2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154596 بازدید | 1207 پست

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و یکم- بخش اول





 گفتم : والله الان که نمی تونم تصمیم بگیرم تا ببینم چی میشه حالا این نمایشگاه با موفقیت تموم بشه بعد در موردش حرف می زنیم ..

این عکس ها حاصل سالها کار منه ..به این زودی که فکر نمی کنم دوباره آمادگی این کارو داشته باشم .....

از جیب بغلش یک کارت در آورد و داد به من و گفت : این آدرس و شماره ی تلفن محل کار منه .. خدمت شما باشه شاید نظرتون عوض شد من ایده های خوبی برای این کار دارم ..

گرفتم و گذاشتم توی کیفم و گفتم : تا ببینیم ..گفت : این مانتوی سفید و این شال زردِ شما منو یاد اون روزی میندازه که توی یک روز پاییزی شما رو کنار رودخونه  دیدم ..منو نشناختین ؟ 

یک لبخند روی لبم نقش بست ..

نمی دونم چرا؛؛  شاید برای اینکه کلا خوشحال بودم یا از اینکه اون فکر کرده بود من اونو نشناختم خنده ام گرفت ..

گفتم : من شما رو شناختم ..یادمه  تارا رو بغل کرده بودین و من ترسیدم گم شده باشه .






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و یکم- بخش  دوم 




اونم خندید و با مهربونی گفت : چه خوب خوشحال شدم ..یک سئوال؛؛ شما باید برای همکاری با من از شوهرتون اجازه بگیرین ؟ 

گفتم : نه ؛ برای چی ؟

گفت : دیدمشون خیلی برای نمایشگاه تلاش می کردن ..و دم در منتظر شما بودن فکر کردم با هم کار می کنین ...

شیدا رو دیدم داشت نزدیک میشد ..با یکم دستپاچگی گفتم : نه اینطور نیست ...ببخشید من باید برم ..

گفت : قول بدین بهم زنگ بزنین خیلی دوست دارم با شما یک نمایشگاه مشترک داشته باشم  ...

همینطور که ازش دور می شدم گفتم : انشاالله ...

و بلند گفت : اگر مایل بودین  عکس ها ی منو ببینن زنگ بزنین  ..

شیدا در حالیکه برای من چشم و ابرو میومد به شوخی گفت : اوه ..اوه اون آقا خوش تیپه کی بود باهاش گرم گرفته بودی ؟ 

گفتم : ازم می خواست نمایشگاه بعدی رو با من همکاری کنه و مشترکن عکس هامو  به نمایش بزاریم  ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و یکم- بخش سوم 






گفت : وای؛ نه تو رو خدا.. پس یاور  از اون آویزن هاست ..قبول نکنی ها ؛؛  ..حالا این بخواد از تو سوءاستفاده کنه ؟ من دیگه تحملشو ندارم ...

گفتم : سوء استفاده ؟ منظورت چیه ؟ 

گفت : چقدر تو ساده ای معلومه خوب؛؛ دیده موفق شدی  می خواد به هوای عکس های تو خودشو مطرح کنه ..تو رو خدا مراقب باش ممکنه امشب بهت پیشنهاد های زیادی بشه هیچ کدوم رو قبول نکن ..

خودمون از پس کار خودمون بر میایم ...

راستش توجه ام به ماهان جلب شده بود اما با حرفی که شیدا زد به خودم اومدم ..دیگه نمی خواستم  کسی از من سوءاستفاده کنه ...

 استقبال مهمون ها از عکس ها باعث شد حواسم پرت بشه  و با همون شور و شوقی که  داشتم با همه حرف می زدم توضیح می دادم ..و تازه متوجه شده بودم که بیشتر کسانی که دعوت شدن  با عکس و عکاسی در ارتباط  بودن  ...







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و یکم- بخش چهارم 





اونشب تا دیر وقت کار ما طول کشید ..و شب بی نظیری رو توی زندگیم تجربه کردم ..

اما یک موضوع دیگه توجه منو دوباره به ماهان جلب کرد ..موقعی که سر گرم حرف زدن با عده ای بودم از دور دیدم تارا رو نشونده روی یک چهار پایه و داره بهش کیک میده و با هم حرف می زنن ..

قصد کردم حرفم که تموم شد برم و تارا رو بیارم ..ولی وقتی فارغ شدم که اون دیگه نبود و تارا هم پیش مامان بود ...

یک لحظه چشمم به دنبالش گشت ..ولی یک مرتبه یک حالت بیزاری بهم دست داد...یاد مهدی و خاطرات تلخی که از اون عشق داشتم حالم رو بهم زد  ...با این حال دیگه ماهان رو ندیدم  ...

هفته ای پر کار برای همه ما بود؛؛ 

 شب جمعه یک عروسی قبول کرده بودیم وروز جمعه هم  یک مهمونی به اصلاح گود بای پارتی ..که توی یک باغ برگزار می شد ..

و اینطوری از صبح تا شب دوندگی می کردیم ..شایان و شیدا خیلی بهم کمک می کردن و  مینو هم خودشو عضوی از ما می دونست ..و اینطوری آقا مجید در مقابل کار انجام شده قرار گرفته بود ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و یکم- بخش پنجم 






و نتیجه اش برای من اسم و رسمی بود که توی عالم عکاسی پیدا کرده بودم و در آمد مختصری که از این نمایشگاه عاید من شد ..که اونم بین بچه ها تقسیم کردم ..

در واقع برای خودم همون شناخته شدن باقی موند و بس ...

با اینکه کار ما تموم شده بود ولی روزی نبود که من و مینو یک برنامه نداشته باشیم که همدیگر رو ببینیم ..

خرید و گردش بردن بچه ها .....اما اون  مدام توی گوشم می خوند که یک نمایشگاه عکس عروس بزاریم ...

حالا  می دونستم جز زحمت برای من و سرگرمی برای مینو فایده ای دیگه ای نداره ....

بهانه می گرفتم که معمولا کسی راضی نمیشه عکس زنش  به معرض نمایش گذاشته بشه ..و اون می گفت تو رو خدا از این به بعد که مجلس داری اجازه بگیر اگر دادن یک عکس بگیر که مجوز نمایش داشته باشه ....و اونا رو جمع می کنیم ...

و چون کلمه نه رو بلد نبودم می گفتم باشه ..و با خودم فکر می کردم کو حالا تا من از اون همه عروس اجازه بگیرم ...






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و یکم- بخش ششم 






تا اواخر تابستون یک روزِ پنجشنبه,,  اون روزم باز من باید اول صبح برای فیلم برداری میرفتم آرایشگاه ..

زود تر از بقیه ی بچه ها رسیده بودم آتلیه تا وسایلمون رو آماده کنم ...کلید انداختم درو باز کردم ..

ولی هنوز وارد نشده بودم که یکی از پشت سرم بلند گفت : سلام ..برگشتم ماهان رو دیدم ..

با تعجب گفتم : سلام شما اینجا چیکار می کنین ؟ 

گفت : پیدا کردن عکاسی مثل شما کار سختی نیست ..توی بروشور های نمایشگاه آدرس شما رو داشتم ..

گفتم : آقای مقتدری من دیگه نمی خوام نمایشگاه بزنم همون یکبار برام بس بود  ..

دستها شو برد بالا و گفت : تسلیم ..امروز با شما یک کار دیگه دارم ..اجازه می فرمایید ؟ 

درو باز کردم و گفتم : بفرمایید ..با ادب در حالیکه سعی می کرد حرکاتش توام با شوخی باشه دستشو آورد جلو و کمی خودشو خم کرد و گفت : اول شما ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و یکم- بخش هفتم 




تعارف کردم نشست و گفت : چقدر گرمه ؛؛ من از گرما متنفرم ..یک روز کوچ می کنم قطب شمال ...

گفتم : آخ گفتین ..منم خیلی بدم میاد ولی خدایش تا حالا فکر نکرده بودم برم قطب شمال آخه می دونین من جسارتم کمه اما اینم فکر خوبه ؛؛ 

قطب شمال ؛ ...حالا بفرمایید با من چیکار داشتین ..الان بچه ها میان و ما باید بریم برای فیلم برداری ...

یک نفس بلند کشید و با صدا از دهنش بیرون داد در حالیکه سرشم با این نفس حرکت می داد ..

گفت : سخته که قبل از اینکه شما رو آماده کنم در خواستم رو بگم ..ولی چشم میگم ...

بی حاشیه ؛؛ یک عروسی ؛؛ یک عروسی مال دختر یک وزیر ...اونقدر به این فیلم عروسی شون حساس هستن که می ترسم از عهده اش بر نیام ..به کمک شما نیاز دارم ..

می خوام  هر چی هنر داریم روی این کار بزاریم ..بعد دیگه من و شما باید دوتا پارو بخریم و پول جا بجا کنیم ..

اگر بتونیم عکس های خوبی بگیریم و  فیلم خوب بشه در خواست های بعدی از این کله گنده ها برامون میرسه   ...





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و یکم- بخش هشتم 






گفتم : فرمودین دختر وزیر ؟ باشه قبول می کنم چرا که نه ..

گفت : واقعا ؟ قبول کردین ؟ یک دنیا ممنونم ..

گفتم : اصلا شما از کجا می دونین من از عهده ی این کار بر میام؟ ...

خندید و گفت : مثلا منم توی اینکارم ..عکاس واقعی رو نشناسم به هیچ دردی نمی خورم ...

گفتم : بزارین شایان بیاد با اونا هم حرف بزنیم بعد جواب قطعی میدم ..پرسید شوهرتون ؟

 گفتم : نه دستیارم ..

پرسید : شوهر تون هم با شما کار می کنه ؟ 

گفتم : آقای مقتدری من شوهر ندارم طلاق گرفتم ....

گفت : ببخشید معذرت می خوام ..سئوال بی ادبانه ای بود ..من معمولا این کارو نمی کنم ...

وقتی شایان و شیدا اومدن و باهاشون در میون گذاشتم ..از این کار استقبال کردن و قرار شد روز شنبه ماهان بیاد و در مورد جرئیات با هم حرف بزنیم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و یکم- بخش نهم 





و اون شب خسته از کار دیر وقت برگشتم خونه ..

مامان هنوز بیدار بود و می گفت تارا بهانه گیری می کرد و  تو رو می خواست این بودکه پیشش موندم تا تو بیای ..

برات خاکشیر درست کردم صبر کن بیارم بخور دلت حال بیاد ...

پرسیدم : چه خبر ؟ 

گفت : هیچی مادر ...راستی شکوه خانم اینا فردا میرن باغشون ما رو دعوت کردن همه ی دخترا و داماد ها و عروسش هستن ..میای بریم ؟

 گفتم : نه بابا فردا می خوام استراحت کنم ..به خدا نای حرف زدن ندارم ..شایدم رفتم یک سری به مهدی زدم ..

همینطور که لیوان خاکشیر رو دستم می داد گفت : آتوسا ؟ مادر ؛؛ تا حالا ده بار ما رو دعوت کردن باهاشون بریم  باغ  ؛ بد نبود یکبار میرفتیم ..




داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و یکم- بخش دهم 







گفتم: شما و بابا برین ؛؛ به من کار نداشته باشین ؛؛ 

گفت : نه مادر بدون تو که نمیشه  ..ولش کن نمیریم همینطور توی خونه می شینیم ؛؛ سر زدن به مهدی برای تو واجب تره ...

خندیدم و گفتم : باز مامان من طعنه می زنه ؟بهم حق نمیدین خسته باشم ؟ گفت : چرا مادر حق داری من که چیزی نگفتم  ؛؛ ...

ولی صبح که مینو زنگ زد و اصرار کرد ..و یکم هم خستگی من در رفته بود قبول کردم ..

و اون روز با عجیب ترین اتفاق زندگیم روبرو شدم ..در حالیکه پشت ماشین حاجی میرفتم ..

اون ما رو برد تا دم درِ یک باغ و ایستاد ....زدم روی ترمز و دستم شروع کرد به لرزیدن ..

 در حالیکه  دچار هیجان عجیبی شده بودم و قلبم تند می زد و نمی تونستم خودمو کنترل کنم ..

این باغ همونی بود که من تارا رو جلوی اون پیدا کرده بودم ...باورم نمی شد که  اونجا مال حاجی باشه ...





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
استتار گذاشتی لایکم کن ممنون بابت داستان قشنگت 

عزیزم هرروز به جز شنبه ها ساعت دو میذارم داستان و

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و دوم- بخش اول






 در حالیکه قدرت اینو نداشتم که کلاج رو نگه دارم ؛بعد از ماشین حاجی وارد باغ شدم ...

مینو و یکی از دخترای حاجی اومدن به استقبالمون ...باید کمک می کردم بابا رو بزارم  روی ولیچر ..ولی حسی توی تنم نبود .. 

خودمو دلداری می دادم تا یکم آروم بشم ؛ آتوسا  چیزی نیست ؛ طوری نشده ؛؛ آروم باش ..

خوب اینجا مال حاجی باشه ؛چه ربطی داره؟ ...

اصلا کسی خبر نداره من اون روز اینجا بودم ..اما این دلهره توی دلم افتاده بود که نکنه یکی منو ببینه و تارا رو ازم بگیره ...

نکنه کسی که بچه اش رو اینجا گذاشته بود این دور اطراف باشه و منو بشناسه ؟اگر پشیمون شده باشه و یک مرتبه  سر و کله اش پیدا بشه ...

وای خدایا چیکار کنم ؟ 

مینو متوجه ی حالت من شده بود و پرسید : آتوسا چیزی شده ؟ حالت خوبه ؟ بابا هراسون گفت : بابا جان تو که الان خوب بودی چی شد یک دفعه ؟ منو ول کن برو یک آب صورتت بزن ..







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و دوم- بخش دوم 







مینو دستم رو گرفت و گفت : بهتری ؟ 

 گفتم : آره ؛آره ؛ خوبم نگران نباش ؛؛ یکم خسته ام چند روزه که  کار سنگینی داشتم ولی مامان و بابا دلشون می خواست بیان ..؛؛ 

بعدم به خاطر تارا اومدم؛؛  ..

اما تا این جمله از دهنم در اومد یک بغض شدید اومد توی گلومو و با همون سرعت ترکید و اشکم مثل بارون ریخت و صورتم رو خیس کرد ..

مینو دستپاچه شد و گفت : تو رو خدا بگو  چته  ؟ چرا گریه می کنی ؟ حالت خوبه ؟  

مامان و بابا و دخترای حاجی همه دوره م کرده بودن که علتشو بفهمن ..و من باز خستگی رو بهانه کردم  ..

با خودم گفتم : خدایا داری با من چیکار می کنی ؟ من که بازیچه ی تو نیستم چرا اینقدر منو به در و دیوار می کوبی؟ ..

این دیگه چی بود  جلوی پای من گذاشتی  ؟ خدا چرا نمی زاری یکم راحت نفس بکشم ... 

بعد از اینکه نشستیم و پذیرایی شدیم به ظاهر  آروم شدم ولی مانع از این نمی شد که مدام به اطراف نگاه نکنم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و دوم- بخش سوم 






حتی می ترسیدم از یکی بپرسم  اون عروسی مال کی بوده و اگر می فهمیدن که فیلمبردارش من بودم  ممکن بود دنبالم باشن  ...

اگر تارا رو ازم می گرفتن ؟ اگر اون زن پشیمون شده باشه و به حاجی و حاج خانم گفته باشه که من بچه ی اونو بر داشتم ...

با این فکرا یک لحظه از تارا جدا نمی شدم و مدام یک بغض توی گلوم بود که حتی آب دهنم رو نمی تونستم قورت بدم ...

اون روز تموم شد بدون اینکه من حرفی در این مورد بزنم ..ولی روز خیلی بدی رو گذروندم ..

و بعد از ظهر طوری که انگار می خواستم فرار کنم از اونجا برگشتم خونه ..رفتم به اتاقم و در و بستم تا تارا منو نبینه ؛ و اونجا  زار زار گریه کردم ..

یعنی من بی دلیل اومده بودم  خونه ی حاجی رو اجاره کردم ؟ بی دلیل با مینو دوست شدم ؟ و بی دلیل اون باغ مال حاجی بود ؟

 اینو باور نداشتم که همه چیز اتفاقی بیشتر نبوده    ..

نکنه دست روزگار  می خواد که تارا به مادرش برسه و من مثل همیشه قربانی باشم ..

با این فکر دیوونه شدم تا حدی که از شدت ناراحتی مدت زیادی توی دستشویی بالا آوردم ...





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و دوم- بخش چهارم






حتی نمی دونستم چه دعایی بکنم ..منی که آزارم به کسی نمی رسید چطور دعا کنم که یک بچه از مادرش جدا بمونه ..و چطور مادر تارا باقی بمونم  ..

نمی دونستم ...

فقط به خدا می گفتم : این کارو با من نکن اگر می خواستی اونو از م بگیری چرا دادی؟ من که به زور ازت نخواسته بودم خودت تارا رو جلوی راهم گذاشتی و عشق اونو به دلم انداختی ..

حالا بهم رحم کن و اونو ازم نگیر ..هر طوری که خودت می دونی؛؛ و کسی آسیب نمی ببینه اونو از من نگیر ..

خدای مهربونم من بدون تارا میمیرم ...

و تمام شب تارا رو روی سینه ام گرفته بودم  و از خودم جداش نمی کردم ..و باز  رازی توی دلم داشتم که نمی تونستم به کسی بگم ..

 روز بعد که با ماهان قرار داشتیم نتونستم از تارا جدا بشم این بود که با خودم بردمش ..

نمی دونستم این وضع تا کی ادامه پیدا می کنه ..ولی یک حسی بهم می گفت هر چی زود تر از اون خونه برم و تا می تونم دور بشم ..

حتی فکر شهرستان هم به سرم زده بود  ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و دوم- بخش پنجم 





ماهان با دوتا دستیارش اومده بود؛ و  از دیدن تارا همه ی ما رو فراموش کرده و مدتی با اون سرگرم شد .. 

می گفت : از شیرین زبونی اون خسته نمیشیم ..بالا خره نشستیم به حرف زدن در مورد اون عروسی ..

اون گفت :البته همه ی  تدارک تزیینات  و کارایی که باید برای عکس و فیلمبرداری  انجام بشه تا کارمون  بهترین باشه با ماست قرار داد ما با اونا صد و نودو هفت  میلیون تومن هست هزینه ها رو کم می کنیم و بقیه پول چهل ؛ شصت تقسیم میشه ....

شایان یک سوت بلند کشید و گفت : یعنی دویست میلیون برای فیلم و عکس دادن ؟ با این پول میشه یک خونه خرید ...







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و دوم- بخش ششم 







سال هشتاد و نه بود و صد و نود و هفت  میلیون تومن پول خیلی زیادی بود؛؛ 

 از تعجب واقعا شاخ در آورده بودم ..

اون زمان ما برای یک عروسی خیلی تشریفاتی با عکس وآلبوم و سی دی  پنج  تا شش  میلیون می گرفتیم ؛؛و برای عروسی های معمولی دو تا سه میلیون ... که همینم  به نظر خیلی زیاد میومد  ...

گفتم : صدو نودو هفت  میلیون ؟؟

 چه خبره مگه می خوایم چیکار کنیم ؟

گفت : همین دیگه خیلی کارا ؛؛ ما باید از توی کل فیلم هایی که می گیریم سه ساعت در بیاریم بهترین صحنه ها توش باشه و مثل یک داستان رمانتیک بشه باید یک چیز فوق العاده در بیاد که چشم رو خیره کنه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و دوم- بخش هفتم 





گفتم : کار سختی در پیش داریم ..من نمی دونم این همه پول برای چیه ؟ چرا باید این همه اسراف بشه ؟ 

گفت: همینطوری این قیمت تعین نشده این چیزایی هست که ازمون خواستن ..

مثلا گلها همه باید از خارج از کشور بیاد..

گفتم : حالا ما باید چیکار کنیم دقیقا ؟..

گفت : هجده روز بیشتر فرصت نداریم  ...

شایان گفت : این چهل ؛؛شصت رو من نفهمیدم ..ما باید دقیق بدونیم چقدر به ما می رسه اینطوری نمیشه شاید فردا شما بگین بیشتر پول هزینه شده ..

ماهان گفت : آتوسا خانم عکس های عروس و داماد که توی آتلیه باید گرفته بشه با شما .. بفرمایید هر چی باشه تقدیم می کنم ..

فقط باید برای پشت صحنه دکور های خوبی در نظر بگیرین ...

این جدا با شما حساب میشه میره جزو هزینه ها ..و بقیه ی مخارج زیر نظر همه انجام میشه ..







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و دوم- بخش هشتم 






هر پروژه که  تصویب شد تحت نظارت همه هزینه می کنیم و بعدم اجرا  ..

اما اینم بگم نمی تونیم توی اون هزینه ها  صرفه جویی کنیم ..این پول رو دادن که من توی همین راه خرج کنیم ..

متوجه میشین ؟ در نهایت اون چیزی که من میگم اینه که اگر کار عالی باشه از این به بعد پیشنهاد های اینطوری زیادی خواهیم داشت شک نکنین ...و چیزایی که می خریم بعدا به درد مون می خوره ...

گفتم : یکی رو می شناسم که توی این کارا استاده .. مینو؛؛  اون می تونه ایده های خوبی بهمون بده که تا حالا کسی استفاده نکرده باشه ...

گفت : بله قبول دارم نمایشگاه با ایشون آشنا شدم ..

 و این طوری اکیپ ما  با ماهان و دونفر دستیارش شروع به کار کرد کاری شبانه روزی و سخت برای یک شب عروسی پر  خرج و افراطی ....

که وقتی کار شروع شد فهمیدم که واقعا ماهان از عهده ی اون کار به تنهایی بر نمی اومد ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و دوم- بخش نهم 







اما این وسط مینو خیلی خوشحال بود  و ایده هایی تازه ای می داد که تا اون زمان ندیده بودیم ..

اون واقعا در این کار مهارت  داشت و حیف بود که گوشه ی خونه بمونه و حسرت بخوره ..

اما در تمام مدتی که اونو می دیدم و با هم کار می کردیم  یک سئوال در ذهنم بود که یک طورایی از قضیه باغ سر در بیارم طوری که اون متوجه نشه که تارا رو من از دم اون باغ بر داشتم ....

یک روز که مشغول اجرای یکی از طرح های اون بودیم .. برای تارا و هستی لباسی شیبه به فرشته ها تهیه کردیم با دو بال سفید ..

اونا رو طوری روی صندلی قرار داده بودیم که انکار دارن پرواز می کنن و بال می زنن و در همون حال از سبدی که دستشون بود گل میریزن پایین ..

و بعد این فیلم رو میکس می کردیم روی فیلم عروس و داماد طوری که وقتی که از ماشین عروس پیاده می شدن و تا تالار میرفتن بالای سرشون باشن و مثل اینکه جلوی پاشون گل میریختن ....







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیست و دوم- بخش دهم 






این کار تا دیر وقت طول کشید و مجید مدام زنگ می زد و عصبانی بود ..

بالاخره در حالیکه  تارا و هستی از خستگی عقب ماشین خوابشون برده بود میرفتیم بطرف خونه  ..

 مینو باز داشت با مجید مشاجره می کرد گوشی رو قطع کرد و  گفت : می بینی؟ چطوری  داره اعصابم رو خورد می کنه ؛  

وقتی میگم آقا بالا سر نداری راحتی برای همینه ..خوب پیش مامان و بابا ت  نشستی؛  

آخه چه دردی داری اینقدر زنگ می زنی؟ 

گفتم : اینکه یکی اینقدر دوستت داره که مدام به فکر تو هست و دلش می خواد ازت مراقبت کنه و پشتیبانت باشه حس خوبی نداری ؟چرا این کاراشو به پای عشقش نسبت به خودت نمی زاری ؟ 

 آهی کشید و گفت : آتوسا تو این حرفا رو باور داری ؟ دور نمای منم مثل تو خوبه ..نمی دونی چی بسرم اومده وگرنه این حرف رو نمی زدی ..




ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز