داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_نوزدهم- بخش اول
به هر حال ما آدما برای زندگی کردن همیشه یک بهانه ای لازم داریم و منم تارا رو برای این بهانه انتخاب کرده بودم ؛؛
آدمی بودم که قدر موقعیت های خودمو می دونستم ؛ کار خوبی داشتم و هنر ی که توی دستام بود ..و اطرافیانی که دوستم داشتن و پدر و مادری که قلبشون برای من می تپید ...
و روحیه که هرگز نمی خواستم به زندگی ببازم ..با هر زمین خوردن بدون معطلی از جا بلند می شدم و با سر سختی دوباره خودمو سر پا نگه می داشتم .....
ماه محرم بود و کار ما کم شده بود گاهی سفارش تولد داشتیم ..
که حالا بیشتر شیدا میرفت و انجامش می داد ...
تا یک روز صبح که میرفتم سر کار دیدم مامان اخمهاش تو همه و بی حوصله به نظرم اومد ...
همینطور که تند و تند کارامو می کردم پرسیدم : مامان حالتون خوبه ؟ چیزی شده ؟
گفت : نه مادر تو برو به کارت برس ؛؛ و آهی سوزناک از ته دلش کشید و ادامه داد ...
قسمت ما هم اینه دیگه ...
گفتم : ببینم مثل اینکه یک چیزی شده ..قسمت ما هم اینه دیگه؛؛ معنی داره ؛؛ بگین چی شده ؟ ..
چرا قسمت شما اینه دیگه ؟ زود باشین وقت ندارم باید برم؛؛ اونوقت تمام روز فکرم پیش شما می مونه ..
داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_نوزدهم- بخش دوم
گفت : نه ؛؛نه ؛ تو برو مادر چیزی نشده همینطوری دلم گرفته ؛ یکم خسته ام ...
گفتم : دل مهربون شما همینطوری بی خودی نمی گیره ...
زود باشین بهم بگین ..کم و کسری دارین ؟ از دست من ناراحتین ؟بابا چیزی بهتون گفته ؟ گفت : خاک قبولم نکنه اگر از تو گله ای داشته باشم تو دیگه می خواستی برای ما چیکار کنی مادر ؟ عمرت رو پای ما گذاشتی .....دیگه هر چی ازت بخوام توقع زیادیه ...
و یک آه بلند دیگه کشید و ادامه داد .آره توقع بی جا ؛ نا شکری ؛ یکم بی حوصله ام کرده ...
شایدم برای اینکه شکوه خانم و حاج آقا دارین میرن مشهد ؛ زیارت و تنها میشم دلم گرفته ....
یک مرتبه منقلب شدم اون سالها بود که دلش می خواست بره زیارت امام رضا ولی نمی شد ...
گفتم : خوب شما هم باهاشون برو مشکلی نداریم که ..
میگم چند روز آزیتا بیاد اینجا مراقب بابا و تارا باشه ..
گفت : نه مادر کم خرج رو دستت هست حالا منم بشم سر بار ؟ نه مادر ممنون ؛؛باشه یک وقت دیگه انشالله با هم میریم ...
گفتم : می خواین براتون بلیط هواپیما بگیرم ؟ کاری نداره اصلا چرا به فکر خودم نرسید ؟ حاج خانم اینا کی می خوان برن ؟
#ناهید_گلکا_golkar