از رود خونه ای که پر از سنگ های بزرگه رد میشه ...ولی آب همیشه آبه ...

قبول می کنی زن من بشی ؟ ..بزار امشب همه بدونن .....آتوسا هیچ قولی بهت نمیدم ..فقط عمل می کنم ..می خوام هر دومون کنار هم باشیم ..و اگر مشکلی هست با هم حلش کنیم ... حرف بزن ..


‍ _golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792