داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_بیستم- بخش نهم
اونقدر که مامان و حاج خانم جرات حرف زدن نداشتن ...
حتی تارا هم فهمیده بود که حال من خیلی خرابه توی بغل مامان صداش در نمی اومد ...
از شدت ناراحتی دیگه به ساعت نگاه نمی کردم ..
ولی به محض اینکه پارک کردم ؛ تارا رو دادم دست مامان و خودم جلو جلو دویدم طرف سالن ..
آقا مجید دم در بود گفت : سلام ..دیر کردین مجبور شدیم خودمون افتتاح کنیم ..
بیشتر مهمون ها رفتن متاسفانه مراسم تموم شد ..
فقط ایستادم و بغض شدیدی گلومو گرفت ...
مجید گفت : حالا برین تو هنوز عده ای هستن ..
اونقدر این حرف رو با خونسردی زد که من یک لحظه شک کردم راست باشه یا دروغ ...
همون موقع تارا رسید به من و دستشو گرفتم توی دستم ؛؛
با خودم گفتم : عیب نداره تو که از اولم برات مهم نبود ..
ولش کن کاریه که شده و در سالن رو باز کردم وارد شدم ...
همه ی مهمون ها دور تا دور ایستاده بودن و دست می زدن ..
یک کیک بزرگ اون وسط بود که عکس منو در حالیکه یک دوربین روی شونه ام داشتم روش طراحی کرده بودن..
داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_بیستم- بخش دهم
نمی دونستم این عکس رو کی و چه وقت ازم گرفته .....
حالا اشک شوق میریختم ..همه به خاطر عکس های زیبایی که گرفته بودم بهم تبریک می گفتن و تحسینم می کردن ..
از خوشحال چشمم جایی رو نمی دید ..و برای همه سر تکون می دادم و تشکر می کردم که یک مرتبه اون مردی رو که اون روز توی رستوران تارا رو بغل کرده بود دیدم ..
اونم مثل همه تبریک گفت ..ولی برام عجیب نبود چون فکر می کردم خوب اونم عکاسه و طبیعی بود که وقتی نمایشگاهی باشه حضور پیدا کنه ...
تا به مامان رسیدم ..گفت : قربونت برم ببخشید دستور داشتم که معطلت کنم تا همه ی مهمون ها برسن ..
خودت که می دونی من دلم نمیاد تو اذیت بشی ..در حالیکه با خنده گریه می کردم بغلش کردم و بوسیدمش ...
و بعدم مینو و شیدا و آزیتا که این برنامه رو چیده بودن ....
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar