2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154596 بازدید | 1207 پست
داستان #تارا 💞🧚‍♀️ #قسمت_نوزدهم- بخش یازدهم برگشتم ...دوتا میز اونطرف ت ...

سلام دوست عزیز امروز داستان نداریم

؟

بزرگترین ازمون ایمان زمانیست که انچه میخواهید رابدست نمی اورید .با این حال قادرید بگویید     خدایا شکرت  
سلام دوست عزیز امروز داستان نداریم ؟

چرا عزیزم بیرونم تا نیم ساعت دیگه  میرم خونه میذارم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیستم- بخش اول









 همون موقع سفارش ما رو آوردن ..بوی خوش کبابِ لای نون سنگک دیگه حواسمون رو پرت کرد و چهار تایی مشغول خوردن شدیم ....

بعد از غذا  یکم دیگه هم اونجا نشستیم ..تا احساس کردم تارا خسته شده و ترسیدم خوابش بگیره  ؛ 

نمی تونستم بغلش کنم  چون دوربین همراهم بود ؛؛ پس  راه افتادیم که بر گردیم در حالیکه یک دستم دوربین بود دست تارا رو گرفتم تا از روی پل رد بشیم   ..

دوباره اون مرد رو دیدم ..دستی تکون داد فورا مسیر نگاهم رو عوض کردم ولی صداشو شنیدم که  از دور گفت تارا خانم خدا حدافظ ...و تارا با اشتیاق براش بای بای کرد و بوس فرستاد ..

فهمیدم که اونم برای تارا همین کارو کرده ..

اون روز تموم شد ولی مینو بی خیال پیشنهادی که داده بود نشد ..و در تمام طول برگشت از برنامه ریزی در این مورد حرف زد ..

منم گوش می دادم فکر می کردم این یک گپ گذراست و جدی نگرفتم ...








داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیستم- بخش دوم









مسافرت ده روزه ی مشهد ؛ چند روزی دیگه طول کشید ؛  

من مدام تلفن می کردم از حالشون با خبر می شدم ..

اونا برای گردش به شهر های  اطراف مشهد هم رفته بودن ..و بعدم مثل اینکه خیلی بهشون خوش گذشته بود از جاده ی شمال برگشتن ...

وتوی این مدت  مینو هر بار که میومد گلدون های حاج خانم رو آب بده یک برنامه میذاشتیم و با آزیتا ؛

 سه تا بچه هامون رو می بردیم  شهر بازی و پارک و همون بیرون شام می خوریم و بر می گشتیم ..  اینطوری به ما هم خوش میگذشت ...

اما این وسط  انسی عجیب بین من و مینو شکل گرفت ..

انگار منم دلم می خواست مدام با اون باشم .. شیرین و دوست داشتی بود و می فهمیدم که همون احساسی رو که من به اون دارم نسبت به من داره ...

درست بعد از این سفر بود که مامان مجبور شد یکماهی هم برای زایمان آذر بره کرمانشاه و همین باعث شد بازم آزیتا خونه ی ما بمونه و بازم این گردش های دسته جمعی رو انجام بدیم ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیستم- بخش سوم








ولی مینو توی این دیدار ها خیلی جدی پیگیر کار نمایشگاه شده بود ..

و پاش به آتلیه هم باز شد عکس ها رو من می گرفتم مینو انتخاب می کرد و بچه ها به ظهور  میرسوندن ..

 شایان برای اونا  قاب های مناسب انتخاب می کرد ...و یک مرتبه دیدم در مقابل کار انجام شده قرار گرفتم و دیگه واقعا مجبور بودم نمایشگاه رو دایر کنم ...

همه با هم برای این کار تلاش می کردیم و حتی آقا مجید هم که با کار کردن مینو مخالف بود.. اینطوری می خواست با همراهی کردن با اون  حرف خودش دوتا نکنه ... 

 اجاره کردن گالری رو به مدت یک هفته خودش انجام داد و  کلی برو و بیا های ما رو به عده گرفت  ..

همه ی هزینه ها با اونا بود و نصف در آمد بعد از کسر اجاره ی گالری  مال من ..

روز های خوبی رو میگذروندیم از کاری که می کردیم لذت می بردیم و دور هم خوشحال بودیم و من اونجا متوجه شدم که جسارت لازم رو توی زندگی نداشتم  ؛؛







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیستم- بخش چهارم









گاهی ریسک کردن و گام های جدید توی زندگی بر داشتن می تونه آدم رو خوشحال و راضی نگه داره ..

به قول قدیمی ها که می گفتن ؛؛ آب که یک جا بمونه بو می گیره ؛؛ ... من احساس می کردم مثل آب جاری شدم و این حس خوبی بهم می داد حالا  نتیجه کار هر چی باشه برام فرق نمی کرد چه موفق و چه نا موفق برای من یک رشد فکری به بار آورده بود   ..

و توی این روزا خیلی یاد مهدی میفتادم که چقدر منو از زندگی عقب انداخت ....

مدام فکرم مشغول گرفتاری هایی بود که اون برام بوجود میاورد طوری که دنیا رو سیاه می دیدم ..با این حال نمی تونستم بهش سر نزنم ..

اقلا دو هفته یکبار میرفتم بیمارستان ..اون گاهی منو می شناخت و گاهی فکر می کرد من اون زنی هستم که زیر ضربات سنگین دستهای اون زندگیشو از دست داده بود ...

و هر بار با چشمی گریون از اونجا میومدم و با خودم می گفتم ای لعنت به تو آتوسا چرا میای اینجا ؟ اون که چیزی نمی فهمه پس چرا خودتو ناراحت می کنی ؟چرا ؟ این همه کشیدی برات بس نبود   ؟ ..

ولی مدتی که میگذشت دوباره نگران حالش می شدم و باز میرفتم و بهش سر می زدم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیستم- بخش پنجم










تا نزدیک های عید که بیشتر شب ها دوباره مجلس های عروسی داشتیم  از یک طرف ؛؛ وکار سختی که برای نمایشگاه داشتیم از طرف دیگه ؛ بشدت سرم شلوغ شده  بود و موقتا مهدی رو فراموش کردم .....

اما این کار دسته جمعی و تلاش چندین  ماهه ما به ثمر رسید ..و سی ام فروردین روز افتتاحیه نمایشگاه رسید ...

من کلا آدم سر براهی بودم  و اگر مخالفتی داشتم علنا ابراز نمی کردم و  یک طورایی با همه راه میومدم ؛؛

پس توی این کار هم مشکلی پیدا نکردیم و همه چیز داشت خوب پیش میرفت  و اونقدر دوستانه و صمیمی انجام شد که همه ی ما لذت می بردیم ....

و بالاخره اون روز رسید...

روزی که برای یک هفته عکس های من به نمایش و فروش گذاشته می شد ..

این عکس ها رو معمولا مردم عادی نمی خریدن ..

کسانی که در تهیه ی تیز های تبلیغاتی و جلد مجله و تقویم و از این نوع کارا ها مشتاق این نمایشگاه ها بودن و عده ای هم که به عکاسی علاقه ی خاص داشتن  ...










داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیستم- بخش ششم







از صبح زود همه توی کالری مشغول کار بودیم ..

قرار بود ساعت پنج بعد ظهر افتتاح بشه .وهمه ی مهمون ها توسط مینو و آقا مجید دعوت شده بودن  و من زیاد اطلاعی از مهمون های روز افتتاحیه  نداشتم ...

نزدیک ظهر با عجله برگشتم خونه تا دوش بگیرم و لباس مناسب بپوشم ..و تارا و مامان و حاج خانم رو بر دارم و برم کالری برای افتتاح ...

به ساعت نگاه کردم نزدیک دو بود ..

هنوز وقت زیاد داشتم باید اقلا ساعت چهار اونجا می بودم ..

با خیال راحت آماده شدم ..نزدیک سه  تارا رو بیدار کردم و با خودم بردمش حمام ..و وقتی برگشتم دیدم مامان نشسته ..

گفتم ..حاضر بشین دیرمون میشه ..

گفت باشه مادر من برم شکوه خانم رو صدا کنم ..

گفتم برای چی برین؟  تلفن بزنین بیان بالا به خدا دیرم میشه ....

با خونسردی گفت : راهی نیست که ؛؛ یک نوک پا میرم پایین صداش می کنم چقدر سخت می گیری .. کاسه شون هم می برم   ..










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیستم- بخش هفتم









گفتم : مامان الان وقت کاسه بردن نیست ؛ خیلی برام مهمه تو رو خدا زود باشین ..

بابا گفت : عجله نکن بابا جان دیر نمیشه ..

گفتم : چرا نمیشه من باید موقع افتتاح  اونجا باشم تو رو خدا آماده بشین ...

همینطور که من التماس می کردم  مامان بسرعت رفت توی ایوون و از پله ها خودشو رسوند خونه ی حاج خانم ؛؛دیگه کاری از دستم بر نمی اومد جز اینکه صبر کنم ...

من و تارا آماده شدیم ولی اون هنوز نیومده بود ...به ساعت نگاه کردم  چند دقیقه به چهار شده بود و هنوز از مامان خبری نبود   ...

تلفنشم رو نبرده بود به شکوه خانم زنگ زدم جواب نداد ..

دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید زیر لب غر می زدم  ..از بالای ایوون صدا کردم ..مامان ؟ مامان جان دیرم شد کجاین ؟ و اون به جای اینکه بیادبالا سرشو از پنجره بیرون آورد و گفت : الان میایم ...





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیستم- بخش هشتم







مدتی هم اینطوری خون خونمو خورد تا اونا با سلام و صلوات اومدن بالا ..

من همینطور به خودم می جوشیدم ...مامان تازه رفت لباس عوض کنه ..

گفتم : مامان جان مثل اینکه خوشتون میاد منو آزار بدین؟ ..میگم دیر شده تا اونجا برسیم کلی راهه ..به خدا من از مهمون هام دیر تر میرسم... به اون امام رضا که رفتی پیشش یکم دیگه   معطل کنین من میرم ..

باز با خونسردی گفت : ای بابا حالا می خواد یک جایی ما رو ببره ..ببین چقدر عجله می کنی ؟ آش که نمی دن سرد بشه ..میریم دیگه ...

حالا ببین واسه ی چهار تا عکس چیکار داره می کنه ؟..داد زدم مامان ؟ دارین دیوونه ام می کنین ..

شکوه خانم گفت : زود باش خواهر بریم دیگه آتوسا داره اذیت میشه گناه داره ..

و بالاخره ساعت از پنج گذشته بود که من تونستم حاج خانم و مامان رو از خونه بیارم بیرون و سوار ماشین کنم و راه بیفتم...

اما می دونستم که دیگه اونطوری که دلم می خواست نمی تونم توی مراسم باشم چون  این بدترین کاری بود که همه ی مهمون ها باشن و من دیر تر از همه برسم ...

حالا ترافیک هم دست به دست این بد بیاری داد و خوب اعصابم از هم پاشیده شده بود .









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیستم- بخش نهم








اونقدر که  مامان و حاج خانم جرات حرف زدن نداشتن ...

حتی تارا هم  فهمیده بود  که حال من خیلی خرابه توی بغل مامان صداش در نمی اومد ...

از شدت ناراحتی دیگه به ساعت نگاه نمی کردم ..

ولی به محض اینکه پارک کردم ؛  تارا رو دادم دست مامان و خودم جلو جلو دویدم طرف سالن ..

آقا مجید دم در بود گفت : سلام ..دیر کردین مجبور شدیم خودمون افتتاح کنیم ..

بیشتر  مهمون ها رفتن متاسفانه مراسم تموم شد ..

فقط ایستادم و بغض شدیدی گلومو گرفت ...

مجید گفت : حالا برین تو هنوز عده ای هستن ..

اونقدر این حرف رو با خونسردی زد که من یک لحظه شک کردم راست باشه یا دروغ ...

همون موقع تارا رسید به من و دستشو گرفتم توی دستم ؛؛ 

با خودم گفتم : عیب نداره تو که از اولم برات مهم نبود ..

ولش کن کاریه که شده و در سالن رو باز کردم وارد شدم   ...

همه ی مهمون ها دور تا دور ایستاده بودن و دست می زدن ..

یک کیک بزرگ اون وسط بود  که عکس منو در حالیکه یک دوربین روی شونه ام داشتم  روش طراحی کرده بودن..







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیستم- بخش دهم







نمی دونستم این عکس رو کی و چه وقت ازم گرفته  .....

حالا اشک شوق میریختم ..همه به خاطر عکس های زیبایی که گرفته بودم بهم تبریک می گفتن و تحسینم می کردن ..

از خوشحال چشمم جایی رو نمی دید ..و برای همه سر تکون می دادم و تشکر می کردم که یک مرتبه اون مردی رو که اون روز توی رستوران تارا رو بغل کرده بود دیدم ..

اونم مثل همه تبریک گفت ..ولی برام عجیب نبود چون فکر می کردم خوب اونم عکاسه  و طبیعی بود که وقتی نمایشگاهی باشه حضور پیدا کنه ... 

تا به مامان رسیدم ..گفت : قربونت برم ببخشید دستور داشتم که معطلت کنم تا همه ی مهمون ها برسن ..

خودت که می دونی من دلم نمیاد  تو اذیت بشی ..در حالیکه با خنده گریه می کردم  بغلش کردم و بوسیدمش ...

و بعدم  مینو و شیدا و آزیتا که این برنامه رو چیده بودن ....









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_بیستم- بخش یازدهم









همون طور که دور می زدم و از ته دلم می خندیدم و از اعماق قلبم خوشحال  بودم ...فکر می کردم ..طعم این شادی به خاطر این برای من اونقدر شیرنیه که بعد از سختی های زیاد بدستم اومده  ..

که خداوند به موقع به داد همه ی بنده هاش میرسه به شرط اینکه به مهربونی ها  ایمان داشته باشیم ...

وقتی مهمون ها پذیرایی می شدن و از عکس ها بازدید می کردن ...باز اون مرد رو دیدم که اومد سراغم و مادبانه گفت : سلامی دوباره,, آتوسا خانم ..تبریک میگم بسیار عکس های زیبا و در عین حال حرفه ای گرفتید واقعا جای تبریک داره ..خودمو معرفی می کنم .. ماهان مقتدری هستم ..

گفتم : ممنونم لطف دارین  ..

گفت : می خوام بهتون پیشنهاد همکاری بدم ..و ازتون خواهش کنم در آینده ی نزدیک یک  نمایشگاه عکس  با هم بزنیم ..این افتخار رو به من میدین ؟ 







ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام دوست عزیز امروز داستان نداریم ؟

گذاشتم عزیزم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
گذاشتم عزیزم 

ممنون معصومه جان از زحماتت .معصومه جون شما ازخانوم گلکارنپرسیدید که چرا ایشون که همیشه داستاناشون یه پیامی داره چرا داستان قصه ی من اینقدر پیش پاافتاده وبی سروته.

تارسیدن به هدف دور زدن ممنوع🎯🎯🎯.
ممنون معصومه جان از زحماتت .معصومه جون شما ازخانوم گلکارنپرسیدید که چرا ایشون که همیشه داستاناشون یه ...

قصه ی من کدوم بود یادم نمیاد بذار یه نگاه کنم ببینم کدوم. قصه بود

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792