2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154597 بازدید | 1207 پست
ممنون خانومی خیلی عالیه.

خواهش میکنم عزیزم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

سلام و عرض پوزش 

اشکال در ارسال داستان قطع اینترنت است 

به محض اتصال در کانال قرار می گیرد  

با تشکر 

با سلام دوستان این پیام خانم گلکار هست به محض اینکه داستان و بذارن سریع میذارم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و سوم - بخش اول








گفتم : خوب بهم بگو بزار بدونم ..من و تو دوستیم چرا نباید از حال هم با خبر باشیم ؟ گفت : می دونی آتوسا  تو بر عکس اینکه همیشه میگی جسارت نداری؛ ولی من فکر می کنم  از من بیشتر داشتی و خودتو از دست مهدی خلاص کردی ..

اما من چی؟  مثل ترسو ها نشستم و سکوت کردم .. ..

گفتم : خوب برام تعریف کن ببینم چی بسرت اومده ؟ چرا نمیگی تا بدونم ؟ 

این گفتم ولی نمی دونم چرا حس خوبی نداشتم ..

یک چیزی ته دلم از اونچه که اون می خواست بگه می ترسید   ..

گفت : هنوز طاقتِ یاد آوردی کردنشو برای خودمم ندارم  ...فقط اینو میگم که این آقا مجید ؛ اون آقا مجید گل و بلبلی که  می بینی نیست ..

 ظاهرش خیلی با باطنش فرق داره ..حتی آقاجون که پدرش بود چهار ماه باهاش قهر کرد ..ولی خوب زندگی ادامه داره ..







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و سوم - بخش دوم









گفتم : بگو ببینم مشکلت فقط با آقا مجیده ؟ دوستش نداری ؟ 

گفت : عاشقش بودم حاضر بودم براش بمیرم هر بار که بغلم می کرد فکر می کردم نفسم داره بند میاد ..

ولی حالا نمی دونم یک چیزی بین دوست داشتن و نفرت منو سر در گم کرده ..نه دلم میاد ازش جدا بشم و نه می تونم ببخشمش ؛؛ کاش می شد ؛ 

آتوسا به جون هستی خیلی سعی می کنم ..می دونی برای اینکه خودم اینقدر عذاب نکشم حاضرم همه چیز رو فراموش کنم ..ولی نمیشه کاسه ای که شکست ؛ شکسته و تلاش برای جمع کردنش فایده ای نداره ...

حالا مجبورم یک طوری خودمو سر گرم کنم ..مجید اینم نمی فهمه ..ازم انتظار داره همون مینویی باشم که عاشقش بودم و هر چی می گفت با دل و جون انجام می دادم ...

آره جز این چاره ای ندارم باید سر خودمو گرم کنم وگرنه دیوونه میشم ..وقتی سرِ یک کاری هستم فکر خیال نمی کنم ...

اون می گفت و اشک میریخت ...

گفتم : بهت خیانت کرده آره ؟







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و سوم - بخش سوم









گفت : نه ؛ در واقع اینطوری نبود ..خوب شایدم اسمشو میشه گذاشت خیانت ....

یک مرتبه یک دستمال کشید وگذاشت روی صورتش و با صدای بلند گریه کرد ...

من سکوت کردم چون به خاطرش خیلی ناراحت بودم و نمی دونستم چی بگم ؛؛ 

 اشکشو پاک کرد و گفت :تو رو خدا  ولش کن  دیگه در موردش حرف نزنیم ...حالم داره بد میشه ..الان مجید هم از دستم عصبانیه  ..

می ترسم  بهش برسم و بد جوری دعوامون بشه ..

گفتم :راستی مینو ؟  اون باغی که حاجی داره ؛؛ خیلی مناسب عروسیه ؛  یعنی اجاره میده ازش استفاده کنیم ؟ 

گفت :اجاره ؟ نه فکر نمی کنم آقا جون این کارو نمی کنه ..

یعنی اهل این کارا نیست ..ولی اگر تو بخوای همینطوری بهت میده ؛ حاجی مرد خوبیه ..

با احتیاط گفتم: تا حالا اونجا کسی فیلم  و عکس عروسی گرفته ؟جای خیلی خوبیه .. گفت : نه فکر نکنم حتی دختراشم اونجا فیلم نگرفتن .....

و بعد از یک مکث کوتاه ادامه داد ..اما چرا چند سال پیش مجید  یکبار کلید شو داد  به دوستش که عروسی شو اونجا فیلم برداری کنن ...

هر وقت خواستی بگو من با آقا جون می گم مشکلی نداره گفتم : آشنا بودن ؟

 گفت : نه بابا من اصلا نمیشناسم شون ..چطور مگه ؟برای چی می پرسی ؟ ..







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و سوم - بخش چهارم








دستپاچه شدم سئوال بی ربطی از نظر اون بود ولی برای من مهم ..

گفتم : همینطوری؛؛ می خواستم ببینم ؛؛ میشه ؛؛ یعنی چیز کنیم .... 

خوب منم اینطوریم دیگه همه چیز رو از دیدگاه خودم نگاه می کنم ..ای بابا  قصدم این بود که تو حواست پرت بشه ..

هرکس باغ بخواد خودش پیدا می کنه  ..به من چه باغ برای کسی بگیرم کار من نیست ...

راستش یک نفس راحت کشیدم و  خیالم راحت شد که مینو ربطی به این موضوع نداره و اون عروس و داماد هم غریبه بودن ...

خدا می دونه چقدر دلم قرار گرفته بود ..توی راه فکر می کردم ؛؛ دیدی بی خودی های و هو راه انداختی ؟ اگر مینو چیزی می دونست می گفت ...

اون حتی یادش نبود که اونجا فیلم برداری شده ...

خدایا منو ببخش که زود قضاوت کردم از حرفایی که زدم معذرت می خوام ...

مینو رو رسوندم در خونه ی حاجی و هستی رو بیدار کرد و رفتن تو و من اون  راه رو دوباره برگشتم تا از بالا برم خونه ی خودمون ...

اینطوری مدتی طول کشید ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و سوم - بخش پنجم


وقتی رسیدم صدای داد و هوار از پایین میومد. مامان فورا اومد جلو و گفت : مادر مثل اینکه آقا مجید داره با مینو دعوا می کنه ...تو رو خدا دیگه با خودت نبرش. شکوه خانم می گفت مجید خیلی ناراحته که مینو به حرفش گوش نمی کنه ... حالا نکنه از چشم تو ببین و جوابمون کنن... 


همین طور که میرفتم تارا رو بزارم توی تختش گفتم: چه بهتر از اینجا میریم... گفت : وای نگو من این خونه رو خیلی دوست دارم ..تازه به شکوه هم عادت کردم ..باباتم با حاجی رفیق شده و سرشون با هم گرمه یک کاری نکن حرف و سخن پیش بیاد اونا آدم های خوبی هستن ... اصلا برای چی به خاطر مینو از اینجا بریم ...گفتم: نمی دونم؛ خوب  شما میگی؛ 


معمولا از توی خونه ی حاجی صدا بالا نمی اومد ..متوجه شدم که توی حیاط دارن دعوا می کنن... نگران مینو شدم و رفتم  بطرف ایوون ببینم  چه کاری  می تونم بکنم ...


بابا گفت : آتوسا بیا ببینم چه خبر؟ گفتم صبر کنین الان میام ...گفت : خوب نیست ما به حرف خصوصی اونا گوش کنیم ...بیا بابا زن و شوهرن دعوا می کنن و بعدم آشتی ..ولی مامانت راست میگه ..به کار مینو کار نداشته باش بزار زندگیشو بکنه ...

چیزی نگفتم و رفتم توی ایوون ..

مجید می گفت: چرا نمی فهمی من چی میگم؟ مینو خودتو نزن به اون راه  تا این وقت شب بچه رو بردی که چی بشه؟ می خوای چیکار کنی؟ ..اصلا چی رو می خوای ثابت کنی ؟؟


مینو با گریه گفت : هیس ..بسه دیگه؛ نیست که بچه برای تو مهمه؛ بیا بریم خونه اینجا دعوا نکن. خودت می دونی برای چی..می خوام ازت فرار کنم ..نمی فهمی ؟ من نمی تونم گوشه ی اون خونه بشینم و به در و دیوار نگاه کنم که تو کی میری و کی برمی گردی ..اصلا این کارو دوست دارم توام نمی تونی جلومو بگیری ..






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و سوم - بخش ششم




مجید عصبانی تر شده بود و گفت : یا خدا باز همه چیز رو ربط دادی به گذشته. دست بردار هم نیستی؟ خفه کردی منو حالا ببین اگر گذاشتم بری...  مینو دست هستی رو کشید و از در خونه بیرون رفت..


شکوه خانم دنبالش رفت و گفت : مینو جان دخترم اینطوری نرو مجیدم الان عصبانیه نباید رانندگی کنه بیا تو تا حالتون بهتر بشه و با هم مدتی بیرون در حرف زدن که من نشنیدم ... نفهمیدم چی گفت ولی مجید از همون جا  داد زد  مامان ولش کن؛؛ میریم .. نکبت...  خرِ خودشو دراز بسته ..می دونی که اون کوتاه بیا نیست...


معلوم بود که این دعوا فقط سر اومدن مینو به آتلیه نیست و ریشه داره ..و دخالت من اصلا جایز نیست ..ولی حس کنجکاوی وادارم می کرد به حرف هاشون گوش کنم شاید بین اون حرفا بفهمم چی بسر مینو اومده... 


یک مرتبه یادم اومد که بهم گفته بود بچه ی دومش رو از دست داده ...


یک لحظه مُردم و زنده شدم ..

ولی نه؛؛ نمیشه ...اینطور نیست ...نه ؛نه ؛ آتوسا اون بچه لباس کهنه تنش بود و حتی به جای پوشک از یک تکیه لباس با دکمه استفاده کرده بودن و لاستیکی اونم یک قطعه از یک سفره ی کهنه و پاره بود ....و اونو لای یک ملافه پاره پیچیده بودن ...نه ؛ نمی تونه این باشه ..اصلا ربطی نداره ...


گوشم رو بیشتر تیز کردم ..باید می فهمیدم مینو از چی رنج می بره که اینقدر ازش کینه به دل گرفته ..اون مهربون ترین آدمی بود که توی عمرم دیده بودم و حتم داشتم بی خودی این کارو نمی کنه ...یک مرتبه حس کردم اونا منو دیدن برای همین فورا برگشتم توی اتاق  .. 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و سوم - بخش هفتم





چند دقیقه بعد یکی زد به شیشه ..و مینو رو دیدم که به من اشاره می کنه ... فورا رفتم و درو باز کردم ...

گفت : بیا ؛؛ ببین  آتوسا  حاضر نیستم برم پایین جلوی مامان و آقا جون دعوا کنیم .. دیگه حرمتی برام نمونده ..م یشه منو ببری آتلیه امشب اونجا بخوام ؟ هنوز حرفش تموم نشده بود که مجید دو پله یکی خودشو رسوند به ما   و در حالیکه معلوم میشد خیلی ناراحته  گفت : مینو این کار رو نکن بسه دیگه آبرو ریزی راه ننداز ... باشه بریم خونه .. هستی داره گریه می کنه ..


گفتم : سلام آقا مجید بفرمایید تو یک چایی بخورین یکم آروم بشین بعد برین... گفت : سلام خانم نه دیگه مزاحم نمیشیم بریم مینو ..... مامان هم اومد جلو و سرک کشید و گفت: بفرمایید بفرمایید آقا مجید ما که غریبه نیستیم .. 


مجید گفت : ببخشید خانم حمیدی مزاحم شدیم .. مامان گفت :  از چایی بهتر  براتون دارم ..خاکشیر خنک حالتون رو جا میاره.... به اصرار من و مامان اومدن نشستن ...


و مامان  همینطور که لیوان خاکشیر رو به مجید تعارف می کردگفت: تو رو خدا از چشم آتوسا نبینین... ما آدم هایی هستیم که سرمون به کار خودمونه. یک وقت از دست ما ناراحت نشین...


گفتم : مامان؟؟ چی دارین میگن ؟ مجید گفت : نه والله موضوع سر این نیست. من میگم احتیاجی به این کارا نداریم خدا رو شکر به اندازه ی کافی هست  چرا خودشو خسته می کنه؟ بعدم که می ببینین نتیجه اش اینه که تلافیشو سر من در میاره...


گفتم : آقا مجید تا حالا کسی بهتون گفته چقدر مینو توی این کار استعداد داره؟ وقتی یک طرحی رو ابداع می کنه حال دلش خوب میشه... از خودش راضی میشه... چرا می خواین همین خوشحالی کوچک رو ازش بگیرین... بزارین بدون درد سر این کارم انجام بدیم ... بعد شما قضاوت کنین ؛؛ حیف نیست این همه ذوق و سلیقه کور بشه ؟ 


مجید اول سکوت کرد و بعدم طوری که انگار حرف منو قبول نداره گفت : بله حق با شماست ..چشم ..

و بالافاصله از جاش بلند شد و به مینو گفت : خوب بریم دیگه بیشتر از این مزاحم نشیم ..اما  من فهمیدم موضوعی هست که مجید رو وا دار می کنه در مقابل مینو کوتاه بیاد ..و اینکه اونقدر حادثه ی بدی بوده که مینو نمی تونه فراموش کنه ...حالا من دیگه بی صبرانه دلم می خواست این راز رو بدونم و همه ی ذهن منو به خودش مشغول کرده بود ... از طرفی روز بعد قرار بود من و مینو با ماهان بریم محل برگزاری جشن عروسی رو ببینیم ..حالا نمی دونستم مینو فردا میاد یا نه ؟





#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و سوم - بخش هشتم





تمام شب خواب درستی نکردم اگر مینو نمی اومد کارمون لنگ میشد. یکم دیرتر رفتم سرکار.. وقتی رسیدم که همه ی بچه ها اومده بودن و ماهان و مینو رو منتظر دیدم ... خیالم راحت شد... عذر خواهی کردم با ماشین ماهان سه تایی رفتیم تا محل عروسی رو دیدیم... واقعا که پول چه کارایی می کنه.. اونجا خودش یک قصر بود و من هاج و واج مونده بودم ...


اما مینو و ماهان  لیست چیزایی رو که لازم داشتیم یاد داشت کردن. موقع برگشت ماهان به من  که جلو نشسته بودم گفت : آتوسا خانم می خواین آتلیه ی منم ببینین .. گفتم : بله خوشحال میشم ..گفت : باور می کنین که یکی از آرزوهام این شده که شما در مورد  عکس های من نظر بدین ؛؛ گفتم : کی ؟ من ؟ آخه من صاحب نظر نیستم ..فقط می تونم نظر خودمو بگم... خندید و گفت: همین برای من بسه ..منم نظر شما رو می خوام دیگه...




یک جایی بالای شهر یک آپارتمان در طبقه ی دوم ؛ شیک ولی بر خلاف آتلیه ی ما خیلی کوچک ؛؛من و مینو  سر گرم تماشای عکس های اون بودیم که یک مرتبه دوتا از اون عکس ها رو قبل از اینکه ما ببینیم بر داشت و گذاشت توی کشوی میزش ...


مینو با آرنج زد توی پهلوی من و نگاه معنی داری کرد .. خندم گرفت ..و در همین موقع تلفنم زنگ خورد ..جواب دادم ..یک خانمی گفت : خانم حمیدی ؟ گفتم بله خودم هستم ..گفت از بیمارستان زنگ می زنم ..لطفا هر چی زود تر یک سر تا اینجا بیاین ؛؛ 


خنده روی لبم ماسید ..پرسیدم اتفاقی افتاده ؟ گفت تشریف بیارین اینجا بهتون میگن ..گفتم خواهش می کنم به مادرش زنگ بزنین ..خانواده اش بهتر می تونن کمک تون کنن ..من الان وقت ندارم ..و گوشی رو قطع کردم

ادامه دارد



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
راستی بچه ها من یادم نیست مینو گفته بود بچش چی شدت

هنوز توضیحی نداده عزیزم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و چهارم - بخش اول








و موضوع رو فراموش کردم ..

ماهان اونقدر از بودن ما توی آتلیه اش  خوشحال بود و بهمون عزت و احترام میذاشت که منم حسابی جو گیر شده بودم و انگار توی دنیای دیگه ای سِیر می کردم ...

اما وقتی ما رو رسوند به محل کار خودم و رفت ؛؛ دوباره یاد مهدی افتادم و با خودم فکر کردم نکنه براش اتفاقی افتاده باشه ..

دلم شور زد و زنگ زدم ..اون خانم پرستار گفت : خانم حمیدی ؛مهدی حالش بهتر شده دارو هاشو هم کم کردیم می خواد شما رو ببینه و مدام سراغتون رو می گیره ..

هنوز دکتر اجازه نداده با تلفن حرف بزنه ..اگر ممکنه برای اینکه آروم بشه یک سر بیان اینجا خیلی بی تاب شماست  ..

گفتم : آخه چه لرزمی داره من بیام ؟ هیچ نسبتی باهاش ندارم ..بی خودی امیدوارش کنم که چی بشه  ؟ به نظرتون بهتر نیست منو فراموش کنه ..

اگر بیام مجبورم باهاش خوب حرف بزنم و همین ممکنه براش سوءتفاهم ایجاد کنه  ..چون من اونو از زندگیم بیرون کردم...







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و چهارم - بخش دوم









گفت : من درست نمی دونم ؛ اگر اینطوره شما راست میگین ولی دکتر ازم خواست که بهتون خبر بدم ...

ما فکر کردیم ؛؛ آخه شما مرتب بهش سر می زنین ..

خوب حق داشتیم فکر کنیم که هنوز امیدوارین ..

گفتم : نه نیستم و دیگه ام قصد ندارم به دیدنش بیام اون زمان حالش بد بود ولی حالا که بهتر شده کاری اونجا ندارم به مادرش خبر بدین ..

اونشب فکرم خیلی آشفته بود هم برای مهدی هم برای ماجرایی که مینو راضی نمی شد برای من تعریف کنه ..  

اما  صلاح ندیدم از حرف خودم برگردم ..

و دوباره به دیدن مهدی  برم مخصوصا که می گفتن حالش بهتر شده و اطرافیانش رو می شناسه..










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و چهارم - بخش سوم









صبح در حالیکه تارا توی بغلم بود و دستهاش دور گردنم؛؛  بیدار شدم ..

بچه ی خیلی عاطفی بود و همش دوست داشت توی بغل یکی باشه ...

اما تازگی ها احساس می کردم زیاد بهانه گیری می کنه و دلش نمی خواد از من جدا بشه ..  تا تکون خوردم منو محکم گرفت و گفت : مامان نرو ..

گفتم قربونت برم عزیز دلم خودت که می دونی کار دارم ..

گفت : تو دیر میای دلم برات تنگ میشه ..

گفتم : مگه دوست نداری با هستی بازی کنی ؟ گفت :نه دوست ندارم ؛ تو رو می خوام ..دیگه هستی رو نمی خوام

 گفتم : خیلی خوب از اول می گفتی منم از خدا می خوام تو با من باشی پس  پاشو کاراتو بکن با خودم می برمت  آتلیه خوبه ؟ ....

گفت : آخ جون میزاری من عکس بگیرم ؟ 

گفتم : معلومه که میزارم ..امروز همه ی عکس ها رو دختر من می گیره ؛؛ قبول ؟ ..

 موقعی که صبحانه می خوریم به تارا گفتم برو اتاق بابا جون بوسش کن و ازش خدا حافظی کن تا منم یک چیزی بخورم و با هم بریم ..








داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و چهارم - بخش چهارم








و بعد از مامان پرسیدم ..شکوه خانم به شما در مورد زندگی مینو حرفی نزده ؟ 

گفت : چرا مادر یک چیزایی میگه ..برای چی ؟ گفتم : شما می دونستی که مینو بچه ی دوم هم داشته ..

گفت : آره ؛؛مگه تو نمی دونستی ؟ 

گفتم : مینو حاضر نمیشه در موردش حرف بزنه ..شما چی می دونی ؟ 

گفت : چیز زیادی نمی دونم فقط شکوه خانم  توی حرفاش می گفت : بچه ی دومشو از دست داده کاش یکی دیگه بیاره که اینقدر بهانه گیر نباشه ..

می گفت غصه ی اون هنوز به دلش مونده برای همین اعصابش خرابه  ..از حرفاش اینطوری فهمیدم ؛؛مثل اینکه تا به دنیا اومده مرده ..یا نمی دونم اصلا توی شکمش مرده بوده ..

به هر حال مینو  ضربه ی روحی بدی می خوره ...

گفتم : مامان جون ؟ قربونتون برم ؛؛ الهی من فدات بشم یک وقت با شکوه خانم درد دل می کنی از تارا چیزی نگی تو رو خدا ..

جون آقا جون یک وقت از دهنت در نره ..

اخمهاشو کرد تو هم ..

با اعتراض گفتم : نکنه گفتین ؟ راست بگومامان ؛؛ 

گفت : تو واقعا منو چی فرض کردی : مگه احمقم ..اصلا برای چی بگم ..بچه ام رو به یک چشم دیگه نگاه کنن ؟..فردا هزار تا هم  انگ بهش بچسبونن ؟..

نمیگم خاطرت جمع باشه ..اصلا چیزی نیست که بگم ..تارا عمر و جون منه نوه ی عزیز منه  ...









برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792