2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154598 بازدید | 1207 پست

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و چهارم - بخش پنجم








و از اون روز کار سخت ما شروع شدو اونقدر غرق شده بودیم که  همه چیز رو فراموش کردم  ..

ماهان دقیق و برنامه ریزی شده کار می کرد جدی بود و پر کار ..

سرپرستی کارو خودش به عهده  گرفته بود  ..و سه ؛چهار روزی هم با مینو و احمد و یکی از همکار های خودش  یکی از اتاق های آتلیه رو مثل خونه های اشرافی قدیم درست کردن  ..

و این کار هم  خیلی سخت بود و هم  پر هزینه ؛ و من که اصلا ذاتم با این تشریفات و ظاهر سازی های بی دلیل  مخالف بود کاری به کارشون نداشتم و  سرم به کارای خودم گرم بود  ...

اما مدام ماهان رو می دیدم ؛ میرفت و میومد ..و با یک لبخند  سری تکون می داد و اینطوری حضور گرمش اعلام می کرد اما حرفی نمی زدیم مگر در مورد کار....

ولی  من یک زن بودم و از نگاه اون یک چیزایی متوجه می شدم گاهی سنگینی نگاهش رو حس می کردم هر وقت چشمم بهش میفتاد از نوع نگاهش مجبور می شدم زود سرمو  برگردونم و در همین حال دستپاچه می شدم ..










داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و چهارم - بخش ششم








من به دنبال هیچ عشقی نبودم خاطرات بدی که توی ذهنم نقش بسته بود مانع از این میشد که به احساساتم توجهی داشته باشم ..

اما در مقابل اون نمی تونستم بی تفاوت بمونم و از نگاه های معنی دارو پر از تحسین اون بدم نمی اومد  نحوه ی کار کردنشو دوست داشتم ؛ جدی و قاطع بودنش رو که همه ی ما رو وادار کرده بود با تمام قوا شبانه روز تلاش کنیم رو می پسندیدم ..

و اینکه با همه مهربون و با ادب بود و همون طور رسمی و با احترام رفتار می کرد  .. و هیچوقت عصبی نمی شد توجه منو به خودش جلب کرده بود 

تا روز ی که عکس های آتلیه رو باید  می گرفتیم .. 

شایان و شیدا و یکی از دستیاران ماهان ,,  از دم آرایشگاه  فیلم گرفتن تا دم آتلیه ..و من و ماهان و مینو همه چیز رو آماده کرده بودیم برای پذیرا شدن از دختر وزیر و دامادش  ....

که عروس پیاده شد و اومد به طرف آتلیه ....

اولین بار بود  اونو از پشت شیشه می دیدم  ..

ولی با یک نگاه فهمیدم که کار سختی در پیش داریم و فقط با یک نظر بدون اختیار گفتم : وای ؛ اینه ؟ حالا من که باید معجزه کنم  این اون ملکه ای که براش نقشه کشیدیم نیست ...

آخه نمیشه ..اون صحنه ها به این عروس نمی خوره ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و چهارم - بخش هفتم









ماهان که کنارم ایستاده بود  با یک لبخند گفت : نگران نباشین  یک کاریش می کنیم ..به خدا آتوسا خانم اینجا شو دیگه فکر نکرده بودم .. گفتم : این دکور ..این همه تجهیزات ..این همه مخارج ...

فکر نمی کنم چیز خوبی از آب در بیاد ...و در باز شد و اونا وارد شدن ..

چقدر من فیلم های رویایی گرفته بودم که با فیلم عروسی میکس کنم ..و چقدر ماهان از داماد گرفته بود ..

مینو و شیدا اونا رو بردن توی آتلیه ..من داشتم فکر می کردم اصلا وا رفته بودم ....

و ماهان به من نگاه می کرد و منتظر بود ببینه  می خوام چیکار کنم  ..

که یک زن و مرد جوون وارد شدن ..

گفتم : ببخشید امروز سفارش قبول نمی کنیم ..سرمون شلوغه ..

زن گفت : فقط یک سئوال خواهش می کنم جواب بدین ما بعدا میام ..شما قبول می کنین در حد پونصد تومن فیلم عروسی ما رو بگیرین ..

نگاهی کردم ..و گفتم : الهام جان ترتیب کار خانم و آقا رو بده و سفارش اونا رو یاد داشت کن ..و رو کردم به اون دو نفر و گفتم : چشم قبول می کنم ..

سعی می کنم بهترین فیلم رو ازتون بگیرم ...با همون پونصد تومن ....








داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و چهارم - بخش هشتم








گفت : واقعا این کارو می کنین ..تا حالا صد جا رفتیم هیچکس قبول نکرد .. دستتون درد نکنه ؛ خدا خیرتون بده ...ممنون ...خیلی لطف می کنین ..

ماهان گفت : همیشه این کارو می کنین ؟ 

گفتم : نه ..ولی درس عبرت گرفتم ..مقایسه کردم ..و دلم سوخت  ؛ آخه اینا چه گناهی دارن ؟فکرشو بکنین چقدر عذاب کشیدن و در به در دنبال یکی گشتن که با پونصد تومن ازشون فیلم بگیره ....

در همین موقع  تلفنم زنگ خورد ..نگاه کردم از بیمارستان بود ..

ولی جواب ندادم و گوشی رو گذاشتم توی کیفم و  رفتم برای عکس گرفتن از عروس و داماد ...

بالاخره اون عروسی با تمام تشریفاتش تموم شد ...

عروسی که مخارجش سر به فلک کشیده بود ...

نزدیک صبح  بود و همه ی ما خسته برای اینکه بریم خونه هامون میرفتیم بطرف پارگینگ در حالیکه وسایل سنگین فیلمبرداری رو با خودمون حمل می کردیم  ..











#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و چهارم - بخش نهم








شایان گفت : والله اولش من فکر کردم خیلی پول دادن؛  

ولی الان میگم تازه کم هم بوده بابا پدرمون در اومد ..

شیدا گفت : به خدا نمی تونم نفس بکشم از خستگی دارم میمیرم ...

ماهان گفت : هر چی زود تر فیلم ها رو آماده کنیم زود تر از اینکارا بهمون میدن من مطمئنم ..

گفتم : من یکی که دیگه نیستم؛؛  این همه زحمتی که برای این کار کشیدیم و دلهره داشتیم نمی ارزه ...

ولی راستش از این بریز و به پاش های افراطی بیشتر بدم میاد ؛؛ اما تجربه ی خوبی بود ..

شیدا گفت : حالا بزار بهمون پیشنهاد بدن ؛ بعد تصمیم می گیریم ..

نزدیک ماشین شده بودم ماهان خودشو رسوند به منو اونقدر به صورتم نزدیک شده بود که مجبور شدم یکم برم عقب گفت : شما خسته شدی ولی من خیلی خوشحال بودم ..

اکیپ شما بی نظیر بود ..فکر کنم بهترین تصمیم رو گرفتم که با شما کار کردم ..

آتوسا خانم فردا میام حساب و کتاب می کنیم ..

فکر می کنم پول خوبی برامون مونده ..

گفتم : ممنونم فردا که نه من همه رو تعطیل کردم استراحت کنن ..بزارین شنبه ...

آهسته گفت : فردا کنار رودخونه من و شما و تارا کباب بخوریم ؟




 ادامه دارد ...







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام عزیزم مرسی از وقتی که میذاری واقعا این عکس همون تاراست؟؟ نسبت آتوسا با خانم گلکار چیه؟؟

سلام عزیزم نه فکر نمی کنم عکس تارا باشه نسبت اتوسا رو با خانم گلکار نمیدونم عزیزم ایشون راوی هستن این که چه نسبتی دارن رو نگفتن 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و پنجم - بخش اول








 با تعجب از حرفی که زده بود در حالیکه می دونستم منظورش چیه خودمو زدم به اون راه ؛؛ و همینطور که درِ صندوق رو باز می کردم تا وسایلم رو بزارم  

گفتم : چی ؟ کباب بخوریم ؟ نه ,نه ؛ ممنونم ...من خیلی خسته ام می خوام فردا رو استراحت کنم ... اصلا  چه لرزمی داره ؟ 

شنبه می بینمتون و حساب می کنیم دیر نمیشه ...

یک قدم رفت عقب و گفت : باشه اشکال نداره ؛؛ شما از چیزی ناراحت شدین؟ ..

واقعا گفتین نمی خواین دیگه با من کار کنین ؟ گفتم : می دونین چیه مسئله با شما کار کردن نیست ..

من امشب خیلی دلم گرفت ..خیلی زیاد ..این طور عروسی ها منو به فکر فرو می بره ...یاد شعر پروین میفتم ، وقتی بچه بودم معلمم مجبورم کرده بود اونو حفظ کنم  ..و شاید به خاطر شرایط سختی که اون زمان داشتم  مدت ها ورد زبونم بود ..

و  امشب همشو دوباره یادم اومد و مدام از ذهنم می گذشت  ..

آن پارسا که ده خرد و ملک ،  رهزن است ؛؛ 

آن پادشاه که مال رعیت خورد گداست ..

بر قطره ی سرشک یتیمان نظاره کن 

تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست, ..






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و پنجم - بخش دوم








نگاه عمیقی به من کرد و گفت : حالا این چیزا که توی این مملکت زیاد هست ..ما هم باید کار خودمون رو بکنیم ... حرفه ی ما اینه ..

گفتم : نمی دونم ..وقتی از کاری لذت نمی برم دلم نمی خواد انجامش بدم ....

الان ببین شایان و شیدا برای من کار می کنن از دل و جون مایه می زارن اما همیشه هشت شون گروی نه شونه ..

احمد نون آور یک خانواده اس ؛ واقعا دستش تنگه ..

یا الهام و اون خانمی که برای شما کار می کنه ،  می گفت شوهر نداره و خرج سه تا بچه رو میده ..

گفت : خوب برای همینه که میگم باید از اینکارا بگیریم ..

اقلا دور وری های خودمون روبراه بشن ....

گفتم : نمی دونم چی بگم ؟ ....؛؛ خوب من باید برم ؛ شب بخیر ...

با نگاهی که این بار بی پروا تر و روشن تر بود   گفت : دعوت من سر جاش میمونه اگر نظرتون عوض شد فردا بهم خبر بدین ... انشالله می بینمتون ..

خسته نباشین ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و پنجم - بخش سوم








سوار ماشین شدم در حالیکه کاملا معلوم بود  حالت طبیعی ندارم ..

طوری که مطمئن بودم اونم فهمید ..شیدا خودشو رسوند به ماشین و سرشو از پنجره کرد تو و گفت : بدون خداحافظی از ما داری میری بی معرفت ؟

گفتم فکر کردم رفتین ..خدا حافظ  ..

سرشو آورد جلو و  آهسته پرسید : چی بهت گفت ؟ 

گفتم : هیچی بابا ..خدا حافظ .برو دیگه ...

و از توی آینه دیدم که ماهان داره میره به سمت ماشینش ..

شیدا گفت : قسم می خورم این آقا ماهان  یک چیزیش میشه به خدا آتوسا حالا ببین کی بهت گفتم ..دیروز از الهام در مورد تو سئوال می کرد ..غلط نکنم  خیالاتی توی سرش داره ..

گفتم : برو کنار می خوام برم ..از یک طرف میگی دارم میمیرم از خستگی از طرفی وایسادی پر حرفی می کنی ..

اونوقت شایان سرت داد می زنه شاکی میشی برو کنار می خوام برم   ..برو دیگه پر رو ...

و گاز دادم و با سرعت هر چی تمام تر   چند تا پیچ پارگینگ رو رد کردم و وارد خیابون شدم ....







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و پنجم - بخش چهارم








فرمون رو محکم گرفته بودم و فشار می دادم ..

نمی دونم چرا اینقدر حالم بد بود ...حس بدی داشتم ..

شاید برای اینکه  می دونستم نمی تونم دنبال اون چیزی که دلم می خواد برم ..

ماهان طوری با احترام با من رفتار می کرد و منو بزرگ می دید که وقتی با اون بودم حس خوبی داشتم ..

تا اون موقع هیچکس اونطور برای من ارزش قائل نشده بود  ..

نمی خواستم تصورش از من طور دیگه ای باشه ..نمی خواستم بدونه که شش سال مورد آزار یک مرد سادیسمی قرار گرفته بودم ...که هنوزم با وجود اینکه توی تیمارستانه دست از سرم بر نمی داره ..

و هرگز نمی خواستم اونو داخل مشکلات خودم بکنم ...

بعد بلند داد زدم ..نه آتوسا تو حق نداری ..هیچ حقی نداری ..نداری ... نداری ...آتوسا تو حق نداری ...

و هق هق به گریه افتادم ..اشک جلوی دیدم رو گرفته بود همونطور با سرعت میرفتم ...و بلند تر فریاد زدم .. احمق ...بیشعور ..چرا فکر کردی ممکنه بتونی توام کسی رو توی زندگیت داشته باشی ؟ مثل همه ی آدم ها زندگی سالمی داشته باشی ؟ تو حق نداری آتوسا ..نداررررری ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و پنجم - بخش پنجم








و با حالی نزار در حالیکه چندین بار نزدیک بود تصادف کنم رسیدم خونه ... ماشین رو که خاموش کردم ، صدای زنگ تلفنم رو شنیدم .

فورا از کیفم در آوردم فکر می کردم مامان زنگ زده ...

ولی ماهان بود .خواستم جواب ندم ولی دلم رضا نشد ..

با همون بغض گفتم : بله ؟ 

گفت : آتوسا خانم منو ببخشید مثل اینکه از دستم عصبانی شدین به خدا من منظور بدی نداشتم ..

گفتم : نه برای چی عصبانی بشم ؟

 گفت : فقط بهم بگین من حرف بدی بهتون زدم ؟ که اینقدر ناراحت شدین ؟ 

با تندی گفتم : نه شما دعوت کردین منم گفتم نه دیگه حرفی نیست ..آخه چرا فکر کردین من عصبانیم ...

گفت : با اون سرعت از پارگینگ در اومدین نگران تون شدم ...

گوشی رو گرفتم عقب و یک نفس بلند کشیدم . آب دهنم رو قورت دادم تا حالت صدام آروم به نظر بیاد ..




داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و پنجم - بخش ششم








گفتم : نه ..عجله داشتم چون می دونستم تارا بیدار میشه و سراغمو می گیره همین؛؛  باور کنین چیز دیگه ای نبود ..

گفت : به هر حال من معذرت می خوام نباید جسارت می کردم و تا در خونه دنبالتون میومدم ..الانم پشت سرتون هستم ..

تمام طول راه دیدم که چطوری رانندگی می کردین ..چندین بار زنگ زدم ولی جواب ندادین ..

برگشتم صد متر پایین تر ماشینشو دیدم ..

اونقدر تو عالم خودم بودم که متوجه ی اون نشدم ..

گفتم : آقا ماهان یک چیزی میگم قبول کنین اصلا ربطی به دعوت شما نداشت ..باور کنین شما برای من خیلی محترمی منو ببخشید که باعث نگرانی شما شدم ...

آروم گفت : خیلی خوب اگر راست میگین پیشنهاد من سر جاشه ..به هر حال من فردا ظهر همون جایی هستم که اولین بار شما رو دیدم ..

اگر بیاین خوشحال میشم ...










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و پنجم - بخش هفتم








بدون اینکه حرفی بزنم گوشی رو قطع کردم آخه نمی تونستم دیگه چیزی بگم ... 

بغضی بی امان گلومو فشار می داد ...از آینه دیدم که دور زد و رفت ...

بابا در حالیکه  روی صندلی چرخدارنشسته بود  درو برام باز کرد اون هنوز تا من نمی میومدم  نمی خوابید ....

با نگرانی گفت : خسته نباشی بابا ..پشت چرخشو گرفتم و هل دادم و درو بستم و گفتم : مرسی بابا جونم ..آخه چرا نمی خوابین ؟ نزدیک صبح شده هوا داره روشن میشه گفت : اخبار گوش می دادم ..

مادرتم تازه دراز کشیده آخه  تارا نمی خوابید بهانه ی تو رو می گرفت تازگی ها اون نشاط سابق رو نداره بازی نمی کنه ..

تمام روز چشم براه تو بود ...درست از سر شب گریه می کرد و نمی تونستیم آرومش کنیم ...

کیفم رو انداختم و با عجله رفتم به اتاقم ..

مامان کنارش خواب بود ..ولی تا درو باز کردم بیدار شد و گفت : خسته نباشی مادر .. بیا زود تر بغلش کن بفهمه تو اومدی ..خیالش راحت بشه ..

من میرم بابا تو بخوابونم سر جاش ..







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و پنجم - بخش هشتم









فورا مانتومو  در آوردم وتارا رو بغل کردم ..

یک مرتبه دیدم تنش خیلی داغه ..دستم رو گذاشتم روی پیشونیش ..بلند گفتم : مامان .. مامان تارا داره توی تب می سوزه شما نفهمیدین .. تارا ؟ تارا مادر ؟ چشمت رو باز کن ..

قربونت برم ..تارا ؟ وای مامان اون حالش خیلی بده ..

مامان گفت : به خدا نفهمیدم ..کی تب کرده .. نداشت ..به ولای علی نداشت حتما تازه اینطوری شده ..

چراغ رو روشن کردم ..لبهاش سرخ شده بود و صورتش گل انداخته بود ..دوباره مانتومو پوشیدم و گفتم میبرمش دکتر ...مامان گفت صبر کن منم میام ..

سپیده زده بود و هوا داشت روشن می شد  ..

همینطور که تارا توی بغلم بود و متوجه ی حضور من شده بود و دستشو دور گردنم حلقه کرده بود .. دروباز کردم ..و یک مرتبه یک نفر رو دیدم که دولا شد و فرار کرد ..

قلبم شروع کرد به تند زدن ..خدای من درست دیدم ؟ نکنه مهدی باشه ..ولی هیچ حرفی نزدم ...

با ترس و احتیاط مامان رو جلو انداختم و  سوار ماشین شدم ..و با سرعت از اونجا رفتم ..

دکتر تارا رو معاینه کرد و گفت : علائم سرما خوردگی نداره ..گلو دردم نیست ..پس ممکنه ویروسی باشه ....










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و پنجم - بخش نهم









نسخه اش رو از دارو خونه گرفتم و با هراسی که به دلم افتاده بود برگشتم خونه ..

قبلش زنگ زدم به بابا و گفتم اگر خواب نیستین بیان دم در ...

مامان پرسید : چی شده ؟ حرف بزن ,, اشاره کردم به تارا و ساکت موندم ...و وقتی رسیدیم درا رو فقل کردم با احتیاط مدتی توی ماشین نشستیم تا خیالم راحت بشه که کسی اون اطراف نیست ...

به محض اینکه وارد خونه شدم می خواستم به بیمارستان زنگ بزنم ولی تارا به سینه ی من چسبیده بود و جدا نمی شد ..

احساس کردم قبل از اینکه دارو هاشو بدم تبش کم شده ....از اینکه اون بچه ی حساسی بود شک نداشتم ولی اینکه از دوری من تب کنه یکم باورش برام سخت بود ...

هر طوری بود اونو خوابوندم و زنگ زدم بیمارستان ..

در حالیکه مدام میرفتم پشت پنجره و از لای پرده بیرون رو نگاه می کردم ...







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و پنجم - بخش دهم








تا منو به مسئول بخشی که مهدی بستری بود وصل کردن پرستار ش گفت : شما برای چی تلفن های ما رو جواب نمیدین ..

اینم عاقبتش ..خانم مهدی فرار کرده ..

دیگه چه حالی بهم دست داد بماند ..پرسیدم : کی ؟

 گفت : دو روزه ..ما به پلیس خبر دادیم ..

گفتم : دیگه چیکار برای پیدا کردنش کردین ؟ گفت : خانم اینجا ما یک دونه مریض که نداریم ..این کار پلیسه ..اما نه خونه ی مادرش رفته نه خواهرش ..

خونه ای رو که قبلا زندگی می کرد رو هم گشتن نبوده ....

گفتم : شما متوجه هستین چی میگین ..کسی که جونش در خطره منم ..

گفت : خانم اگر گوشی تون رو جواب می دادین بهتون می گفتم مراقب باشین ..

پرسیدم : همین ؟ مراقب باشم؟ ..اون یک مرتبه از جایی که نمی دونم بهم حمله می کنه ...

گفت : تقصیر خودتونه من بهتون گفتم بیان یک سر بهش بزنین آروم بشه گوش نکردین ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و پنجم - بخش یازدهم









گفتم : خوب پس حالا من مقصرم ؟ شما ها این همه پول می گیرین که مراقب مریض باشین مقصر نیستین ؟ 

و گوشی رو قطع کردم زنگ زدم پلیس ..

اما هیچ کس جواب گو نبود و با چند نفر حرف زدم یا خبر نداشتن یا اگرم داشتن درست نمی دونستن کی و چطور پیگیری شده ...

اونقدر زنگ زدم تا بالاخره یکی جواب منو داد و گفت : ما خونه ی مادر و خواهرشو تحت نظر داریم ...

گفتم : جناب سروان من در خطرم ..اون منو می خواد اذیت کنه ..جون من و پدر و مادر و بچه ام در خطره ...

گفت : آدرس بدین تحقیق می کنیم ..

گفتم : کی این کارو می کنین ؟

 گفت : خانم دو روزه فرار کرده اگر می خواست به شما آسیبی برسونه تا حالا رسونده بود ..پس نگران نباشین ...

گفتم : وای تو رو خدا چی دارین میگین ؟ تا پارتی نباشه و یک نفر گردن کلفت که سفارش کنه شما کاری نمی کنین ؟ این درسته به نظر تون ؟ آقا دارم میگم مهدی شش سال منو کتک زده ..الو ...الو ..جناب سروان ؟ 

خدا ازتون نگذره قطع کرد ..

چیکار کنم حالا ؟ ..که از بیمارستان بهم زنگ زدن ..

فورا با دستی لرزان جواب دادم در حالیکه مامان و بابا هم  با نگرانی به من نگاه می کردن ....







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و پنجم - بخش دوازدهم 








پرستار گفت : خانم حمیدی آقای دکتر می خوان با شما صحبت کنن ..

گفتم : سلام آقای دکتر من چیکار کنم حالا ؟ تو رو خدا خودتون به پلیس بگین که اون منظورش از فرار کردن این بوده که بیاد سراغ من ...

گفت : اینو گفتیم نگران نباشین ..من دوباره زنگ می زنم پیگیری می کنم  اما شما خوب گوش کن ببین چی بهت میگم ..

اگر بهش بر خورد کردین خیلی عادی باشین  .. کسی نترسه و اصلا نزارین اون ترس رو توی صورت شما یا رفتارتون ببینه ..بهش نگین چرا فرار کردی ؟

 اون می خواد حرف بزنه ..گوش کنین ؛؛ و تا ما میرسیم باب میلش رفتار کنین ...

شماره هایی که بهتون میدم توی همه ی تلفن ها تون بزنین فقط تماس بگیرین ما خودمون متوجه میشیم ..

کسی که باهاش حرف می زنه این کارو نکنه چون حواسش جمعه و ممکنه عصبانی بشه .. متوجه شدین چی میگم ؟ 

گفتم : خوب اگر یک مرتبه حمله کرد چیکار کنم ؟








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و پنجم - بخش یازدهم









گفتم : خوب پس حالا من مقصرم ؟ شما ها این همه پول می گیرین که مراقب مریض باشین مقصر نیستین ؟ 

و گوشی رو قطع کردم زنگ زدم پلیس ..

اما هیچ کس جواب گو نبود و با چند نفر حرف زدم یا خبر نداشتن یا اگرم داشتن درست نمی دونستن کی و چطور پیگیری شده ...

اونقدر زنگ زدم تا بالاخره یکی جواب منو داد و گفت : ما خونه ی مادر و خواهرشو تحت نظر داریم ...

گفتم : جناب سروان من در خطرم ..اون منو می خواد اذیت کنه ..جون من و پدر و مادر و بچه ام در خطره ...

گفت : آدرس بدین تحقیق می کنیم ..

گفتم : کی این کارو می کنین ؟

 گفت : خانم دو روزه فرار کرده اگر می خواست به شما آسیبی برسونه تا حالا رسونده بود ..پس نگران نباشین ...

گفتم : وای تو رو خدا چی دارین میگین ؟ تا پارتی نباشه و یک نفر گردن کلفت که سفارش کنه شما کاری نمی کنین ؟ این درسته به نظر تون ؟ آقا دارم میگم مهدی شش سال منو کتک زده ..الو ...الو ..جناب سروان ؟ 

خدا ازتون نگذره قطع کرد ..

چیکار کنم حالا ؟ ..که از بیمارستان بهم زنگ زدن ..

فورا با دستی لرزان جواب دادم در حالیکه مامان و بابا هم  با نگرانی به من نگاه می کردن ....







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و پنجم - بخش دوازدهم 








پرستار گفت : خانم حمیدی آقای دکتر می خوان با شما صحبت کنن ..

گفتم : سلام آقای دکتر من چیکار کنم حالا ؟ تو رو خدا خودتون به پلیس بگین که اون منظورش از فرار کردن این بوده که بیاد سراغ من ...

گفت : اینو گفتیم نگران نباشین ..من دوباره زنگ می زنم پیگیری می کنم  اما شما خوب گوش کن ببین چی بهت میگم ..

اگر بهش بر خورد کردین خیلی عادی باشین  .. کسی نترسه و اصلا نزارین اون ترس رو توی صورت شما یا رفتارتون ببینه ..بهش نگین چرا فرار کردی ؟

 اون می خواد حرف بزنه ..گوش کنین ؛؛ و تا ما میرسیم باب میلش رفتار کنین ...

شماره هایی که بهتون میدم توی همه ی تلفن ها تون بزنین فقط تماس بگیرین ما خودمون متوجه میشیم ..

کسی که باهاش حرف می زنه این کارو نکنه چون حواسش جمعه و ممکنه عصبانی بشه .. متوجه شدین چی میگم ؟ 

گفتم : خوب اگر یک مرتبه حمله کرد چیکار کنم ؟








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و پنجم - بخش سیزدهم









گفت : فعلا از در خونه بیرون نرین ..

پلیس هم یک آدمه ..شما می تونین  دوتا مرد قوی کنارتون باشه ؟..ما داریم دنبالش می گردیم ..

می دونیم که خطرناکه اینجا سه نفر رو بشدت زخمی کرده تا تونسته فرار کنه  ..

حواسمون هست ..شاید ده بار به شما زنگ زدیم که هشدار بدیم ..اما توی کار پلیس نمی تونیم دخالت کنیم ...

در حالیکه وا رفته بودم نشستم روی مبل بابا داشت با حاجی حرف می زدکه یک کاری بکنه تا یک مامور در خونه بزارن ...

که گوشیم زنگ خورد نگاه کردم ماهان بود ..

گفتم  تو ام وقت گیر آوردی ؟ نمی دونی چقدر گرفتاری دارم ..

بلند جواب دادم  : بله بفرمایید ..

گفت : سلام مزاحم شدم ؟ می خواستم  ببینم چه تصمیمی گرفتین ؟همینطور که با نگرانی باز رفته بودم پشت پنجره  گفتم :نه خواهش می کنم لطف کردین ... والله تارا تب داره و مریضه ..

من هنوز فرصت خوابیدن هم پیدا نکردم ..

گفت : ای داد بیداد ..پس من مزاحمتون نمیشم ...

که از پشت یک درخت یک نفر رو دیدم ..و دیگه مطمئن شدم مهدی اومده سراغم ...اونقدر ترسیده بودم که بلند گفتم بابا اینجاست ... اومده ...





ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792