2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154596 بازدید | 1207 پست

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_هجدهم- بخش اول







 مثل اینکه یک دیگ آب جوش سرم ریخته بودن ..

نمی دونم چرا خوشحال نشدم ..دلم برای مهدی شور افتاده بود نمی دونستم  حالا می خواستن چیکارش کنن ؟

 اون مریض بود... با هراس و التماس در حالیکه بغض کرده بودم و اشک امونم نمی داد گفتم : تو رو خدا حاج آقا  نامه ی دکتر رو  بهشون بدین, نزارین جز بیمارستان اونو جای دیگه ای برن ..

گفت : چشم ..حواسم هست یکراست می فرستیمش بیمارستان خاطرتون جمع باشه ..

ولی یکم مشکله ..آخه به یک زن آسیب زیادی زده ,,

سرگرد می گفت زنه ممکنه زنده نمونه ..به امید خدا بریم ببینیم چی میشه ...

پرسیدم  ؟ مادرش گفته بود که زن گرفته نکنه راست گفته باشه و به اون زن صدمه زده ..وای خدایا به دادش برس .....

بابا صدام کرد و گفت : آتوسا بیا اینجا بابا ؛؛ در حالیکه از شدت هیجان قلبم داشت از توی سینه ام در میومد ..

به آغوش اون پناه بردم که خیلی بهش احتیاج داشتم ...








داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_هجدهم- بخش دوم






آهسته کنار گوشم گفت : اینم میگذره ..خودتو کنترل کن قوی باش ... سخت نگیر  روزا ی خوبم توی این دنیا هست ..اونم میرسه ..

گفتم : پس کی بابا ؟ دارم داغون میشم ..

منو رسول با ماشین من و حاج آقا و آقا مجید ؛با هم رفتیم کلانتری که اونو برده بودن ..

توی راهرو بود و دستبند به دست داشت ..از دور دیدمش انگار نه انگار مشکلی براش پیش اومده خونسرد ایستاده بود ..

اما تا چشمش افتاد به من چنان هراسون شد و اومد طرفم که ماموری که اونجا بود گرفتش و کشیدش عقب و گفت : از جات حرکت نکن ؛؛.

.با التماس گفت : آتوسا کمکم کن ؛؛ عزیزم بهشون بگو من بی گناهم ..تو رو خدا به دادم برس ؛ تو اقلا باور کن که من کاری نکردم اون زن به تو حسودی می کرد بهش گفته بودم تو رو دوست دارم مدام اذیتم می کرد و بهت فحش می داد من فقط یکم  زدمش ، نفهمیدم چی شد که از سرش خون اومد ..

فکر می کنم خودش خودشو زده بود بعدم به پلیس خبر داده بی هوا ریختن سرم ..

اون چشم دیدن تو رو نداشت ..خودت که می دونی چقدر دوستت دارم نمی تونم ببینم کسی به تو فحش بده ....

حسودی می کرد ...به خدا به تو حسودی می کرد .....










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_هجدهم- بخش سوم









در همون حال با ماموری که  می خواست اون به زور دور کنه ؛ در گیر شد ...

بعد رو کرد به رسول و گفت :  تو یک چیزی بگو ..منو می شناسی آخه اهل این کارام؟ تو که به من ایمان داشتی ؛؛  ..

رفتم جلو تر و در حالیکه سعی می کردیم بهش اطمینان خاطر بدم ..گفتم : من باورت می کنم ..تو راست میگی ..برای همین اومدم اینجا .. بهت قول میدم کمکت کنم ...

رسول هم می دونه که تو بی گناهی ..تو فقط آروم باش من از حمایت می کنم ...

برقی از شادی توی چشم های بی فروغ و وحشت زده اش پیدا شد ..درست مثل بچه ای شده بود که پناهگاهی امن پیدا کرده ...

 به چشم های من نگاه کرد و آروم شد ...ولی کاملا معلوم بود که حال روحی خوبی نداره ..

تا نزدیک صبح ما چهار نفر در گیر بودیم.. 

شهادت دادیم و نامه ی دکتر رو ضمیمه ی پرونده کردم و اونو فرستادن بیمارستان روانی ؛ جایی که دکتر نامه داده بود ...








داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_هجدهم- بخش چهارم








می گفتن اون زن به پلیس خبر میده که به دادش برسن یکی داره اون می کشه ..

وقتی رسیدن مهدی کنار پیکر نیمه جون زن نشسته بوده و حرف نمی زده تا وقتی من رسیدم همون طور خونسرد نگاه می کرده  ....

موقعی که ما رسیدیم بیمارستان  اون داشت فریاد می زد و به من فحش می داد که من باعث همه ی این کارا شدم و بهش تهمت زدم که مریضه ....

فریاد های دلخراشی که دلمو خون کرد و تنها کاری که از دستم بر میومد گریه کردن بود   ..

خدایا این چه سرنوشتی بود من داشتم چرا باید چنین روزایی رو می دیدم ... ..

اول از همه یک آمپول بهش زدن تا بخوابه ..و اون باز با تمام قوا به من التماس می کرد که :  اینجا کجاست منو آوردین احمق ها ولم کنین ..

آتوسا جان به دادم برس تو بهم قول دادی تنهام نزاری ....

نزار بچه ام بی پدر ، بزرگ بشه ...بهشون بگو من یک دختر دارم ...

منو از اینجا ببر ؛ به خدا من کسی رو نزدم ..اصلا تا حالا این کارو نکردم ..آزارم به مورچه هم نمی رسه ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_هجدهم- بخش پنجم








اما اونجا برای تشکیل پرونده و بستری کردن پول می خواستن ..

رسول به من و من به رسول نگاه عاجزانه ای کردیم ...

گفتم : چیکار کنم ؟ تو بگو الان من باید چیکار کنم ؟ اگر به گردن نگیرم می برنش یک بیمارستان دولتی که حالش از اینم که هست بدتر میشه ..

گفت :نمی دونم به خدا ؛ به نظرم برای خودت درد سر درست نکن از کجا معلوم اینجا باشه خوب میشه ؟ ..اون به اندازه ی کافی اذیتت کرده این دیگه برای تو میشه قوز بالا قوز ..

 زنگ بزن به مادرش یا خواهرش خودشون بیاد و یک تصمیمی بگیرن ...

گفتم : می زنم  ولی اونا اگرم بخوان ندارن که هزینه های اونو تامین کنن ....

فقط به مادرش خبر بدم که مراقبش باشه ..شاید در همین حد از دستش بر بیاد ...

بگو چیکار کنم رسول دارم دیوونه میشم ...من چطوری خرج این بیمارستان رو بدم ..

یعنی ندارم ....







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_هجدهم- بخش ششم







در همون موقع حاج آقا و آقا مجید اومدن ...

حاجی گفت : آتوسا خانم برای تشکیل پرونده شما رو صدا می کنن ...

نمی خواستم جلوی اونا کم بیارم ؛نمی دونم,؛؛ یا دلم برای مهدی سوخت ..بازم نمی دونم فقط اینو می دونستم که چاره ای دیگه ای نداشتم ... رفتم پذیرش و کارای بستری کردنشو انجام دادم  ....

و فکر می کردم با دستگیری مهدی دل آشوب زده ی من آروم میشه ..

ولی نشد ..وقتی اونو روی تختی دیدم که  دستها و پا هاشو بسته بودن و به خاطر دارو یی که بهش زده بودن بی حس شده بود و باچشمها ی  نیمه باز به من التماس می کرد ...از خودم از این دنیا و هر اونچه که در اون بود منتفر شده بودم ...

و با همون حال تنهاش گذاشتم ..و با رسول راه افتادیم بطرف خونه در حالیکه  می دونستم این بیماری به این زودی ها خوب نمیشه و من باید هزینه ی اونو به عهده بگیرم حالم از قبل هم بدتر شده بود ..










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_هجدهم- بخش هفتم









مگه من چقدر در آمد داشتم که همونم  با هزاران سختی بدست میاوردم ..

حقوق الهام ..شیدا و شایان که زندگی اونا هم بستگی به کاری که من می کردم داشت و احمد که نون آور یک خانواه ی پنج نفری بود .. دخی .. کرایه و خرج  خونه ..دوا و دکتر بابا و مامانم .... و هزینه های کاغذ و مواد عکاسی  و بقیه ی چیزا ؛؛ بار سنگینی روی شونه های من شده بود که احساس می کردم نمی تونم اونو با خودم حمل کنم و پشتم داره خم میشه  ....

انگار خدا منو همینطور آفریده بود که هیچوقت تکیه گاهی نداشته باشم ..

با هراسی از آینده ای نا معلوم و قلبی پر از درد و رنج با حاج آقا و آقا مجید که فداکارانه تا اون موقع همراه ما بودن ...برگشتم خونه ..نه زبونی برای تشکر داشتم و نه حسی که حرف بزنم ...

آدم های شریفی که از دل و جون همراهیم کردن و کار ما رو با نفوذی که داشتن آسون ..









داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_هجدهم- بخش هشتم








رسول خبر ها رو پشت سر هم به مامان داده بود ..و اون به محض اینکه منو دید فریاد اعتراضش بلند شد و از سکوت و اخم بابا هم می فهمیدم که باهاش موافقه ...

می گفت : آخه من چی بهت بگم ؟ برای چی تو پول دادی بستریش کنن ؟ به ما چه مربوط ؟ به اون فک و فامیل بی غیرتش خبر می دادی ....

چرا پولِ نازنینت رو برای اون مرتیکه ی روانی بدی ؟ ...

بی رمق تر از اونی بودم که بتونم جواب بدم ..

حتی کیفم از دستم افتاد و بدون اینکه حرفی بزنم مثل مات زده ها خودمو انداختم روی تخت و سرمو گذاشتم روی بالش و به یک جا خیره شدم ...

آیا من آدم اشتباهی بودم ؟ کاری که می کردم درست بود یا غلط نمی دونم ؛؛ من آتوسا بودم ؛؛ کسی جز این یادم نداده بود ..

همونی بودم که روزگار می خواست باشم ..اگر غیر از این می کردم نمی تونستم در مقابل وجدانم شرمنده نباشم .....

اما خیلی زود همون طور با لباس خوابم برد ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_هجدهم- بخش نهم







و با نوازش دستِ کوچولو و شفا بخش تارا بیدار شدم ..

آهسته چشمم رو باز کردم ..و گفتم : قربونت برم عزیز دلم ؛؛ حالت خوبه مامان ؟و کف دستشو بوسیدم ...

با همون زبون شیرین خودش که تازه باز شده بود  گفت : مامان بیدار شو ..بغلم کن ...

دیشب نبودی من بغل مامانی خوابیدم ...

یکم رفتم عقب و گفتم بیا اینجا ..با خوشحالی خودشو در آغوش من انداخت و دستهاشو دور گردنم حلقه کرد ..اونقدر سخت توی بغلم گرفتمش که خنده اش گرفت و گفت : آخ مُردم ..

گفتم : منم برای تو میمیرم ..تو عزیز ترین کس منی ...

فدای اون چشمت بشم که همیشه منتظر منه ..و با خودم فکر کردم ..حتما خدا  اونو به من داده که بتونم سختی هایی رو که خودش برام در نظر گرفته تحمل کنم ..

وقتی تارا پیشم بود همه چیز رو فراموش می کردم ....

مامان غذا رو کشیده بود و تارا رو فرستاده بود که بیدارم کنه ..

گفت : پاشو مادرت بمیره الهی؛؛  از دیروز تا حالا چیزی نخوری ...










داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_هجدهم- بخش دهم









تارا رو نشوندم توی صندلیش و رفتم یک آبی به صورتم بزنم که تلفنم زنگ خورد ..

نگاه کردم حاج آقا بود ..فورا جواب دادم ..

گفت : آتوسا خانم یک خبری هست باید بهتون بگم ..خودتون رو ناراحت نکنین کاریه که شده ....

با هراس گفتم : مهدی فرار کرده ؟ گفت : نه بابا برای چی فرار کنه دست و پاشو بستن ..بعدم اونجا محافظ داره به این راحتی نیست ..

خیالتون راحت باشه از زندان بیشتر سخت می گیرن ..موضوع چیز دیگه ای هست  ..

اون زن که مهدی باهاش زندگی می کرد .. یکساعت پیش فوت کرده ..خانواده اش رفتن کلانتری و ازش شکایت کردن ..

گفتم : وای زن بیچاره ..حالا زنش بوده ؟

 گفت : رسما که نه ولی مثل اینکه صیغه ای بوده 

وقتی گوشی رو گذاشتم حس توی بدنم نبود جریان رو برای مامان و بابا تعریف کردم و گفتم :  این بلا ممکن بود سر من بیاد..بایدخدا رو شکر کنم که زنده ام ...

مامان ببخشید من باید  به مادرمهدی خبر بدم ..شما ناهار تارا رو بدین لطفا ..

گفت : تو نزن ..بیا غذات رو بخور من بهش خبر میدم ..اصلا به ما چه مربوط کلانتری بهشون خبر بده ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_هجدهم- بخش یازدهم










شماره رو گرفتم و منتظر موندم و گفتم : خودم بهش میگم یکی باید حواسش به مهدی باشه ..

به محض اینکه گوشی رو بر داشت و صدای منو شنید با اعتراض گفت : چی می خوای من از مهدی خبر ندارم ..

گفتم : مادر گوش کنین خبر خوبی براتون ندارم ؛ مهدی رو دستگیر کردن ..الان توی بیمارستان بستری شده ..

یک مرتبه دست از دهن کشید وبه بقیه ی حرفای من گوش نکرد ..و اونچه که فحش بد بود نثارم کرد ..

می گفت : کار خودت رو کردی ؟ بیچاره اش کردی ؟ خیالت راحت شد ؟ ..

دیگه طاقت نیاوردم . برای اولین بار شروع کردم به فریاد کشیدن از اون بلند تر وبی حیا تر ... گفتم: خفه شو بزار حرفمو بزنم زنیکه  ..احمق:  پسرت اون زن رو کشته ..

اینم تقصیر منه ؟ بهت نگفتم مهدی مریضه .. چرا ؟ چرا گوش نکردی ؟ حالا برو دیه بده .. در واقع تو اون زن رو کشتی تو قاتلی یکی باید تو رو مجازات کنه به خاطر بی عقلی خودت پسرت رو بدبخت کردی و اون زن رو توی گور ...








داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_هجدهم- بخش دوازدهم








روزی که اومدی خواستگاری من باید می فهمیدم پسر چه مادری میشم ..باید همون جا مینداختمت بیرون .. مادر بی لیاقت ...تو مهدی رو به این روز کشوندی ..

حالا برو بشین و فکر کن ..ببین با وجدانت کنار میای ؟ آدرس بیمارستان رو اگر خواستی که از پسرت مراقبت کنی مثل آدم بهم زنگ بزن ..

و گرنه جوابت رو نمیدم دیگه حوصله ی تو یکی رو ندارم  و گوشی رو قطع کردم ..

مامان و بابا حتی تارا بهم خیره شده بودن تا اون زمان ندیده بودن که صدام در بیاد ...

پاییز از راه رسیده بود و منظره ای که از خونه ی ما دیده میشد اعجازی از رنگ و نور بود فقط یک نظر به اون دره ی زیبا و رنگارنگ باعث میشد همه چیز رو فراموش کنم ...

گاهی ویلچر بابا رو می گرفتم و تارا رو روی پاش می نشوندم ودر حالیکه دور بینم دستم بود عکس می گرفتم  همراه مامان میرفتیم تا کنار رود خونه ...

راه سختی بود ولی به ما لذت می داد ..تازه متوجه ی رستوان های حاشیه ی رود خونه ی درکه  شده بودم و گاهی هم برای خوردن غذا به خاطر بابا و تارا میرفتیم اونجا ...

و با وجود اینکه شبانه روز کار می کردم تا بتونم هزینه های زندگی رو تامین کنم  رنگ و بوی زندگی برام  عوض شده بود  ..

دلهره ای نداشتم و از چیزی نمی ترسیدم  ..بعد از مدت ها لبخند روی لبم میومد و به زندگی امید وار شده بودم ..

عشقم تارا بود و منم عشق اون ..تارا یک نفس ازم جدا نبود ....






ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نوزدهم- بخش اول








به هر حال ما آدما برای زندگی کردن همیشه یک بهانه ای لازم داریم و منم تارا رو برای این بهانه انتخاب کرده بودم ؛؛

 آدمی بودم که قدر موقعیت های خودمو می دونستم  ؛ کار خوبی داشتم و هنر ی که توی دستام بود   ..و اطرافیانی که  دوستم داشتن و پدر و مادری که قلبشون برای من می تپید ...

و روحیه که هرگز نمی خواستم به زندگی ببازم ..با هر زمین خوردن بدون معطلی از جا بلند می شدم و با سر سختی دوباره خودمو سر پا نگه می داشتم .....

ماه محرم بود و کار ما کم شده بود گاهی سفارش تولد داشتیم ..

که حالا بیشتر شیدا میرفت و انجامش می داد ...

تا یک روز صبح که میرفتم سر کار دیدم مامان اخمهاش تو همه و بی حوصله به نظرم اومد ...

همینطور که تند و تند کارامو می کردم پرسیدم : مامان حالتون خوبه ؟ چیزی شده ؟ 

گفت : نه مادر تو برو به کارت برس ؛؛ و آهی سوزناک از ته دلش کشید و ادامه داد   ...

قسمت ما هم اینه دیگه ...

گفتم : ببینم مثل اینکه یک چیزی شده   ..قسمت ما هم اینه دیگه؛؛  معنی داره  ؛؛ بگین چی شده  ؟ ..

چرا قسمت شما اینه دیگه ؟ زود باشین  وقت ندارم باید برم؛؛  اونوقت تمام روز فکرم پیش شما می مونه ..








داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نوزدهم- بخش دوم








گفت : نه ؛؛نه ؛ تو برو مادر  چیزی نشده همینطوری دلم گرفته ؛ یکم خسته ام ...

گفتم : دل مهربون شما همینطوری بی خودی نمی گیره ...

زود باشین بهم بگین ..کم و کسری دارین ؟ از دست من ناراحتین ؟بابا چیزی بهتون گفته ؟  گفت : خاک قبولم نکنه اگر از تو گله ای داشته باشم تو دیگه می خواستی برای ما چیکار کنی مادر ؟ عمرت رو پای ما گذاشتی .....دیگه هر چی ازت بخوام توقع زیادیه ...

و یک آه بلند دیگه کشید و ادامه داد .آره توقع بی جا ؛ نا شکری ؛ یکم بی حوصله ام کرده ...

شایدم برای اینکه شکوه خانم و حاج آقا دارین میرن مشهد ؛ زیارت و  تنها میشم دلم گرفته ....

یک مرتبه منقلب شدم اون سالها بود که دلش می خواست بره زیارت امام رضا ولی نمی شد ...

گفتم : خوب شما هم  باهاشون برو مشکلی نداریم که ..

میگم چند روز آزیتا بیاد اینجا مراقب بابا و تارا باشه ..

گفت : نه مادر کم خرج رو دستت هست حالا  منم بشم سر بار ؟ نه مادر ممنون ؛؛باشه یک وقت دیگه انشالله با هم میریم  ...

گفتم : می خواین براتون بلیط هواپیما بگیرم ؟ کاری نداره اصلا چرا به فکر خودم نرسید ؟ حاج خانم اینا کی می خوان برن ؟










#ناهید_گلکا_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نوزدهم- بخش سوم






گفت :اونا می خوان با ماشین برن تو راه هم بگردن ... 

فردا صبح زود حرکت می کنن مثل اینکه آقا مجید هم باهاشون میره ...شکوه خانم خیلی به من اصرار کرد ولی من قبول نکردم ...

رفتم جلو و بغلش کردم و گفتم قربون اون دلت برم ؛ میشه خواهش کنم شما هم باهاشون برین و اونجا منو دعا کنین ...اینطوری انگار منم زیارت کردم نایب من باشین ...

چشمش پر از اشک شد؛ و صورتش قرمز و یک مرتبه به هق و هق افتاد و گفت : واقعا برم ؟ تو حرفی نداری ؟  یعنی سر می گیره من یک دلی پیش امام رضا خالی کنم ؟ 

حالا منم به گریه افتاده بودم گفتم : آره مامانم چرا نمیشه به همین آسونی زود باش وسایلتون رو جمع کنین ...

اونقدر خوشحال شده بود که سر از پا نمی شناخت ..تارا رو بوسیدم با عجله رفتم سر کار ...






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نوزدهم- بخش چهارم








نزدیک ظهر بود که مامان زنگ زد و گفت : آتوسا جان مادر؛؛ یک چیزی بگم ؟  

حاج آقا اصرار می کنه باباتم ببریم میگه مجید هم هست کمک می کنه تا اونم یک زیارتی بکنه ..

مثل اینکه باباتم  دلش می خواد بیاد چیکار کنم ؟..

گفتم : الهی من بمیرم ؛ چرا خودم به فکرم نرسید..شما خودت صاحب اختیارین کاراتو رو بکنین من تا یک ساعت دیگه خودم میام خونه هر چی  لازم داشتین برام پیام کنین سر راه می گیرم ..

از بانک پول گرفتم ؛ می خواستم دست شون برای خرج کردن باز باشه و جلوی حاج آقا کم نیارن و خجالت نکشن ...و مقداری میوه ودوتا مرغ و تنقلات   خریدم و خودمو رسونم خونه ..تا اون زمان اون دونفر رو اینطور خوشحال ندیده بودم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نوزدهم- بخش پنجم







از اینکه بابا هم با اونا میرفت دل منم شاد شده بود ..

اونم مثل من دردشو به کسی نمی گفت و فقط با نگاه و حرکاتش می فهمیدم که یک عمر روی صندلی چرخ دار نشستن و به دست دخترت نگاه کردن چقدر براش زجر آور بوده و چقدر دلش از این دنیا پر , آدما یک وقتا یک جایی رو می خوان که بتونن بدون خجالت فریاد بزنن و دردی که توی سینه دارن رو با صدای بلند بیرون بریزن ...

اون روز نگاه بابا فرق کرده بود ..نمی دونم چی توی اون نگاه دیدم که احساس لذت بخشی بهم داد ..

حس می کردم من همون آدمی هستم که می خوام باشم ..اگر جز این بودم حال دلم خوب نمی شد. 

روز بعد صبح زود  منو و مینو اونا رو از زیر قران رد کردیم و راهی سفر شدن ...

حاجی یک ماشین بی ؛ام ؛وی مدل بالا داشت و مجید پشت فرمون نشست و حاجی کنارش و بابا و مامان و حاج خانم عقب و راه افتادن رفتن برای زیارت ..








داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نوزدهم- بخش ششم







وقتی دور شدن مینو همینطور که یک کاسه آب پشت سرشون میریخت گفت :آتوسا جان من امروز اینجام تارا رو نگه می دارم تو می خوای بری سر کار برو ..

گفتم : امروز با خودم می برم و امشب هم آزیتا میاد به تارا قول دادم با خودم ببرمش  

گفت: چرا بچه رو اذیت می کنی ؟ اون دوست داره با هستی بازی کنه .. 

گفتم :بیدار شد از خودش می پرسم شما زحمتون نمیشه ؟

 گفت : نه بابا این چه حرفیه ؟ ؛ قول میدم ازش خوب نگهداری کنم ..

گفتم : شما آدم های خیلی خوبی هستین ..ومن خیلی شانس آوردم که با شما آشنا شدم ....

گفت : توی خونه ی ما همش تعریف از توست با وجود اینکه پدر بچه ات توی بیمارستانه تو اینطور روحیه ات خوبه ....









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نوزدهم- بخش هفتم







مینو زن زیبایی بود..سفید رو و ظریف وبسیار مهربون اون دو سال از من بزرگتر بود ..تحصیل کرده ولی خانه دار ..

اون روز تارا موندن و بازی کردن با هستی رو انتخاب کرد و بردمش پایین و رفتم سرکار ؛؛ ولی نمی دونستم چرا دلم شور می زد ..و همش می ترسیدم تارا بهانه بگیره پشت سر هم زنگ می زدم ..

کار زیادی نداشتیم آتلیه رو سپردم به شیدا و زنگ زدم به مینو و گفتم : من دارم میام اگر موافقین چهار تایی ناهار بریم بیرون بخوریم ..

حال و هوای بچه ها هم عوض میشه ..قبول کرد و کمی بعد در حالیکه خودمم نمی دونستم چرا اینقدر عجله دارم رسیدم خونه ..

مینو بچه ها رو آورد بالا و من لباس تارا رو عوض کردم و راه افتادیم و به خواست من که عاشق پاییز بودم پیاده از پارک رد شدیم واز روی یک پل گذشتیم ..و خودمون رو رسوندیم به  اون طرف و  به یکی از اون رستوران هایی که لب رود خونه بود و کباب خوبی داشت..

تمام طول راه  من طبق عادت تند و تند عکس می گرفتم.. اونقدر پاییز اونجا زیبا به نظر م میومد که محو این کار شده بودم و دلم نمی خواست اون راه هرگز تموم بشه....







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نوزدهم- بخش  هشتم







دور یک میز نشستیم ..خورشید می تابید و گرمای ملایمی داشت ..

غذا رو سفارش دادیم و مشغول حرف زدن شدیم ..تارا و هستی با هم بازی می کردن ....

مینو زن خونگرم و مهربونی بود ..سر حرف رو باز کرد و گفت : می دونی آتوسا من به تو حسودی می کنم ..

گفتم : تو ؟ به من ؟ چی داری میگی ؟ باورم نمیشه ..من چی دارم که تو به من حسودی کنی ؟ 

لبخند تلخی زد و گفت : می خوای بگم ؟ آقا بالا سر نداری ؛؛ خودت پول در میاری و خودت خرج می کنی ..

گفتم : چه جالب اونوقت من به تو حسودی می کنم که راحت توی خونه نشستی و یکی برات پول درمیاره و بدون دغدغه خرج می کنی ..می دونی من با چه مصیبتی پول در میارم ؟ هیچوقت به من حسودی نکن که دور نمای خوبی دارم ...به اصلاح توم خودمو کشته بیرونم مردمو ...

گفت : موضوع این نیست وقتی حق انتخاب ازت گرفته میشه توی اون دنیای اجباری احساس خوبی نداری ..

گفتم : تو فکر می کنی من حق انتخاب داشتم ؟ الانم از سر اجبار کار می کنم ...نمی دونی چقدر دلم برای خواب صبح تنگ میشه ..مدام دلم شور سفارش ها رو می زنه که به موقع به دست مشتری برسونم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نوزدهم- بخش نهم








گفت : می دونی من فوق لیسانس آی ؛تی دارم ؟ اما مجید دوست نداره من برم سر کار ؛ حتی خواستم معلم بشم  قبول نکرد ....

گفتم : به نظرم بیخودی دنیای خودت رو خراب نکن کار کردن برای پول در آوردنه؛؛ توام که نیازی نداری ..

گفت : از این دریچه نگاه نکن ..دلم می خواد غیر از بچه داری  یک کار دیگه هم می کردم منم برای خودم غصه هایی دارم ..می دونی هستی بچه ی اول منه و دومی ....و در حالیکه چشمش پر از اشک شده بود و دماغش قرمز ..و بشدت ناراحت شده بود از کیفش یک دستمال در آورد و بینی شو گرفت و ادامه داد ولش کن در موردش نمی خوام حرف بزنم ....

فقط همینقدر بگم که دلم می خواد سرمو یک جایی بند کنم که احساس کنم منم وجود دارم ....

دلم براش سوخت ..کنجکاو شدم بدونم بچه اش چی شده ولی حس کردم نمی خواد در موردش حرف بزنه ...سعی کردم حالشو عوض کنم و گفتم : مثلا چه کاری دوست داری ؟






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نوزدهم- بخش دهم









گفت : این عکس ها رو که می گیری باهاش چیکار می کنی ؟ 

گفتم : هیچی ..برای دل خودم می گیرم عادت کردم هر جا  یک منظره ی خوب می ببینم عکس می گیرم ..

گفت : آتوسا بیا با هم نمایشگاه عکس بزنیم ..تو فقط عکس بگیر ..انتخاب و کاراش با من ..آشنا دارم ...اگر موفق بشی کارت ثبت میشه و جایی  برای خودت توی عکاس ها پیدا می کنی ..

گفتم : مینو جون می خوای آقا مجید رو با من سر لج بندازی ؟ 

گفت : نه اون این کارا رو دوست داره اگر بدونه با تو کار می کنم فکر نمی کنم حرفی داشته باشه  ..اگر  اول موافقت اونو بگیرم ....تو قبول می کنی ؟

یک مرتبه هستی رو دیدم که بدون تارا اومد پیش ما هراسون نگاه کردم و از جا پریدم   تارا نبود ..فقط فریاد زدم هستی  تارا کو ؟

 مینو فورا گوشه ی مانتوی منو گرفت و گفت : نترس من دارم می ببینمش اونجاست ..چشم ازش بر نداشتم ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نوزدهم- بخش یازدهم








برگشتم ...دوتا میز اونطرف تر روی پای یک مرد نشسته بود و اون مرد با لذت داشت با تارا  حرف می زد ..

دویدم به طرفش و گفتم : ببخشید دختر منه ؛ بدینش به من ..

گفت : نترسین خانم ؛شما ببخشید ..می دونم؛ می دونم ؛  خودش گفت که شما مادرشین ..چرا اینقدر مضطرب شدین ؟ معذرت می خوام ...از بس دختر شیرین و خواستی بود  جسارت کردم گرفتمش توی بغلم ..ماشاالله ...

از جاش بلند شد و تارا رو داد به من  گفتم : نه چیز مهمی نیست ولی من ترسیدم ..پرسید همین یک بچه رو دارین ؟ 

گفتم : بله ...

گفت : من که تا حالا دختری به این نازی ندیدم ..چند سالش که اینقدر خوب حرف می زنه ..

گفتم : یکسال و نیم ..گفت : واقعا ؟ آخه من ندیدم توی این سن بچه ها حرف بزنن ؛  معمولا از دو سالگی به بعد حرف میفتن  ..







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نوزدهم- بخش دوازدهم








گفتم : شما مگه چند تا بچه دارین ؟ 

گفت : من ندارم ..ولی یک دوجین بچه ی خواهر و برادر دارم ..کارم سر و کله زدن با اوناس ..

بدون استثنا همشون رو دوست دارم ...اصلا بچه دوست دارم مخصوصا توی سن تارا جون ..اجازه میدین یک عکس ازش بندازم ؟ 

و در همون حال دروبینشو از روی میز بر داشت ..

گفتم : شما هم عکاسی دوست دارین ؟ 

گفت : خیلی زیاد ..و اینجا توی این فصل بهترین عکس ها رو میشه گرفت ...مثل اینکه شما هم دروبین دارین از دور دیدم حرفه ای هم هست ..

گفتم : من کارم اینه؛؛ عکاسم ..

گفت : چه جالب منم همینطور ....کجا کار می کنین ؟ ..

گفتم : ....ممنونم .. ببخشید دوست ندارم از بچه ام کسی عکس بگیره ...با اجازه ..

و همینطور که تارا توی بغلم بود برگشتم سر جام  ..و گفتم : مامان جان دختر خوب بغل کسی که نمیشناسه نمیره ..

نگفتم اول از من اجازه بگیر ؟ اخمهاشو کرد تو هم و گفت  من کباب می خوام ..

گفتم الان حاضر میشه میارن ..و خندیدم و به مینو گفتم توی حرف عوض کردن استاده ...

اونم خندید و گفت : فکر کنم به مامانش رفته ...





ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792