داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_بیست و دوم- بخش سوم
حتی می ترسیدم از یکی بپرسم اون عروسی مال کی بوده و اگر می فهمیدن که فیلمبردارش من بودم ممکن بود دنبالم باشن ...
اگر تارا رو ازم می گرفتن ؟ اگر اون زن پشیمون شده باشه و به حاجی و حاج خانم گفته باشه که من بچه ی اونو بر داشتم ...
با این فکرا یک لحظه از تارا جدا نمی شدم و مدام یک بغض توی گلوم بود که حتی آب دهنم رو نمی تونستم قورت بدم ...
اون روز تموم شد بدون اینکه من حرفی در این مورد بزنم ..ولی روز خیلی بدی رو گذروندم ..
و بعد از ظهر طوری که انگار می خواستم فرار کنم از اونجا برگشتم خونه ..رفتم به اتاقم و در و بستم تا تارا منو نبینه ؛ و اونجا زار زار گریه کردم ..
یعنی من بی دلیل اومده بودم خونه ی حاجی رو اجاره کردم ؟ بی دلیل با مینو دوست شدم ؟ و بی دلیل اون باغ مال حاجی بود ؟
اینو باور نداشتم که همه چیز اتفاقی بیشتر نبوده ..
نکنه دست روزگار می خواد که تارا به مادرش برسه و من مثل همیشه قربانی باشم ..
با این فکر دیوونه شدم تا حدی که از شدت ناراحتی مدت زیادی توی دستشویی بالا آوردم ...
داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_بیست و دوم- بخش چهارم
حتی نمی دونستم چه دعایی بکنم ..منی که آزارم به کسی نمی رسید چطور دعا کنم که یک بچه از مادرش جدا بمونه ..و چطور مادر تارا باقی بمونم ..
نمی دونستم ...
فقط به خدا می گفتم : این کارو با من نکن اگر می خواستی اونو از م بگیری چرا دادی؟ من که به زور ازت نخواسته بودم خودت تارا رو جلوی راهم گذاشتی و عشق اونو به دلم انداختی ..
حالا بهم رحم کن و اونو ازم نگیر ..هر طوری که خودت می دونی؛؛ و کسی آسیب نمی ببینه اونو از من نگیر ..
خدای مهربونم من بدون تارا میمیرم ...
و تمام شب تارا رو روی سینه ام گرفته بودم و از خودم جداش نمی کردم ..و باز رازی توی دلم داشتم که نمی تونستم به کسی بگم ..
روز بعد که با ماهان قرار داشتیم نتونستم از تارا جدا بشم این بود که با خودم بردمش ..
نمی دونستم این وضع تا کی ادامه پیدا می کنه ..ولی یک حسی بهم می گفت هر چی زود تر از اون خونه برم و تا می تونم دور بشم ..
حتی فکر شهرستان هم به سرم زده بود ....
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar