داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_بیست و پنجم - بخش اول
با تعجب از حرفی که زده بود در حالیکه می دونستم منظورش چیه خودمو زدم به اون راه ؛؛ و همینطور که درِ صندوق رو باز می کردم تا وسایلم رو بزارم
گفتم : چی ؟ کباب بخوریم ؟ نه ,نه ؛ ممنونم ...من خیلی خسته ام می خوام فردا رو استراحت کنم ... اصلا چه لرزمی داره ؟
شنبه می بینمتون و حساب می کنیم دیر نمیشه ...
یک قدم رفت عقب و گفت : باشه اشکال نداره ؛؛ شما از چیزی ناراحت شدین؟ ..
واقعا گفتین نمی خواین دیگه با من کار کنین ؟ گفتم : می دونین چیه مسئله با شما کار کردن نیست ..
من امشب خیلی دلم گرفت ..خیلی زیاد ..این طور عروسی ها منو به فکر فرو می بره ...یاد شعر پروین میفتم ، وقتی بچه بودم معلمم مجبورم کرده بود اونو حفظ کنم ..و شاید به خاطر شرایط سختی که اون زمان داشتم مدت ها ورد زبونم بود ..
و امشب همشو دوباره یادم اومد و مدام از ذهنم می گذشت ..
آن پارسا که ده خرد و ملک ، رهزن است ؛؛
آن پادشاه که مال رعیت خورد گداست ..
بر قطره ی سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست, ..
داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_بیست و پنجم - بخش دوم
نگاه عمیقی به من کرد و گفت : حالا این چیزا که توی این مملکت زیاد هست ..ما هم باید کار خودمون رو بکنیم ... حرفه ی ما اینه ..
گفتم : نمی دونم ..وقتی از کاری لذت نمی برم دلم نمی خواد انجامش بدم ....
الان ببین شایان و شیدا برای من کار می کنن از دل و جون مایه می زارن اما همیشه هشت شون گروی نه شونه ..
احمد نون آور یک خانواده اس ؛ واقعا دستش تنگه ..
یا الهام و اون خانمی که برای شما کار می کنه ، می گفت شوهر نداره و خرج سه تا بچه رو میده ..
گفت : خوب برای همینه که میگم باید از اینکارا بگیریم ..
اقلا دور وری های خودمون روبراه بشن ....
گفتم : نمی دونم چی بگم ؟ ....؛؛ خوب من باید برم ؛ شب بخیر ...
با نگاهی که این بار بی پروا تر و روشن تر بود گفت : دعوت من سر جاش میمونه اگر نظرتون عوض شد فردا بهم خبر بدین ... انشالله می بینمتون ..
خسته نباشین ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar