داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_بیست و چهارم - بخش سوم
صبح در حالیکه تارا توی بغلم بود و دستهاش دور گردنم؛؛ بیدار شدم ..
بچه ی خیلی عاطفی بود و همش دوست داشت توی بغل یکی باشه ...
اما تازگی ها احساس می کردم زیاد بهانه گیری می کنه و دلش نمی خواد از من جدا بشه .. تا تکون خوردم منو محکم گرفت و گفت : مامان نرو ..
گفتم قربونت برم عزیز دلم خودت که می دونی کار دارم ..
گفت : تو دیر میای دلم برات تنگ میشه ..
گفتم : مگه دوست نداری با هستی بازی کنی ؟ گفت :نه دوست ندارم ؛ تو رو می خوام ..دیگه هستی رو نمی خوام
گفتم : خیلی خوب از اول می گفتی منم از خدا می خوام تو با من باشی پس پاشو کاراتو بکن با خودم می برمت آتلیه خوبه ؟ ....
گفت : آخ جون میزاری من عکس بگیرم ؟
گفتم : معلومه که میزارم ..امروز همه ی عکس ها رو دختر من می گیره ؛؛ قبول ؟ ..
موقعی که صبحانه می خوریم به تارا گفتم برو اتاق بابا جون بوسش کن و ازش خدا حافظی کن تا منم یک چیزی بخورم و با هم بریم ..
داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_بیست و چهارم - بخش چهارم
و بعد از مامان پرسیدم ..شکوه خانم به شما در مورد زندگی مینو حرفی نزده ؟
گفت : چرا مادر یک چیزایی میگه ..برای چی ؟ گفتم : شما می دونستی که مینو بچه ی دوم هم داشته ..
گفت : آره ؛؛مگه تو نمی دونستی ؟
گفتم : مینو حاضر نمیشه در موردش حرف بزنه ..شما چی می دونی ؟
گفت : چیز زیادی نمی دونم فقط شکوه خانم توی حرفاش می گفت : بچه ی دومشو از دست داده کاش یکی دیگه بیاره که اینقدر بهانه گیر نباشه ..
می گفت غصه ی اون هنوز به دلش مونده برای همین اعصابش خرابه ..از حرفاش اینطوری فهمیدم ؛؛مثل اینکه تا به دنیا اومده مرده ..یا نمی دونم اصلا توی شکمش مرده بوده ..
به هر حال مینو ضربه ی روحی بدی می خوره ...
گفتم : مامان جون ؟ قربونتون برم ؛؛ الهی من فدات بشم یک وقت با شکوه خانم درد دل می کنی از تارا چیزی نگی تو رو خدا ..
جون آقا جون یک وقت از دهنت در نره ..
اخمهاشو کرد تو هم ..
با اعتراض گفتم : نکنه گفتین ؟ راست بگومامان ؛؛
گفت : تو واقعا منو چی فرض کردی : مگه احمقم ..اصلا برای چی بگم ..بچه ام رو به یک چشم دیگه نگاه کنن ؟..فردا هزار تا هم انگ بهش بچسبونن ؟..
نمیگم خاطرت جمع باشه ..اصلا چیزی نیست که بگم ..تارا عمر و جون منه نوه ی عزیز منه ...